در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده علیرضا نجفی)

دفتر شعر

برای مردم مظلوم غیزانیه اهواز

برای مردم مظلوم

راحت نکش سلاح برادر غلاف کن
فکری برای علَّتُ و اصل خلاف کن

پاسخ به اعتراض چرا پس گلوله شد
بامردمان مصالحه جای مصاف کن

باهم برادریم نگو یک شعار شد
گِرد برادران فقیرت طواف کن

این مردم صبورببین تشنه مانده اند
فکری برای مشکل آب مُضاف کن

صد قول داده ای و یکی هم عمل نشد
فکری برای آن همه قول گزاف کن

دل را برای مردم محروم کشورت
پر صبر و با شکیب و پر از انعطاف کن

مردم همیشه پشت نظامند بی درنگ
فکری برای پر شدن هر شکاف کن


علیرضا نجفی
خرداد ۹۹


06 خرداد 1399 12 0

قول و قرار

برو ولی همیشه باشه یادت
قول و قرارایی که بستی با من
یادت باشه چه حال خوبی داشتیم
تو اون روزایی که نشستی با من
لذت خلوتا یادت بمونه
تولحظه های اوج مستی با من
بگیر سراغم و نکن فراموش
یادت نره همیشه هستی بامن
یادت اون سفره ی وقت افطار
جناق شرطی که شکستی بامن
نزن دیگه زیر قرار و قولت
بگو که از روز الستی با من

علیرضا نجفی
شب عید فطر ۹۹


05 خرداد 1399 12 0

حدیث کسا

این حدیث آمد ز زهرای بتول
فاطمه صدیقه بنت الرسول
روزی آمد خانه ما مصطفی
گفت با حالی شبیه التجا
ضعف دارم جان بابا دخترم
پهن کن بابا عبایی بر سرم
آن عبایی را که دارم از یمن
آن عبا بر من بکش ای ممتحن
گفتمش بابا بلا دور از شما
در پناه مهر و الطاف خدا
من کشیدم آن عبا بر روی او
یک نظر کردم به ماه روی او
صورتی زیبا تر از قرص قمر
روشن و زیبا نکو تر از سحر
ساعتی بگذشت و آمد مجتبی
گفت ای مادر سلام و صد دعا
گفتمش مادر سلامم بر شما
نور چشمم ای عزیز با وفا
گفت مادر خانه دارد عطر گل
هست بوی جد ما ختم رسل
گفتمش ای نور چشمم بوی او
آمده در خانه با گیسوی او
رفت نزد حضرت خاتم حسن
گفت بابا جان فدایت جان و تن
گفت بابا صد سلام و صد درود
بر شما ای خاتم رب ودود
با اجازه رفت در تحت کسا
در کنار مصطفی شد مجتبی
بعد از آن آمد حسین و با سلام
گفت بوی جدم آید بر مشام
گفتمش ای نور چشمانم حسین
ای عزیز فاطمه ای نور عین
جدتان در خانه در زیر کسا
آمده امروز شد مهمان ما
با اجازه رفت در زیر کسا
در کنار مصطفی شد با حیا
بعد از آن آمد علی مرتضا
گفت زهرا جان سلامم بر شما
بوی یار مهربان آید همی
بوی جوی مولیان آید همی
گفتم او را یار ختمی مرتبت
صاحب خُلقِ عظیم و مرتبت
آمده مهمان ما بابای من
آمده مانند جان در جسم و تن
رفت نزد احمد و گفت این سوال
چیست رمز و راز این وقت و مجال
با اجازه رفت در زیر کسا
در کنار مصطفی شد مرتضا
بعد از آن رفتم کنار اهل خود
تا بجویم با عزیزان وصل خود
ما همه بودیم در زیر کسا
دست خود برداشت بابا بر دعا
گفت یارب اهلبیتم را ببین
بهترین خلق خدا روی زمین
خونشان با خون پاک من قرین
جسم و جان دارند از من با یقین
جسمشان را از بدیها دور کن
قلبشان را خانه ای از نور کن
لطف کن بر خاندانم با کرم
تا ابد آباد گردان این حرم
دشمن آنها مرا هم دشمن است
پیش چشمم جلوه اهریمن است
هر که در دل حُبِّشان دارد به جان
می شود محبوب من در دو جهان

بانگ حق برخاست از عرش برین
کای ملائک بشنوید این با یقین
هر چه را من آفریدم در جهان
این زمین و جمله هفت آسمان
کوه و دریا را اگر من ساختم
نه فلک را اینچنین پرداختم
هر چه زیبائیست در شمس و قمر
ظلمتِ شبها و نور در سحر
ساختم اینها به عشق مصطفی
ساختم با مهر این اهل کسا
بانگ زد جبریل مَن تَحت الکسا
صاحب کرسیُّ و مجد و کبریا
بانگ حق برخاست زهرا و پدر
معدن ایمان و کان هر گوهر
حیدر و فرزند پاکش مجتبی
هم حسینِ بنِ علی در کربلا

گفت جبرائیل ای رب جلی
میروم من نزد زهرا و علی
با اجازه نزد ما زیر کسا
آمد و می خواند پیغام خدا
گفت ای پیغمبر عالی مقام
می رساند حق به درگاهت سلام
هر چه که در کل عالم خلق شد
از برای اهل زیر دلق شد
گفت از این خانواده تا ابد
دور شد ناپاکی و هر فعل بد
جسم و روح خاندانت پاک شد
نامشان بر تارک افلاک شد
گفت حیدر چیست رمز جمع ما
چیست مزد راوی این وضع ما
گفت هر کس نقل کرد این ماجرا
در میان دوستان مرتضا
هر غمی دارد خدا شادی کند
بر اسیران بانگ آزادی کند
مشکلات جمعشان حل می شود
سحر درد و غصه باطل می شود
گفت مولا رستگارانیم ما
همچنان گل در بهارانیم ما
شیعه با این نقل می گردد سعید
بهتر از این مژدگانی کس ندید


علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


30 اردیبهشت 1399 20 0

افطار نور

یک لقمه نان و نور افطار من است
یک جرعه میِ طهور افطار من است
هم لقمه ی نان و نور و هم جام طهور
در آرزوی ظهور افطار من است


دلم را مبتلایش کن خدایا
خودت هرشب دعایش کن خدایا
دل افتاده بر خاک زمین را
کبوتر در هوایش کن خدایا

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


29 اردیبهشت 1399 18 0

لبخند فزت

باز هم شمشیر کین دست اجل افتاده است
ماه در عقرب چرا جای حمل افتاده است
ضربتی دست سیاه شب به فرق ماه زد
رد خون بر چهره صبح ازل افتاده است
کینه اش از بدر و خندق داشتند این قوم جهل
خنده بر لبهای اصحاب جمل افتاده است
اتفاقی اینچنین سرخ و سیاه و تلخ گفت
در اصول دین حق قطعا خلل افتاده است۰۰
آنچنان پشت زمین لرزید وقتی ضربه زد
بعد از آن روی زمین صدها گسل افتاده است
شادمان لبخند فزت می زند بر فاطمه
اتفاقی همچنان ماه عسل افتاده است
اوج اندوه و مصیبتهای عالم امشب است
حسرت طفل یتیمی در غزل افتاده‌است
ناله ای در آسمان پیچید ای اهل زمین
کلِّ ارکان هدایت مضمحل افتاده است
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
بر زبانها همچنان ضرب المثل افتاده است

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


26 اردیبهشت 1399 15 0

چه حظی

بوی گل می آید از هفت آسمان
روزگار پیر می گردد جوان
باز لبهامان گل لبخند شد
کام جانهامان نبات و قندشد
سبز شد صحرای سرد سینه ها
شسته شد از سینه هامان کینه ها
باغ جان آزاد شد از چینه ها
هر دلی شد عرصه آئینه ها
پر طراوت برگ گل از شبنم است
روز شادی وقت پایان غم است
مجتبی فرزند حیدر می رسد
زاده زهرای اطهر می رسد
باز باران است بارانی کریم
خوش به حال ما چه حظی می بریم
ای غریبان جهان غربت تمام
ای اسیران زمین محنت تمام
ای فقیران سفره داری می رسد
بینوایان برگ و باری می رسد
دستهایش خوشه های گندم است
چشمهایش چشمه های زمزم است
روی او مهتاب مهر و الفت است
مهربانی عاشق و بی منت است
بوی او گل را دگرگون می کند
عاشقان را بید مجنون می کند
حال دلها تازه چون نوروز شد
شام تار غصه ها مان روز شد
آشتی را در زمین مصداق شد
حق دین با صلح او احقاق شد
جان زهرایی به جان مادرت
بار ده مارا دمی بر محضرت
باز باران است بارانی کریم
خوش به حال ما چه حظی می بریم


