در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد هادی مقیسه)

دفتر شعر

"مهتاب من مردابها زندانیت کردند..."

مهتاب من مردابها زندانیت کردند
مردم میان قابها زندانیت کردند 

دیدند تا دور تو می گردند ماهی ها... 
 طوفان شد و گردابها زندانیت کردند 

تو چشم دریا بودی و دزدان دریایی
در لابلای آبها زندانیت کردند 

گرچه میان برکه ای متروک جا ماندی

گرچه تمام قابها زندانیت کردند...


اما تو می مانی و می فهمند ماهی ها

روزی همه ارباب ها زندانیت بودند...


"تقدیم به خاک پای موسی بن جعفر علیهما السلام"



15 خرداد 1392 486 12

"ماه و ماهی"

شبیه رود می گریم...شبیه باد حیرانم...
به دنبال تو ای آرامش دریا... پریشانم...

منم آن ماهی جا مانده در دریای تنهایی
که راه دوستی با ماه تنها را نمی دانم! 


به دور ماه می گردم ...برایش شعر می خوانم...
 چه نازی می کند این ماه زیبا بین دستانم!!! 


بیا ای ماه بی همتا دمی با من مدارا کن
بیا امشب کمی بد بگذران بنشین به دامانم

تو وقتی خواب می بینی تبسم می کنی برمن
و من از شوق تا وقت سحر بیدار می مانم...

همیشه فکر می کردم فقط ماه خودم هستی
و من همزاد "ماهم" ... "ماهیم"...از ایل "ماهانم"... 

ولی ابری خبر آورد از دریای بالایی...
چه کردی با دلم؟!ظالم!
ندیدی چشم گریانم؟...

بیا ای ابر پنهان کن ببر این ماه زیبا را
که من از چشم های مردم دریا هراسانم

دوباره مردم دریا برایش تور می بافند
خدا را شکر...
صبحی دیگر آمد... 
رفت مهمانم...



08 خرداد 1392 1224 25

"آرامش چشمان اقیانوس زیباست"

آرامش چشمان اقیانوس... زیباست
در ظلمت شب خنده فانوس... زیباست

افتاده تصویر شما در چشم هایم                              
وقتیکه چشمی می رود پابوس... زیباست

ای علت فریاد یا خاموشی ما   
در دست تو حیرانی ناقوس... زیباست 

می سوزی و پر می کشی در شهر خاموش
روشنگری های تو ای ققنوس... زیباست

چشمان من... لبخند تو...این برکه آن ماه
آری جدایی بین ما ،  افسوس... زیباست

گرچه  جدایی از شما سخت است اما 
گاهی میان عاشقی کابوس... زیباست

در خواب دیدم برکه ای تا ماه می رفت...
این برکه حالا مثل اقیانوس... زیباست


برگ سبزی تقدیم به مقام معظم رهبری "دامت عزه"



20 اردیبهشت 1392 1016 25

"چون پاییز"

"لبریزم از پژمردگی از  زرد چون پاییز
از حیرت از آشفتگی از درد چون پاییز"

تنها ... برایت شعر می خوانم تماشا کن                                                     
تنها منم از زندگی دلسرد چون پاییز             
 
باران پاییزی چشمانم که می بارد                     
تنها تو می خندی به من،خونسرد... چون پاییز
  
حالا تمام شهر از من روی می گیرد                                    
آری شدم در کوچه ها ولگرد چون پاییز...
                            
از پشت در... اما برایم شعر می خوانی :
از هر مسیری آمدی برگرد چون پاییز...


* سرمشق استاد حسن حسینی



19 بهمن 1391 649 9

چقدر طرح ضریح تو ناب از آب درآمد!!!

چقدر طرح ضریح تو ناب از آب درآمد!
چقدر پاک و روان مثل آب از آب درآمد!           

میان این همه زائر که موج می زند اینجا                      
رخ ضریح تو چون آفتاب از آب درآمد...         

اگرچه بی سرو پایم ولی به پای ضریحت               
هر آنچه اشک فشاندم گلاب از آب درآمد...

چقدر معجزه داری؟!  مگر نبی خدایی؟                    
سوال ها ز من  اما جواب، از آب... درآمد

که جان کل جهان را خدا سپرد به دستش            
همان دقیقه که دریا سراب از آب درآمد...

تویی حسین (علیه السلام) که زیباترین شعار خدایی
بنای کفر پس از تو خراب از آب درآمد

دوباره شعر نوشتم به شوق مصرع آخر
بگو ضریح، پسندِ رباب از آب درآمد...؟؟؟




07 بهمن 1391 1317 10

السلام علیک یا حسن بن علی العسکری"علیهما السلام"

گدای بی سر و پایی نشسته بر سر راهت
چه می شود که بیفتد نگاه من به نگاهت

غریب هستم و می خواهم از غریب بگویم
گرفته راه گلوی مرا غریبی راهت...       
                    
