در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده فاطمه دریایی)

دفتر شعر

شقّ القمــر

تا صدايت در آب مي پيچد، ماه خود را به چاه مي دوزد
و تو ماه ي و چاه پر ز علي ست، تا به چشمت نگاه مي دوزد

كفش هايت بزرگترشده از...اينكه در كوچه ها قدم بزني
مي روي...آسمان براي زمين، باز رختِ سياه مي دوزد

عشق از سالهاي بعد از تو، دامنش مثل شهر آلوده ست
روي دستِ سفيدِ روسري ام، وصله وصله گناه مي دوزد

دردِ تو زخمِ تيغ نيست علي! درد، دردِ شكستنِ در بود
درد يعني كه ميخ پهلو را، به دلِ سنگِ كاه مي دوزد

توي محرابِ ماهِ پيشاني ت، باز شقّ القمر به راه افتاد
مي روي...مرگ _ "يا علي" گويان_ بوسه اش را به ماه مي دوزد...

19 رمضان 1390


06 مرداد 1392 987 3

تو ماه ی و از حوض ها باید بپرهیزی

زندانی این چار دیواری نشو... برگرد
نه، دل ببُر از دست های سرد آغوشم
در قلب من هی موج می سازی و می خوانی
لالاییِ مهتاب را هربار در گوشم

من دور تا دور دلم کاشی است... دل تنگم
تو ماه ی و از حوض ها باید بپرهیزی
درگیر عشق آسمانت شو همین کافیست
گاهی که می لرزانی ام تا اشک می ریزی

تنها برایم دیدنت از آسمان کافیست
وقتی تو را هر شب برایم فخر بفروشد
این عشق یا من را از آب قصه می گیرد
یا بوسه بوسه ماه را از حوض می نوشد...    

می ترسم از این عشق از خالی شدن از تو
تو مثل خورشیدی و من چون برف می بارم
من مثل آدم برفی این قصه می میرم
خورشید را وقتی که در آغوش بفشارم...

                                                                  

                                                                             27/8/1390

*هرچند خزانه ی شعرم این روزها خالی ست و این شعر هم تا حدودی سالخورده است، اما نقد بفرمایید... اساتید محترم راه کاری برای ارتقای سطح کیفی شعر بفرمایید مسرور و ممنون می شوم.


02 مرداد 1392 499 6

کسی خوب تر...

این شعر قدیمی رو از زبانِ منِ نوجوانِ نیمه ی شعبانِ 86 قبول بفرمایید...

با اینکه قدیمیه ولی نقد پذیره :)
...


می خواستم شبیه کسی خوب تر شوم
شاید اگر برای تو ایّوب تر شوم

گفتی اگر ستاره شوم ماه می شوی
گفتی اگر علی بشوم چاه می شوی

ای ردپای عاشق این کوچه های تنگ
کی خانه ی عدالت تو می خورد کلنگ؟

این جمعه هم برای تو اسپند دود کرد-
مادربزرگ ، نذر تو یاس کبود کرد

تک آرزوی کودکی من ظهور توست
ذكر قنوت كوچه ي شب هم عبور توست

عجّل ، که غوره های دلم همچو شهد شد
این صبح شرمسار دعاهای عهد شد

عجّل ، اجل که خط امانم نمی دهد
حتّی برای توبه زمانم نمی دهد

عجّل ، که یاس های جهان را شکسته اند
پهلوی لحظه های زمان را شکسته اند

انگار از دلم به دلت خط نمی دهد
با چاه درد دل ، به من عادت نمی دهد

می خواهمت که پای تو را بوسه ور کنم
این کوچه های غمزده را با تو تر کنم

اصلا تمام هفته برایت به انتظار...
آن جمعه های رفته برایت به انتظار...

می خواهمت، که با تو کسی خوب تر شوم
نگذار پا به پای تو ایّوب تر شوم...


03 تیر 1392 607 12

به اشک، چشم تو را می توان گلاب گرفت

گلِ محمدی ام! باید عطر ناب گرفت
به اشک، چشم تو را می توان گلاب گرفت                            

شبیه سیبی و هر روز می شود در حوض
تو را به آب سپرد و تو را از آب گرفت

چنان اسیر سیه چال های چشم تو ام
که عشقت از عقلم حق اتنخاب گرفت

و داغت آنقَدَر از چشم من شهید درید
که بهمن از دلِ میدان انقلاب گرفت

هزار بار تو را استخاره می گیرم
از آیه های نگاهت مگر جواب گرفت

تو آیه ی غزلی، می توان به نستعلیق
تو را نوشت، تو را زر گرفت و قاب گرفت...




*این شعر اختصاصا برای همسرم سروده شده و مخاطب خاص دارد!


30 بهمن 1391 1241 10

گریه کن تر کنی مرکّب را

کوه من! شرم قله را بتکان جا کنم روی شانه ات شب را
دست بگذار روی پیشانی م تا کمی داغ تر کنی تب را

باز وا کن که وا شود بختم، چشم هایت سیاه بختیِ من!
لیقه ی چشم هات خشکیده گریه کن تر کنی مرکّب را

من از آوارگی نمی ترسم سرزمین من است آغوشت
سجده هایم دوباره طولانی است مُهر پیشانی ام کنی لب را

قصّه ی عشق را که میخوانی کودکی خواب می رود در من
چشم ها را دمی که می بندی باز آغاز می کنی شب را...


21 آذر 1391 525 7

زینبیه...

وقتي به آبروي زمين خيره مي شوي
با هر نفس به حال فرات آه ميکشي

دلتنگ بوسه هاي کسي مي شود دلت
دستي به روي حنجره هرگاه مي کشي

دامانِ کودکانِ غريبي است چادرت
مثل سرِ سپرده به آغوشِ نيزه ها

لالايي تو پر شده در گوشِ کودکان
صوت حسين پر شده در گوشِ نيزه ها...

هفتاد و سومين تَنِ ميدان تويي و شام
در انتظار لهجه ي شمشيرِ چادرت

بايد بلند خطبه بخواني، علي شود...
ترسِ گلوي حرمله از تيرِ چادرت

اين دشت، صحنه ي عرفاتِ تو مي شود
وقتي که عيدِ تازه ي "قربانِ" زينب است

اين کربلا که ظهر پر از آشنايي و
اين کربلا که شام غريبانِ زينب است...


02 آذر 1391 753 1

عموی آب...

ميريزد از ميان دو دست آبروي آب
هي مي برند نام كسي را، عموي آب...

اي مشك! اي دو دست! بياييد با دلش
بايد تو را... تو را برساند به جوي آب

هي رود تشنه ي لب او مي شود، ولي
مي بندد آه... راه لبش را به روي آب

از پشت مي زند به دلش زخم، رود تا_
وقتي عبور مي كند از رو به روي آب

دارد بلند مي شود از مشك ناله اي
شايد صداي غمزده ي هاي و هوي آب...

*

برخيزعمو كه رود به دستات تشنه است
وقتي گرفته دست ِ جداي تو بوي آب...


26 آبان 1391 660 1

من موج ها را با خودم تا رود خواهم برد...

دلبستگي هاي مرا مي بُرد تا ساحل
موجي كه او را تنگ در آغوش مي گيرد
اين ساحل عاشق كه افسون پري ها را
در گوشماهي هاي دريا گوش مي گيرد

من موج ها را با خودم تا رود خواهم برد
وقتي كه اقيانوس در مد راه مي افتد
شايد پريشاني است در تقديرِ هر موجي
وقتي كه چشمانش به چشم ماه مي افتد

در آب تا عكس خودش را ديد عاشق شد
ماه ي كه هر شب در دلت مهتاب مي ريزد
دريا! كسي با اشك هاي هر شبش دارد
دلبستگي هاي مرا در آب مي ريزد!

از آسمانم رد شو و با بادها بگذر
دارد دلت در سرنوشتي شور مي افتد
این ابر اگر رو وا كند در لاي موهايش
تصوير ماه ي در دلم در تور مي افتد

*
رد مي شود از عشق با يك كوزه ي خالي
مثل زني كه از بهشت ِسيب، گندم خورد
تصوير يك دختر درون آب مي گويد:
من موج ها را با خودم تا رود خواهم برد...


19 آبان 1391 964 8

بکوب! بیم ندارم...

قدم بزن که حضورت غلیظ تر بشود

و کوچه از گذرت ناگریز تر بشود

بکوب، بیم ندارم که خنجر عشق ت

از این که در دل من هست تیز تر بشود

شبیهِ یوسفِ در چاه مانده در قلبم

غم ت بنا شده در من عزیز تر بشود

دلم صداقت ِ آیینه ای است در دستت

رها کنی به هزاران "تو" ریز تر بشود

زمین خشک لبم را به اشک می شویم

زمینه ی غزلم درد خیز تر بشود...



19 مهر 1391 617 7

این منم، عکس کهنه ای از مرگ...

چشم می پوشم از تمام ِخودم

توی آیینه ی تمام قدی

این منم...عکس کهنه ای از مرگ

توی قابِ سیاهِ چارقدی ...

داری از قصه راه می افتی

(این زمستان هوای خوبی نیست)

می رسد عاقبت به خانه کلاغ

آه! این انتهای خوبی نیست...

(زن زمستان گاه و بیگاهی ست)

قطره قطره به درد می افتد

مثل پاییزِ برگ های چنار

دارد از چشمِ مَرد می افتد...

توی قابِ سیاهِ چارقدی

چشم می پوشد از خودش یک زن

گرهِ کورِ مرگ را وا کن

مرد! این قابِ کهنه را بشکن...



20 شهریور 1391 1591 5

درد تو را گفته ست پهلويي به درها...

مثل حدیثِ نیزه با خورشیدِ سرها
دردِ تو را گفته ست پهلویی به در ها

عاشق ترین رودی که در از خود گذشتن
باید بگیرد رخصت از نامت سپر ها

بعد از تو پشتِ ماه خم شد، تا نشاندند
این آه را بر شانه ی سردِ پدر ها

وقتی که می بندد دخیل اشک را مَرد
روی ضریحِ موی مفقود الاثر ها_

تنها تو می بینی که کوهی ریخت از خود
ای چاه، تنها لانه ی بی بال و پرها...

*
مردی تمام شب درون چاه می خواند
دردِ عمیق آب را از سنگ سر ها :

من تک درختِ لختِ پاییزم که بی تو
دل بسته ام بر بوسه ی سختِ تبر ها...


06 شهریور 1391 415 2