در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیده مرضیه یثربی)

دفتر شعر

فقط تویی که صمیمانه دوستم داری

 

غزل غزل به تو مشتاق تر شدم، آری

که با نگاه تو در شعر می شوم جاری

 

میان طبع کویرم تویی که می آیی

و بیت بیت بر این کام تشنه می باری

 

و شعر می آید مثل اتفاقی که

مرا رها کند از روزهای تکراری

 

و باز یاد تو را یاد من بیندازد

که از زبان دل من بگیرد اقراری

 

چقدر درد دلم را به این و آن گفتم

ولی نکرد برایم نه این نه آن کاری

 

کسی به جز تو در این دردهای کهنه مرا

برای یاریِ قلبم نداد دلداری

 

به غیرِ تو دل خود را به هرچه خوش کردم

درست بین و من و تو کشید دیواری

 

چقدر دیر ولی خوب شد که دانستم

فقط تویی که صمیمانه دوستم داری

 

همیشه عاشق من بودی و نفهمیدم

چه داستان غم انگیز و عمر غمباری...

 



15 دی 1394 831 1

یکبار بیا

 

بی آه و گلایه و شکایت برویم

با نیت خالص زیارت برویم

با قصد خودِ خودش فقط سوی حرم

یکبار بیا بدون حاجت برویم...

 



05 آذر 1394 789 0

رباعی

از آب گذشت، چون جوابی می خواست

از ساقیِ خود جام شرابی می خواست

هرچند که تشنه بود و آبی می خواست

از عشق ولی جرعه نابی می خواست

***

اینگونه که با عشق رفاقت دارد

هر لحظه لیاقت شهادت دارد

شش ماهِ تمام منتظر مانده علی

یک طفل مگر چقدر طاقت دارد

 



28 مهر 1394 783 2

باید از...

باید از تمام شهرهای درد بگذرم

در خرابه های درد چادری به پا کنم

با ستون صبر و جنس اشک

تا برای لحظه ای

به قدر ذ ره ای تو را

عاشقانه حس کنم

ای شکوه دردهای من

خدای من...

 



14 تیر 1394 302 0

چگونه بگذرم از...؟

چگونه بگذرم از این ضریح نورانی

و بازگردم از این آستان روحانی

 

چقدر راه به سوی تو آمدم حالا

چگونه رد شوم از ایستگاه پایانی

 

اگر هنوز مرا از خودت نمی دانی

ولی مگو که مرا نزد خود نمی خوانی

 

میان صحن دلم انقلاب خواهد شد

اگر جدا کنی از خود مرا به آسانی

 

چه غم اگر به ضریحت نخورد دستانم

که دست داده به من حسّ تو که بارانی

 

دوباره وقت وداعت سلام خواهم کرد

بر آن زمان که مرا باز بازگردانی...

 



22 خرداد 1394 555 8

بند "پ" (طنز)

بدبخت، غریب، در به در، وِل، بیکار

یک مدرک فوق، قاب روی دیوار

 

یک عمر برو بیا بزن خر، آخر

روز از نو و روزیِّ تو سگ دو از سر

 

دیروز که یک اداره رفتم دیدم

همسایه ی چاق خویش را فهمیدم

 

شاغل شده و برو بیایی دارد

انگار در این اداره دایی دارد

 

داییّ ِ رئیس داشتن هم بد نیست

در راه تو بی سواد بودن سد نیست

 

بیکار اگر تو مانده ای همچون بُز

با سیکل نشسته پشت میزی با پُز

 

گر علم ز گهواره بجویی تا گور

بی رابطه بایدش بیندازی دور

 

با اینکه فقط مدرک تافل مانده

روزیِّ تو از بند "پ" غافل مانده

 

گر جزو خواص و نور چشمان باشی

کِی در به در و بی سر و سامان باشی...

 



20 اردیبهشت 1394 616 4

روزی که بیایی

روزی که بیایی

شعرهای کوتاهم

بلند می شوند

به احترام تو...



09 اردیبهشت 1394 451 1

چه کسی می داند؟

چه کسی می داند

پشت هر ابر سیاه

چند خط ، روشنی آماده ی بارش بر ماست...

 

پشت هیچ ابر سپید

قطره ای باران نیست



05 اردیبهشت 1394 503 4