در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مصطفی کارگر)

دفتر شعر

احساس رفاقت

عده‌ای از بس به بودن‌هام عادت کرده‌اند

دیگر از زنگ صدای من شکایت کرده‌اند

عذر می‌خواهم اگر گاهی مزاحم می‌شدم

شعرهایم ماه شب‌ها را روایت کرده‌اند

صبح تا شب واژه‌ها آرام با احساس من

در هوای حرفی از جنس تو خلوت کرده‌اند

بر دلم خنجر کشیدند و پس از عمری سکوت

دردها با جانم احساس رفاقت کرده‌اند

در مسیر عشقبازی تا حضور آفتاب

بارها نسبت به ایمانم جسارت کرده‌اند

روزی از این روزهایی هم که چندان دور نیست

می‌گذارم روی دوشم هرچه قسمت کرده‌اند

تا نماند نقش یادی در ضمیر دوستان

می‌روم جایی که گمنامان محبت کرده‌اند

مصطفی کارگر

گراش ـ 11 آذرماه 1392



12 آذر 1392 614 4

تصور

قلم زدیم نوشتند فکر آجر بود
قدم زدیم نوشتند با تکبر بود

صدا زدیم خدا را که بی‌ریا بشویم
صدا زدند غزل‌های بی‌ریا پر بود

پری زدیم به پهنای رفتن از بودن
برآمدند که اندیشه‌ی تفاخر بود

دری زدیم به سمت کسی که می‌فهمید
جواب ممتد ما خنده‌ی تواتر بود

نفس زدیم به قصد تنفسی آزاد
نفس زدند که او یک بزن بهادر بود

چقدر در دل ویرانه موج خون افتاد
چه سنگ با نفس پاک شیشه دمخور بود

نفس نمانده که فریاد دیگری بکشیم
مجال شیون ما فوق هر تصور بود



26 دی 1391 393 2

چای عزاداری/برای پایان محرم و صفر

دو ماه روضه‌ی ارباب خوب‌مان خواندیم
دو ماه نه، همه‌ی عمرمان از آن خواندیم

محرم و صفر آمد تمام هم شد و رفت
و ما ز منتهی‌الآمال بی‌امان خواندیم

خدا به مادر اصغر، رباب، رحم کند
چقدر روضه که از تیر و از کمان خواندیم
 
دوباره صحن دل عاشقان شود پر غم
به یاد هرچه مصیبت که از جوان خواندیم

دو ماه دربدر داغ زینبی بودیم
که پا به پای غم‌اش از نوک سنان خواندیم

دو ماه چای عزاداری و دو دریا اشک
ز بس ز تشنگی و خنجر خزان خواندیم

میان هق‌هق و داغ اسارت و اندوه
غزل برای اسیران کاروان خواندیم

لباس مشکی و اشک روان! خداحافظ
چه نوحه‌های حزینی ز عمق جان خواندیم

بلور گریه‌ی مادر! خدا نگهدارت
در این عزا به‌خدا با همه توان خواندیم

خدا کند که همیشه مرامم این باشد
چو این دو ماه که از مرد قهرمان خواندیم

خدا کند بپذیرد به لطف خود ارباب
هر آن چو زینب کبرای خطبه‌خوان خواندیم

 



17 دی ماه 1391


20 دی 1391 899 3

رباعی

آدم که بهشت و خوشه را سودا کرد
خود را به هوای امتحان رسوا کرد
در پیش خدا با همه ی عصیانش
با عشق حسین آبرو پیدا کرد


17 دی 1391 572 2

غزل‌های تلخ

با گوشه‌ی نجیب نگاهش سفر کشید
طرحی شبیه حادثه‌ای بی‌سپر کشید

رد شد که حرف‌های دلش را نگوید و...
عاشق‌ترین پرنده‌ی بی‌بال و پر کشید

لحنش به جز به آینه پهلو نمی‌زند
این‌بار او شراره ولی بر جگر کشید

من مثل او به عالم هستی ندیده‌ام
آتش به جان جنگلی از چوب تر کشید

خورشیدوار ثانیه‌ها را مرور کرد
لبخند را کنار لبش دربدر کشید

پشت سرش تمام دلم ریخت بر زمین
وقتی که بی‌ملاحظه چادر به سر کشید

شاعر دوباره هر چه غزل‌های تلخ را
با یاد آن مسافر تنها به بر کشید


05 دی 1391 408 2

برای میانمار

برای میانمار

 

قد می‌کشید مثل تمام بزرگ‌ها

در بین زخم‌پنجه‌ی خونین گرگ‌ها

 

دنیا سکوت کرده به پهنای رود نیل

دنیا نشسته است در این معرکه ذلیل

 

از حلق داس‌های زمین خون چکیده است

دنیا چنین جنایت محضی ندیده است

 

از جنس دردها غزلی تازه می‌رسد

از شاهدان فاجعه خمیازه می‌رسد

 

پرتاب می‌شوند به دهکوره‌های خواب

تا بگذرند از گذر خاکی جواب

 

در روزگار دل‌زدگی از رسانه‌ها

مَردُم! گرفته‌اند زمین را بهانه‌ها

 

دارد شکوه حرمله آوار می‌شود

آیینه‌دار، خاک میانمار می‌شود

 

گل کرده زخم در نفس کنفرانس‌ها

رسوا شدند مدعیان پر از ریا

 

فهمیده‌اند اهل جهان: این نمایش است

شیطان و کفر دغدغه‌شان روی سازش است

 

دایم فقط به خاطر خود داد می‌زنند

توی رسانه بوسه به جلاد می‌زنند

 

در سرزمین زخم و صدا آتش غم است

برمه اسیر جنبل و جادوی ماتم است

 

انسان قرن تکنولوژی پیر می‌شود

مثل گذشته باز که تحقیر می‌شود

 

بابا کنار پیکر کودک نشسته است

بابا کنار پیکر فرزند خسته است

 

بابا به جای مادر فرزند ضجه زد

مادر میان خون خودش می‌شود رصد

 

شیطان دوباره دین جدیدی گرفته است

در راه‌ها کمین جدیدی گرفته است

 

باید مرور کرد تمام مسیر را

مکر و فریب و بازی شیطان پیر را

 

وقتی مسیر اهل خداوند روشن است

تکلیف کوه مثل دماوند روشن است

 

هر راه جز تلاطم دریا نماندنی‌ست

شعر شکوهمند دل موج، خواندنی‌ست

 

روزی تمام دغدغه‌ها محو می‌شود

هر چیز غیر نام خدا محو می‌شود



14 آذر 1391 621 2

شباهت

تاریخ جهانگشا می‌خوانم

 به تو فکر می‌کنم



13 آذر 1391 397 5

شام غریبان

حسین ای مهربان سالار زینب

شب شام غریبان است امشب

 

تمام نوگلان از دست رفتند

به سوی فاطمه سرمست رفتند

 

زمان خلوتم با تو رسیده

سلام من به رگ‌های بریده

 

خودم دیدم چه سان در خون تپیدی

و تیر از حنجر اصغر کشیدی

 

خودم دیدم علی‌اکبر فدا شد

چگونه کشته‌ی تیغ جفا شد

 

ز جور کینه‌ و شمشیر اعدا

به دشت کربلا شد اربا اربا

 

خودم دیدم سرت را می‌بریدند

تنت را روی خاک غم کشیدند



09 آذر 1391 766 4

محرم

دوباره شور محرم به دیده می‌آید

به خیمه عاشقِ از خود بریده می‌آید

 

دوباره مجلس حزن و غم و عزاداری

برای پاکی از حق رمیده می‌آید

 

دوباره منبر و اشک و حدیث عاشورا

به گوش منتظران سپیده می‌آید

 

دوباره شیون مردم بلند خواهد شد

که رو به روی رقیه، کشیده می‌آید

 

دوباره لشکر دشمن به دست حرمله‌ها

به قصد اصغر در خون تپیده می‌آید

 

دوباره خطبه‌ی ارباب در دل میدان

میان هلهله‌ها ناشنیده می‌آید

 

و چند لحظه‌ی دیگر میان یک گودال

زنی به دیدن حلق بریده می‌آید

 

به قصد بوسه به پیشانی حسین شهید

دوباره فاطمه‌ی قد خمیده می‌آید

 

سری نمانده که مادر ببوسد آن سر را

سری که رگ رگ سرخ‌اش دریده می‌آید

 

دوباره هیات و طوفان اشک و نوحه و دم

دوباره تذکره‌ای از شهیده می‌آید

 

بیا که مّحرم اندوه کربلا باشی

خدا به قلب مُحرم چشیده می‌آید

 

مصطفی کارگر

20 آبان‌ماه 1391


24 آبان 1391 527 0

شروع یک غزل

مثل یک دختر فراری پارک زلف توعاشق پریشانی‌ست

عاشق کشتن و به هم زدنِ ارتباط دوقلب طوفانی‌ست



16 آبان 1391 435 1

خدا بهانه‌ی خوبی برای خوبی‌هاست

خدا بهانه‌ي خوبی برای خوبی‌هاست

بهانه، بازی شاد دل جنوبی‌هاست

 

خدا اشاره به تقوای خنده‌ها دارد

که پای خسته قدم را سریع بردارد

 

مسیر زمزمه ردّ سکوت را دانست

کبوترانه تبسم به زخم می‌مانست

 

همین تفاهم دل‌ها که عاشقانه‌تر است

شبیه معجزه‌ای ساده راهی سفر است

 

مرید ساحل شوقیم جان دریاها!

اسیر و شاعر و مواج و مست نجواها

 

به افتخار خودش زخم درد را نسرود

و هیچ‌ کس غزل اشک مرد را نسرود

 

کسی تلاطم اندوه را نمی‌داند

که با رفیق، خودش را به غم بفهماند

 

و با تمام همین حرف‌های معمولی

هنوز اول راهی هنوز مجهولی

 

بیا به آینه برگرد! آدمی تنهاست

خدا بهانه‌ی خوبی برای خوبی‌هاست

 

15شهریور 1391



14 آبان 1391 328 3

ولایت هادی(ع)

ملاک شیعگی ما ولایت هادی‌ست

تمام دلخوشی ما محبت هادی‌ست

 

میان جامعه‌ای در گذار ایامیم

که نور جامعه‌اش از روایت هادی‌ست

 

چه خوب شد که خداوند قادر متعال

نمی ز بحر کریمش ولادت هادی‌ست

 

چه خوب شد که جهان اعتقاد نو شده‌اش

به سمت واسعه‌ی با کرامت هادی‌ست

 

به جان این دل عاشق شراره می‌افتد

هرآن زمان سخنی از شهادت هادی‌ست

 

کبوترانه خیال همیشه حق طلبم

درست گرم قنوت زیارت هادی‌ست

 

همین که شیعه مولا شدم خدا را شکر

نشاط روح به دست هدایت هادی‌ست

 

پدر به شیوه مادر همیشه می‌گوید

دلشکسته دخیل ارادت هادی‌ست

 

سکوت اهل صفا بی‌قرار یک لطف است

تبسمی که به لطف و عنایت هادی‌ست

 

قلم به عجز نشیند در آستانه او

که نثر «جامعه» گویای قامت هادی‌ست

 

بدون رخصت او واژه‌ها زمینگیرند

همین غزل نفسی از قیامت هادی‌ست

مصطفی کارگر



10 آبان 1391 408 4

سوگواره اشک - برای قیصر شعر فارسی

سه‌شنبه هشتم آبان چقدر غم بارید
و سوگواره اشک از لب قلم بارید

 جهان شعر معاصر یتیم شد انگار
قنوت گریه در اندوه صبحدم بارید

طلوع آینه‌ها ناگهان غروبی شد
صدای شاعر گل‌ها مگر به‌هم بارید

هنوز خاطره‌ واژه‌ها ترنم داشت
ولی مجال غزل در نگاه نم بارید

چه ابرهای عجیبی به قاف کوچیدند
که یک نمونه پر از نور در عدم بارید

شبی به قول پرستو خدا محبت کرد
و مرد آمد و در خود قدم قدم بارید

 هنوز آب کفن‌های شاعران خیس است
که باز کاسه‌ احساس محترم بارید

مرا به خاطر قیصر دوباره شاعر کرد
خدا که هلهله را خارج از رقم بارید


08 آبان 1391 475 6

من معتقدم...

من معتقدم ترانه برمی‌گردد
گیسو به طواف شانه برمی‌گردد
تنهایی و درد، سینه را پر کرده‌ست
یک روز خدا به خانه برمی‌گردد


07 آبان 1391 310 2

غریب

کاش سر بر سر زانوت گذاریم آقا

نفس راحتی از سینه برآریم آقا

و به‌جای همه‌ي عمر که غمگین بودیم

لحظه‌ای دل به تبسم بسپاریم آقا

قرن‌ها خستگی و عاشقی و دربدری

بی تو سرگشته‌ی دیدار نگاریم آقا

زخم تنهایی‌مان شعله کشیده‌ست به‌جان

سال‌ها منتظر فصل بهاریم آقا

باز هم با همه‌‌ی طردشدن‌های مدام

ما در این حال و هوا شکرگزاریم آقا

تو خودت خوب از این حال و هوا باخبری

ما غریب‌ایم و کسی جز تو نداریم آقا



02 آبان 1391 309 5

چشم تو مست، شاهد چشم تو مست‌تر

چشم تو مست، شاهد چشم تو مست‌تر

چشم تو تیغ، مست تو خنجر به‌دست‌تر

 

پلک تو آفتابی رنگین کمان شدن

دیوانه‌ی نگاه تو در حال هست‌تر

 

مژگان به دوش مثل تلاطم به دوش‌ها

زل می‌زنی به هر چه دل بت‌پرست‌تر

 

قد می‌کشی به شیوه‌ی یک ناز در کلام

زلفی بریز روی زمین‌های پست‌تر

 

چرخی بزن تمام جهان را به‌هم بریز

گامی بزن به سوی نگاهی که هست تر

 

ای شعله‌های هلهله در رد پای تو

چشم تو مست، شاهد چشم تو مست‌تر



28 مهر 1391 381 6