چگونه شهر، حسن دارد و بقیع ندارد؟!                  
اسیر چشم حسودان مباد چشم سیاهت    
                 
حسن ...غریب...خرابه نشین...چه ساده خدایا        
حکایت  دو حسن می رسد به اوج شباهت   
   
شبیه آینه ای دلشکسته آمدم آقا     
که بیشتر بشود زائران گاه به گاهت    
            
میان دفتر شعرم حرم کشیدم و گفتم
 ز راه دور سلامی کنم به چهره ماهت  
              
زیارت آمدم اما ...خدا کند که بیاید                                                                      
کجاست مهدی زهرا کجاست پشت و پناهت؟


01 بهمن 1391 739 5

به استهلال ماه من تمام شامیان رفتند...

به استهلال ماه من، تمام شامیان رفتند...
لباس عید پوشیدند و مست و شادمان رفتند...
میان خنده مرموز آنها کینه ای پیداست
نمی دانم چرا با سنگ سوی میهمان رفتند...؟!




03 دی 1391 633 9

شنیدن کی بود مانند دیدن...؟؟؟

هر آن چیزی که از مادر شنیدم
دویدم روی تل ... دیدم ...خمیدم...
شنیدن کی بود مانند دیدن؟
من از وقتی شنیدم ...می دویدم...


توضیح آیات غمزه:
بیت معروف عطار نیشابوری که بصورت ضرب المثل معروف در بین ایرانیان رواج دارد به این شرح است:
زلیخا گفتن و یوسف شنیدن
شنیدن کی بود مانند دیدن


24 آذر 1391 5606 4

فرات آمد ولی سر تا به پایش گریه بود...(تقدیم به امام زین العابدین علیه السلام)

فرات از شرم خشکش زد ، میان دشت پنهان شد
و از لب های او تنها ترک هایی نمایان شد...

میان گریه های حضرت سجاد (ع) می دیدم
دل سنگ زمین کربلا، گل کرد، گریان شد

فرات آمد ولی سر تا به پایش گریه بود ...آری
به دست حضرت سجاد جاری شد ... مسلمان شد...


19 آذر 1391 644 5

ستاره ایست که دنباله دار می آید...(لطفا نقد کنید)

ستاره ایست که دنباله دار می آید
به چشم روشنی شام تار می آید
خبر دهید به هجده هزار دشت کویر
برای یاریتان چشمه سار می آید
جواب نامه پاییزیان چه کوتاه است:
خبر دهید که آری ، بهار می آید
چه زود خسته شدید ای سراب های کویر
فرار تا به کجا ؟یک سوار می آید
نگاه قاصدک از آسمان خبر دارد
ببین که از دهنش بوی یار می آید...
.
.
.
ولی کویر ترک خورد و قاصدک گم شد
  شعار ها همه رفتند و عار می آید
به پیشوازی آن کاروان شیر افکن
ز جنس روبهکان سی هزار می آید
و میهمانی باران شروع خواهد شد
به پیشوازی باران غبار می آید
****
به دختری که دلش ریخت ، مادری می گفت:
به انتقام تو ای گل ، بهار می آید...



25 آبان 1391 452 6

*زندانی*

وقتی که نگاه می کنی ، می خندم

آرام دوپلک خویش را می بندم

حالا تو میان چشم من زندانی

لبخند بزن قناری دربندم...



14 آبان 1391 486 5

السلام علیک یا علی بن محمد الهادی (علیهما السلام)

سلام  بر تو امامم، خوش آمدی از راه
سلام  صاحب نامم، خوش آمدی از راه

شبی سیاهم و پابوس ماه آمده ام
سلام ماه تمامم، خوش آمدی از راه...


09 آبان 1391 406 7

سایه ها رفتند...(تقدیم به حضرت مسلم علیه السلام)

تو هستی و دل من هست ، سایه ها رفتند...

اگرچه شب نرسیدست ، سایه ها رفتند...

چه حس و حال عجیبی گرفته این محراب

و من ز بوی علی مست ، سایه ها رفتند...

کنار سایه این خانه خواب می دیدم

چگونه از ته بن بست سایه ها رفتند...

و من غریب به دنبال آب می گردم

سلام ساقی بی دست ، سایه ها رفتند...



06 آبان 1391 403 4

اصلا تو کجای سرنوشتی؟؟؟

من را به کدام جرم، کشتی ای عشق؟
کشتی و شبیه دانه کٍشتی ای عشق
یک عمر به ساز دل تو رقصیدم ...
اصلا تو کجای سرنوشتی ای عشق؟


06 آبان 1391 383 4

السلام علیک یا محمد بن علی الباقر


ولی تو دوست نداری هوای کودکیت را...
ومثل سایه کشیدی ، فضای کودکیت را
اگرچه باقر علمی و علم رام دل تو
ولی به یاد نداری... دعای کودکیت را...
میان گریه نشسته پدر تو را به تماشا
و حرف می زنی و او صدای کودکیت را...
هنوز رد طنابی به دست های تو پیداست
که جاودانه کند ماجرای کودکیت را
دوباره بوی محرم رسیده بر در کعبه
سیاه می کند احرام های کودکیت را
و در طوافی و خون گریه می کنی و غریبی
چگونه اشک نباری عزای کودکیت را؟
به خون دیده کشیدی تمام خاطره ها را
که مثل شام کنی رد پای کودکیت را
دوباره پنجره ها پر شد از هوای محرم
ولی تو دوست نداری هوای کودکیت را...
و پرکشیدی و رفتی از این هوای غریبی
و مستجاب نمودی دعای کودکیت را...



01 آبان 1391 451 3

لبخند بزن آهوی در بندم...

وقتی که نگاه می کنی می خندم

آرام دوپلک خویش را می بندم

 حالا تو میان چشم من زندانی

 لبخند بزن آهوی دربندم.



01 آبان 1391 704 9

و من با ماه قهرم...«اصلاح شده»

حضوری گرم داری و نداری ،

نگاهی سرد حتی ، بر دل من

نسیم زندگی... ای کاش می شد

  به لبخندی بباری در دل من

تو را مانند باران دوست دارم ،

شبیه بوی گلهای بهاری

تو را می بینم و رد می شوم ...آه

نمی فهمد تو را دیگر دل من

نمی فهمد و تنها مانده امشب 

میان کوچه ای در پیش چشمت...

تو آنسویی و می ترسد دوباره

از آن سایه به روی در دل من

دوباره ماه می خندد به حالم

نشسته روی دیواری قدیمی

و من با ماه قهرم کاش می شد

نبیند ماه را دیگر دل من

دلی دارم شبیه آب دریا

پر از کف های زیبای بلورین

برای یاریت حرفی ندارد

به روی کاغذ و دفتر دل من

میان کوچه های سرد و تاریک 

برایت یادگاری می گذارم

به روی برگ زردی می نویسم

تورا حس می کند آخر دل من...



30 مهر 1391 321 1

باز هم وقت جواب آمد...

تو تابیدی و با صبح نگاهت آفتاب آمد...
سلام ای صبح صادق باز هم وقت جواب آمد

جواب آل یاسینی که با مهتاب می خوانم...
جواب هر سلامی که به سوی آفتاب آمد

نقاب روی زیبایت ، زمین را می کند حیران
نمی فهمد چرا خورشید، همچون ماهتاب آمد؟

وضو می گیری از آب زلال و من نمی دانم
چرا هر قطره ای برگشت با بوی گلاب آمد؟

نماز عشق می خوانی، زمین مبهوت می لرزد ...
ز آیه آیه اشکت فلک در پیچ و تاب آمد

به دنبال نگاه تو تمام هفته را گشتم
دوباره قرعه این چشم تشنه با سراب آمد...

دوباره صبح یک جمعه، دوباره ندبه ای دیگر
دوباره عاشقی تا جمکرانت با شتاب آمد...

کجایی ای تماشایی؟ کدامین جمعه می بینم؟
گل پرده نشین من، به عالم بی نقاب آمد...



30 مهر 1391 349 4

و من با ماه قهرم

حضوری گرم داری و نداری ،

نگاهی سرد حتی ، بر دل من

نسیم زندگی... ای کاش می شد

  به لبخندی بباری در دل من

تو را مانند باران دوست دارم ،

شبیه بوی گلهای بهاری

تو را می بینم و رد می شوم ...آه

نمی فهمد تو را دیگر دل من

نمی فهمد و تنها مانده امشب

میان کوچه ای در پیش چشمت...

تو آنسویی و می ترسد دوباره

از آن سایه به روی در دل من

دوباره ماه می خندد به حالم

نشسته روی دیواری قدیمی

و من با ماه قهرم کاش می شد

نبیند ماه را دیگر دل من

دلی دارم شبیه آب دریا

پر از کف های زیبای بلورین

برای یاریت حرفی ندارد

به روی کاغذ و دفتر دل من

میان کوچه های سرد و تاریک

برایت یادگاری می گذارم

به روی برگ زردی می نویسم

تورا حس می کند آخر دل من...


28 مهر 1391 556 6