در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده احمد ایرانی نسب)

دفتر شعر

از اربعین جا ماندم اما از نگاهت نه

از اربعین جا ماندم اما از نگاهت نه

از کاروان جا ماندم اما از سپاهت نه

 

حالا که بین زائرانت نیستم ، آیا

بیرون شدم از سایه ی مهر و پناهت؟ نه

 

نوکر در این خانه باشد آبرو دارد

فرق است بین رو سفید و رو سیاهت؟ نه

 

نام مرا بنویس بین اربعینی ها

من دل به راهت دادم آقا پا به راهت نه

 

امسال نذر دخترت بودم که جاماندم

من با رقیه جان تو دارم شباهت! نه

.

.

.

ام ابیهای حسین ، ای وارث زهرا

اشک است سهم چشم های بی گناهت؟ نه

 

دندان شکسته ، گوش پاره ، چشم های تار

یک جای سالم مانده روی ، روی ماهت نه

 

اشک تمام زائران کربلا هرگز

آیا برابر میشود با سوز آهت؟ نه

 

من مثل تو جا ماندم اما خوب میدانم

از اربعین جا ماندم اما از نگاهت نه



02 آبان 1397 54 0

گوشوارم را بگیر انگشترش را پس بده

گوشوارم را بگیر انگشترش را پس بده

آه ، تنها دلخوشی دخترش را پس بده

 

موی بابا را رها کن ، گیسوی من را بکش

هر چه میخواهی بزن اما سرش را پس بده

 

چشمهایش پر ز خاکستر شده ، نشناختم

لطف کن مژگان چشمان ترش را پس بده

 

معجرم آتش گرفت و گیسوانم سوخته

جای آن ، کهنه لباس مادرش را پس بده

 

لااقل قبل از رسیدن تا سر بازار شام

تکه ای از روسری خواهرش را پس بده

 

عاقبت جان میدهد از این پریشانی رباب

جای این طعنه زدن ها اصغرش را پس بده

 

کودکی از بام سنگی را به سویم پرت کرد

داد زد خلخال پای لاغرش را پس (نده)

 

روضه خوان مبهوت مانده در ردیف روضه ها

گوشوارش را نگیر ، انگشترش را پس بده

 

احمد ایرانی نسب



21 مهر 1397 23 1

روضه بر حاشیه ی برگ شقایق بنویس

نیمه شب شعله به مهمانی در می آید

اشک آتش به سر هیزم تر می آید

کوچه را دود گرفت و وسط آتش ها

پشت در حضرت زهرا به نظر می آید

روضه خوان کیست؟امامیست که چون ابراهیم

مثل خیری ست که در دامن شر می آید

روضه خوان باش که درک صفحات مقتل

فقط از عهده ی لبهای تو بر می آید

بی وفا شهر مدینه ، بی حیا ای بغداد

سوز این روضه به پابوس جگر می آید

گرچه عمامه نداری و عبایی هم نیست

به تنت نور ولایت چقدر می آید

ماه ، روبند بیانداز ببین در دل شب

مو پریشان وسط کوچه قمر می آید

مو پریشان شدی و زجر کشیدی ، آری

مو پریشان بشود حوصله سر می آید

 

روضه بر حاشیه ی برگ شقایق بنویس

مثل زهراست غمت ، حضرت صادق بنویس

 

چه رسیده ست به حال بدن محترمت

و چه سنگین شده بر شانه ی تو کوه غمت

ریسمان بر تن مهتاب تو بی تاب شده

کوچه پر نور شده نیمه ی شب از قدمت

تو اگر تندتر از این بروی میفتی

آه ای پیر قبیله ، آه از قد خمت

مو سفیدی و ولیکن پسر فاطمه ای

مادرت گفت بُنَیَّ به فدای قدمت

مثل آن سینه ی سنگین شده در ظهر عطش

چه قدر سخت شده هم دم و هم بازدمت

تو چه گفتی که سزاوار مصیبت شده ای؟

تو چه کردی که کند قاتل تو متهمت؟

بنویس آنچه که اسلام به آن وابسته

رستگاری مرا داده خدا در قلمت

 

روضه بر حاشیه ی برگ شقایق بنویس

مثل زهراست غمت ، حضرت صادق بنویس

 

چشم هایت نگران و به لبت جان آمد

آسمان بغض نکن ، نم نم باران آمد

فطرسی هست کنار تو که پرواز کند

جان من ، روی لبت ذکر حسین جان آمد

ولی آقا چه بگویم؟ نه سرت بر نی شد

نه به تشتی ز لبت نغمه ی قرآن آمد

نه سرت ماه تنور است که خاکی بشود

نه کسی پیش تنت موی پریشان آمد

دخترت کنج خرابه نشده منتظرت

آه از آن لحظه که بابا سر دامان آمد

شُکر ، ناموس تو اصلا سر بازار نرفت

نه اسیری ز تو بر ناقه ی عریان آمد

شُکر ، ناموس تو در مجلس اغیار نبود

نه اسیری ز تو در مجلس مستان آمد

پا به پای تو و این روضه که من میرم

پا به پای تو و این روضه که نَتْوان آمد

 

