در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حسین عباسپور )

دفتر شعر

چقدر خسته ام...

چه زود سرد شد تب جوانی ام
منم که نقره داغ زندگانی ام
 
گلایه مند نیستم از این و آن
اگر چه زخم خورده تبانی ام
 
در ازدحام بغض های ناگزیر 
در انتظار سیل ناگهانی ام
 
چقدر خسته ام که جسم فربه ام
شده وبال روح استخوانی ام
 
فقط تویی که از حصار رنج ها
دمی شکسته بسته می رهانی ام
 
مرا به سمت خویش می کشانی و
کنار دست عشق می نشانی ام
 
منم شهید خنده بهاری ات
تویی اسیر این دل خزانی ام


03 شهریور 1394 682 3

ﻏﺰﻝ ﺟﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﻧﮑﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻍ را ﻫﺮ ﺑﺎﺭ

ﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﻣﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ
ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺳﯿﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﻟﺠﺎﺟﺖ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ
ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻫﺎﯼ ﻋﻘﻞ ﺧﯿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﮐﺰ ﮐﺮﺩ
ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺩﻝ ﺑﯽ ﺳﺮﭘﻨﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ

ﭼﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺳﯿﺐ ﺗﻠﺦ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺯﺩﯾﺪﻡ
ﭼﻘﺪﺭ ﺁﺳﺎﻥ ﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﮔﻨﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ

ﻏﺰﻝ ﺟﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﻧﮑﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻍ را ﻫﺮ ﺑﺎﺭ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﮒ ﺭﻓﯿﻖ ﻧﯿﻤﻪ ﺭﺍﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ



10 اردیبهشت 1394 510 1

چشمان تو راهیست سوی آسمان باز

چشمان تو راهي است سوي آسمان  باز
دستت گره ها کرده از کار جهان باز

 بر دوستدارت در نخواهي بست وقتی
بوده دراين خانه رو به دشمنان باز

حق داشتی از من نگاهت را بگیری
آغوش وا کردی برایم مهربان باز


 ای وای از آن روزی که جانت را گرفتند
اي واي ازآن روزي كه شد در ناگهان باز

 ديدي میان  کوچه حیدر دست بسته
است
پهلوي در ديدي كه مادر هست جانباز


سخت است از اين بيشتر روضه بخوانم
بگذار باشد آخر اين داستان باز

 



29 آذر 1393 403 1

همین

توﺟﯿﻪ ﮐﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﻘﺼﺮ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻭ ﺑﮕﺬﺭ ﮐﺎﺭ ﻋﺎﺑﺮﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ

بگذار ﺑﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻧﻢ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ !ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺷﺎﻋﺮﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﺑﺎ ﻃﻌﻨﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﻮﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﺗﺎﺟﺮﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﺗﻮ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ
ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﺾ ﺧﺎﻃﺮ ﮔﻞ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﺗﺴﮑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﺠﯿﺪﻩ ﺧﺎﻃﺮﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ

..................................

تکلیف من و عشق تو روشن شدنی نیست

رفتن شدنی نیست و ماندن شدنی نیست
 
شاید بروم دور شوم تا تو بفهمی
من نیستم و هیچ کسی من شدنی نیست
 
باید بروم تا که کمی مثل تو باشم
نه قلب بلورین من آهن شدنی نیست
 
خودخواه شدم در اثر خواستن تو
این عاشق مغرور فروتن شدنی نیست
 
در حرف چه ساده است جدایی من و تو
سخت است بفهمیم که اصلا شدنی نیست
 
تکلیف من و عشق تو تکلیف من و عقل
تکلیف من و چشم تو روشن شدنی نیست


09 آذر 1393 418 2

سیاه مشق

تو که مقصد بشوی رنج سفر شیرین است
طعم لبخند ملیحت چقدر شیرین است

هرچه رفتار تو گفتار تو تلخ است ولی
نوبر سرخ لبت مثل شکر شیرین است

قهوه چشم تو انداخته از خواب مرا
با تو بی خواب شدن هم بنظر شیرین است


شور فرهاد شدن در سر من افتاده
شاه بانوی من اسم تو مگر شیرین است؟

تا رسیدن به تو راهی است به اندازه عمر
 مقصدم باش فقط رنج سفر شیرین است



07 خرداد 1393 994 10

خودش بود

یک عمر دلم محرم اسرار خودش بود
یعنی که وفادارترین یار خودش بود

از سادگی اش بود اگر سخت زمین خورد
او هر چه بدهکار, بدهکار خودش بود

انگشت نمای همه شهر شد اما
غم خوار خودش بود خریدار خودش بود

شد عاقبت این دل بیچاره شبیه
آن شاه که قربانی دربار خودش بود

می خواست که نفرین بکند بخت بدش را
نفرین شدن انگار سزاوار خودش بود

...
این دفعه برای دل خود شعر نوشته است

یکبار هم این شاعر بیچاره خودش بود

 



23 فروردین 1393 559 1

او

اگر این قصه به آخر برسد بهتر نیست؟
و کبوتر به کبوتر برسد بهتر نیست؟

من که از بخت خودم راضیم اما از غم
به همه سهم برابر برسد بهتر نیست؟

دارد این فاصله ها جان مرا می گیرد
مرگ یکباره اگر سر برسد بهتر نیست؟

همه شهر به ما از سر دلسوزی گفت
اگر این قصه به آخر برسد بهتر نیست؟َ

...

او کوچ نشین بود نیامد که بماند
رفت وبه دلم زخم چنان زد که بماند

من سخت که دلبسته شدم او به گمانم
وابسته شد اما نه در آن حد که بماند

می رفت و دل ساده ام آهسته به خود گفت:
شاید که مردد شده شاید که بماند

دیروز خدا خواست به من عشق ببخشد
امروز هم ای کاش بخواهد که بماند

تکرار همین خاطره ها داغ دلم شد
داغی که بماند که بماند که بماند

 



01 اسفند 1392 702 9

بارها از سفره اش با اینکه نان برداشتند

بارها از سفره اش با اینکه نان برداشتند
روز تشيیع تنش تیر و کمان برداشتند

مردم این شهر در ظاهر مسلمان عاقبت
با صدای سکه دست از دینشان برداشتند

بر سر همسایگانش سایه ای پر مهر داشت
از سرش هرچند روزی سایه بان برداشتند

بذر ننگین جسارت بر تنی معصوم را
این جماعت کاشتند و دیگران برداشتند

دست هایی که بر آن تابوت تیر انداختند
چند سال بعد چوب خیزران برداشتند



20 آذر 1392 883 11

به احترام اجل ایستاده می میرم

به اختیار من- بی اراده می میرم
شبیه زندگی ام سخت ساده می میرم

چقدر عاشق این حس تلخ شیرینم
که اولین نفر از خانواده می میرم

پس از گذشتن این روز های معمولی
به لطف عشق شبی فوق العاده می میرم

به شوق لحظه گل کردن تن سردم
به احترام اجل ایستاده می میرم

برای دیدن آن روی سکه تقدیر
به عشق آن چه خدا وعده داده می میرم...

 



27 مهر 1392 770 7

ماندم که در خانه ات آن روز چرا سوخت؟

در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را

لطف تو گرفت از من بیچاره امان را

 

شد دشمن تو معترف انگار خداوند

در گوش تو گفته همه اسرار جهان را

 

با رایحه خطه سرسبز عبایت

کوتاه کن از باغ دلم دست خزان را

 

با امر تو هر چند در آتش ندویدم

هر چند فدای تو نکردم سر و جان را

 

هر چند مرید تو شدن  شان زراره است

آفا بپذیر عاشق بی نام ونشان را

 

بگذار که تا ظل بنی ساعده یکبار

من جای تو بر دوش کشم کیسه نان را

 

ماندم که در خانه ات آن روز چرا سوخت

اتش که نسوزاند تن خادمتان را

....

با لحن حجازی شبی از حضرت موعود

خواهیم شنید از حرمت صوت اذان را



10 شهریور 1392 659 5

شاعرانگی از دست رفته

میان رفتن و ماندن دلت مردد نیست؟
دل شکسته من جای رفت و آمد نیست

اسیر  برزخ تردید هستی و من باز
صبورم... آه ولی طاقتم در این حد نیست

بدون من به نظر حال و روز تو خوب است
بدون تو به نظر حال و روز من بد نیست!

 نبودن تو دوباره به یاد من آورد
هر انچه را که دلم بیشتر بخواهد نیست

 برای خانه ی غرق صدای خنده تو
"شکنجه بیشتر از این" سکوت ممتد نیست

ببخش اگر غزلم شاعرانگی کم داشت
ببخش عاشق تو آنچه لاف میزد نیست


11 تیر 1392 780 9

هرچند عمری سقف زندان آسمانت بود

هفت آسمان در دست های مهربانت بود
هرچند عمری سقف زندان آسمانت بود

تسبیحی از ماه و ستاره بین دستانت
خورشید در سجاده هر شب میهمانت بود

تصویر تو در قاب زندان باز می تابید
یا نورو یا قدوس وقتی بر زبانت بود

با تازیانه روزه ات را باز می کردند
بغض گلو، اشک غریبی، آب و نانت بود

وقت قنوت آخرت خون گریه می کردند
زنجیرهایی که به دست ناتوانت بود

طعنه شنیدن، داغ دیدن، خون دل خوردن
هر چند موروثی میان دودمانت بود

اما خدا را شکر این حرمت شکستن ها
دور از نگاه مضطر معصومه جانت بود


14 خرداد 1392 464 8

تاریکخانه

این ابیات پریشان و ناقابل تقدیم به دوست شاعرم حامد تجری

ذهن من از خاطرات کهنه و درهم پر است
صندوق دانایی من از نمیدانم پر است

دستم از دستان گرم دوستانم خالی و
جای جای سینه ام از زخم بی مرهم پر است

گاه گاهی خنده ام میگیرد از این زندگی
راضیم هر چند این لبخندها از غم پر است

با نداری ها کنار آمد دلم وقتی که دید
مرد دنیا باخته انگار در عالم پر است

ناگهان عاشق شدم اصلا نفهمیدم چرا؟
زندگی از اتفاق روشن مبهم پر است

خواب دیدم خواب هایم باز هم رنگی شدند
خواب دیدیم تخت خوابم از گل مریم پر است.


14 اردیبهشت 1392 476 5

تا مرگ خوشبختانه تنها یک قدم مانده!

تا مرگ خوشبختانه تنها یک قدم مانده
از عمر کوتاهم خدا را شکر کم مانده

با خود وصیت می کنم وقتی که می بینم
این روز ها دشمن فقط دور و برم مانده

دارایی ام لبخند شیرین تو بود اما
حالا برایم داغ حسرت درد غم مانده

لبهای سرخت را تصور می کنم وقتی
یخ بسته لب های کبودم روی هم مانده

یک عمر عاشق بودم اما تازه فهمیدم
از عشق تنها واژه ای نامحترم مانده

در قاب عکس این گونه می خندی که گویی تو
فهمیده ای تا مرگ این دیوانه کم مانده....


09 بهمن 1391 683 4

یک اشتباه ساده


مثل آن باغ  خوش خیالی که یکه از هجمه خزان خورده
مثل قصری که سر ستون هایش با زمین لرزه ای تکان خورده

مرد جان داده در اتاقی تنگ بین پیراهنش شده مدفون
بر دلش زخم های بی تسکین بر سرش پتک آسمان خورده

توی تابوت سرد و سنگینی نعش خود را به دوش می کشد و
اشکهایش نشان از این دارند خنجر از یار مهربان خورده

از رفیقی در آینه گه گاه او فقط با نگاه می پرسد
به چه جرمی به روی پیشانیش داغ مطرود از جهان خورده

خیره ماندن به قاب خالی و بعد گریه کردن به یاد یک لبخند
نه افاقه نمی کند این بار تیغ بر مغز استخوان خورده...


09 بهمن 1391 622 6

با تقدیم احترام و یک شاخه رز سپید

تو را مثل رفیق کهنه ام غم دوستت دارم
خودم تنها به جای کل عالم دوستت دارم

و ای خوش بو تر گلبرگ باران خورده شب بو
و ای زیبا تر از یک باغ مریم دوستت دارم

نمی دانی به عشقت با همه عالم  در افتادم
و می دانم که می بخشی اگر کم دوستت دارم

شبیه چشم هایت ساده بی آرایه می گویم
عزیزم دوستت دارم عزیزم دوستت دارم

...

بد نیست گاهی با دل من مهربان باشی
هم صحبت این شاعر بی هم زبان باشی

بر شانه ات جایی برای اشک هایم هست؟
می خواهی اصلا با من بی خانمان باشی؟!

تلخی روز افزون دنیا آه من را کشت
ای کاش تو شیرینی این شوکران باشی

با من سرناسازگاری دارد این دنیا
می ترسم از این که تو سهم دیگران باشی

تا عاقبت در قلب غمگینم گرفتاری
حتا اگر حتا اگر نامهربان باشی.....


09 بهمن 1391 784 7

گلی به درد دلم گوش کرد پرپر شد

گلی به درد دلم گوش کرد پرپر شد
چه شد که زندگی اینقدر زجر آور شد؟!

کنار پنجره عاشق شدم ولی افسوس
چه زود پنجره خانه ام مشجر شد

نشد که کهنه شود داغ قلب مجروحم
چرا که مرهم هر زخم زخم دیگر شد

به هر که تکیه زدم  زود شانه خالی کرد
برادر تنی ام نیز نابرادر شد

نهال عشق که در قلب سرد تو خشکید
درخت بغض در این حنجره تناور شد

به جای گریه کنار جنازه ام شاید...
به تو به طعنه بگویند مرد بهتر شد

قرار بود که این شعر را بسوزانم
مرا ببخش خیالت اگر مکدر شد....



06 بهمن 1391 665 8

چه استوار و مصمم چه غصه دار اما

چه استوار و مصمم چه غصه دار اما
به سوی علقمه می تاخت تکسوار اما

چقدر غمزده سقا چقدر درهم بود
و زخم داشت دل شیر بیشه زار اما

به روی دوش گرفته اگرچه مشکی خشک
به سوی آب می آمد امیدوار اما

صدای موج سکوت شریعه را که شکست
به مشک گفت که سر آمد انتظار اما

چهار هزار نفر در کمین سقا بود
چهار هزار درنده و یک شکار اما

لبان مشک که تر شد دوباره پیمان بست
که آب را برساند به شیرخوار اما...

کمی گذشت و تنش بین خاک و خون افتاد
و پرکشید پرستویی از حصار اما

کنار خیمه زنی رو به آسمان میگفت
کمی بخاطر اصغر کمی ببار اما...

دست های تو تکیه گاهم بود دستت افتاد و پشت من خم شد
سایه ات ازسر حسینت آه سایه ات از سر حرم کم شد

کهنه سرباز سرفراز حسین تا که دیدم سرت شکسته شده
باز محراب مسجد کوفه پیش چشمان من مجسم شد

دل دریایی ات گرفت از بس داغ دیدیم وتسلیت گفتی
رفتی و خنده های حرمله ها نمک روی زخم هایم شد

بی تو از لاله های لب تشنه ناله العطش نمی خیزد
بی تو این مشک نه تمام فرات به لب تشنه کام ها سم شد

با همان سربزیریت سردار بر سر نیزه باش همسفرم
باز هم در کنار زینب باش که اسیری او مسلم شد.



29 آبان 1391 648 4

دو روز بعد

نهم تیر قرن حاضر بود که تو را پشت پنجره دیدم
و تو خندیدی و نمی دانم که چرا بی دلیل خندیدم

روی بوم سپید رنگ دلم چهره ات طرح تازه ای پاشید
تا همین لحظه خاطرم مانده باقی قصه را نفهمیدم

تا که از پشت شیشه ها رد شد گرمی چشم های خوش رنگت
واژه ها روی گونه ام سر خورد و فقط با نگاه پرسیدم

که تو را می شناسمت یا نه؟ در نگاهت غریبه پیدا نیست
پلکهایت که روی هم آمد چشم های تو کرد تاییدم

بعد هم ساعت از نفس افتاد و زمان مات چشم های تو ماند
چند قرنی کنار پنجره ام به نگاه تو عشق ورزیدم

...

نه اسفند.... چهار بعد.. از ظهر برف پوشانده پلک پنجره را
مرد بغ کرده زیر لب می گفت کاش....
 اصلا تو را نمی دیدم


ناگاه جا گذاشت دلش را دو روز پیش
مردی حواس جمع ولی تا دو روز پیش

تقسیم کرده بود خودش را میان خود
این عشق بی ملاحظه اما دو روز پیش

وقتی که در خیال خودش ایستاده بود
تنها کنار پنجره تنها دو روز پیش

در چشم های روشن "حوا" حلول کرد
یک سیب سرخ شد همه دنیا دو روز پیش

آنی گذشت و قصه ناگفتنی عشق
تکرار شد دوباره  همان جا دو روز پیش

همرنگ واژه های غزل شد دو روز بعد
مردی که جا گذاشت دلش را دو روز پیش...



20 آبان 1391 512 4

من به او دلگرم و او با قلب من سرگرم بود

فکر میکردم که بعد از ظهر روزی سرد رفت
نه همان روزی که قلبم را به چنگ آورد رفت

عطر مصنوعی گلبرگش فریبم داده بود
حال میبینم که برگَی زرد بود و زرد رفت

من به او دلگرم و او با قلب من سرگرم بود
بی وفا بازیچه ای بهتر که پیدا کرد رفت

تا که فهمید اندکی از چشم دل افتاده است
حق مردی را به جا آورد آن نامرد رفت

رفت و قلبم را مردد کرد در شادی و غمُ
بردلم یک داغ ماند واز دلم صد درد رفت...


08 آبان 1391 750 6
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها