در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ابوالفتح کرمی)

دفتر شعر

شام غریبان

از زمزم سرخ اشک آبش بدهید
یک پوشش نرم از سحابش بدهید


لب تشنه و بی کفن غنوده است حسین
امشب شمدی ز ماهتاب اش بدهید





امشب بده ای ماه خدا را مددی
ازبرگ گل ناز بیاور سبدی

خورشید خشن تاخته برجسم حسین
برکش به رخش ز ماهتابت شمدی



ابوالفتح کرمی


30 مهر 1395 479 0

تا نسیم ذوق من میل وزیدن میکند

تا نسیم ذوق من میل وزیدن می کند

باغ شعرم خوش ،ویار آفریدن می کند

 

بذر ها ئی از جهان معرفت می آورد

در دل ابیات کار پروریدن  می کند

 

هم چو نیلوفر که از ساقه به بالا می خزد

در محیط عشق آغاز خزیدن می کند

 

شاخه های پر شکوفه جلوه گر تا می شوند

چشم شعرم را تماشا ،محو دیدن می کند

 

حال مستی می دهد بر شعر خوان هوشمند

هوش دانا از سرش ،شوق پریدن می کند

 

شهد گل های من از شهدعسل خوشبو تر است

شاه زنبور عسل،کیف از مکیدن می کند

 

می شود غرق سروری عاشق شعر و دلش

نغمه هائی ساز،با ضرب طپیدن میکند 

 

تابه چیند عارف از گلهای این گلزار عشق

راه را طی بی هوا با سر دویدن می کند

 



25 تیر 1394 433 0

دختری از ایل طبیعت منم

در دل یک شهر پر از دود و دم

باغچه ای بی کس و بیچاره ام

از سر من رفته دگر باغبان

خسته ، زمان پیکر و رخساره ام

**

دختری از ایل طبیعت منم

میل شکوفائی گلها  به دل

مانده ام از کوه و طبیعت جدا

حسرت گلهای شکوفا به دل

** 

گوش طبیعت بشنو گفت من 

گوش بده قصه ی من گفتنی است

گو به شقایق دهدم دستمال

گرد غم از چهره ی من رفتنی است

**

گوش نصیحت شنوم کر شده است

کم تو به گو اخم نکن   شاد باش

خسته شدم  بس که شنیدم ز تو

،،کم پی آلاله و شمشاد باش ،،

**

از چه سپردند مرا دست شهر 

تاشکند گرمی بازار  من 

همدم من باد خزانی  شود

سوز شود مایه ی آزار من

**

از جه شکوفا نشده ذوق  من

رفت ز دستم درجات کمال

سبز نشد در بغلم  اطلسی

غنچه نه زد بوته ی سبز جمال

**

خسته ام از غربت شهری شدن

باز مرا سوی طبیعت  به خوان

بازگشا چشم توافق،  مرا

پاره ای از جسم طبیعت به دان



30 خرداد 1394 667 2

آمد به دنیا یکی مهر تابان

حجازا ،چه خوشحال و خندانی امشب 

پر از عطر مهتاب و شب بوئی امشب

 

به رقص آمده نور در آسمان ات

غزل خوان یا رب و یاهوئی امشب

00

ترا شسته باران ،چو در می درخشی

طراوت به  گلهای  باغ ات رسیده است

 

به هر گوشه از کوچه باغ قشنگ ات

گل سرخ و لادن  فراوان دمیده است

00

گروهی پرستو به مسجد رسیدند

لب بام و گنبد غزل می سرایند

 

تو گوئی بهاری دوباره  به راه است

که هر دم  به شوق وشعف می فزایند

00

بیا تا به پرسیم از آسمان ات

چه جشنی است این در دل آسمانها

 

کدامین ستاره قدم می گذارد 

به دنیای روشن ترین  کهکشانها

00

به پیشانی ی آسمان، ای حجازم 

شهابی نوشت این پیام  خدا را

 

که آمد به دنیا یکی مهر تابان

که روشن کند ملک ملک بی انتها را

00

بر آمد ز منظومه ی عشق مهری

که روشن کند شام تار  جهان را

 

به  شب های شیعه شودآفتابی

فروزان کند راه  هفت  آسمان را

00

به نور جمال جمیل اش به سوزد

هر آن چیز زشتی که در این جهان است

 

کند سبز افکار کج باوران را

بهاران کند آنچه را با خزان است

 



21 فروردین 1394 744 0

عقل دیوانه

در عصر علم ، عقل به شیطان سلام کرد

تقدیم روشنائی ی خود ،بر ظلام  کرد

 

گمراه  شد ، به راه شرارت قدم نهاد

 اسباب قتل ، از دد و دیوانه وام کرد

 

معجونی از تعقل و دیوانگی بساخت

بر چشم خواب ، لحظه ی خوش را حرام کرد

 

زنجیر بندگی به پر وپا ی علم زد 

رو ی سپید او ،به حیا سرخ فام کرد

 

محصول پاک و پر ثمر علم را گذاشت

از علم ناب ، بخش نجس اغتنام کرد

 

آلات مرگبار، جهان را به خون کشید

وحشت درون خانه ی شادی مقام کرد 

 

کشتار عقل را چو عیان دید ، ازحیا 

چنگیز، تیغ فاجعه را در نیام  کرد

 

کی می شود که عقل کند پشت بر ددان

کاری که عقل عاقله با فکر خام کرد



20 اسفند 1393 594 0

هجرت و عبرت

زنبور ها به شاخه ی بید ی چو خو شه ای 

همراه شاه بانوی کندو نشسته اند

 

از انفجار خامش جمعیت  وطن

ازبند مهر  خانه ی مادر گذشته اند

 

این اجتماع عاشق ذاتی مریدوار

همخوانی ی سرود وفا ساز کرده اند

 

در رقص های تند نمادین پیروی

ازمرز های عاطفه پرواز کرده اند

 

ازوحی روز های نخستین زندگی

آوای ناب فطرت خود گو ش کرده ا ند

 

درسر هوای چشمه و کوه هوای پاک

حال و هوای خانه فراموش کرده اند

 

این راهیان رهیده از آئین بندگی

درجستجوی خانه ی آزادی ی خودند

 

چندین صف از گروه تجسس ازاین وآن

درجستجو ی نقطه ی آبادی ی خودند

 

بالای چشمه ای که کنار ش نشسته ام

یک صخره سر به زیر نگاهش به چشمه است

 

در لابلای  صخره فضائی  اطاق گون

با چشم های پنجره ا ش در کرشمه است

 

ماهی گذشته است ازآن کوچ با هدف

در چشمه سار زیرهمان صخره حاضرم

 

پرگشته لانه از عسلی مملو از شفا

ازرنگ زرد آن شده پر ،چشم ناظرم

 

در بطن صخره لانه ی زنبور ،منتظم

با موم و شانه های مشبک ،بنا شده است

 

آغاز گشته کوشش و سازندگی  کنون

مجموعه ای بزرگ در آن لانه جا شده است

 

پویندگان رتبه ی والای  زندگی 

درچار چوب وسعت پرواز می پرند

 

با بهترین نمایش نقش ظریف خویش

فرمان پرورنده به انجام می برند

 

درعطر یاس ویاسمن و لاله غوطه ور

از جام گل شراب شفا نوش  می کنند

 

سجاده ی نیایش یزدان پاک را

بر کاسبرگ خون سیاووش میکنند

 

نوشندگان شهد شفا مثل ابر ها

سرریز می کنند عسل را فرو چکد

 

درکاسه های خالی ی مردان چشمه سار

تا هر نیازمند به قدری از آن مکد

 

آنان که در بلند ترین قله نور را

از آفتاب عشق و گل نور می مکند

 

باید که شهد عشق به در راه ماندگان

چون قطره های عرشی باران فروچکند

 



12 اسفند 1393 685 1

می رود لاله ی زیبای کمال درغم خاموشی ی نور چراغ شب تار...فاطمه زهری علیها سلام

فصل شادی به سر آمد بلبل

گریه کن بادل غم دیده ی من

 

زمزمه بس کن و آواز نخوان

رحم کن  بر دل نالیده ی من

 

بس جوان بود بهار از چه چنین

آمداز راه زمستان   سیاه

 

حمله آورد به باغ گل یاس

گل وگلزار  جوان کرد تباه

 

سیلی ی زرد خزان کرد سیاه

چهره ی گلشن خوشبوی خدا

 

غنچه ی نا رس آن یاس سفید

شد کبود از نفس باد بلا

 

می کنم ناله که از باغ شکوه

می رود لاله ی زیبای  کمال

 

می رود لعبت زیبائی ها

میرود آن سمن باغ جمال

 

ناله کن یکسره ای مرغ سحر

میرود آن نفس صبح  بهار

 

میرودهمنفس ات از گلزار

می  شود صبح بهارت شب تار

 

ناله  کن مرغ سحر  چون شبگیر

می رود نور چراغ  شب   تار

 

گریه کن  با من و همراهی کن

تا زنی آب بر این  زخم  شرار



06 اسفند 1393 809 0