در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امیر آخوندی)

دفتر شعر

مثل یک عاشقانه درگیر



مثل یک عاشقانه درگیر.....

مثل یک عاشقانه در گیر می نویسم که دوستت دارم
مثل یک شعر سرد وبی تاثیر می نویسم که دوستت دارم

من به شدت خجالتی هستم بی تو غرق بهانه هابودم

شرم دارم اگر که خیلی دیر می نویسم که دوستت دارم
قصه شاید کمی غم انگیز است تو،مرادرک می کنی اما
من به هر حال من به هر تقدیر می نویسم که دوستت دارم
بین این ناگزیر ها بد نیست اشک هایم همیشه می دانند
بعداین بغض در گلویم گیر می نویسم که دوستت دارم
 مثل باران غمی به دل دارم غصه ام را فقط تو می فهمی
عصر یک روز جمعه دلگیر می نویسم که دوستت دارم



13 مهر 1392 403 2

کنار تو در این عصر دل انگیز

بهار از اوج چشمانت بریزد
که شعر از زوج چشمانت بریزد
تو دریایی تو کاری کن که هرشب
غزل از موج چشمانت بریزد

 

غزال چشم هایم نافه دارد.
غزل حال وهوای کافه دارد
کنار تو در این عصر دل انگیز
چه کیفی خوردن نسکافه دارد!!!!!



22 تیر 1392 476 2

بدون تو بدون من نمی شد

به بوی و عطر پیراهن نمی شد
بدون تو بدون من نمی شد
قطار انتظارت می رود باز
چه می شد ریل راه اهن نمی شد!!!.


19 تیر 1392 1060 2

به غیر ازانتطارت

به غیر ازانتظارت کار دارد؟
مگر پیراهنت انکار دارد؟
منم حلاج میدان نگاهت
اگر چه چوبه های دار دارد


19 تیر 1392 377 2

مگر پیراهنت انکار دارد؟

تو با اسب و قبایت می رسی باز
تو با گل خنده هایت می رسی باز
من از بالای سقف برج میلاد
تو از سمت دعایت می رسی باز

بیا آرام  دل با روح من باش
در این طوفان دایم نوح من باش
شبیه کشتی بی بادبانم
تسلای دل مجروح من باش

تو این ایام حج را می شناسی
طواف خوب و کج را می شناسی
دعا کردم و می دانم شنیدی
تو عجل فی فرج را می شناسی

بهار از اوج چشمانت بریزد
که شعر از زوج چشمانت بریزد
تو دریایی توکاری کن که هرشب
غزل از موج چشمانت بریزد

غزل از چشمهایت کی بریزد
بگو این ساقی امشب می بریزد
من و تو با من و تو با من و تو
شراب آور مداوم هی بریزد

تو آن صیاد دلبر پیشه هستی
همیشه روشن از اندیشه هستی
تو با عشق و غزال و شعر و مستی
هماوردی ولی همریشه هستی

به غیر ازانتطارت کار دارد؟
مگر پیراهنت انکار دارد؟
منم حلاج میدان نگاهت
اگر چه چوبه های دار دارد

به بوی و عطر پیراهن نمی شد
بدون تو بدون من نمی شد
قطار انتظارت می رود باز
چه می شد ریل راه اهن نمی شد!!!.


