در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد مبشری)

دفتر شعر

ماه روی نیزه

بسم الله الرحمن الرحیم

بر نیزه چونکه جلوۀ شاهانه می کنی

مجنون خویش هر دل فرزانه می کنی

 

بعد از سه روز آمده ای با چه حالتی

آخر مرا ز غصه تو دیوانه می کنی

 

گه با تبسمت به عدو طعنه می زنی

گه عزم آیه های غریبانه می کنی

 

با دختر سه سالۀ خود صحبتی بکن

گر فکر اُخت خونجگرت را نمی کنی

 

دیشب رقیه گفت که در خواب دیده است

آن گیسوی پریش ورا شانه می کنی

 

سر می زنم به چوبۀ محمل ز شوق تو

بر نِی دتو هم نظارۀ مستانه می کنی

 

قصد تو چیست این همه با خواهرت حسین

آیا تو امتحان ، دل پروانه می کنی

 

محمد مبشری



13 آبان 1394 572 0

شیر زن کربلا

وقتی قرار شد که دلی امتحان شود

باید دچار درد و غمی بیکران شود

 

رویی برای آنکه شود آبروی دین

باید اسیر سیلی نامحرمان شود

 

از بهر حفظ معجر خود دختر یتیم

باید به پشت خار مغیلان نهان شود

 

آن شیر زن که درد و بلا را به جان خرید

باشد سزا کفیل امام زمان شود

 

قامت برای آنکه بگردد ستون عشق

باید به زیر بار مصائب کمان شود

 

باید سفیر واقعه بهر حیات نور

با دست بسته در پی قاتل روان شود

 

آتش به جان خرید چو آگاه شد دلش

باید به شام و کوفه چو آتش فشان شود

 

محمد مبشری



04 آبان 1394 414 0

بی حیایی ما

بیا ببین که غلامت غلام دنیا شد

اسیر غفلت و پایبند آرزوها شد

دلی که نرم و لطیف و پر از محبت بود

ز ازدیاد معاصی چو سنگ خارا شد

چنان به ظلم و جنایت گرفته خو دل من

که سینه ام تهی از غصه های زهرا شد

لباس نوکری تو گشاد شد به تنم

گمان کنم که دگر حکم عزل امضا شد

ز فکر خال سیاهت چو آمدم بیرون

برای من رخ شیطان چقدر زیبا شد

غریبی تو به عالم نه از غریبه بود

که باعثش به خدا بی حیایی ما شد

غروب جمعه چو پرونده ی مرا دیدی

دوباره اشک تو جاری به خاک صحرا شد

از آن زمان که شهیدان ز جمع ما رفتن

بساط جرم و دوروئی دوباره بر پا شد



07 شهریور 1394 603 1

حرف دل

اشکی برای چشم ما گه گاه دادید

ما را میان شهر گریه راه دادید

ما ذره ای بودیم لیکن از عطایی

کوه کرامت را به پرِّ کاه دادید

نالایقیم اما گهی نجوا و ناله

گاهی ز سوز جان به دل ها آه دادید

گر چه بدیم اما به خوبیِ خود از لطف

همواره ما را پاسخی دلخواه دادید

بر قلب های تیره ی ما از رخ خود

بر شام تار ظلمتِ دل ماه دادید

در روضه ی اربابمان ما را نشاندید

یعنی گدا را رخصتی بر شاه دادید

ما قدر نشناس شما بودیم اما

با این همه ما را دوباره راه دادید



12 مرداد 1394 608 1

درد دل با بقیع

یه بار دیگه مرغ دلم پر گرفت

بهونه رو دوباره از سر گرفت

دلش می خواد مدینه رو ببینه

یه شب بره پشت بقیع بشینه

سلام میده به غصه های یثرب

به اشک چشم زائرای یثرب

سلام میده به خاک غرق نازش

به لحظه ی غروب جانگدازش

سلام میده به گنبد پیمبر

سلام میده به فاطمه به حیدر

سلام میده به گریه های زهرا

به ناله های بی صدای زهرا

با سوز دل سلام میده به پاکیش

سلام میده به چار تا قبر خاکیش

هر کی بقیع رو دیده خوب می دونه

غروب اون دلارو می سوزونه

پشت در بقیع زبون می گیره

سراغ قبر بی نشون می گیره

مزاری که صحن و سرا نداره

حتی یه دونه روشنا نداره



05 مرداد 1394 643 1

راز مبهم

عمریست بقیع راز مبهم دارد

روی سر خویش سایه ی غم دارد

هر کس که رسید گفت : این خاک شریف

والله قسم ! فقط حرم کم دارد ...!



05 مرداد 1394 471 0

غمخوار مصطفی

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به ام المومنین حضرت خدیجه سلام الله علیها

ای که حضرت نبی مدیون دلداری توست

پایه ی دین خدا روح فداکاری توست

می بری غصه و محنت به نگاهت ز رخش

غم ببیند اگر او ، لحظه ی بیماری توست

ای که خاکستر و خون ز چهره اش زدوده ای

هر کجا تو بوده ای ممنون دلداری توست

جان و سرمایه ی تو نذر وجود او شده

گر بمانده دین حق به خاطر یاری توست

جان فدای مصطفی کردی و تا محشر عشق

در میان عرشیان صحبت غمخواری توست

در شب رحلتت ای بانوی ما ، در مکه

مهدی فاطمه مشغول عزاداری توست



03 تیر 1394 531 1

دل غافل زده

بسم الله الرحمن الرحیم

کاش جرم و گنهم این همه بسیار نبود

پیشه ام معصیت درگه دادار نبود

قلب آشفته ام از دوری یادت ای کاش

در دل سلسله ی نفس گرفتار نبود

می شدم گر پی نجوای تو در راز و نیاز

بهر من دوری و هجران تو هموار نبود

گر به هنگام گناهم ز تو می کردم یاد

دل غافل شده ام این همه بیمار نبود

جلوه ها کردی و مهرت به دلم تابیدی

قلب پر غفلت من حیف که بیدار نبود

صیقل روحم اگر توبه و اشکم می شد

لوح و آیینه ی جان غرق به زنگار نبود

بارها خوانده ای ام تا به برت برگردم

ولی این عبد فراری تو هشیار نبود

کوله باری ز گنه دارم و دستی خالی

کاش شرمندگی ام در دم دیدار نبود

می شدم یکسره نومید اگر حاصل من

حب زهرا و نبی، حیدر کرار نبود

یا چه می شد به قیامت به شفاعت خواهی

همره فاطمه گر دست علمدار نبود



01 تیر 1394 671 3