روضه بر حاشیه ی برگ شقایق بنویس

مثل زهراست غمت ، حضرت صادق بنویس

 

احمد ایرانی نسب

 



17 تیر 1397 54 0

لاله کاری میکنی با خونت اقیانوس را

کاش بیدارم کنی ، پایان دهی کابوس را
با حضورت زنده کن این مرده ی مأیوس را
 
یوسف گمگشته باز آید به کنعان ، ای خدا
بیشتر کن شعله ی امید این فانوس را
 
من چه میبینم؟ چه آمد بر سرت؟ ای نازنین
لاله کاری میکنی با خونت اقیانوس را
 
بس که بال و پر زدی و گُر گرفتی ، سوختی
درس عزت داده ای در شعله ها ، ققنوس را
 
پشت دنیا بشکند تا مثل تو آید به بار
میبرم تا ناکجا با خود همین افسوس را
 
آه از مام وطن ، آه از هجوم درد ها
دوست دارم سینه ی با امتحان مأنوس را
 
من به دَم هایی که سنگین است عادت کرده ام
کاش بودی تا ببینی این دَم محبوس را
 
با خودت من را ببر ، دریا به دریا ، موج موج
دوست دارم زندگیِ با خطرْ ملموس را
 
احمد ایرانی نسب

إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون

حادثه تاسف بار برای نفت کش ایرانی سانچی و جان باختن دریانوردان دریادل کشورمان را از صمیم قلب به خانواده های داغدار و #امت ایران اسلامی تسلیت عرض میکنم
 


26 دی 1396 59 0

در سینه ی خود داغ کرمانشاه دارم

من در بساطم سوز دارم ، آه دارم
بر شانه ام کوه غمی جانکاه دارم
پاییز آمد لرزه بر جان من انداخت
در سینه ی خود داغ کرمانشاه دارم
 
 
بر شانه ی سنگین این دیوار لعنت
اصلا به هر چه آجر و آوار لعنت
آه از طبس ، بم ، رودبار و آه آری
بر این همه تکرار در تکرار لعنت
 
 
امید در دریای چشم مادران نیست
در خانه ها سقفی به غیر از آسمان نیست
ما دفتر مرثیه را با خون نوشتیم
دیگر رمق بر زانوان ناتوان نیست
 
 
فرصت نشد تا دخترک سنگر بگیرد
فرصت نشد تا دست روی سر بگیرد
ای کاش میشد لحظه های آخر عمر
آرامشی از چادر مادر بگیرد
 
 
باید بر این ویرانه ها باران بگِریَد
بر روح این جامانده ی حیران بگِریَد
نه ، وسعت این غم نمی گنجد به سینه
این مرد باید در دل میدان بگِریَد
 
احمد ایرانی نسب
۲۳ آبان ۹۶
#زلزله_کرمانشاه
#سر_پل_ذهاب
#انا_لله_وانا_الیه_راجعون

 


09 آذر 1396 86 0

بچه های فاطمه

با غرور چشمهایت ، چشمهایم جان گرفت
سینه ام می سوخت اما ناگهان باران گرفت
 
مادرت آنجا نبود اما دم جان دادنت
فاطمه آمد سرت را بر سر دامان گرفت
 
بچه های فاطمه چون پهلوانان می روند
در بلا می رقصد آنکه عشق را آسان گرفت
 
آنکه با غم های زینب عشرت عالم فروخت
عاقبت با لطف آقایش سر و سامان گرفت
 
بعد عمری عاشقی و بیقراری عاقبت
با شهادت حاجتش را در دل میدان گرفت
 


21 مرداد 1396 91 0

دلم میخواست آتش ، مثل باران مهربان باشد

سربلند...

 

دلم می خواست آتش، مثل باران مهربان باشد

و یا حداقل انسان کنارش در امان باشد

 

دوباره بغض سردرگم درون سینه می پرسد

چرا باید کسی جانش فدای دیگران باشد؟

 

 میان شعله ها سخت است جانت را بسوزانی

ولی خوب است انسان سربلند از امتحان باشد

 

صدای گریه ی پیرزنی غمدیده می آید

زنی که آمده صاحب عزای دو جوان باشد

 

تمام آرزوهایش در این آوار می سوزد

و من حق می دهم زانوی مادر ناتوان باشد

 

زمستان و هوایی سرد، دختر بچه می خواهد

سرش بر شانه ی بابای خوب و قهرمان باشد

 

چه غمگین است رنگ اضطراب طفل معصومی

که تقدیرش شده فرزند یک آتش نشان باشد

 

شهادت اوج پرواز است نزد شیرمردانی

که می خواهند نام نیک آنها جاودان باشد

.

.

.

فقط حرف مرا آتش نشان قصه می فهمد

دلش می خواست آتش، مثل باران مهربان باشد...

 

 

احمد ایرانی نسب



06 بهمن 1395 300 1

ترکیب بند ولادت پیامبراکرم(ص) 93

به احترام تو امشب ترانه باید گفت            هـزارتا غـزل عاشقانـه بایـد گفت

برای عرض ارادت مدینه بایـد رفت            و یک غزل وسط آستانه بایـد گفت

برای منتظرانی که در پی ات هستند           ز خال گوشه ی لبها نشانه باید گفت

ولایت تو به مـا تـا قیامتـم باقیست           پیمبـری تو را جاودانـه بایـد گفت

برای خواندن مدحت اجازه میخواهم

برای زنده شدن جان تازه میخواهـم

شبی که سـوی خـدا شد نگاه آدمهـا          و پـاک شد ز قدومت گنـاه آدمهـا

صـدای بال و پری که نوید می بخشـد        که میرسد به جهان تکیه گاه آدمهـا

و دختـران همگی عاشقانـه خندیدند           به روزگـار غـریب و سیـاه آدمهـا

قیامتـی شـده بر پـا بـه یمـن آمدنت         چو یوسفی که برون شد ز چاه آدمها

نگیر روی خودت را نقاب لازم نیست

تو آمـدی و دگـر آفتـاب لازم نیست

شکسته آمـدنت پایــه های کسـری را         بیا بهـم بـزن این مبهمـات دنیـا را

هـزار سـال دلش شعلـه های آتش بـود       تو آمدی که گلستان کنی همه جـا را

به احتـرام تـو شیطـان نمی پـرد دیگـر        بیا ادامـه بـده معجـزات عیسـی را

و لات ها همگی یک به یک زمین خوردند         به یک اشاره به چرخ آوری تبرها را

تو نور کاملی و سایه هم نمیخواهی

پیمبری قسم و آیه هم نمی خواهی

تـویی کـه رحمت للعالمین شـدی آقا         به کارنـامـه ی خلقت نگیـن شدی آقا

بـه روزگـار پـر از هرج و مرج جاهل ها        بزرگـوار شــدی و امیـن شـدی آقـا

نخی ز تار عبایت دخیـل مـردم شـد          ببین چگونه تو حبل المتیـن شدی آقا

تو مهربانـی و بارانـی و پـر از مهـری          و مقتــدای همـه مومنیـن شـدی آقا

برای عیدی ما یک مدینه هم کافیست

اگر نبود همین سوز سینه هم کافیست



18 دی 1393 596 1

غزل حضرت رقیه(س)-من با تو قهرم

من با تو قهرم که منو تنهـا گذاشتی

رفتی منو تو قلب صحرا جا گذاشتی

من با تو قهرم که به فکر من نبودی

اسم خودت رو پس چرا بابا گذاشتی؟

تو قـول دادی کـه منو تنهـا نزاری

تو قول دادی با وفـا امـا گذاشتی

دیشب نبودی دختـر شامی منو زد

بابا منو تـو چنگ  نامـردا گذاشتی

اصلاً  نمیخـوام زخـم پاهامـو ببینی

وقتی که روی قلب خستم پا گذاشتی

من دوستت دارم بیـا رو دامـن من

انگـار سر رو دامـن زهـرا گذاشتی



06 آذر 1393 543 4

ترکیب بند ولادت امام حسن مجتبی (ع) 93

امشب دوباره قصد استغفـار کـردم             یعنی  به کوچک بودنم اقـرار کردم

میخواهم از حالا فقط مـال تـو باشم            شرمنده ام آقا که بـد رفتـار کردم

میدیدم اینکه خار چشمت هستم اما            بیهوده بر این کـارها اصـرار کردم

امشب به جـای گفتـن العفـو العفـو            هفتاد دفعـه یاحسـن تکرار کردم

هرشب کنار سفره در فکـر حسینـم             امشب به یاد مجتبی افطـار کردم

من نذر کردم که غلامت باشم آقا

تا آخـر عمـرم بنـامت باشم آقا

ای اولین فرزند زهرا یا حسن جـان             ای دلبر و دلبنـد زهرا یا حسن جان

تو آمدی زهرا و حیدر شـاد هستند             ای معنی لبخنـد زهرا یا حسن جان

مادر تو را هر لحظه در آغوش دارد             یعنی شدی در بند زهرا یا حسن جان

یارب به حق مجتبی همسایه ها را...            نامت شده سوگند زهرا یا حسن جان

تو آمدی تـا آبروی شهــر باشی

دروازه ی رحمت به سوی شهر باشی

مهر شمـا در سینـه از روز ازل بود           با صلح جنگیـدن نبردی بی بدل بود

ای مـرجع تقلیـد عظمـای مدینه            رفتارتـان حی علی خیـر العمـل بود

ای بهترین  شاگرد دست آموز حیدر         دشمن اسیر ضرب شصتت در جمل بود

با بانگ تکبیرت زمین میلـرزد آقا             انگـار پـای دشمنت روی گسـل بـود

خون تو در رگهای قاسم موج می زد         چون مرگ شیرینتر برایش از عسل بود

تـو روی نـام مـادرت حساس هستی

استاد رزم حضرت حضرت عباس هستی

من خوب میدانم که این آقا کریم است         جای کبوتر بین صحنش یا کریم است

اینجا کسـی با دست خالـی برنگشتـه         آقا شبیـه مـادرش زهـرا کریم است

هر کس به دریـا رفت مروارید برداشت          اینها به این معناست که دریا کریم است

باران ببـارد خـوب و بـد فرقـی ندارد           باران بـرای کـل آدمهـا کریـم است

آقا بیا کــه پشت در سائل رسیده

طوفان زده اتگار بر ساحـل رسیده

آقا برایت یک حـرم بایـد بسازیـم              یک پنجره فولاد هم بایـد بسازیـم

پایین پایت میشـود یک باب قاسـم              بالا سرت باب الکـرم بایـد بسازیـم

یک باب صادق ، باب باقر ، باب سجاد           یعنی سه صحن دیگرم باید بسازیـم

بایـد فراخـوان داد بیـن شاعـرانت            ترکیب بنـد محتشـم بایـد بسازیـم

در بین اشعارم شبی آقا به من گفت              صحنی بـرای مـادرم بایـد بسازیـم

ای ناخـدای کشتـی اولاد زهرا

کی میرود از خاطر تو یـاد زهرا

هرگز نشد روزی به فکـر در نیفتی            هر شب به یاد چـادر مادر نیفتـی

اینجا ملائک بال خود را پهن کردند            از روی سجاده شبی با سر نیفتـی

هر روز میفتـی زمین در راه خانـه             مـا آرزو داریـم تـا دیگـر نیفتـی

مـا آرزو داریـم مثـل مـادر خـود            آتش نگیری بیـن خاکستـر نیفتی

این اشک ها یعنی که ما طاقت نداریم

مـا هیچ جایی جز همین هیئت نداریم



21 تیر 1393 919 3

ترجیع بند ولادت حضرت زهرا(س)93

این بار دلم حسـرت میخانـه گرفتـه

مـوی قلمم را چه کسی شانه گرفته

نقـاش نبــودم ز سـر ذوق کشیـدم

شمعی که دلش بونه ی پروانه گرفته

من نوکـری ام را ز عنایـات تـو دارم

قلبم اثرش را درِ ایـن خانـه گرفته

زهرا که به من منصب دربانی خود داد

از دست قضـا نوکـر دیوانـه گرفته

دست من و دامان شما فاطمه جانم

جان همه قربان شما فاطمه جانـم

از عرش رسیدی تو به دامـان خدیجه

ای کوثـر پیغمبر و ای جـان خدیجه

از پیش تو زنهـای قریشی همه رفتند

صد مریم و صد آسیه قربـان خدیجه

زیباتـر از آنی کـه به تصویـر بیایـی

روشن شده از نور تو چشمان خدیجه

شیرینی لبخند تو معنای بهشت است

یعنی به سر آمـد غم پنهـان خدیجه

دست من و دامان شما فاطمه جانم

جان همه قربان شما فاطمه جانـم

خورشیدی و از فـرط حیـا زیر نقابـی

هنگام وضـو عکس رخ مـاه در آبـی

هم مـادر ساداتی و هم مـادر مـایـی

حیـدر پـدر خـاک و شمـا اُم تـرابی

یک روز نشـد فکـر گداهـات نباشی

یک شب نشده بی غم همسایه بخوابی

(من حوصله ی صف کشی حشر ندارم)