01 تیر 1392 406 0

نعره عاشقي اش كوه احد مي خواهد

روز اول که صدای تو علی وار شکفت
در حرا صورت دلدار تو انگار شکفت

دید ی از عمق زمان صوت علیا علی است
بر لب کون و مکان صوت علیا علی است

درصدای پر جبريل علي يا علي است
معني آيه تنزيل علي يا علي است

آسمان صاعقه باران شد و باران باريد
تا زمين لايق باران شد و باران باريد

كم كم از غار حرا رد شد و آرام گرفت
آسمان قلب محمد شد و آرام گرفت

كوچه در كوچه به دنبال علي  مي گردد
چرخ اين دايره با آل علي مي گردد

يازده آيه قدسي است كه بايد می گفت
معني آيه كرسي است كه بايد  می گفت

همه را زمزمه در گوش علي مي خواند
گوييا فاطمه در گوش علي مي خواند

حبذا كودك ده ساله ي با ايمان را
در همين فاصله تقديم نمايد جان را

حبذا نام علي سوره دهر است هنوز
كام دشمن به خدا تلخي زهر است هنوز

نعره عاشقي اش كوه احد مي خواهد
لشگر مانده به اندوه احد مي خواهد

حلقه محكم بر دور نگين است  اگر
رسم عاشق شدنش با تو عجين است اگر

در تن خاطره ي دهر مناجات علي است
کوثر فاطمه تا قبله حاجات علي است

هر كسي نام بتول از لب مهتاب شنفت
يازده جمله عرفاني بي تاب شنفت

يازده آيه به فرياد علي مي گويند
ياعلي يا عليا ناد علي مي گويند



31 اردیبهشت 1392 463 2

به تو به از فاصله ها می اندیشم

به تو به از فاصله ها می اندیشم
به ابرها که سال های رفیعم بودند
یه میز خالی از صندلی های نگفته
که توی دستمال کاغذی هایش تف می شوم
من از دلم گرفته گی های هر عضله ای
که کلماتم را قوی کند
نام تو را بازو به بازو چنگ می زنم
توی لابی هتل که دوست دارم پسرم
روی پاهایم بزرگ شود
درچای مجانی کنگره ها بخار می کنم
من اینجا هستم و به تو که به فاصله ایمان نداری
و به هیچ چیز نمی اندیشم حتی به تو حتی به باران
فکر می کنم
شاید اینجا آخر همان زمانی باشد که مرا
بی انکه فاصله ای داشته باشیم
از تو دور می ریزند


30 اردیبهشت 1392 380 0

در راه دوست قدم بر نداشتيم(مقام معلم شهید)

سرسبز بودي و باور نداشتيم
جز تو درخت تناور نداشتيم

در بي قراري چشمان عاشقت
اندوه تازه ديگر نداشتيم

بيدار بودي و غفلت ازآن ماست
بيدار بودي و باور نداشتيم

گلواژه ها به زبانت كه آمدند
هرشب كه قند مكرر نداشتيم

مثل تلاوت داوود در زمان
از نينواي تو خوش تر نداشتيم

تاريخ را به مقابل كه مي بري
جز عشق و ساقي وساغر نداشتيم

ديديم سرخي محراب دوست را
در راه دوست قدم بر نداشتيم

تاريخ مي رود و شرم ما به جاست
انگار فاتح خيبر نداشتيم

اين كربلاست كه آتش به سينه ريخت
درسينه لاله پرپر نداشتيم

تاريخ مي رود و جز شكست عشق
در اين مدار مدور نداشتيم

درخواب غفلت تاريخ گم شديم
افسانه نيست كه ياور نداشتيم

ما گم شديم و تو از راه آمدي
يك عمر راه منور نداشتيم

پربود شيشه عمرت كه مي شكست
ورنه، هواي معطر نداشتيم

در تو، اذان بلندي اقامه شد
جز بانگ عشق تو در سرنداشتيم

تكرار اشك و غزل بود نام تو
جز اين حديث مطهر نداشتيم.


05 اردیبهشت 1392 383 1

كه سرخ مي شوند مثل لبانت انارها

ازدست رفته ا ند بي تو برايم بهارها
دور مرا گرفته اند تمام غبارها

هرروز عاشقانه كوچ نكردند مثل تو
هر روز بي تو عاشقانه نخواندند سارها

پاييز مي رود كه زل زده باشد به روي تو
كه سرخ مي شوند مثل لبانت انارها

آهوي دشت هاي سبز رهيدن رها بشو
با راويان دشت و كوه و كمر از گدارها

آرامشي كه حجم سينه ندارد هميشگي است
از ياد برده اند ياد مرا بي قرارها

اي كاش مثل برگ برگ درختان هميشه سبز
يك سايه بان مختصر بشوم تا كه بارها

يك رهگذر دقيقه اي بنشيند كنار من
يك رهگذر كه خواب ديده تو را در بهارها


01 بهمن 1391 786 1

اين بار رفته سر من كلاهي بزرگتر

اين بار رفته سر من كلاهي بزرگتر
در بر گرفته مرا در گناهي بزرگتر

آخر خداست شكايت چه حاصل نمي كنم
در محضر تن تو اشتباهي بزرگتر

هرگز به عمق رنگ نگاهت نمي رسم
ازرنگ تيره ي چشم تو چاهي بزرگتر

افتاده ام كه بيابي مرا با زبان عشق
محتاج عشق توام جان پناهي بزرگتر

من مي نشينم و با ماه تكثير مي شوي
من مي رسم به تو اما گناهي بزرگتر

يك آرزوست اگر لحظه ها لحظه ي من اند
هر آرزو كه بخواهم و گاهي بزرگتر


30 دی 1391 1246 2

دل بسته ام چنان که بریدن نمی توان

دل بسته ام چنان که بریدن نمی توان
پرواز را به سمت پریدن نمی توان

چون قایقی شکسته که در موج مانده است
ساحل بهانه ای است رسیدن نمی توان

مثل غروب حال و هوایم گرفته است
درسینه روح تازه دمیدن نمی توان

بغض شکسته معجزه ای نیست در غزل
تورات تازه از تو شنیدن نمی توان

ای تکسوار صبح بتازان براق را
در نبض لحظه بی تو تپیدن نمی توان

طاقت نمانده در عطش واژه ها نفس
اینجا بدون عشق کشیدن نمی توان

دلبسته ام به حادثه هایی که می روند
در فصل تازه ای که سرودن نمی توان



27 دی 1391 300 3

آخراي كاش كه اين جمعه به پايان برسد

باورم نيست كه اين آيه به ايمان برسد
شرح اين شوق مسيحانه به كتمان برسد

زلف ها را به پريشاني بادي بردن
مژده لحظه تندي است كه طوفان برسد

آرزويي است كه در اوج غزل زلف سياه
مثل دلتنگي دلداده به باران برسد

دلخوشم بارقه چشم تو از سمت غروب
با غزل لهجه ياران خراسان برسد

گرچه با زلف پريشان و خرابي جورم
آخر اي كاش كه اين جمعه به پايان برسد


23 آذر 1391 381 1

گرچه با زلف پريشان و خرابي جورم

باورم نيست كه اين آيه به ايمان برسد

شرح اين شوق مسيحانه به كتمان برسد

زلف ها را به پريشاني بادي بردن

مژده لحظه تندي است كه طوفان برسد

ارزويي است كه در اوج غزل زلف سياه

مثل دلتنگي دلداده به باران برسد

دلخوشم بارقه چشم تو از سمت غروب

با غزل لهجه ياران خراسان برسد

گرجه با زلف پريشان و خرابي جورم

 آخراي كاش كه اين جمعه به پايان برسد



19 آذر 1391 403 3

شاید این تشنگی سرخ به دادش برسد

امشب اینجاست مگر کار مهمی دارد

عکسش افتاده در این رود و عطش می بارد

شب محاق است و رخش در دل اب افتاده

مستی از هیکل سرخش به شراب افتاده

آسمان محو تماشاست قمر می بیند

در زمین مرکب وشمشیر و سپر می بیند

مردی از جنس عطش مشک به دوشش دار د

حلقه اشک ببین حالت جوشش دارد

می نشیند که کمی اب  به جانش برسد

جر عه ای سرد و گوارا به زبانش برسد

مشت برداشت که آبی به گلو جایز بود

دیگر اینجا نه تیمم که وضو جایز بود

تا که برداشت عطش زخم گلویی دارد

یادش امد پسری شوق عمویی دارد

باید این مشک به دستان مرادش برسد

شاید این تشنگی سرخ به دادش برسد

اب در دست و عطش حس عجیبی دارد

اه این مرد چه احساس نجیبی دارد

 

اب در دست و گلو خشک و نمی گیرد کام

مست افتاده در این دیر و نمی گیرد جام

سینه تفدیده از ان هرم و گلو می سوزد

چشمها را به زلالیت شب می دوزد

دشت و صحرا متعجب شده از حالاتش

صوت قران مترنم شده از ایاتش

یا علی گفت و از ان رود چه سیراب امد

در حرم زمزمه برخواست :پدر اب امد

مشک در شانه به امید حرم می اید

گر بریزد چه مصیبت به سرم می اید

نعره از پشت سرش پشت وفا را لرزاند

تیر دشمن به دلش قلب خدا را لرزاند

یادش امد که حرم اب ازو می خواهند

کودکان چشم براهند عمو می خواهند

دست در قبضه شمشیر عجب می غرد

دست وپاو سر و دستان عرب میبرد

همچنان محو نگهداری مشکی اب است

تارسیدن به حرم مرد خدا بی تاب است

ناگهان دست قمر در دل  مهتاب افتاد

ناگهان ماه جهان از تب و از تاب افتاد

مشک را برلب و دندان خودش می بندد

اسمان از غم تقدیر عطش می خندد

 

قلب وچشم وسر ودستت چه خمار افتاده

مشک ابت شده خالی به کنار افتاده

کودکان حرم این با ر تورا می دیدند

همزمان این همه ایثار تو را می دیدند

برلبت ایه قران چه تما شایی بود

برلبت زمزم ایمان چه تماشایی بود

همه گفتند که انروز تو اب اوردی

همگان مست تو بودند شراب اوردی

چشم وا کن که حرم اب گوارا دارد
بی گمان مر د خدا باز خدا را دارد


27 آبان 1391 568 1

باید این مشک به دستان مرادش برسد

تشنگی سرخ

 

امشب اینجاست مگر کار مهمی دارد

عکسش افتاده در این رود و عطش می بارد

شب محاق است و رخش در دل اب افتاده

مستی از هیکل سرخش به شراب افتاده

آسمان محو تماشاست قمر می بیند

در زمین مرکب وشمشیر و سپر می بیند

مردی از جنس عطش مشک به دوشش دار د

حلقه اشک ببین حالت جوشش دارد

می نشیند که کمی اب  به جانش برسد

جر عه ای سرد و گوارا به زبانش برسد

مشت برداشت که آبی به گلو جایز بود

دیگر اینجا نه تیمم که وضو جایز بود

تا که برداشت عطش زخم گلویی دارد

یادش امد پسری شوق عمویی دارد

باید این مشک به دستان مرادش برسد

شاید این تشنگی سرخ به دادش برسد

اب در دست و عطش حس عجیبی دارد

اه این مرد چه احساس نجیبی دارد

 

اب در دست و گلو خشک و نمی گیرد کام

مست افتاده در این دیر و نمی گیرد جام

سینه تفدیده از ان هرم و گلو می سوزد

چشمها را به زلالیت شب می دوزد

دشت و صحرا متعجب شده از حالاتش

صوت قران مترنم شده از ایاتش

یا علی گفت و از ان رود چه سیراب امد

در حرم زمزمه برخواست :پدر اب امد

مشک در شانه به امید حرم می اید

گر بریزد چه مصیبت به سرم می اید

نعره از پشت سرش پشت وفا را لرزاند

تیر دشمن به دلش قلب خدا را لرزاند

یادش امد که حرم اب ازو می خواهند

کودکان چشم براهند عمو می خواهند

دست در قبضه شمشیر عجب می غرد

دست وپاو سر و دستان عرب میبرد

همچنان محو نگهداری مشکی اب است

تارسیدن به حرم مرد خدا بی تاب است

ناگهان دست قمر در دل  مهتاب افتاد

ناگهان ماه جهان از تب و از تاب افتاد

مشک را برلب و دندان خودش می بندد

اسمان از غم تقدیر عطش می خندد

 

قلب وچشم وسر ودستت چه خمار افتاده

مشک ابت شده خالی به کنار افتاده

کودکان حرم این با ر تورا می دیدند

همزمان این همه ایثار تو را می دیدند

برلبت ایه قران چه تما شایی بود

برلبت زمزم ایمان چه تماشایی بود

همه گفتند که انروز تو اب اوردی

همگان مست تو بودند شراب اوردی

چشم وا کن که حرم اب گوارا دارد

بی گمان مر د خدا باز خدا را دارد



21 آبان 1391 596 0

روياي آينه اي غم به چهره ات نمي آيد

 

روياي آينه اي غم به چهره ات نمي آيد

لبخند واقعي ات كم به چهره ات نمي آيد

 

حتي به خواب توتمثال من نيامده هرگز

ديگر به خاطر من نم به چهره ات نمي آيد......

 

بااين غمي كه توداري به سينه ات ببین انگار

پژمرده اي گل مريم به چهره ات نمي آيد

با اين قيافه به پاييز مي سپاريم اما

بانوي غم زده ماتم به چهره ات نمي آيد

در تو بهار قشنگي شكوفه مي دهد هرروز

اين اشك هاي منظم به چهره ات نمي آيد

تا در بهشتي و من در جهنمي كه مي دانم

پس لرزه هاي دوعالم به چهره ات نمي آيد

ازتو درون دلم يك فرشته ساختم هرگز

غم هاي حوزه آدم به چهر ه ات نمي آيد

لختي بخند كه دلتنگ خنده ي تو مي داند

غمگریه هاي دمادم به چهره ات نمي آيد.

 

.

.

.

.



10 آبان 1391 518 4

پروانه با ش و حس غزل را به هم بريز

پروانه با ش و حس غزل را به هم بريز

روياي عشق روز ازل را به هم بريز

لب را دوباره غنچه كن و با بهار باش

لب را...دوباره طعم عسل را به هم بريز

با يك اشاره سر به دويدن گزاشتيم

بايك مثال ضرب مثل را به هم بريز

قانون توست: راز نگاهت نگفتني است

با اين سكوت، نظم جدل را به هم بريز

شمشير عشق توست كه رگ ميزند ولي

با يك اشاره جنگ جمل را به هم بريز

تا كي نقاب چهره تو پشت ابر ها ست

روياي اصل باش بدل را به هم بريز

هي كوچه كوچه كوچه به دنبالت آمديم

با يك نگاه كل محل را به هم بريز

همسايه ايم وبچه محل ترانه ها

همراه و خط و خال و دكل را به هم بريز

مريخ سرخ با لب تو ذوب مي شود

در هاله هاي عشق ذهن  زحل را بههم بريز

اين قله ها به پاي تو هرگز نمي رسند

با غبغبت غرور قلل را به هم بريز

 

از تو مگر كه جام شرابي نخواستيم؟

برخيزو مست كل غزل را به هم بريز


30 مهر 1391 438 2

من از اين خواب رويايي بي تو بر نمي خيزم.

سايه اي از جنون دارد رنگ فصل پاييزم

 مثل دلتنگي بغضي از بهانه لبريزم

مثل برگي كه مي افتد زير پاي عابرها

 زرد و رنجور و بي حسم دانه دانه ميريزم

دستهايم رها مانده در جنون موهايت

بي تو اندوه روحم را بر كجا بياويزم

هق هقی در نفس هايم حس گريه مي گيرد

من شبیه خودم هستم قصه اي غم انگيزم

من شبيهم به مرگي كه خواب زندگي ديده

من از اين خواب رويايي بي تو بر نمي خيزم.



23 مهر 1391 435 2

پروانه خواست کنارت نفس بکشد

پروانه خواست کنارت نفس بکشد

نه اینکه طرح جدید از قفس بکشد

باید قبول کند حس چشم تورا

کارون اشک تورا تا ارس بکشد

دریای عشق تو امواج شوخی نیست

هرکس که پا بگزارد وپس بکشد

هرگز نخواه که دلتنگی ام هرشب

نام تورا به دلم پیش وپس بکشد

شاید به خواب دو چشمم تورا یک روز

طرح فرشته در دسترس بکشد.


15 مهر 1391 472 3

رحمت للعالمین

فرصت نمی دهیم که حتی نفس بکشند

آقا بگو ابولهبان را که پس بکشند

دور وزمان شعب ابوطالبی سر شد

هرگز مباد نقشه شوم و عبث بکشند

این جنگ بدر بسته به الله واکبر ماست

فرصت نمیدهیم که پاپیش وپس بکشند

دیگر گذشت هند جگر خوار کل بکشد

دیگر گذشت بردر ایمان قفس بکشند

توهین به نام پاک نبی خط قرمز ماست

شن ریزه هست نقشه شوم طبس بکشند

روحی فداک رحمت للعالمین برخیز

که عاشقان غمزده آه از هوس بکشند




09 مهر 1391 461 2
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها