در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده الهه سادات مهدی پور)

دفتر شعر

شعرخوانی


شعرخوانی- شهر ِ مشهد- روزهایی آذری
سالنی از جمعیت پر- چهره ها خاکستری...


آمدی شاعر! بخوانی شعرهایت را ولی
داری از این دخترِ پایینِ سن، دل می بری
شانه هایت چشم هایم را پر از تصویر کرد
کت که می پوشی نباید از تو رد شد سرسری
پشت ِ هر بیتی که می خوانی پلنگی خواب هست
حتم دارم قصد یورش در سرت می پروری
واژه هایت خوب می دانند احساسی شدم
شعرهای تازه ات جامانده با یک روسری!





پ.ن:
در من دخترکی احساساتی
تمام شب شعرهای شهرش را
جشن می گیرد...!!


10 بهمن 1393 727 3

خیال...


انگشترت شاعر! میون رقص گیسوهام
بازم شقایق گیر کرده بین شب بوهام

مثل همون سنجاق مویی که شده تنها
رو دکمه ی پیراهنت... تا با النگوهام

از شونه هات جیرینگ جیرینگ بیان بالا
تصویر گیرافتادنت تو دشت آهوهام

زندونی ِ چشمای من شدی حواست هست؟!
باید که اسمت باشه جای بین ابروهام!




پ.ن:خیال کردمَ ت
خیال کردنی ناموزون!
درست شبیه خواستنَ ت
که نه قانونی ست
و نه ....
بماند!



04 آذر 1393 618 0

ای کاش...

واژه هایم در سوگ نشسته اند ....

ای کاش...

 

ای کاش که این قافیه از سنگ نباشد

پیشانی خورشید به خون رنگ نباشد

بنشاند به دامان عرب لکه ی ننگی

ای کاش که دامان پر از سنگ نباشد

ای کاش تحمل کند این جاذبه را آب

سقای حرم این همه دلتنگ نباشد

آیینه احمد، دم حیدر، دل زهرا

زیر سم اسبان بد آهنگ نباشد

بعد از تو علی خاک شود برسر دنیا

ای کاش که گیسوی تو در چنگ نباشد

سرباز رباب آمده در دشت علی وار

ای کاش خدا... حرمله در جنگ نباشد

بغضی ست هنوز از جمل و خیبر و صفین

تا جهل در این قوم درک، ننگ نباشد

پیچیده نوایی به دل دشت ز گودال

ای کاش که انگشتر تو تنگ نباشد

 

 

پ.ن: بعد از مدتها

عشقت بهانه کرد و دلم را زیر و رو

حسین!

تو خود معراجی

دلم تنگ پرواز است....

 

 



13 آبان 1393 749 0

تنها تو ... شعرامی!!!

میان پنجره ای بین شمعدانی ها

نشسته دخترکی غرق نغمه خوانی ها

همان که روسری اش سرخ بود و می پرسید

شب از سیاهی موهای او نشانی ها

و آه می کشد به یاد روزهایی که...

و عشق می کند به یاد ارغوانی ها

هنوز نیامده هیچ اتفاقی او...

هنوز نرسیده ... محو قصه خوانی ها

تو را همیشه به تصویر می کشد مجنون

همان سوار ابرپوش ِ قهوه خوانی ها

به یاد عقیقی که ماند بین موهایش

همان شبی که به رویای شعرخوانی ها

قدم گذاشته بودی نخواسته با او

به واژه های هم آغوش مهربانی ها

همان شبی که ...

الهه ببند پنجره را

شکست خلوت تنهای شمعدانی ها!

 

پ.ن:شاید کمی متفاوت

لااقل برای خودم...!



15 تیر 1393 400 5

دور می شدم از تو...

 

در کویر تشنه با یاد تو بارانم گرفت

آه پشتِ آه با حسرت به دامانم گرفت

شیشه های راهِ معکوس ِ تو از چشمان من

جرعه جرعه عشق می نوشید آبانم گرفت

در قطار ِ رو به تهران، صبح ِ خردادست و من

در هوای دیشبم جا مانده ام جانم گرفت

بس که از تو خاطره دارم از آن مضجع که پر

می زدم تا می رسیدم... آه کنعانم گرفت

یوسف من سینه ام قحطی گرفته سال ها

از قدم های تو بود ابر خراسانم گرفت

قبله قبله دورم از تو قبله هفتم ولی

هفت باری هست حسی که نمی دانم گرفت،

دست من را و جدا کرده است من را از گناه

گفت دستت را به من بسپار دستانم گرفت

روبروی گنبدت چشمان من لبریز شد

من پر از آهو شدم آهو که سلطانم گرفت،

تیر را از دست صیادم ولی خود صید کرد

تا ابد مدیون اویم چون ز خوبانم گرفت

 

 

پ.ن:چقدر هوای این دوری و جدایی

حالم را خراب کرد

و این غزل ِ شرمسار

حاصل اشک هایی است

که در "تب" سروده شدند

در دقایقی که

سخت عبور می کردند...!

 



10 تیر 1393 324 4

به خوابم می تراشیدی عقیقت را

 

از این تاجی که مُلکش چون فلسطین است

و محرابش به خون سرخ است و رنگین است

ز داغش خال ها دارد به دل، تاریخ

که پشتش شیون و فریاد و نفرین است

نمی داند نوایی غیرِ آه از آه

رهایی خواستم از بس که غمگین است

ره صدساله را امشب سفر کردم

به دور انداختم قلبی که خونین است

ولی گم گشته ام در راه، شاید من

نمی دانم کدامین خوشه، پروین است

به خوابم می تراشیدی عقیقت را

به خود گفتم مقصر ابن سیرین است

و یک آن کشتمت در دل چو حس کردم

که آغوشت به کام غیر، شیرین است

نمی خواهم که صیدت باشم اما کاش

بفهمی درد را همدرد، بالین است

مِی از انگور خواهی صبر می خواهد

زمستان است اگر لیموش شیرین است

 



31 خرداد 1393 296 2

آسمانه

آغوش زمین این همه جا داشته است؟!

از عطر نفس های خدا داشته است؟!

از ثروت بی کران خود مغرورست

در سینه ی خود غار حرا داشته است

 

 

 

 

پانوشت:عاشقانه در آغوش کشید زمین

آسمان را 

و من هنوز دارم حساب می کنم

گنجایش آن شبِ سراسر راز را...

 



06 خرداد 1393 467 2

و بازهم چند رباعی...

این جمعه گذشت باز هم چشم به راه

در آتش اشک، منتظر بودم آه ،

دیدم که دلم بهانه می گیرد باز

گفتم نگران نباش می آید ماه

***

انگار نفس نفس دلم را برده ست

آیینه به رنگ چهره ام پی برده ست

من کور شدم که از خودم می پرسم

گرگی نکند پیرهنت را خورده ست!

***

در صحن و سرای شاه شهرم ماندم

شب جامعه را مقابلش می خواندم

حسی شد و حالتی به جانم افتاد

ایوان طلا فقط تو را می خواندم

 



26 اردیبهشت 1393 526 3

انگور...

صدها غزل انگـــــــور دارد نگاهتان
دل می برد از واژه ها روی ماهتان

از عطر تو اردیبهشتی ست حال من
شاهم که تو باشی دلم در پناهتان

آهسته به معراج پرواز می کند
از پنجره فولاد و از بارگاهتان

تا سنگ نشابور افتاد زیر پات
دریا شد و دریاست هم در پناهتان

تصنیف خراسانی ام شور می زند
تا می کشدم در بغل، قبله گاهتان

باز هم من و باران، خیابان نام تو
تکثیر شده ام در این شاهراهتان

آهنگ دلم را به نقاره ات سپرد...

 

 

 

 



20 اردیبهشت 1393 435 2

رباعی...

چشمان شما فقط رباعی می خواست
دریاست که بیت بیت ماهی می خواست
حسرت به دلم نمانده جز دیدارت
در پاسخ عشق، عشق آری می خواست...


19 اردیبهشت 1393 388 0