در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده صابره سادات موسوی)

دفتر شعر

بیگانه ای دور از مسیر سرزمینم

 
 

آواره ای دور از مسیر سرزمینم

از شهر خود دورم اگر یکجا نشینم

 

دلتنگ شور وحال شهری کوچکم که

از دور حتی شعله هایش را ببینم

 

با این که دلتنگم ولی مغرور مثل قبل

دست خودم هم نیست اما این چنینم

 

در هر کجا عشقی ست، وصلی نیست در کار

دلگیر و مجروح از قوانین زمینم

 

پروده ام در خویش چندین بغض سمی

ماری نشسته در کمین آستینم

 

من را خدا از خاک دوری خلق کرده

مهر غریبی خورده بر خاک جبینم

 

هر گوشه ای از من فروافتاده جایی

من حاصلی از انفجار تکه مینم



02 مرداد 1394 680 2

آسان نباشد راه با سختی می آیم

برای بهترین ِ میزبان ها

 

آسان نباشد راه با سختی می آیم

راهی ندارم جزخودت وقتی می آیم

دنیا اگر روی سرم   آوار باشد

نزدیک تو با حس خوشبختی می آیم

فرقی ندارم پیش تو با بهترین ها

با هر صدایی، لهجه ای، رختی می آیم

پر می شوم از برگه های شعر وقتی

با کوپه های دنج شش تختی می آیم

 

 



28 شهریور 1393 543 4

رباعی

برای آیت الله خوشوقت

از رفتن تو جهان خبر خواهد شد

حسن نفس تو کارگر خواهد شد

هر چند شکسته ای ولی میدانم

این جام شکسته تیزتر خواهد شد

***

اشکی که بلور آن دل انگیزتر است

از سرخی هر غروب پاییزتر است

همرنگ خدا می شود آن چشمی که

از تابش خورشید سحرخیزتر است

***

از شور و شعف همیشه در تب بودی

از باده ی لطف حق لبالب بودی

هر بار که خوابیدی و بیدار شدی

در زمزمه ی مدام یا رب بودی

***

آهی که بلند می شد از سوز شما

برخاسته از دل غم افروز شما

دنبال دلی که گمشده می آیم

تا پشت سر نماز هر روز شما



26 اردیبهشت 1392 930 10

مجبور هستی تکیه بر بازو کنی

با هیچ ظلم و فتنه پیوستی نداری
جز پایگاه خانه پابستی نداری

تو دختر پیغمبری اما در این شهر
حقی برای آنچه که هستی نداری

مجبور هستی تکیه بر بازو کنی چون
همراز و  همفکری و همدستی نداری

برداشتی دست از سر دستاس اما
 وقتی که بر چرخاندنش دستی نداری

مجبور اگر باشی خودت را، محسنت را ...
تو در مسیر خویش بن بستی نداری


25 فروردین 1392 1161 8

کاش کاری نکند خاطره های حسنت...

رنگ غم ریخته بر چارقد و پیرهنت
دست بر شانه ی دیوار گرفته است تنت

دیدن ِ تاول ِ دستان تو آزارم داد
لقمه بردی که غریبانه به سوی دهنت

خون دل ها که از این مردم بی دین خوردی
رنگ پس داده به بازو و به روی کفنت

گر چه دندان به جگر داری و آرامی، باز
برملا می شود از هر نفست، سوختنت

زخم های کهنت، یوسف خونین تنت
زجر می داد تو را تا دم در آمدنت

ترس دارم که غمت قاتل این خانه شود
کاش کاری نکند خاطره های حسنت (علیه السلام)...



18 فروردین 1392 1110 5

برای مسلم ِنامه ها ...


تنهایی مسلم هنوز! صدای مرا از عمق سالهای متمادی شمسی می شنوی یا بلندای دیوار دارالعماره نمی گذارد... پایین که آمدی برایت کاسه ای آب و رباعی تازه آورده ام...




این نامه خبر ندارد از جنگ و ستیز

امضا شده با نام همه ، ریز به ریز

با این که تو را به کوفه دعوت کردند

این نامه ی عاشقانه ای نیست عزیز


01 آذر 1391 1076 3

یک شوخی کوچک با امام رضای خودم

شایسته است از تو مرامی کریم تر

از منبع شما برکاتی عظیم تر

اوضاع ما برای زیارت کمی بد است

سالی یکی دو مرتبه ، گاهی وخیم تر...

ما را که پر شدیم از احساس معنوی

بنما تو در اجابت ِ مالی سهیم تر

انواع قسط و حاجت و کنکوری و مریض

پیدا کنیم از تو کجا دل رحیم تر...؟

عرض ارادتی است نه مِن باب حاجتم

بوده ارادتم به شما از قدیم تر


09 مهر 1391 1035 8

قرارمان همین جمعه ...نه...باشد جمعه بعدی

گلایه دارم از این که همیشه وعده ام دادی
قرارمان همین جمعه ...نه...باشد جمعه بعدی

صدای مادرم در آمده از بس ، پریشانم
به قول او "متین تر باش ،مثل سایرین .... عادی!"

صدای موج رادیو : " رسیده نیمه شعبان "
از آن بدتر که می گوید :‌"رسیده موسم شادی"

بهم می ریزد احوالم ، سکون شانه هایم را
که مثل شالی سبز است می رقصد به هر بادی

به ایوان می دهم شب ها ، سکوتِ میز چایی را
و یادی می کشم روی غبارِ حافظ و سعدی

دلم نذری گرفته آش دوری را به شوق تو
و دور منقل اسفند می چرخد به فریادی ...

"بخوان از دل حبیبت را ، مدام امّن یجیبت را"
تمام روز می خواند تو را که شاخ شمشادی

دوباره مجلس خالی، من و میز و غزل هایم
مرا تنها که می بینی سراغی، خاطری ،یادی...


24 شهریور 1391 576 3

دردها را روی هم بگذار تا بشماریم

بترس!
از اینکه ظلم کنی به کسی که پناهی ندارد جز خداوند ...
امام حسین علیه السلام


چون سپر مجموعه ای از ضربه های کاریم
درد ها را روی هــم بگذار تا بشــماریــم

خانه ام ویرانکده ،از من نشان در کوچه نیست
کاش بشناسی مرا از اشک های جاریــــــم

روی هم افتاده نعش هم کلاسی های من
می دهــــد آموزگار پیــــــر من دلــــداریم

شهر خلوت می شود آرام و قبرستان وسیع
آه قبری کاش باشد از پی غمخواریــــــم...

نام این نامردمان بی شک نمی ماند به جا
مـثــــل ردّی که نشانده چرخــهای گاریــم!

مثل من دنیا همیشه کودکی آواره داشت
من در این دنیای ظالم کودکی تکراریم ...


12 شهریور 1391 1008 9

هذا فراق بینی و بینک ...

رد می شوم از خش خش روی مزارت
ســالی اگــر یک بــار می آیم کــنارت

هی بغض دارم می نشانم اشک ها را
بر فــرش خاک مانده بر ســنگ مزارت

با خویشــتن داری فقط می گویــم آرام
این فاتحــه با سوره اش باشد نــثارت

گاهی حســادت میک نم غیر از درختــان
به صندلــی و نــرده های همــــجوارت

هنگام رفتن مــی تکانم دســــت ها را
تا رد شــود از روی انگشــتم غـبــــارت

رد میوم می ترسم از ایــنکه بــفهمی
مانده هنوز این، درد بیچاره دچــارت ...


05 مرداد 1391 812 7

سقفی که گاه چکه کند سر پناه نیست

ابری اگر به چهره ی پر نور ماه نیست
یعنی که روزگار مداوم سیاه نیست

از روبروی ِ  رهگذران   رو به راه رفت
طفلی که وضع زندگیش روبراه نیست

نه سکه ای، نه عاطفه ای، طفل بی گناه
محتاج جمع کردن مشتی نگاه نیست

او را کثیف و بی کس و شر خوانده رهگذر
این آخری به زعم شما اشتباه نیست؟

تقصیر او نبود، پدر تنگ دست بود
این لااقل ثواب نباشد، گناه نیست

آورده سمت  سقف نگاهم پناه، آه
سقفی که گاه چکه کند سر پناه نیست


23 تیر 1391 595 5