در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علیرضا نجفی)

دفتر شعر

خانه صاحب دارد...

ترسم از ابرهه و فیل سوارانش نیست
ترسم از تردید است
ترسم از شک زدگانیست که باور نکنند
خاته صاحب دارد
خانه بی صاحب نیست ...
ترسم از فرعون نیست
ترسم از دریا نیست
ترسم از سستی باورهاییست
که نفهمند خدا همراه است
وسط معرکه فرمانده اوست...

علیرضا نجفی
اردیبهشت ۹۸


24 اردیبهشت 1398 78 0

سوره صف

مادرین معرکه شمشیر به کف می آییم
رقص پا کرده و با نغمه ی دف می آییم
ما به فرمان علی جنگ اگر در گیرد
آیه در آیه چنان سوره صف می آییم
اقتدا کرده به هفتادودو آیینه پاک
همچنان کشته ی در وادی تف می آییم
گر پدر کشتی و صد شیر یل از ما در جنگ
ما پسرهای دلیریم و خلف می آییم
آی کفتار سعودی که توهم داریید
مابه خونخواهی اسلاف سلف می آییم
گله در گله شترهای شما قربانند
به شتر هات بده آب و علف می آییم


علیرضا نجفی
اردیبهشت۹۸


12 اردیبهشت 1398 17 0

سیل

یک عده از سیلاب ترسیدند
یک عده بر سیلاب خندیدند
یک عده ای در باد لرزیدند
یک عده ای هم همچنان بیدند
دیدم عربها را که در بحران
یزله کنان مردانه رقصیدند
پیر و جوان سینه سپر کردند
وقتی خطر را پیش رو دیدند
یک عده پر کردند گونیها
چفیه به گردن باز پیچیدند
سنگر به سنگر روی به روی سیل
گونی به گونی روی هم چیدند
دکتر، مهندس، کارگر مردم
نسخه برای سیل پیچیدند
ارتش سپاهیها کنار هم
چون هشت سال جنگ جنگیدند
تکلیف پیش آمد بسیجیها
از نو لباس رزم پوشیدند
مقهور مردم گشت این سیلاب
مردم بساط سیل بر چیدند
وحدت همیشه رمز پیروزی است
کارون و کرخه خوب فهمیدند

علیرضا نجفی
فروردین ۹۸


22 فروردین 1398 109 0

مرد

مرد آنست که حتی وجبی خاک نداد
وسط معرکه ی خط مقدم سر داد
بخشی از پیکر داد
وقت تقسیم غنایم وسط گردنه ماند
خون دل خورد وصدایی کسی از او نشنید
فتنه شد با همه ی دلخوریش
باز با رهبر ماند
راهپیمایی رفت
از دلش باز شعاری سر داد
فصل تحریم رسید
قسطهایش عقب افتاد ولی
پای ایرانش ماند
پای آزادی و استقلالش
پای مظلومیت سوریه ماند
پای بحرین و یمن
باز هم دل به خطر داد
سفر کرد و گذشت
سفر ساحل دریای فلان نه هرگز
سفر ترکیه نه
سفر آنتالیا نه هرگز
رفت در قلب حرم جای گرفت
جلوی ترکش و تیر
باز هم پیکر داد
باز پیغام جدایی به سر و همسر داد
داعش حرمله را گشت و خودش هم سر داد
کودکش ماند ه و تنهایی ها ...
یادشان جاویدان
راهشان پررهرو...

علیرضا نجفی
روز مرد ۹۷


29 اسفند 1397 164 0

آشوب گندمزار

باور نکن می خندم وشادم
آشوب گندمزار در بادم
مجنون بی لیلای غمگینم
وقتی که می آیی تو در یادم
من عاشقت بودم نفهمیدی
شیرین ترین رویای فرهادم
زندان من شد عشق شیدایی
هرگز مپنداری که آزادم
ویرانه ای چون تخت جمشیدم
هرگز ندیدی روز آبادم



27 اسفند 1397 23 0

بهاربه

دمی لبخند گلها را تماشا کن بهار آمد
کمی اندوه دنیا را توحاشا کن بهار آمد
اگر این زندگی سرشار از سختی و نامردی
محبت را تو با لبخند انشا کن بهار آمد
دلت را روشن از انوار یزدان با نمازی کن
وجودت را جدا از هر چه فحشا کن بهار آمد
کنون تا فرصتی داری که دلها رابدست آری
وجودت را به کاری خیر کوشا کن بهار آمد
چه دارد روزگاران جز کلک بازی و بد عهدی
به شادی چهره اش را خوب افشا کن بهار آمد
عزیزان در کنارت شاد و خوشحالند همچون گل
گلستان باغ عشقت را تماشا کن بهار آمد


27 اسفند 1397 27 0

هوا عشق است

باران که می بارد دلم شاد است
مثل پرستوهای آزاد است
باران که می بارد هوا عشق است
شعر است شیرین است فرهاد است
باران که می بارد دلم انگار
مجنون صحراگرد در باد است
باران که می بارد دل مردم
سر سبز و شور انگیز و آباد است
هر غصه ای دیگر فراموش است
خوشحالی و شور و طرب یاد است


26 اسفند 1397 21 0

پنج شنبه

به یاد رفتگان بخوان
فاتحه ای و بعد ازان
دو رکعتی نماز کن
دعا کن از برایشان
به یاد مادران بگو
بهشت زیر پایتان
بگو پدر تو نیستی
ولی منم به یادتان
برادر عزیز من
همیشه و به هر زمان
پر است زندگی مان
ز خاطرات خوبتان
دوباره پنج شنبه شد
دوباره اشک بی امان
دوباره بغض کرده ام
به یاد کل رفتگان

علیرضا نجفی
آخرین پنج شنبه ۹۷


23 اسفند 1397 17 0

خضر

شما را ای عزیزانم نمی بینم چرا دیگر
نه دلداری نه جانانی نمی بینم صفا دیگر
دلم در گیر و داری سخت جان فرساو حزن انگیز
دریغا از رفیقانم نمی بینم وفا دیگر
منم دریای بی ساحل منم صحرای بی پایان
نه کشتیبان نه چوپانی نمی بینم خدا دیگر
کجایی خضر فرخ رو کجایی آب جاویدان
که در دنیا و ما فیها نمی بینم بقا دیگر
چه شد سی مرغ و رستمها چه شد عطار و مرغان را
که در هفت آسمان مرغی نمی بینم رها دیگر

علیرضا نجفی


23 اسفند 1397 20 0

گرگ و میش

هوا هوای گرگ و میشه
صدا صدای سنگ و شیشه
می خوام که عاشقت نباشم
خدا می دونه که نمی شه



20 اسفند 1397 18 0

ورشو

چهل سال اگر پوچ ورشو چرا
چرا سیرک بازی، چرا شو چرا
اگر ما ضعیفیم و بیچاره ایم
چرا طبل جنگ و هیا هو چرا
چرا این همه سایت فارسی زبان
بی بی سی، وآ و من و تو چرا
چرا این همه خرج و لشکر کشی
چرا ناو جنگی و ناتو چرا
چراصحبت از موشک وهسته ای
شده ایم علم دار نانو چرا
فضا گشته تسخیر مردان ما
چرا داده ای باز آتو چرا
چرا در پی گفتگویی چرا
چرا مردک ماجرا جو چرا



27 بهمن 1397 26 0

تقدیر

خانه بر پل ساختیم
زندگی را باخیتم
هر چه شد را
گردن تقدیر مان انداختیم...




24 دی 1397 29 0

سلطان

ماییم رعیّت و غم نان داریم
در گله بجای گرگ چوپان داریم
ازقیر گرفته تا طلا تا سیمان
بشمار که بیشمار سلطان داریم

علیرضانجفی


16 دی 1397 49 0

دنیا

با حرص و طمع راه عبث پیمودیم
در غصه دنیای زبون فرسودیم
یک روز پس از رفتن ما از دنیا
انگار نه انگار که ما هم بودیم

همه اش دوز و کلک بود نمی فهمیدیم
بازی چرخ و فلک بود و نمی فهمیدیم
زندگی با همه رنگ و لعابش ای داد
کوزه ای غرق ترک بود و نمی فهمیدیم


علیرضانجفی


14 دی 1397 32 0

سرهنگی

سرهنگ جنگ عرصه ی فرهنگ سرهنگی
دریای صد فرسنگ در فرسنگ سرهنگی
با هر کتاب خاطرات جبهه اجرت هست
همچون شهیدان وطن در جنگ سرهنگی
بیرنگ و بی غل و غشی وخالص و مخلص
مثل بسیجیهای خاکی رنگ سرهنگی
در عرصه های رزم نرم جبهه ی فرهنگ
فرمانده ای سرداری و سرهنگ سرهنگی
در سنگلاخ روزگاران گل درآوردی
با دست خالی از میان سنگ سرهنگی
در این کویر ساکت و خاموش بعد از جنگ
ای از شهادت بهترین آهنگ سرهنگی
مصداق کمتر از شهادت نیست در فرهنگ
کاری که کرده ای تو بعد از جنگ سرهنگی

علیرضانجفی
دی ۹۷


06 دی 1397 43 0

یلدا

دلتان خرم و شاد
لبتان پر خنده
زندگیتان خرم
با صفا پاینده

روزتان روشن و خوش
شبتان مهتابی
سرتان سبز و بلند
قلبتان سرخابی

لبتان شکر ریز
حرفهاتان چون قند
شاد و آزاد و رها
غصه هاتان در بند

جمعتان جمع مدام
دلتان گرم بهم
خنده ها رگباری
دور از غصه و غم

ذکر قرآن بر لب
محکم و با ایمان
دستهاتان به دعا
شاد و آباد ایران

شب یلداتان خوش
رویتان مثل انار
دست در دست هم و
پشت هم چون دیوار

علیرضانجفی
دی ۹۷


01 دی 1397 24 0

شانه

شانه ی چوبی مادربزرگ دستم
در شب دشت موهای تو گم شد
صبحگاهان درختی شد
غرق در شکوفه های قشنگ
جفتی آلبالوی بدل
روی گوش تو می خندید
ملس و ترش و شیرین بود...



18 آذر 1397 31 0

شانه

شانه ی چوبی مادربزرگ دستم
در شب دشت موهای تو گم شد
صبحگاهان درختی شد
غرق در شکوفه های قشنگ
جفتی آلبالوی بدل
روی گوش تو می خندید
ملس و ترش و شیرین بود...



18 آذر 1397 41 0

محمد


قل هو الله احد شد روی او
واضحی واللیل شرح موی او
و القمر شد جاوه ی ابروی او
گشته الرحمن خراب بوی او
قاب قوسین ابتدای کوی او
جنه الحق خانه ی مینوی او
تجری الانهار شان جوی او
نفخه صور است بانگ هوی او
آسمان در انبساط و سوی او
جمله ی هفت آسمان شد گوی او




03 آذر 1397 44 0

باران

باران که می بارد دلم شاد است
مثل پرستوهای آزاد است
باران که می بارد هوا عشق است
شعر است شیرین است فرهاد است
باران که می بارد دلم انگار
مجنون صحراگرد در باد است
باران که می بارد سرود ناودان انگار
چنگ است تنبور است فریاد است
باران که می بارد دل مردم
سر سبز و شور انگیز و آباد است
هر غصه ای دیگر فراموش است
خوشحالی و شور و طرب یاد است


02 آذر 1397 53 0
صفحه 1 از 5ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  بعدی   انتها