با فاطمه هستم چه حسابی چـه کتابی

دست من و دامان شما فاطمه جانم

جان همه قربان شما فاطمه جانـم

خورشید شده مات تو یا حضرت زهرا

مدیون عنایـات تـو یا حضـرت زهرا

ترسـم که غلام تـو سر از خاک برآرد

از لطف کرامـات تو یا حضـرت زهرا

هر روز نشستنـد ملائک سـر راهت

دلخوش به ملاقات تـو یا حضرت زهرا

انفاق نکن این همه مادر ، که فقیران

شرمنـده ی خیرات تو یا حضرت زهرا

دست من و دامان شما فاطمه جانم

جان همه قربان شما فاطمه جانـم

ای عرش به نام تو و ای فرش به نامت

پیغمبـر خاتـم دهـد هرروز سلامت

ایـن خانـه گمانم حـرم امن الهیست

جبریل کبوتـر شد و آمـد سـر بامت

زنهـای جهان بر در این خانه کنیزنـد

مردان همه آمـاده که باشنـد غلامت

بیهـوده نوشتیـم غزل هـای زیـادی

کار دل مـا نیست نوشتـن ز مقـامت

دست من و دامان شما فاطمه جانم

جان همه قربان شما فاطمه جانـم

خوب است که در حسرت دیدار تو باشیم

یا فاطمه تـا روز ابـد یـار تـو باشیم

هـر چنـد نیـازی بـه گداهـــات نداری

خوب است که ما گرمی بازار تو باشیم

ما نان و نمک خورده ی دستان شماییـم

باید همگی شاعـر دربـار تو باشیــم

بایـد بـروم سمـت مـزاری کـه نداری

ای کاش شبی مـا همه زوّار تو باشیـم

دست من و دامان شما فاطمه جانم

جان همه قربان شما فاطمه جانـم

ما ساخته از آب و گل پـاک شماییـم

ما سر به هواییم ولی خـاک شماییـم

دنیا همـه اش مهریه ی مادرمان است

هر جا که بمیریـم در املاک شماییـم

با اشک عجینیـم و ز دوزخ نهراسیـم

والله کـه مـا هیـزم نمنـاک شماییـم

دست من و دامان شما فاطمه جانم

جان همه قربان شما فاطمه جانـم



29 فروردین 1393 455 3

ترکیب بند شهادت حضرت زهرا (س) 93

وقتی خدا زمین و زمان را درست کرد

مـا را بـرای ام ابیهــا درست کـرد

ما را شبیـه خلقـت بی انتهـای خـود

از خاک پای حضرت زهرا درست کرد

از اشک هـای مــادر مـا آب آفریــد

با گریـه های فاطمه دریا درست کرد

از تـار و پـود چـادر مـادر نخی گرفت

حبل المتیـن بـرای دل ما درست کرد

زهـرا به هر نفس دو صد اعجاز می کند

او دم گـرفت تا که مسیحا درست کرد

تنهـا دلیل خلقت دنیاست فاطمه

اول شفیعه ی غم فرداست فاطمه

دنیا به زیر سایـه ی بی منت تـو بود

شهـر مدینه برکتش از برکت تو بود

تنهـا مدافـع حـرم مرتضـی شـدی

 این تازه قطره ای ز یم قدرت تو بود

همسایه ها صدای غمت را شنیده اند

یعنی تمـام شهـر همه هیئت تو بود

دیگر کسی جواب علـی را نمی دهـد

این ها همه نشانه ای از غربت تـو بود

بعـد از شهـادت پدرت ای گـل رسول

یک سیلی و غلاف و لگد قسمت تو بود

حــق تـو و علـی غریبت ادا نشـد

جز تو کسی شریک غم مرتضی نشـد

مثل کبوتری که پـرت را شکسته اند

 با ضربه ای به در کمرت را شکسته اند

سینه سپـر نمـوده ای از غربـت علی

 نامحرمان چه بد سپرت را شکسته اند

تا بوسه گاه حضرت خاتم شکسته شد

یعنی که حرمت پدرت را شکسته انـد

اول مدافــع حـرم یـار محسـن است

قبـل از همه دل پسرت را شکسته اند

در را شکسته انـد ، ز جسم تو رد شدند

حتی غـرور مختصـرت را شکسته اند

بایـد برای داغ تو صدها لهـوف گفت

از مـاه خانـه گفت ، ز درد خسوف گفت



12 فروردین 1393 789 5

غزل-هفت سین فاطمی

سفره ای پهن شد کنار خدا

سفره ای با عنایت زهرا

و در آن جای شمع شعله ی در

می رود سمت خانه ی مولا

جای سنبل رسیده یاس کبود

چه غریب و چه بی کس و تنها  

سیب را  خورده اند آدمها

و  اناری رسیده  از  بالا

سمنوهای نذری امسال

می دهد بوی دست زهرا را

سین امسالمان سقیفه شده

جاهلی پست می دهد فتوا

جای سیلی که روی سفره نبود

گریه ی سین ها و واویلا

آینه پشت در شکسته شد و

خون پهلو ز چادرش پیدا

تنگ ماهی شکسته با یاد

سقط یک ماهی از دل دریا

سبزه ها را کنار بگذارید

 که سیاه است روزگار شما



23 اسفند 1392 748 2

مثل کبوتـرم سر بـامت نشستـه ام

مثل کبوتـرم سر بـامت نشستـه ام              ساده ، غریب ، مثل غلامت نشسته ام

یـک السلام گفتــم و حالا کنـار در              دلخوش به یک علیـک سلامت نشستـه ام

من آهـوی رمیـده ام اما تـو آمـدی              با جان و دل میانه ی دامت نشسته ام

یک جرعه از شراب طهورت به من بده            چشم انتظار بوسه به جامت نشسته ام

آقا رضـا ، رئوف رضـا ، با کـرم رضـا              آلـوده ام بـه بـرکت نامت نشسته ام

سلطان عشق حضرت ارباب یا کریم

تنهـا بهانـه ی غـزل ناب یا کریـم

 

ارباب ما تو هستی و سلطان ما تویـی             خورشید مشرقـی خراسـان ما تویـی

سلمان شدیم تا به شما نوکری کنیـم             اصلاً دلیـل عـزت ایــران مـا تویـی

ما مستطیع خانه ی کعبه نمی شویـم             مـروه ، صفـا و حج فقیـران مـا تویی

رازی میـان چشم تـر و گنبد طلاست            آقا دلیـل چشمـه ی گریـان مـا تویی

بالا بگیر دست خودت را دعـا بخـوان             تنها طبیب سینه ی بی جان ما تویـی

وقتی طبیب ایـن دل بیمـار میشـوی

ضامـن بـرای عبد گنهکـار میشـوی

 

باب الجـواد راه رسیدن به محضـرت             اذن دخـول مرقـد تـو نـام مـادرت

بـاور نمی کنـم کـه مــرا را داده ای             باور نمی کنم کـه نشستـم برابـرت

بال و پر شکسته به دردی نمی خورد              پـر میزنـد دلـم به هـوای کبوتـرت

بوی بهشت می وزد از صحن های تـو              بالاتــر از بهشت حریـم مطهــرت

ما نوکران حضرت موسی بن جعفریـم             یک دم غلام تو و دمی عبد خواهـرت

آقـا بیـا و معجـزه ای کـن مـرا بخـر

دلخستـه ام بـرای زیـارت مرا ببـر

 

آقــا شفــای درد مـرا از خـدا گرفت             دست مـرا ز کودکی ام بارهـا گرفت

مـادر تمـام سعـی خودش را نمـود تـا             از سفـره های حضرتی او غذا گرفت

اصلاً قسم بـه حضـرت زهـرا نـدادمش             امـا کریـم آمـد و دست مـرا گرفت

رحمت به زائری که حسابش مشخص است          آن زائـری کـه تذکره ی کربلا گرفت

کنج حرم شلوغ شـد و گریـه می کننـد            مداح، یاحسین ،حرم ،روضه پا گرفت

دیـوانـه ام مـرا نخــری بغض می کنـم

آقـــا بــه کربلا نبـری بغض می کنــم



11 دی 1392 552 3

دو قدم مانده به دیدار ، دلم می لرزد

خبری آمده از یار ، دلم می لرزد

یوسف آمد سر بازار ، دلم می لرزد

قاصدی وعده به من داد تورا می بینم

دو قدم مانده به دیدار ، دلم می لرزد

منِ با تجربه از عشق نمی ترسیدم

ولی از شوق تو این بار ، دلم می لرزد

خواستم قبل ملاقات نگاهت بکنم

دزدکی از سر دیوار ، دلم می لرزد

سحری بود که از یار خبر آوردند

رفتی و تا دم افطار ، دلم می لرزد



24 آذر 1392 506 3

با پای زخمی اش جلوی سر ، بلند شد

با پای زخمی اش جلوی سر ، بلند شد

آهی کشید و ناله ی دختر بلند شد

عمه رسیـد و زیر بغل هـاش را گرفت

جانش به لب رسیده و آخر بلند شد

رحلی بیاوریـد که قـرآن نـزول کـرد

در مقدمش سه آیه ی کوثر بلند شد

حالا دلش شکسته بیـاییـد دیـدنش

 بابـا رسید و دخترکش سربلند شد

با آه و نالـه درددلش را شـروع کــرد

طفل سه سالـه درد دلش را شروع کـرد

بابا بـرای زخـم تنت نــذر کـرده ام

دیشب بـرای آمـدنت نذر کرده ام

از روسـری عمـه نخـی را گرفتــم و

بستم بـه دور پیرُهنت نذر کرده ام

با بوسه های چوب به لبهای زخمی ات

بـا گریه بر لب و دهنت نذر کرده ام

روزه گرفتـه ام بـه هـوایت کـه لااقل

یک بوریـا شود کفنت نـذر کرده ام

با گریه های من همه از حال می روند

صـدها فرشته جانب گودال می روند

کـوه غمی که بر سر این راه می کشـم

بـا یـاد تـو شبیـه پَرِ کـاه میکشـم

ما خارجی شدیم و به ما سنگ می زنند

دردسـری ز مـردم گمـراه می کشـم

تو روی نیزه می روی و اشک های مـن

با هـر نفس به یاد سرت آه می کشـم

بابـا سر عمو چه قَـدَر فرق کرده است

دست نـوازشی به سـر ماه می کشـم

کنج خرابه تا که رسیده ست مـادرت

چشمـان بی قـرار مـرا بست مادرت



16 آذر 1392 590 6

ترکیب بند عاشورای92

دریــای پـرتلاطـم و مــوّاج کربـلا            تقدیـر قدسیـان شـده محتـاج کربلا

فریـاد می کشـد که حیا کن ز فاطمه            پیراهنی کـه رفتـه بـه تـاراج کربـلا

وقتی که خاک و،خون تو باهم عجین شده       رأسی بـریده رفتـه بـه معـراج کربلا

نازل نشـد بـه حج شمـا ذبـح قابلـی             شـد تکـه تکـه قامت حجـاج کربـلا

ای زینت زمین و زمان دست و پـا نزن

آتش بـه قلب حضرت خیرالنسـا نزن

 

لبهـا تَـرَک گرفتـه و باران نمی رسد            یوسف ، فرات رفت و به کنعان نمی رسـد