علیرضا نجفی
اردیبهشت۹۹


19 اردیبهشت 1399 21 0

باران گل در آتش

زنگی بزن ، حالی بگو
گاهی پیامی، شکلکی
یک بوسه از راه دور
قلبی ،گلی یا چشمکی

شعری پیامی عاطفی
حالی صفایی قصه ای
لبخند شادی عشوه ای
بغضی و اشکی غصه ای

آنی توئیتی بار کن
در صفحه ات اسم مرا
بالا و پایین کن دمی
هم روح و هم جسم مرا

در اینستا عکسی بزن
از چهره چون ماه خود
ما رابسوزان شمع جان
در شعله های آه خود

خیلی بدم این روزها
درگیر با داغ و غمم
حس می کنم این روزها
دوراز تو و نامحرمم

همراه با یک دسته گل
گاهی سراغ من بیا
امشب بیا فردا بیا
ای سرو باغ من بیا

محض رضای عاشقی
گاهی دلی را شاد کن
گاهی هوایی تازه کن
از من به باغی یاد کن

طاووس هندوستانیم
ای طوطی شیرین سخن
گاه از کلاغی یاد کن
در باغ و دردشت و دمن

ما روزگاری داشتیم
عهدی نوشتیم از ازل
باشیم دائم یار هم
همواره در ماه عسل

انگار یادت رفته هان
قولت ، قرارت با دلم
یادت نمانده ساختی
با دست خود آب و گلم

حالی خطایی کرده ام
با من مدارا می کنی
بیچاره ام در مانده ام
بخشش ،نگارا می کنی

من آدمی دور از وطن
من طوطی نقش قفس
من بلبل دور از چمن
من روسیاهی بوالهوس

نانی اگر دزدیده ام
انگور باغت چیده ام
شوخی، قضا بود و قدر
حتما به رویت دیده ام

امشب بیا در خانه ام
در کلبه ویرانه ام
ای دلبر دیوانه ام
هم خویش وهم بیگانه ام

این آدم مغضوب را
راحت کن از درد فراق
باران گل در آتشی
من سوختم از اشتیاق

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


16 اردیبهشت 1399 23 0

خاطرات آدم

در خلوت خویش جستجویت کردم
هر لحظه دوباره آرزویت کردم
در خاطره های دور آدم، حوّا!
چون گِردِه نان تازه بویت کردم
ای سنگ دلی که راه بستی بر دل
با تیشه عشق روبرویت کردم
من کوزه دل شکسته قلبم را
سیراب زچشم چون سبویت کردم
در آتش عشق چون درختی بی برگ
عادت به خزان خلق و خویت کردم

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


13 اردیبهشت 1399 18 0

صبحگاه روشن

چون‌گرفتی دست پایین خویش را
بیش را کم ، کم گرفتی بیش را
آشنا پنداشتی بیگانه را
لاجرم بیگانه خواندی خویش را
نیش خوردی نوش جان انگاشتی
نوش خواندی از جهالت نیش را
این قدر در باغ بودی پس بگو
فرق گل با تیغ های ریش را
خضر باید تا نگیری مرشدت
زاهد سالوس کج اندیش را
هست در هفت آسمان شهری درآن
نیست فرقی شاه با درویش را
رو به بالا کن فراموشت شود
زهد زاهدها و طول ریش را
شب اگر یلدا به پایان می رسد
کن فراموش این شب تشویش را
باش چون آئینه هایی صیقلی
صبحگاه روشن در پیش را

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


11 اردیبهشت 1399 22 0

نیامدی بیا

چشمها دچار ضعف دید شد نیامدی
ریشهای ما و مو سپید شد نیامدی
آرزوی دیدنت برای ما عزیز دل
صرف فعل ماضی بعید شد نیامدی
ماهها و هفته ها و روزها گذشته شد
قرنها و سالها جدید شد نیامدی
عمر های ما ببین تمام شد به باد شد
قرن پشت قرن ناپدید شد نیامدی
این قدر مصیبتی که دیده ایم و داغها
هجمه های دشمنان شدید شد نیامدی
سوخت استخوان انتظار و منتظر بیا
عشقتان امیدِ نامید شد نیامدی

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


08 اردیبهشت 1399 18 0

علم می خواهم

چون راه نرفته ای ، قدم می خواهم
چون آتش نیم مرده ،دم می خواهم

چون لشکر سرشکسته ی بی علمی
با نام تو ای عشق علم می خواهم

چون وسعت پر آفت گندمزاران
با دست تو شوکران و سم می خواهم

قربانی زیر تیغ خورشید شدم
مانند کویر تشنه نم می خواهم

اسلامم و نا امیدم از ملک حجاز
ایرانی و فرهنگ عجم می خواهم

من سوریه و عراق و ایرانم که
همواره مدافع حرم می خواهم

کنعان بلا دیده ی قحطی زده ام
از یوسف مهربان کرم می خواهم

گر در ره عشق چاه اندوه پر است
آماده عاشقی و غم می خواهم

گفتند ضریح عشق مانند بت است
در کعبه سینه ام صنم می خواهم

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹



08 اردیبهشت 1399 19 0

بیا مهمانی

بهتر از هر که تو احوال مرا می دانی
نانوشته همه الواح ازل می خوانی
ای که همواره در اندیشه مسکینانی
وقت افطار بیا خانه ما مهمانی
صاحب الامر تویی واسطه هرفیضی
دور باد از تو غم غربت و سرگردانی
خانه هر که که هستی دم افطار ای کاش
در دعا یاد کنی از من غمگین آنی
با صدای خوشت ای کاش رسد در گوشم
کاش هنگام سحر زمزمه قرانی
بوی پیراهنت ای کاش نسیمی آرد
تا چراغان بشود دیده هر انسانی

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۹


08 اردیبهشت 1399 18 0

دلار دولتی-کرونا

گل به قبر پدرت ای کرونا
خاک عالم به سرت ای کرونا
کاش می دیدمت و گرز گران
می زدم بر کمرت ای کرونا
از خدا خواسته ام تا نکند
لحظه ای در به درت ای کرونا
کاش با خانه نشینی همگان
کم نمایند شرت ای کرونا
تا نبینند به امید خدا
هیچ بار دگرت ای کرونا
کاش بودی تو دلار دولتی
تا نماند اثرت ای کرونا

علیرضا نجفی -فروردین ۹۹


29 فروردین 1399 32 0

لبخند زیبای مهدی

کویر لوط دلها پونک و خلخال خواهد شد
دقیقا عید کُلِّ روزهای سال خواهد شد
به یمن برکت لبخند زیبای سحر گاهش
به آمینی برآورده همه آمال خواهد شد
ظریفی اهل دل بر منبر وعظش دعایی کرد
ظهور حضرت حجت همین امسال خواهد شد
زمانی که بیاید در کتاب غیب مکتوب است
تمام حال مردم احسن الاحوال خواهد شد
شنیدی یوسف گمگشته باز آید به کنعان را
همه دیوان حافظ خط به خط این فال خواهد شد
خسوف ظلم و زیر سایه زشت زمین شد ماه
به یمن روی مهتابت زمین چون خال خواهد شد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


22 فروردین 1399 26 0

اناالمهدی

گل می دهد گلدان خالی با نگاهت
خورشید عالم می شود چشم سیاهت

وقتی که می آیی زمین آباد و سرسبز
می گردد از یمن بهاران سپاهت

شب می شود مانند روزی آفتابی
از روشنای چهره ی مانند ماهت

هر چند ما همچون برادرهای یوسف
انداختیمت با خطاهامان به چاهت

ما را دعا کن ای مسیحای مکرر
در نیمه شبها در قنوت و اشک و آهت

بیمار و در این سالهای سخت تحریم
آقا بگیر ایران ما را در پناهت

صوت اناالمهدی بگوشم کاش باشم
روزی ببینم کعبه را هم تکیه گاهت

اهواز را با مهزیارش می شناسی
(اهوازیم )راهم بده در بارگاهت

سرباز راهت کن مرا تا اینکه گردم
صد پاره چون قاسم سلیمانی به راهت

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


20 فروردین 1399 34 0

عاشقی هستی

امشب از آن شبهاست آن شبهای مستی
شبهای سرمستان ِجام و می پرستی
چون لحظه های گرگ و میش شاد و غمگین
از جنس شبهایی که شک داری چه هستی
طعمش شبیه چای مجلسهای روضه است
احساس آن وقتی که در تکیه نشستی
احساس آن مرد وسط گیر عزادار
در شور وقتی می زند بر سر دو دستی
یا مثل حال خوب و شور جشن میلاد
با دوستان در کوچه وقتی ریسه بستی
امشب شب میلاد ساقی غزلهاست
پا میگذارد عاشقی امشب به هستی

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 27 0

عدم

در کوچه باغ آرزوهایش قدم می زد
زیر لبش از عاشقی از عشق دم می زد
چیزی نمی فهمید از احساس امروزش
در خاک قلبش ‌پیچک از جنس عدم می زد
گم شد میان کوره راهی در کویری دور
با روح سرگردان شب آهنگ غم می زد
با پشت دستش آب می پاشید و بو می کرد
بر نان گردِ زندگی آهسته نم می زد
در کوره ی تقدیر جانش را به آتش داد
پتک گران بر آهن پر پیچ و خم می زد
احساس او این روزها گویی قدم با او
در گور های دسته جمع شهر بم می زد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 24 0

دنیا پس از ویروس

دنیا پس از ویروس بوی دیگری دارد
آدم از این ‌پس آرزوی دیگری دارد
هر کس درون قلب خود پایان این ایّام
صد راز و اسرار مگوی دیگری دارد
فهمید انسان سکِّه علم و تواناییش
قدر و عیار و رنگ و روی دیگری دارد
فهمید انسان قدر با هم بودن و لبخند
لبخند! شهدی از سبوی دیگری دارد
فهمید قدر دست دادن، قدر هر آغوش
فهمید این دلدار موی دیگری دارد
فهمید از هم دور بودن یک جهنم شد
انسان بجز شیطان عدوی دیگری دارد
فهمید وقتی دور هم هستیم چون حلقه
در حلقه عاشق های و هوی دیگری دارد
فهمید قدر رفت و آمد با عزیزان را
دیگر از این پس خلق و خوی دیگری دارد
فهمید یک گمگشته دارد آدمی، موعود
حالا از این پس، جستجوی دیگری دارد

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 30 0

فرهاد کشته

می خورده بود و رفت از یادش
آموزه های پیر و استادش
یک لحظه غافل شد چه می سازد
ضرب کمند زلف در بادش
ازخاطرش تا رفت مستوری
باد فنا شد اصل و بنیادش
یک لحظه خودبینی فریبش داد
گوش فلک پر شد ز فریادش
شد رانده و درمانده از هرجا
تقدیر او شد مثل اجدادش
انگار کن هرگز نمی داند
پایان عشق و داد و بیدادش
شیرین شاه عشق در مستی
نامردمانه کشته فرهادش

علیرضا نجفی
فروردین ۹۹


16 فروردین 1399 27 0

ای عزیز

دعای تو سرسبزی و رویش است
دعای تو آغاز هر کوشش است
دعای توباران و گل می شود
به روشنترین صبح پل می شود
دعای تو مهتاب شبهای تار
که روشن کند چهره روزگار
دعای تو شبنم دعایت گلاب
دعای تو آئینه و نور و آب
دعایت بهار است و عید سعید
دعای تو پرواز قوی سپید
دعای تو بال کبوتر شده
دعای تو پرواز را پر شده
دعای تو در باد مجنون بید
دعای تو خورشید در آسمان
دعای تو هر چشمه ای در جهان
دعایت بلندای سرو چمن
شکوه درختان آیینه تن
دعای تو جاری هر رود شد
دعای تو بوی خوش عود شد
دعای تو برگ شقایق شده
فروغ دو چشمان عاشق شده
دعای تو بر آب قایق شده
دعایت تمام حقایق شده
دعای شما صبح صادق شده
دعای تو گلهای یاس کبود
دعای تو معیار بود و نبود
دعای تو شعر و سرود و غزل
شکر قند شیرین و طعم عسل
دعا کن امام زمان ای عزیز
که مشکل شده کارمان ای عزیز

علیرضا نجفی
فروردین ۹۸


04 فروردین 1399 28 0
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها