در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حسن بیاتانی)

دفتر شعر

هوا از دوشنبه گرفته ست...

قرار است باران بیاید
به این خانه مهمان بیاید

صدای قدم های خیسش
از آن سوی دالان بیاید

فضا پر شود از نسیمش
طراوت به گلدان بیاید

به لبخند بی روح بابا
روی طاقچه جان بیاید

به آهستگی در بکوبد
و غم ها به پایان بیاید

می آید -خودش گفته- حتی
اگر برف و بوران بیاید

اگر از زمین و زمان سنگ
اگر سیل و توفان بیاید

می آید -خودش گفته- شاید
که بعد از زمستان بیاید

ولی باز دلشوره دارم
زمستان کماکان بیاید

کجایی در این سوز سرما؟
اگر برف و بوران بیاید؟

اگر سرپناهی نباشد؟
اگر سیل و توفان بیاید؟...

می آید می آید ولی کاش
که قدری شتابان بیاید...

چهل جمکران نذر کردم
عزیزم به کنعان بیاید

هوا از دوشنبه گرفته ست
خدا جمعه باران بیاید


30 فروردین 1398 49 1

موقت/ نوحه واره

شب اول:

«شور به پا کرده‌ای» ماه محرم سلام
تازه شب اول است «اذن بده یا امام»

باز به دنبال من پیک فرستاده‌ای
باز به دنبال من... این منِ کوفی مرام

عشق! چها کرده‌ای؟ عزم کجا کرده‌ای؟
چشم به راهت منم تشنه‌لب از روی بام

اشک غمت جاری است، فصل عزاداری است
نام تو را می‌برم لحظۀ حُسن ختام

داغ دل خواهرت... تشنگی اصغرت...
روضۀ آب آورت... گریه کنم بر کدام؟

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
...........................

شب دوم:

عشق؛ شدیدالعقاب؛ عشق؛ رئوفٌ رحیم
سورۀ دوم رسید: عشق، الف، لام، میم

در شب دنیا دمی، خیمه زده ماه من
هر که از این خیمه رفت فأصبَحَت کالصَّریم

فصل جنون آمده موکب خون آمده
می‌شنوم از غروب آیۀ کهف و رقیم

کیست صدا می‌زند نام مرا سوزناک؟
کیست که آتش زده قلب مرا از قدیم؟

در پی‌ات آواره‌ام، مصحف صدپاره‌ام!
رسیده‌ام تا فدیناهُ بذبح عظیم

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
......................

شب سوم:

باز شب جمعه (سوم) و موکب نعم الحبیب
نام تو بردم وزید از نفسم بوی سیب

شور به پا کرده در هیأت انصار عشق
روضۀ هل من معین، نالۀ أمن یجیب

عشق، نفس‌گیر شد سینه‌زنت پیر شد
زود بیا - دیر شد - بر سر نعش حبیب

مهلت ما سررسید لحظۀ آخر رسید
تا نفسی مانده أوصیکَ بِهذا الغریب

«گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق»
می‌شنوی نوحه‌ای در غم شیب الخضیب:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
..................

شب چهارم:

آتش عشق است و نیست حرفِ صغیر و کبیر
در طلبت هستی‌ام سوخت أَجِر یا مُجیر

پیر و جوان می‌رسند سینه‌زنان می‌رسند
به کربلا با دَمِ «ای که به عشقت اسیر...»

شور جوانی‌ست این، سوز نهانی‌ست این
تپیده در خاک و خون به پای نعم الامیر

راز رشید من است کاش شهیدت شود
شیر من از کودکی با غم تو خورده شیر

رفت گلم؛ والسلام سایۀ تو مستدام
ای دل من در خیام شورِ دمادم بگیر:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
..................

شب پنجم:


می‌رسد از کربلا بوی اُویس قرن
باز شب پنجم است بالحَسَنِ بالحَسن

خون شهیدان عشق آتش پنهان عشق
شعله‌ور است از دمشق، شعله‌ور است از یمن

سینه‌زنان رفته‌اند، پیر و جوان رفته‌اند
شمر و سنان مانده و حسین مانده‌ست و من

عاشقم از کودکی، با همۀ کوچکی
آمده‌ام تا سرم جدا شود از بدن

لحظۀ تنهایی‌ات... غربت و زیبایی‌ات...
هست غمت تا ابد بر جگرم شعله‌زن

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
....................

شب ششم:

خسته‌ام از این قفس ناله زنم در قنوت
أغثنی یا مُخرِجَ یونُسَ مِن بطنِ حوت

یار، مرا می‌خرد دل ز قفس می‌پرد
عشق، مرا می‌برد تا ملکوت از قنوت

عمر من از کودکی سر شده با این امید
می‌شوم آیا شهید؟ با تو و در پیش روت؟

قصۀ ما تازه نیست... این زره اندازه نیست...
کاش بلندم کند دست تو بعد از سقوط

ذکر مصیبات یار خاصه دمِ احتضار
می‌دهدم شستشو به جای غسل و هنوط

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

..................

شب هفتم:

آه، تو دریاب یا راحمَ شیخ الکبیر
بسته شده آب یا رازقَ طفل الصغیر

قصه غم‌انگیز شد، عشق، عطش‌خیز شد
روضۀ آب است و اشک، شعله کشد در مسیر

صبر خدا را ببین، کرب‌و‌بلا را ببین
کودک شش‌ماهه‌اش می‌خورَد از تیر شیر

نالۀ هونٌ عَلَیّ زلزله شد در جهان
خون تو از آسمان، خواند: إلیک المصیر

بس کنم این قصه بس، آه از آن دم که از
سینۀ مجروح خود کشیدی آهسته تیر

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
...............

شب هشتم:

وادی عشق است و شد نوبت هل مِن مزید
آه که هُرم عطش... آه که ثقلُ الحدید...

دعوت خون خداست «آینه در کربلاست
ما همه بی‌غیرتیم» نوبت اکبر رسید

لالۀ پرپر شده! از تو جهان پُر شده
می‌رسد از کربلا شهید بعد از شهید

گیریم اکبر نبود شبه پیمبر نبود
داغ جوان می‌کند موی پدر را سپید

بار دگر ای جوان اذان بگو بعد از آن
غربت او را بخوان که یا وحیدالفرید:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

.................

شب نهم:

روضه به غیرت رسید  سینه زنان سینه چاک
بیرق و زنجیر و سنج شعله زنان روی خاک

مشک و عَلَم روی خاک  دست قلم روی خاک
صبر کن ای روضه خوان هیئت ما شد هلاک

سوی حرم می رویم زیر عَلَم می رویم
گو که نمانَد ز ما هیچ به غیر از پلاک

گوش کنی گر هنوز می رسد از کربلا
نال ی هل من معین ناله ی ادرک اخاک

فدای تو سر، حسین! آه برادر! حسین!
لحظه ی آخر حسین! حسین! روحی فداک

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
.....................

شب دهم:

نور خدا را ببین در سحرِ کوه طور
سوز مناجات کیست؟ یَبعثُ مَن فی القبور

گرم نماز شبند دلخوشی زینبند
محفل یاران عشق هیئت اصحاب نور

دشت، سراسر سکوت وجه خدا در قنوت
إنَّ لک فی النهار... آه از آن نفخ صور

ناشئةُالیل هم تشنه ی ترتیل توست
إنَّ لک فی النهار... آه که یوم النّشور...

إنَّ لک فی النهار... رأس تو بر روی نی
إنَّ لک فی النهار... رأس تو کنج تنور

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

.........................

روز دهم:

عرش خدا ولوله ارض و سما در قیام
«وای حسین کشته شد» روضه همین والسلام

ماه محرم کجاست؟ صاحب این دم کجاست؟
سینه زنان را ببین در عطش انتقام

روضه به آخر رسید گریه ولی ناتمام
ناله ی جانسوز کیست از حرمت صبح و شام؟

و أهلُکَ کالعَبید و صُفُّدوا فی الحدید
باید از اینجا به بعد روضه بخواند امام

«تا تو شدی کشته ما بی سرو سامان شدیم» 
غلغله شد در حرم ولوله شد درخیام

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

...............

شب آخر:

اول دلتنگی است تازه شب آخری
چه کردی ای روضه خوان چه کردی ای منبری

«ای که به عشقت دچار»... «عجب گلی روزگار»...
بر لب ما سالهاست که می کند دلبری

«عشرت عالم فروخت» هر که دمی دید سوخت
رأس تو را در تنور خونی و خاکستری

«جان یارالی جان حسین حامی قرآن حسین *»
می کُشدم داغ تو... خاصه اگر آذری...

با تو اگر سرنوشت برد مرا در بهشت
باز بسوزاندم این دو دمِ کوثری:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»


....................
* مصرع ترکی از حاج ولی الله کلامی


27 شهریور 1397 695 0

از این پیرهن ها

سر آورده اند و صدا می فروشند
چه بازار شامی چها می فروشند

شلوغ است بازار و نزدیک افطار…
دکان دارها ربنا می فروشند

جلوتر بساطی ست از بت  تراشی
و خدام کعبه خدا می فروشند

حراج است کفر و حراج است ایمان
نکاح و جهاد و دعا می فروشند

عزیزی ولی حیف  قدر تو این نیست
تو را می خرند و تو را می فروشند

سرم گرم بود و نمازم قضا شد
چقدر این دکانها ادا می فروشند
::
تو ای زخم کهنه که در بوریایی
تو ای زخم تازه که در بوریایی
از این پیرهن ها کجا می فروشند؟

خرداد ۱۳۹۳ آنکارا


03 مهر 1395 319 0

از مکه خبر آمده داغ است خبرها


از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها

از مکه خبر آمده از رکن یمانی
نزدیک اذان ناله بلند است سحرها

داغ است خبرها نکند باد مخالف
در شهر بپیچد بزند شعله به درها

نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما و اگرها

باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها

از مکه خبر رفته رسیده ست به کوفه
حالا همه با خیره سری خیره به سرها

بر خاک عزیزی ست... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها

برخاک عزیزی ست و در راه عزیزی ست
خود را برسانید که داغ است خبرها

 

از سروده های 1390

 



09 مهر 1394 1156 2

شاید خبرهای خوشی در آسمان باشد

آن روز هرچند آخرین روز جهان باشد
باید شروع فصل خوب داستان باشد

روزی که پیدا می شود خورشید پشت ابر
باید که بارانی ترین روز جهان باشد

مردی که ده قرن است با عشق و عطش زنده ست
باید نه خیلی پیر نه خیلی جوان باشد

با خود تصور می کنم گاهی نگاهش را
چشمی که بی اندازه باید مهربان باشد

یک روز می آید که اینها خواب و رؤیا نیست
و خوش به حال هر کسی که آن زمان باشد

بی بی که جان می داد بالا را نشان می داد
شاید خبرهای خوشی در آسمان باشد

بی بی که پای دار هی این آخری می گفت
این آخرین قالیچه نذر جمکران باشد...



12 خرداد 1394 735 6

دیوانگی عشق است؛ عاقل ها نمی فهمند


«دیوانه جان» دنیای ما این دور و برها نیست
این چاردیواری که جای رهگذرها نیست

آنجا که آزاد و رها بودی ولایت بود
سنگین و رنگین باش اینجا این خبرها نیست

یکجانشین ها ایلمان را در به در کردند
یکجانشینی چاره ی ما در به درها نیست

آبادی ما پشت کوه و جنگل و دریاست
با من بیا راهی به جز کوه و کمرها نیست

دیوانگی عشق است؛ عاقل ها نمی فهمند
جز ما کسی دیوانه ی این دردسرها نیست
::
بی بی دوباره نامه داده... کفش هایم کو؟
دیوانه جان لطفاً ببین این دور و برها نیست؟

 



24 فروردین 1394 1110 6

باور نداری از خولی بپرس...

 

از قرآنِ در تنور

نور بلند می شود...

 

از نوشته های 1389



29 دی 1393 357 3

برگشته ام به اصلیت نینوایی ام

 

این روزها پر از تب مولا کجایی ام

اما هنوز کوفه ای از بی وفایی ام

هم زخم می زنم به تو هم دوست دارمت
در گیرودار تیرگی و روشنایی ام

گم کرده ام مسیر تو را در غبار شهر
اما اسیر توست دل روستایی ام

گفتند کربلای زمینی... نیامدم
حالا که راه بسته شده من هوایی ام

این بار چندم است که تا مرز آمدم
آه از شکسته بالی و بی دست و پایی ام...

پلکم که گرم می شود از خواب می پرم
با سرفه های همسفر شیمیایی ام

آورده ام بضاعت مزجاة قوم را
انگشتر "عزیز"م و تسبیح دایی ام

آورده ام پناه به شش گوشه ی غمت
برگشته ام به اصلیت نینوایی ام

دستت همیشه روی سر ما پیاده هاست
این اربعین به لطف خدا کربلایی ام

::
شعر از سرم پرید... دلم پیش موکب است
این بار چندم است که یخ کرد چایی ام
 

 



13 آبان 1393 708 9

این روزها صدای در که می آید؛ آتش می گیرم

دیر آمدم...دیر آمدم... در داشت می سوخت
هیئت، میان "وای مادر" داشت می سوخت

دیوار دم می داد؛ در بر سینه می زد
محراب می نالید؛ منبر داشت می سوخت

جانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بود
جانکاه تر: آیات کوثر داشت می سوخت

آتش قیامت کرد؛ هیئت کربلا شد
باغ خدا یک بار دیگر داشت می سوخت

یاد حسین افتادم آن شب آب می خواست
ناصر که آب آورد سنگر داشت می سوخت

آمد صدای سوووت؛ آب از دستش افتاد
عباس زخمی بود اصغر داشت می سوخت

سربند یا زهرای محسن غرق خون بود
سجاد از سجده که سر برداشت، می سوخت

باید به یاران شهیدم می رسیدم
خط زیر آتش بود؛ معبر داشت می سوخت

برگشتم و دیدم میان روضه غوغاست
در عشق، سر تا پای اکبر داشت می سوخت

دیدم که زخم و تشنگی اینجا حقیرند
گودال، گل می داد و خنجر داشت می سوخت

شب بود و بعد از شام برگشتم به خانه
دیدم که بعد از قرن ها در داشت می سوخت

 
ما عشق را پشت در این خانه دیدیم
زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت

 
...........

سرایش: مهر 89

 

ویرایش: بهمن 92


28 بهمن 1392 2100 18

می رفت که با آب حیات آمده باشد

 

می رفت که با آب حیات آمده باشد

می خواست به احیای فرات آمده باشد

 

احساس من این است که با پر شدن مشک

از خیمه خروش صلوات آمده باشد

 

بشتاب! که در مشک تو این سهم امام است

بشتاب! اگر فصل زکات آمده باشد...

 

برگشت که شیطان به حرم چشم ندوزد

می خواست به رمی جمرات آمده باشد...

 

جایی ننوشته ست که در علقمه...زهرا...

اما نکند آن لحظات آمده باشد

 

نقل است که توفان شد و پیداست که باید

چه بر سر کشتی نجات آمده باشد

 

 

....

طفلی به عقب خیره شده از روی ناقه

شاید عمو از راه فرات آمده باشد...

 

 

............

-سروده ی 1388 و همچنان محتاج نقد...

- بعید نیست اخلال در وزن بیت ماقبل آخر از عواقب توفان باشد

- سلام به هم آیاتی های عزیز و ارادت....



04 مهر 1392 1050 12

سلام علی قلب زینب الصبور و لسانها الشکور

نذر شهادت رحلت گونه ی عقیله ی بنی هاشم....
تابستان 89

فارغ از شرح و بیانی که تو می دانی و من
منم و سوز نهانی که تو می دانی و من


اشک دلتنگی ام از آب وضویم جاری ست
آمده وقت اذانی که تو می دانی و من

آب هم روضه ی لب های تو را می خوانَد
آری اما به زبانی که تو می دانی و من

"آسمان بار امانت نتوانست کشید"
می کشم بار گرانی که تو می دانی و من

لب خونی من و حنجره ی زخمی تو
دارد از عشق نشانی که تو می دانی و من

باز با خواهر خود از روی نی حرف بزن
با اشارات نهانی که تو می دانی و من

جان من! در دو جهان ظرفیت عشق تو نیست
عازمم سوی جهانی که تو می دانی و من

صبر زیباست...
به خونخواهی ما می آید
صاحب عصر...
زمانی که تو می دانی و من...



05 خرداد 1392 1541 15

سیبی از شاخه جدا شد وسط حوض افتاد

نقد نشده است...نقد کنید لطفا

.............

اتفاقا همه جا روشن و درها وا بود
از دم پنجره انگار جهان پیدا بود

مادرم پیرهن نور برایم می بافت
رحل و قرآن و عبای پدرم آنجا بود...

"بعد رفتم" لب ایوان، نفسی تازه کنم
آری از یک قدمی، عرش خدا زیبا بود

راه افتادم از ایوان طرف حوض حیات
روبرو، باغ بهشت و دوطرف، دریا بود

تشنه بودم که همان لحظه هوا ابری شد
ماه را دیدم؛ در کسوت یک سقا بود

سیبی از شاخه جدا شد وسط حوض افتاد
آب خونی شد و انگار که عاشورا بود

ابرها سیل شد و خون همه جا را پر کرد
به خدا لحظه ی موعود نبود اما بود


بین هفتاد و دو سر، عشق قیامت می کرد
فتنه انگیز دو عالم، یکی از سرها بود
 

بانگ فریادرسی در همه عالم پیچید

که پر از لحن خدا بود...ولی تنها بود

مادرم گفت بیا پیرهنت آماده ست
پدرم بر سر نی، پشت سر مولا بود

مادرم گفت که ای کاش ببینم فردا...
چشمم افتاد به ساعت....دیدم فردا بود

وسط سینه زنی بود که بیدار شدم
اتفاقا همه جا روشن و درها وا بود...
 



14 بهمن 1391 1312 41

امسال هم دعای فرج بی جواب ماند...

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم

یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم

یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم

با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم

وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
گفتی گواه عشق بیاور بیاورم

فصل عزا تمام شد اما چگونه من
پیراهن عزای تو را دربیاورم

تا می وزید نام تو پر می کشید دل
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم

نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
از عرش ربنای تو سردربیاورم

با اشک آمدم به وداعت که لااقل
آبی برایت این دم آخر بیاورم

این واژه ها به کار رثایت نیامدند
با زخم های تو چه برابر بیاورم؟

آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
این روضه را گذاشتم آخر بیاورم

امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
من می روم برای تو یاور بیاورم

قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
این بیت هم، سر غزلی که فدای توست

 

بهمن88


23 دی 1391 1234 25

...



گرفته بغض غم راه گلومو
نمی بینم خدایا روبرومو

گمونم تا حرم راهی نمونده
نریز ای مشک بر خاک آبرومو

محرم 1381


04 آذر 1391 1162 13

پدرم برنگشت و فهمیدم/ بعد از این انتظار یعنی تو...


دیشب به یاد خنده هایت گریه کردم
دلتنگ بودم در هوایت گریه کردم

"پاشو حسن!" "پاشو حسن!" پاشو اذان است...
یعنی تو بودی؟...

با صدایت گریه کردم

سجاده ات را باز کردم؛ بو کشیدم
قدری دعا خواندم؛ به جایت گریه کردم

بغضم شکست اما خجالت می کشیدم
قایم شدم زیر عبایت گریه کردم...

این جمعه هم رفتم سر قبرت... نبودی...
هم ندبه خواندم هم برایت گریه کردم





..................
ارزش نقد ندارد....
سالگرد نوزدهم پدرم بود گفتم شاید فاتحه ای...



23 آبان 1391 1097 22

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست

چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود
تازه پیدا می شود آدم که تنها می شود

دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر
راستی! خورشید با آبی چه زیبا می شود

توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ...
عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود...

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست
یک نفر مادر یکی هم باز بابا می شود

چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده
پلک بر هم می زنی و زود فردا می شود

گاه خود را پشت نقشی تازه پیدا می کنی
(گاه خود را پشت نقشی تازه پنهان می کنی)
گاه شیرین است بازی گاه دعوا می شود

می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست
چشم را وا می کنی و گرگ پیدا می شود

این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را
می گریزد؛ هی زمین می افتد و پا می شود

گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست
چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می شود

تو همان طفلی که نقاشیش کفتر بود و صحن
و دلت این روزها تنگ است...
آیا می شود؟...


10 آبان 1391 1588 24

عشق فردای دیگری دارد

عشق دنیای دیگری دارد
شور و غوغای دیگری دارد

سرزمینی ست پشت دریاها
آسمان های دیگری دارد

زندگی پاسخ معمایی ست
که معمای دیگری دارد

عشق یک اتفاق پیچیده ست
ریشه در جای دیگری دارد

توی دنیای عشق حتی عشق
نام زیبای دیگری دارد

کربلا و دمشق... آری عشق
ماجراهای دیگری دارد

عشق یک روز إربا إربا شد
و قضایای دیگری دارد...

گرچه امروز زخمی و خاکی ست
عشق فردای دیگری دارد

زندگی نیست این که ما داریم
عمر معنای دیگری دارد...


19 شهریور 1391 939 21

...

 

بچه های ما

رفته رفته مثل ما

مثل گرگ می شوند

 

 

یا به قول ما بزرگ می شوند

 



20 تیر 1391 2005 12

از دفتر سیاه مشقم...

 

من دل شکسته ام تو چرا گریه می کنی؟

داری کدام بغض مرا گریه می کنی؟

گریان غروب ها به کجا خیره می شوی؟

هر روز صبح زود چرا گریه می کنی؟

دارم برای غربت تو گریه می کنم

داری برای غربت ما گریه می کنی؟

عمری ست از تو غافلم و تو برای من

شب های جمعه پیش خدا گریه می کنی

دلشوره های امشب من بی دلیل نیست

سر بر کدام خاک؟ کجا گریه می کنی؟

این ابرها همیشه که باران نمی شوند

شاید تو بغض کرده ای یا گریه می کنی

...

برگشته ایم خسته و شرمنده و فقیر...

یا ایها العزیز....

چرا گریه می کنی؟



31 خرداد 1391 1174 20