دریا کنـار ماست ولـی بی وفـا شـده           یک قطره هم به خواهش طفلان نمی رسد

از حنجری که سخت گرفته ز گریه هـا            ذکـری به جز نوای حسین جان نمی رسد

این سوز سینه ای که عطا شد برای مـا            بـر التهــاب خـار مغیلان نمـی رسـد

یا حضرت رقیـه پـدر را صــدا نـزن

آتش بـه قلب حضرت خیرالنسـا نزن

 

قـرآن بـه روی نیـزه شده بار دیگری           از روی نیزه ها به زمین می خورد سری

صحـرا شده پُـر از بدن تکـه تکه ات            پیچیـده در فضـا چـه گلاب معطـری

دیگـر حرامیان به خیامت رسیده انـد            آتش گرفته گوش و سر و مو و معجری

در ذهن کودکان غم کوچه رسید و بعد            نوبت رسیـده پاره شود گوش دختری

طفلی صـدا زنـد کـه حرامی مرا نزن

آتش بـه قلب حضرت خیرالنسـا نزن

 

بـر روی نیزه شد سـر تو گریه می کنم           با گریـه های دختر تـو گریه می کنم

گهواره ای شکستـه غنیمت گرفته شـد          مـن بیقـرار اصغـر تـو گریه می کنم

بـا بوریـا چگونــه صحافـی کنـد تورا           بر آیه هـای پیکـر تـو گریه می کنم

قرآن نخوان که او به لبت چوب می زنـد          هر شب به یاد حنجر تو گریه می کنم

زینب بیـا و نالــه ی واویلتــا نـزن

آتش بـه قلب حضرت خیرالنسـا نزن



04 آذر 1392 541 2

میـان آینـه هــا عکس یــار افتــاده-ولادت حضرت رقیه(س)

میـان آینـه هــا عکس یــار افتــاده
خـدا بـه حضرت اربـاب دختـری داده
فرشتـه هـا همگـی در تـدارک اطعـام
و دود کــردن اسپنـد بهــر شهـزاده
و بال حضرت جبریل فـرش راهش شـد
برای نوکـری اش لشکـری شـد آمـاده
و با شراب طهوری کـه بـا خــودش آورد
حراج کرده عمویش بـه کاسه هـا بـاده
تـو آمدی که اجابت کنی دعای مرا
شبیـه حضـرت زهـرا به روی سجـاده

بیا به ما بچشان جرعـه ای ز آب حیـات
نثـار مقــدم پاکـت چهــارده صلـوات

بگــو برای همـــه از مقـــام بالایــت
کـه شهـد عشق چکیـده ز روی لبهایت
نشان بـده بــه همـه دلبرانـه بــودن را
اسیــر دلبــری ات بـود و هست بابایت
تویـی که عرش نشینی به شانه های عمـو
تویـی که شانـه ی عبـاس بوده جـا پایت
میان نافلــه عمــه چــه حاجتـی دارد
دخیــل بستـه بـه چـادر نمـاز زیبـایت
فـدای قامت سبـزی که مثل فاطمه بـود
ندیـده صحنـه ی گیتی دوباره همـتایت

تویی شبیه تر از هر کسی به مادرمان
شبیـه فاطمـه هستـی تو در برابرمان

کریمـه ای و کریمـان گـدای کـوی شمـا
و قبلـه گـاه دل ما فقط به سـوی شما
شمیـم سیـب رسیــده بیـا نگـاه بکــن
بیا که می وزد از کوچـه کوچه بوی شما
مـرا بخـر کـه غلامـی بـدم ولـی بانــو
در آرزوی تــو هستــم در آرزوی شما
مـن از تبـار شریفـی ز نسـل سلمانــم
کــه اعتبـار گرفتــم از آبـروی شمـا
اگـر تمـام جهـان را کسی به من بدهـد
عـوض نمی کنم حتـی به تـار موی شمـا

تویی که دلبری ات برده صبر و هوش عمو
عمـوت ساقـی طفلان تـو مـی فروش عمو

تویی که باز شود صد گـره به دستانت
هــزار حاتــم طایـی گـدای احسانت
سه ساله دختـر ارباب هستی و پـدرت
دخیـل بستـه دلش را به ناز چشمانت
چگونــه حاجت خـود را گرفتی از بابا
چه صحنه های غریبی که دیده دامانت
مثال حضـرت یعقـوب می شـوی وقتی
بـه جـای پیرهنـی سر رسد به کنعانت
عجیب نیست که ما را اسیر خود کردی
عجیب نیست که چشمان ماست گریانت

خدا کند که به ما هم دمی اشاره کنی
به کـار خیـر محال است استخاره کنی


10 تیر 1392 665 1

پر می زند دوباره قلم در هوای تو- امام موسی کاظم(ع)

پـر می زند دوبـاره قلم در هوای تـو
چون آسمان گرفته دلش در عزای تو

دیگـر صدای ناله ی شبهـات رفتـه و
حتـی سحـر بهانـه بگیـرد بـرای تو

از حال می روی چه قَدَر بین سجده ها
مشتـاق این عبـادت شیرین خدای تو

با سیلی و شکنجه کـه افطـار میکنی
حالا شبیـه فاطمه شد روضه هـای تو

بـا ناسزا بـه مادرتـان گریـه میکنی
چـون از تبـار فاطمه ای ماجـرای تـو...

موسای مـا تویـی و فقط با اشـاره ای
نیلـی روان ز چشم تـرم با عصـای تو

بـدکـاره هم شوم تو مرا خوب میکنی
آدم کنـــد مــرا نفس ربنــای تـو

باب الحوائـج همــه ی مستمنـدهـا
شـد مستجاب حاجت مـا از دعـای تو

آیـا شـود گـدای حریـم شمـا شوم؟
هستـم دخیـل دامـن ابـن الرضای تو


12 خرداد 1392 442 8

دوبـاره مـرغ روح من وصال یـار میخواهـد

دوبـاره مـرغ روح من وصال یـار میخواهـد
کـه زوار نجـف باشـم دلـم انگــار میخواهـد
غلامـت را ببین آقـا به اثبـات وفـای خـود
بـه جای حلقه ی گوشش طناب دار می خواهـد
سیاهی مشقهـای من فقط سـردرد مـی آرد
قلم می رقصد ایـن شبهـا علی این بار میخواهد
به مدح تو زبان قاصر کسی نشناخت قدرت را
که از شـاه نجف گفتن سخـن بسیار میخواهـد
نبی چشـم انتظـار تـو دلش مشتـاق دیدارت
اُحـد، خیبـر، و خندق هـا بیا سـردار میخواهد
در و دیــوار را بشکـن بفرمـا داخـل خانــه
تـو صاحبخانـه ای امـا حـرم دیـوار میخواهـد

عَلیٌ حُبُه جُنَّـة ، قَسیـمُ النّـار والجَنَــّة
وَصیُ المُصطَفی حَقاً ، اِمامُ الاِنس و الجنَة

بـزن بـر قلب دشمن هـا به نیروی یداللهی
تـو شیـر بیشـه ی حقی بلای جـان روباهـی
صـراط مستقیـم حق علـی اول الـی آخـر
تـو عیـن حقـی و جـز تو نباشد تا خدا راهی
اُحـد بـازی دهـد مـا را ولی تو مرد میدانی
تویی همـراه پیغمبـر بنـازم مـن چه همراهی
تـو کل لشکـر حقـی کـه با کفار می جنگی
به تن نـادعلی داری زره بـر تـن نمی خواهی
تو با هـر ضربه ات تنها خدا را در نظر داری
نبودی بنـده ی نفست بـه قـدر ذره ی کاهـی
تو که با گوشه ی چشمت دل کفار می لرزد
سوالی مانده در ذهنـم چـرا همصحبت چاهـی

عَلیٌ حُبُه جُنَّـة ، قَسیـمُ النّـار والجَنَــّة
وَصیُ المُصطَفی حَقاً ، اِمامُ الاِنس و الجنَة

امیـرالمـومنیـن مــن تو بالاتر ز بالایـی
به مـن دیـدن نمی آیـد تو مافوق تماشایـی
فقط کافیست پیغمبر لبش را تر کند بینـد
سرا پا گـوش می باشی به جان دادن محیایـی
امیر بی مثـال مـن یکی یک دانـه ی دنیا
کسی هـم کفـوتان هـرگز تو صرفاً مال زهرایی
دوباره حرف زهرا شـد ، دوباره یادمان آمد
زنی در محضـر شوهر نـه حرفـی نه تقاضایـی
حدیث صبرمیگویی و من هم خوب می دانم
برایت نیست کـاری تـا گـره از دست بگشایی
برو از دردهای خود به نخلستان شکایت کن
کـه دردت را نمیفهمـد کسی آقـا تـو تنهـایی

عَلیٌ حُبُه جُنَّـة ، قَسیـمُ النّـار والجَنَــّة
وَصیُ المُصطَفی حَقاً ، اِمامُ الاِنس و الجنَة

دلـم انگار این شبهـا به یادت نغمه ها دارد
کسی دیوانه تر از من امام من کجا دارد؟
به لب ناد علی هردم ، به دل یاد علی محکم
تویی روح عبادتهـا دلـم میـل دعا دارد
بـه درگاه پـر از لطفت غلامت حاجت آورده
دلـم میـل فراوانـی بـه ایـوان طلا دارد
چه بدعادت کنـد مـارا عنایتهای پی در پی
غلامت در سرش شور و هوای کربلا دارد
تو که وقت نمازت هم نگین عرش می بخشی
یقینـاً خـوب می دانی گدا تنها تورا دارد

عَلیٌ حُبُه جُنَّـة ، قَسیـمُ النّـار والجَنَــّة
وَصیُ المُصطَفی حَقاً ، اِمامُ الاِنس و الجنَة


02 خرداد 1392 609 4
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها