در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مجید گل دار)

دفتر شعر

نوه ی بوتراب

شرمنده کرده است نگاه تو آب را
سوزانده داغ تو جگر آفتاب را
تا غنچه ی گلوی تو را دید حرمله
پاشد که با سه شعبه بگیرد گلاب را
با چند قطره آب مگر سیر میشدی؟
از زوزه های تیر گرفتم جواب را
جسم تورا چگونه پدر خیمه می برد
دق می کند اگر که ببیند رباب را
خون تو را به روی هوا ریخت این چنین
آورد از برای ملائک خضاب را
وقتی که خاک دید چنین جامه چاک داد
خشکی بر لب نوه ی بوتراب را



21 آذر 1392 346 2

سرت را

خنجر سرت را ساربان انگشترت را

هرکس به غارت برده بخشی پیکرت را

با سنگ یا با تیغ فرقی هم نمی کرد

پرتاب میکردند تا بال و پرت را...

پیراهنت غارت شد و راضی نبودند

بردند حتی گوشوار دخترت را

من دیده ام که دخترت با ضرب شلاق...

از او نپرس آقا چه کردی معجرت را

من مانده ام که قاتلت آخر چگونه...

با اینکه گفته دیده حتی مادرت را



15 آبان 1392 554 0

بابونه و نارنج

من از چشمان تو بابونه و نارنج می چینم
چه گل هایی که از دامان تو با رنج می چینم
حریفی پیش رویم نیست با این حال یک عمر است
که دارم مهره روی صفحه ی شطرنج می چینم
لبت یاقوت ، چشمانت دو تا الماس، یک عمر ست
که من نقشه برای بردن این گنج می چینم
عروس هفت دریایی و من صیاد بی پایی
که در خوابم برایت تورها در لنج می چینم
دوباره میشوم یک باغبان خسته و فرتوت
که از چشمان تو بابونه و نارنج
می چیند


11 مهر 1392 814 2

شاعرها

نه هیچ شباهتی به آدم دارند

هر ثانیه هم در دلشان غم دارند

از عشق تو است این قضایا این که

یک تخته همیشه شاعران کم دارند



19 شهریور 1392 593 11

در نمی آید

اینجا نفس های من اصلا در نمی آید
کاری هم از دست طبیبان بر نمی آید

آسوده باش ای چاه راحت می شوی امشب
دیگر برای درد و دل حیدر نمی آید

آه ای یتیمان عرب آن مرد غربت ها
با کوله ی خرما و نان دیگر نمی آید

ای کوفه دست کم به فرزندم وفایی کن
هرچند این کار از تو  اصلا بر نمی آید

داغ پدر، مادر، برادر، آه زینب جان
یک روز خوش گویی به این دختر نمی آید


09 مرداد 1392 354 2

کبو ترانه

ببین دل شکسته ی خرابم

با کفترات دوباره هم مسیره

میخواد بیاد دور حرم بچرخه

میخواد بیاد دونه ازت بگیره

 

دلم میخواد دم طلوع آفتاب

تو صحن انقلاب با تو باشم

با کفترا برای تو بخونم

با نقاره های تو هم صدا شم

 

خودت که حال دلمو میدونی

خودت که میدونی دلم گرفته

دلم هوای کربلا رو کرده

گلومو غم، چشامو نم گرفته

 

براتمو اگر که امضا کنی........................



29 اسفند 1391 732 2

بر نیزه

پیرهن چاک و بدن چاک و سرش بر نیزه

به عقب مینگرد چشم ترش بر نیزه

نگران است مبادا که ببیند دختر

میدرخشد سر ناز پدرش بر نیزه

راز پنهانی حق است که افشا شده است

نیم در قتلگه و بیشترش بر نیزه

چه غمی بیشتر از این که ببیند پدری

میرود نیزه به نیزه ش پسرش بر نیزه

آیه نور روی نیزه قرائت میکرد

چه قشنگ است خدا با هنرش بر نیزه

دختری چشم براه پدرش مانده هنوز

نگذارید بیفتد نظرش بر نیزه

       * *  *

برای عباس علیه السلام:

 و تیغ آمد دستـش بریـــد و مشکش را...

سه شعبه ای به دو چشمش رسید و مشکش را...

عمود آمد و چیزی ندید و مشکش را...

و تیر جان و تنش را درید و مشکش را...

و اشک و خون ز دو چشمش چکید و مشکش را...

و پاره پاره و بی آب دید مشکش را

زمین که خورد جلویش زمین زمان لرزید

تمام پیکره ی هفت آسمان لرزید

به خیمه گاه نظر کرد و ناگهان لرزید

و پاره پاره و بی آب دید مشکش را

نگاه کرد و قد خمّ مادری را دید

نگاه کرد و نگاه برادری را دید

و فکر کرد به خیمه وَ دختری را دید

و گاهواره ی خاموش اصغری را دید

و پاره پاره و بی آب دید مشکش را

دلش به سمت عَلم رفت و غصه بی حد شد

به تشنگیّ حرم رفت و غصه بی حد شد

و روضه آخر دم رفت و غصه بی حد شد

و چشمهاش به هم رفت و غصه بی حد شد

و پاره پاره و بی آب دید مشکش را



29 آبان 1391 507 3

سکوت

نگاه ردّ و بدل شد، فقط سکوت شکست
«نماز شام غریبانه» در قنوت شکست

چنان میان غزل پر زدی چو پروانه
که پیله های در آغوش برگ توت شکست

و کارم از غم دوری کشیده شد به جنون
 که لنگ قافیه ها بود و درخطوط شکست

چه می کنی که ببینی چه می رود به سرم
چه ساده بود غرورم که  رو به روت شکست

ز راه دور بهاران رسید تا برسد
به داد بغض گلویی که در سکوت شکست


07 آبان 1391 553 3

منحصرا برای لیلا

بگذار دلم همیشه تنها باشد

از شدت اشک خانه دریا باشد

دیوانه شدن به من نیامد

مجنون

بگذار فقط برای لیلا باشد



30 شهریور 1391 657 2

شانه -گریه

آخر به دلم چقدر غم جا بشود

از شدت غصه ها قدم تا بشود

میگردم و میگردم و میگردم تا

یک شانه برای گریه پیدا بشود



27 شهریور 1391 436 0

خیس

افتاد به هم نگاه چشمانی خیس

در خاطره های سرد آبانی خیس

تو رفتی و چتر توی دستم خشکید

من ماندم و بغض در خیابانی خیس



09 شهریور 1391 478 1