در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی پورزمان)

دفتر شعر

روضه خوان

مانده نگاهت اگرچه رفتی تو آرام جانم
گفتم هوای عجیبی ست روشن بمان آسمانم
امشب بیا مثل دیشب بگذار دستی به قلبم
باور ندارم که رفتی بگذار پیشت بمانم
پیچید عطر تو در دشت،تا ذوالجناح تو برگشت
صحرا به صحرا دویدم دنبال تو مهربانم
تصویر گودال پر خون با نیزه های فراوان
همچون قلم های مشکی بر صفحه ی ارغوانم
خورشید من چادرم هست تا سایه بانی بسازم
یادم می آید که یک روز قدّ تو شد سایه بانم
تاب و توانم برادر از دست رفته در اینجا
ای لاله با داغ سرخت اصلاً مگر می توانم...
تو این چنین روی خاکی،تو آن چنان روی نیزه
من این چنین خسته ی راه، من زینبم من همانم
دل شعله ای از درون است آتش بگیرد که خون است
منزل به منزل شکوهم وقتی که آتشفشانم
فریاد من مثل مولاست ساکت شوید اَیُها النّاس
چیزی ندیدم به جز این زیباست زیبا جهانم
***
در شام و کوفه چه دیدم، حالا دوباره رسیدم
آنجا فقط خطبه خواندم، اینجا فقط روضه خوانم



12 آبان 1393 492 1