در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حنیف منتظرقائم)

دفتر شعر

او عاشقی کرده ولی ما سینه چاکی بیشتر

بسم الله

او عاشقی کرده ولی ما سینه چاکی بیشتر
دستان ما را شسته اند با آب پاکی بیشتر

مُهر قبولی خورده بر پیشانی آلاله ها؛
از این رد قناسه ها دیگر ملاکی بیشتر؟

هر لحظه خم تر می شود قد پدرها ای دریغ!
باقی نمانده از پسر، تکه پلاکی بیشتر

بر دوش باران می رود تابوت خوشبوی شهید؛
عطری شبیه بوته ی یک یاس خاکی بیشتر

ح.م



18 اسفند 1393 440 0

خاک باران خورده

 یاد باران میکشد یک خاک باران خورده را 
رحم کن!....جانی بده این آسمان مرده را  

سفره را از زیر دستان نگاه ما مکش؛
تازه عادت داده بودی این دل افسرده را  

در ته گلخانه ات با خارهایم مانده ام
باغبانی کن دمی این بوته پژمرده را  

عطر دستان تو مرهم بوده از روز ازل
کی مداوا میکنی این خاطر آزرده را؟  

بی قراری سهم ما شد از نگاه آخرت
زود برگردان به دلها آن قرار برده را   

آمدی؛ رفتی، ولی گلهای گلدان شاهدند؛ 
بوی باران میکشد یک خاک باران خورده را
ح.م

http://haomim.ir/post/124



01 شهریور 1393 797 0

اشک تو غوغاست علی


بسم الله

از زبان حضرت مادر(س) 

بیشتر روضه ست و زبان حال تا شعر....



این چه اشکی ست که در چشم تو پیداست علی؟
فاطمه مطلّع از غصه ی دلهاست، علی!

باز هم بغض خودت را که به صحرا بردی!
پس دل فاطمه از بهر چه اینجاست علی؟

همسر فاطمه بودن که برایت شر شد؛
خدمت خانه ی تو عزّت زهراست، علی!

ای یدالله! کمی دست مرا می گیری؟
آتشی در تنم از عشق تو برپاست، علی!

تو ببخشا که اگر اینهمه من مشتاقم
رفتنم ،جان حسن!؛ وعده ی باباست، علی!

خبر رفتن من نقش زمینت نکند
من فدای تو شدم، قدر تو والاست علی!

من فدای تو شدم تا که زمینت نزنند
قوّت پشت تو از امّ ابیهاست علی!

فاتح خیبر من! دست تو را گر بستند
تا ابد در دل من دست تو بالاست، علی!

بازوی فاطمه دیگر ز رمق افتاده؛
جان من گریه نکن!...اشک تو غوغاست، علی!

فکر چشمان منی؟... این ورمش میخوابد
ماه با لک شدنش اینهمه زیباست، علی!

جان زهرا! دم آخر لب خود را وا کن
خنده هایت به خدا عین مداواست، علی!

میخ در داغ که شد، درد تو را فهمیدم
سینه ات مخزنی از غربت و غمهاست علی!

یا علی جان! تو فقط قلب حسن را دریاب؛
پسر غیرتی ام مثل تو تنهاست، علی!

مو به مو کرب و بلا را که به زینب گفتم؛
آه...الحق که گلم زینب کبری ست، علی!

فقط از چشم بد بی شرفان می ترسم؛
من امیدم همه بر غیرت سقاست، علی!

وقت رفتن شده مولا! تو بیا پیشم باش
که نفسهای تو اعجاز مسیحاست علی!

ح.م

فاطمیه نزدیک است
التماس دعا
یا علی مددی..........





01 اسفند 1392 502 1

اذن دخول عامیانه

بسم الله

می تپد قلبم دورن سینه ی سرشار من
بوی عود آکنده ای از موی خود؛ دلدار من!

باز هم شاعر شدم، اذن دخولم یک غزل!
عامیانه بودنم پیدا شد از رفتار من

من سلامم نیمه کاره مانده آقا! فرصتی؛
لرزه می اندازد این گنبد به هر گفتار من

هق هق شعرم فقط در این حرم رو می شود
شانه های سرد دیوارش شده غمخوار من

حبّ مادر(س)، قطره ای اشک و غزل های ضعیف
جنس دیگر هم ندارد دکّه ی بازار من

بوسه از لب های تـــو می خواستم اما نشد!
گنبد زرد تو هم از ظنّ خود شد یار من

آرزومند حرم هستم و بوی سیب عشق
آمدم در این حرم امضاء کنی طومار من

اینهمه "من" خفته در شعرم بیا "من" را بگیر
"بنده" می گردم تو را، اجرا کن این کشتار "من"


ح.م




20 بهمن 1392 354 1

او راز خلقت است و نهان آفریده شد

بسم الله


از بوی یاس اوست، جنان آفریده شد
او راز خلقت است و نهان آفریده شد

هم کفو نور حیدر کرار ، فاطمه(س) ست
با این حساب مثل همان آفریده شد

هفت آسمان چو ذره به خاک ره ش شدند
تا چادرش تکاند و جهان آفریده شد

از گندمی که روزی آدم نبود و نیست
از روی لطفِ فاطمه(س) ، نان آفریده شد

آب و گلاب و بوته یاس و دوا و درد؛
هر انچه خواست مادرمان، آفریده شد

بعد خدا و نام نبی(ص) ، «یاعلی(ع) » که گفت؛
حی علی الصلاه و اذان آفریده شد

دست کبود فاطمه(س) از خاک کربلا
مشتی گزید و شیعه از آن آفریده شد

قبل « نفخت فیه...» خدا خنده زد به او
تا خنده کرد فاطمه(س) ، جان آفریده شد

اصلا برای گفتن نام حسین ِ او
راهی به دل زدند و دهان آفریده شد

لب آفریده شد، عطش و اضطراب هم؛
او گریه کرد و اشک روان آفریده شد


یک قطره اشک مادری اش، بر جهان چکید
از گریه های اوست، امان آفریده شد

تا مُهر شیعه گی به دل و قلب ما زنند
این زخم روی سینه عیان آفریده شد

ح.م


*شعر ویرایش نشده است


02 آذر 1392 984 5

حس مبهم عاشقی

بسم الله

خدا عاشقی را چه مبهم کشید
که دل را چو ویرانه ی بم کشید
 
به خط خودش عاقبت را نوشت
کف دست ما خط درهم کشید
 
بهشتی کشید از خودش تا خودش
سر سوزنی هم جهنم کشید
 
کنار دل سیب حوّا، خدا
دو تا شاخه گل، بهر آدم کشید
 
غزل را شبیه تو و خنده هات
خدا مثل باران نم نم کشید
 
دلی صاف و ساده به من داد و بعد؛
برای تو هم زلف پر خم کشید
 
به دست خودش ناجی غصه ها
به روی تن خسته مرهم کشید
 
تو بودی و با دست تو چای عشق؛
به قوری دل های ما دم کشید
 
دو تا استکان خنده با قند تـــو
خط تیره بر چهره ی غم کشید
 
نگاهم...نگاهت...گره...واقعا؛
خدا عاشقی را چه مبهم کشید

ح.م


http://haomim.ir/post/76




21 مهر 1392 742 4

اعتراف


بسم الله




حوّا شدی که آدم این قصه ها شدم

از قید و بند حور و پری ها رها شدم

 

با بوی سیب سرخ تو در ربّنای عشق؛

وقت هبوط قطره ی اشکت، دعا شدم

 

یا تو میان واژه ی «یا رب» نشسته ای؛

یا من اسیر کفر تو، از دین جدا شدم

 

مثل خلیل بت شکنی، با تبر بیا؛

حالا برای ضربه زدن ها؛ سزا شدم

 

تا ساحران قلب مرا منقلب کنی؛

موسی شدی و معجزه ات را عصا شدم

 

این قلب مرده را که مسیحا دوا نکرد

با قطره های اشک تو آخر، دوا شدم

 

یک اعتراف ساده و اشکی که جاری است

من نذر گریه های تو بودم، ادا شدم

 

تقصیر سیب و گندم و حوّا نبود و نیست

من با نگاه آخری ات مبتلا شدم

ح.م




23 مرداد 1392 599 5

رکاب نقره ای

بسم الله

نقره کوب است رکاب تن مهتابی ماه
چشم شهلای تو فیروزه ی دلها گردد

از "الف" گفتی و "یا" هم  به شما وابسته است
تا که دستخط تو آموزه ی دل ها گردد

به سفر رفته ای و شوق رسیدن به شما؛
باعث نیت ده روزه ی دل ها گردد

تشنه ی بوسه ولی لب به لب ایم از عشقت
پر ز اشک غم تو، کوزه ی دل ها گردد

خوردن حسرت آن سیب نگاهت ای جان!
نکند مبطل این روزه ی دل ها گردد

ح.م

 

 

*این شعر هم مثل باقی شعر های بنده، داغ!، تازه،بدون ویرایش و محتاج نقد است.

 



16 تیر 1392 509 1

قبله سوم

بسم الله

از لسان مبارک حضرت ارباب به سه ساله دردانه اش.


رنگ نیلی زده اند بر تو که زیبا باشی
و خدا خواسته هم صورت زهرا باشی

ماه، پنهان شده امشب، که نباشد در چشم

آسمان باشد و ماه ش، که تو تنها باشی

و خدا خواسته از معجزه ی بارش اشک؛
با همه کوچکی ات، وسعت دریا باشی

خط  به خط خوانده ام امشب به خدا در گوش ت؛
مصحف فاطمی ام را که تو معنا باشی

آمدی برگ گلم! تا وسط معرکه ها
کاشف الکرب من و حضرت سقا باشی

نه که این نام "یتیمی" به شما می ماند
تو از این تهمت بی پایه مبرا باشی

عاقبت می رسد آن لحظه ی رویایی...آه
قدر یک شب که شده؛ ام ابیها باشی

ناظران خرده از آن موی سپیدت گیرند
و تو سرگرم سخن با سر بابا باشی

تو چرا اینهمه دستت به کمر میگیری؟
زخم ها مانع آن است که سر پا باشی؟

گو به هر کس که ز قدّ خم تو می پرسد:

من خود فاطمه ام!... کاش که بینا باشی

دخترم! قبله سوم شده این شهر دمشق
مثل شش گوشه، تو باید که مطلا باشی
ح.م





08 تیر 1392 596 4

غیرت سلمانی

بسم الله

من کبوتر شده ام، جلد همین بام تو ام
صید بیچاره منم، یکسره در دام توام

گوش نامحرم من، داغ دل زار سروش
دل پریشان شده از غربت پیغام تو ام

سر به زیرم به خدا، تشنه ی "ارفع رأسک"
"هل من..."ت را نشنیدم ولی همگام تو ام

گاهی از غیرت سلمانی "منا اهل..." م

دلخوشم کرده خیالی که ز اقوام تو ام

نام تو موجب سرزندگی هر غزلم
من مسیحا شده از عزت اسلام تو ام

به دو عالم به خدا فخر دگر نیست مرا
مادرت مرحمتی کرده که همنام تو ام
ح.م





05 تیر 1392 519 7

شاعران روضه نخوانند چه بهتر باشد!

بسم الله...

شاعران روضه بخوانند چه بهتر باشد
روضه خوب است که در واژه مستّر باشد

خانه شعر پناه است به دل های حزین،
خوش سراییست اگر چه که محقّر باشد

آنقدر داغ در این واژه "دل" آکنده است
جای دل، سوخته بر قامت دفتر باشد

از همین بیت نخستی که نوشتم پیداست
شعرهایی که ز احسان تو در سر باشد

روز میلاد، اگر چه دل ما خوشحال است
رسم وادی غزل گونه ی دیگر باشد

شعر من گر چه پریشان شده از طوفان است
نذر کردم که شبیه تــن اکبــــــــر باشد

خواستم تا بنویسم که همین طفل...ولی؛
شاعران روضه نخوانند چه بهتر باشد!

ح.م


01 تیر 1392 517 5

شاعر میان شعر خودش بی پناه ماند

بسم الله

 
شاعر میان شعر خودش بی پناه ماند
قلبش شکسته بس که سرش بی کلاه ماند

در چشم خیس آینه رنگی نمانده بود
مویی سپید تر شد و رویی سیاه ماند

گفتی کنار گریه بخندم ولی چه سود
تاثیر خنده رفته ولی سوز آه ماند

پیدا نشد تکه ای از دل که گم شده؛
چون سوزنی که در ته انبار کاه ماند

حکم ابد برای نگاهش بریده اند؛
چشمی که بیقرار نگاری به راه ماند

یعقوب شعرهای مرا ملتفت کنید
یوسف ترین قصیده چرا قعر چاه ماند؟

یک شب نشد که سر بزند آسمان به  ما
این عقده تا همیشه به احساس ماه ماند

شطرنج عشق تو ماتم نموده... میدانی؟
سرباز سرسپرده دلش پیش شاه ماند

حوّای شعر، آدم این قصه ها که نیست
در حسرت دوباره یک اشتباه ماند

وقتی سزای خوردن گندم هبوط نیست
سیبی برای سر زدن یک گناه ماند

بیتی شبیه گندم و بیتی شبیه سیب
شاعر میان شعر خودش بی پناه ماند



13 خرداد 1392 747 14

حجت شرعی


بسم الله

دلِ مجنون شده ی راهی صحرایت را
کمکش کن که ببیند رخ لیلایت را

باد ، پیغمبری از سوی خداوند، آورد؛
حجت شرعی بی تابی موهایت را

جزر و مد دل من هم هوسی در سر داشت؛
باشد آخر که ببوسد اثر پایت را

آینه هستم و غم ها کدرم میخواهند
عاشقم گرمی بی سابقه ی "ها" یت را

آهویی رد شده از توطئه ی صیادم؛
تا که صیدی بشوم نیزه ی غم هایت را

گم شدم در هوس لذت فردا، امروز
بس که عاشق شده ام لحظه ی فردایت را

و دل عاشق شدنش معجزه ای می خواهد؛
من مسلمان شده ام، چشم مسیحایت را

من گره روی گره قلب خودم بافته ام؛
نخ به نخ رج زده ام چهره ی زیبایت را

قدّ احساس من این بود، پریدم اما؛
نرسیدم که ببینم قد رعنایت را

یوسف قلب منی، راه فرارت باز است
چاره کن این دم آخر تو زلیخایت را

و غزل چون گل سرخی ست که توفیقش شد
که به چالش بکشد سرخی لب هایت را

ح.م



07 خرداد 1392 538 5

دریا

بسم الله


اشک خود را هر شب می برم تا دریا
درد دل ها دارد دل من با دریا

حس خوبی شاید مثل نقاشی هاست

پیش ساحل باشی، تک و تنها...دریا


طعم دوری ش اما در دلم حس می شد؛
اینهمه دلشوره؟...این منم یا دریا؟

من تو را میفهمم، در دلت طوفان است
تو مرا می فهمی کمی حتی دریا؟

بار آخر گفتم میروم اما...نه؛
تو فقط امشب را کن مدارا، دریا

نکند یادت نیست قول آن روزت را؟
مهربان تر باش ای یار زیبا! دریا

من امانت دادم جای پاهایش را؛
موجی اما برده ردّ پا را دریا!


عکس من افتاده در دلت اما حیف؛

عکس او را بردی تا کجاها دریا؟

زندگی را باید غرق در "او" فهمید
میزنم من آخر، دل به دریا، دریا

ح.م



30 اردیبهشت 1392 358 12

شرح اولین زیارت یک شاعر

شرح اولین زیارت یک شاعر

جملات داخل «» از زبان شاعر است و باقی از زبان راوی!
اینکه "شاعر" کسیت و "راوی" کسیت و "تو" کیست و "او" کیست با "شما"!!




زیر تابش مهتاب، مثل هر شب و هر بار
دفتری ورق میخورد، بین باور و انکار

شاعری نفس هایش بوی عاشقی می داد
واژه ها غریبانه روی دفترش آوار

می نوشت و خط میزد بر تن غزل هایش؛
«ای قلم! تو یاری کن، لا اقل، همین یک بار»

لحظه ای پر از شوقت، گرم ِ گفتگو با تو
گَه تمام ابیاتش از نبودنت سرشار

بر خودش تشر میزد : « بس کن این تقلا را؛
دست ِ خسته را امشب، از سر غزل بردار

من کی ام که بِنویسم از طلوع چشمانت؛
من غروب ِ پائیزم بی نگاه تو ای یار!»

 شد نگاه رنجورش، محو گنبدی در قاب
رفته رفته خوابش برد غرق ِ در همین افکار

ناگهان به خود آمد، چشم خسته را بُگشود
«ای خدا! چه میبینم؟!...معجزه شده انگار»

باورش نبود اما، واقعا همانجا بود؛
زنده روبرویش بود، قاب ِ عکس ِ بر دیوار

ماتِ گنبدِ در نور...در دلش چه غوغا شد؛
رعشه ای بر اندامش، لکنتی که در گفتار

« الســ...سلام یــ...ا...ارباب!، السلام ای مهتاب!»
با صدای خش دار و زار و خسته و بیمار

خوانده بوده در جائی " چشم برزخی داری"
ذکر دائمش این بود: «یا کریمُ یا ستّار!»

لطمه زد به ابیاتش، تند و تند هی میخواند؛
هر چه روضه از بر بود، شاعرانه تر اینبار

گفت و گفت و آتش ریخت، رندی اش کمی گل کرد:
«مادرت وساطت کرد، عاشقان خود بسیار.

من فقط غزل دارم، دست قلب ِ من خالی ست؛
مشتی خاک بی ارزش، شد نمونه ی خروار.

شاعرانه گیم ارباب! لطف مادرت بوده،
آینه شدم، اما غرق ِ نکبت و زنگار.

گنبدت هلاکم کرد، از نو عاشقم کن باز؛
آمدم غریبانه، دلبری کنی دلدار! »

با نگاه محزونش، طرح یک غزل میریخت
خانه ات غزل! آباد...مرحبا به تو معمار!

                   ***

ناگهان وجودش سوخت، قاب عکس، چوبی شد!
اشک ماتمش جاری، «ای خدا!...شدم بیدار؟»

در کنار دستانش، یک قلم که افتاده؛
بوی کربلا میداد، دفترش کمی انگار

او نوشت و امضا کرد : " حاء و میم" ، «یا فطرس!؛
جان من غزل ها را دست صاحبش بسپار»

زیر تابش مهتاب، مثل هر شب و هربار
دفتری ورق میخورد، خالی از غم و انکار

                                              امضا: ح.م





14 بهمن 1391 639 3

راز چادر مشکی

قل اعوذ...تــــو بکن ریشه خنّاسی را
من به جان می خرم این تهمت "وسواسی" را

قلب من سوخته تا نذر تو کردم خواهر!
این غزل های کمی ساده و احساسی را

خواهرم! طفره نرو!...جان غزل! گوش بده
گوش کن! حرف دل شاعرک عاصی را

پشت این چادر مشکی به خدا رازی هست
به کبودی زده اند رنگ غم یاسی را

به خدا زنده کند بار دگر در دنیا
چادر زینبی ات غیرت عباسی را

خلقتت نقطه ی عطفی است به بازار طلا
چادرت چون صدفی گوهر الماسی را



20 آذر 1391 1034 5

مادری کن...


تو کویر خشک ما را همچو ناز بارشی
مادری کن! آمدم باالتماس و خواهشی
چند روزی مانده تا عاشق شوم بار دگر
زحمت پیراهن مشکی ما رامی کشی؟


چند روز قبل از محرم 1391



09 آذر 1391 626 2

حی علی العزا...


شاعر گیسوی توام، عاشق روی ماه تو
خسته تر از همیشه ام،معتکف پناه تو

نای دل مناره ها: « حی علی العزای عشق»
وقت نماز غم شده درافق نگاه تو

کتیبه ها نوشته اند:« سجیتکم الکرم»
ببین که ناله میزندسائل ِ بین راه تو

اگر که لایقم کنی به رسم بخشش رسول *
سگ نگهبان توام، کنارخیمه گاه تو

ببین که ضجه میزندمیان روضه ها «حنیف»
قاتل عاشقت شده روضه ی قتله گاه تو


* ر.ک به ماجرای رسول ترک


چند روز قبل از محرم 1391




09 آذر 1391 513 4

یه سنگ قبر ساده...


یه سنگ قبر ساده...

دوباره پنجشنبه شب ، لحظه خوب دیدار

یه شب دیگه نشستن کنار قبر دلدار

دوباره بارون  زده کل زمینو شسته

یه مادر مهربون پیش یه قبر نشسته

همیشه کارش اینه، با یه قلب پر ازخون

دست میکشه روی قبر میگه:« سلام پسرجون...

درد و بلات به جونم، فدات بشم الهی

فدای اون نگاه و چشات بشم الهی

خیلی دلم گرفته کرده هواتو مادر

یعنی میشه بشنوم بازم صداتو مادر؟!

گفتی میخوام شهید شم،اجازه میدی مادر؟!

گفتم همه جوونیت نذر علی اکبر(ع)

زانو زدی رو زمین،دست گذاشتی رو پاهام

دست و زدی به چشمات که خاطرت رو می خوام

منم نشستم جلوت،دست کشیدم تو موهات

موهاتو شونه کردم به یاد بچگی هات

یادت میاد یه روزی موهاتو شونه کردم...

تو اون کاسه سفیده اناری دونه کردم؟!

گفتی ببین مامان جون دل انار چه خونه!!

از بس که غصه خورده از دست این زمونه!!

گفتی دل آدما شبیه این اناره

وقتی که پر خون میشه معلومه غصه داره

ببین که غصه ی تو دل منو چلونده!!!

برا انار قلبم یه قطره خون نمونده!!

بی معرفت کجایی؟!! ندیدی غرق دردم؟!!

هر هفته میام اینجا دست خالی بر میگردم...

نگفتی این مادرت بعد بابا چی میشه؟!!

امید من تو بودی بعد خدا همیشه...

تو هم گذاشتی رفتی،چه بی خیالی مادر!!

یادت رفته چی گفتی وقت وداع آخر؟!!

گفتی همیشه هستم تو جبهه ها به یادت...

حتی اگه شهید شم بازم میام به خوابت

یادش به خیر زمانی که حرف مرد یکی بود!!

دست مریزاد حمید خان!!قرارمون این نبود!!

نگفته بودی میری تو حاجی حاجی مکه!!

می خوای جدا شی از من، جا بمونی تو فکه!!...

وای خداجون شروع شد دوباره این حکایت

دوباره خستت کردم با گله و شکایت

شرمنده تم پسرجون،شاید نشه باورت...

آرزومه همیشه که من باشم مادرت!!!

من خیلی اینجا گشتم،هزارتا قبرو دیدم...

الهام شده به قلبم شاید تویی حمیدم!!

حتی اگه نباشی حمید من،پسر جون

منم مثل مادرت،محرم رازت بدون

منو ببخش عزیزم،وقتشه باید برم

حلال کنی دلاور! که وقتتو میگیرم...»

بارون دوباره پل زد از آسمون تا زمین

فضا، فضای عشقه، یه عشق ناب و شیرین

برای بار آخر به سنگ قبر نگا کرد

مگه میشه مادرو از حمیدش جدا کرد؟!!

مادر میره ولیکن قلبشو جا میذاره

کنار سنگ قبری که زائری نداره

یه سنگ قبر ساده،یه قبر بی اسم ونام

که روی اون نوشته قبر شهید گمنام...

(13/7/88)



07 آذر 1391 763 2

برات...


دوش وقت سحر از غصه نجاتی نرسید
سوخت کاشانه ی ما، آب حیاتی نرسید

جام صبری که تو از اجر و ثوابش گفتی
سر کشیدیم ولی شاخه نباتی نرسید

در اتاقی که تمام پی آن دلتنگی ست
باز شد پنجره ای، نور نشاطی نرسید

دشت و صحرای دلی مملو بی راهی بود
و اندر آن ظلمت شب، شمع صراطی نرسید

هرج و مرجی همه شهر دلم را پر کرد
و دل غمزده آخر به ثباتی نرسید

گر چه دل در غزلی جامه ی احرام ببست
روز محشر شد و بر ما عرفاتی نرسید

سالها عاشق تو ذکر لبش اذن دخول
عاقبت مرد، ولی اذن و براتی نرسید


(به شدت نیازمند نقد دلسوزانه هستیم!)

یا علی مددی...



07 آذر 1391 704 5
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها