در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیدمصطفی فاطمی نویسی)

دفتر شعر

آيينه بندان

بي گمان زيبايي دنيا 2چندان مي شود
هركجايي كه زمين آيينه بندان مي شود
مثل آنجايي كه با دست هنرمند خدا
گنبدي درگنبدي ديگر نمايان مي شود

https://www.instagram.com/se.m.fatemi/


10 شهریور 1397 77 0

عاشقانه ای بی دلیل

وچه سختست زندگی بی تو*
روزهایی که میشودتکرار*
در نفس های قلب پر طپش ام
می زنم سر به سینه بل اجبار

خوابهایم عقیم و بی فرجام*
خوابهایی شکسته وغمبار*
کاش میشددوباره بازآیی*
باصدای تومیشدم بیدار*
جرم من عاشقیست میبینی*
چقدر ساده می کنم اقرار
اینکه مجنون لیلی ام هستم
هرگزازدل نمیکنم انکار*
زیرباران کنارتوخوبم*
منکه حتی ندیدمت یکبار* ۲۳:۵۱


25 بهمن 1395 268 0

کاش میشد.......

کاش میشد به دلم نقش توای پول نبود

یاکه جای قدمت روکت وکول نبود

همه گویندتویی چرک کف دست ولی

چرک دستم مکعب بود ولی لول نبود

جگرم سوخت به حال پسرآن مردی

که توراداشت ولی جیب چپش فول نبود

"درره منزل لیلی که خطرهاست درآن"

پدرش بودوتوبودی ولی غول نبود

مدعی گفت که باشیره توراخواهم دید

شیره اش بودولیکن خبراز گول نبود

مُردم ازدست توای پول تویی قاتل من

گرنبودی به جهان این همه مقتول نبود

حیف این شعرتوای شاعرخوش طبع وسخن

که مراد ونظر حضرت مسئول نبود

سراین رشته درازاست "نفس"رامددی

کاش این رشته سرش بسته به مفتول نبود



28 بهمن 1394 352 0

يك هيات حسيني

باسلام.اين شعرمربوط به سال91ميباشد.

                                                     

ساده بودن یادگار انبیاست 
سادگی در مجلس ماتم به جاست

هركجا مجلس به نام اولیاست ب
ی كتابی مثل قهر با خداست

گر كه هر كس صبح افتداز نماز 
گوییا راس حسین (ع)برنیزه هاست

ای رفیق بر طبل خودخواهی مكوب
 نوجوان فردا و فرداهای ماست

یك سوالی از تو مداح عزیز 
منبع آن نكته را برگو كجاست؟

هركجا رفتم كسی یارم نشد 
دادن آگاهیم كار شماست

معرفت افزای تا دانم چرا 
از زمین وآسمان غوغا به پاست؟

هركه حق بر گردنش باشد وبال 
روز محشر از در رحمت جداست

كی توان بینی كه در یك روزگار 
برسر یك مملكت رهبر 2 تاست؟

در كجای مكتب فرزانگی 
عور گشتن جزء اركان عزاست؟

میخورم سوگند به اسمائ جلی
 كه حدیث و ندبه هم جز دعاست

آنچه شیعه میكشد از جور دون 
از سر بی حرمتی اشغیاست

شین شاعر از شعور ودرك اوست 
خواندن هر مطلبی عین خطاست

هیاتی مقبول عشق افتد همی 
كان همیشه ازغمش دارالبكاست

مجلسی آید نظر در آسمان 
كان بسی خالی ز روی و از ریاست

الغرض دیگر مرا نبود (نفس) 
ورنه در دل ذوق و شوق كربلاست
 #14nafas.ir

 



22 مهر 1394 414 0

تشنه معجزه

پدری نوحه کنان گوشه ایوان حرم

به لبش زمزمه ای داشت،رضا جان؛ پسرم

پسرم رفته زدستم به دلم تاب بده

تشنه معجزه هستم قدحی آب بده

ما،دراین شهرغریبیم،خودت میدانی

نکندسائل خودرازحرم میرانی

"مابه این درنه پی حشمت وجاه آمده ایم

ازبد حادثه اینجا به پناه آمده ایم"[1]

ارمنی،گبر،یهودی،مسلمان،ترسا

داده ای کوروفلج رابه نگاهی تو شفا

ماکه همسایه بانوی کرامت هستیم

وبه آ ن گنبدوایوان طلا دل بستیم

درهمین حال وهوابودکه قلبش لرزید

حلقه اشک به چشمان پدر،جان بخشید

حسش این بودکه ازغصه رهاخواهد شد

شامل مرحمت ولطف رضا (ع)خواهد شد

درهمان لحظه پسرچشم خودش راواکرد

 دم عیسای جهان باردگرغوغا کرد

روی تختش پسرک مرغ دلش راپرداد

با تمام نفسش ذکررضا(ع)را سرداد

حال چندیست ـــ نفس ـــ ازهمه بیزا رشده

شاعرشعرهمان کودک بیمارشده 


[1]ازابیات حافظ

14nafas.ir



04 شهریور 1394 359 0

کوچه باغ

کوچه باغی که پرازرایحه باران است
مطلع شعربلندیست که بی پایان است 
اول کوچه پرازنسترن ویاس سپید
اطلسی آخراین کوچه شبی مهمان است
تاک باآن همه افتادگیش با بیدی
پنجه درپنجه فروکرده و هم پیمان است
که ازامروزاگرسنگ ببارد به زمین
شرط بگذشتن این عهدگذرازجان است
دارکوبی به تن سروسهی میکوبد
فکرجایی برای گذرازطوفان است
باد درزلف اقاقی چنان میپیچد
که صدایش به نظر نی لبک چوپان است
چندسالست که این کوچه ی بی نام ونشان
سایه بانی به سرشاعرسرگردان است
شایداین کوچه نشان ازگل نرگس دارد
که"نفس"های دل شاعرما سوزان است
14nafas.ir

 



21 خرداد 1394 357 2

مردنجار

مردنجار،مزن میخ مزن مسماری
پشت هردرکه بود پشت سرش دیواری
مردنجار،ببین خون زبصر می بارم
تاخودصبح زهجران بکشم بیداری
مردنجار، دگرخسته شدم ازاین شهر
نه زاین شهرفقط،خسته شدم ازاین دهر
آنقَدَر ظلم وجفابردل زارم کردند
شهدشیرین عسل،گشته به کامم چون زهر
مردنجار،دگرباتوندارم کاری
جزهمین لطف،که این در،زحرم برداری
مردنجار،گلم از-نفس-افتاده زدرد
طاقتت تاق شود،گرنفسش بشماری



17 خرداد 1394 393 2

همسفر عشق

تاكه ما همسفر عشق به افلاك شویم

بارالهی نظری كن كه همه پاك شویم

دست تقدیر چنان كن كه پس از دادن جان

درجوار حرم یار همه خاك شویم



11 خرداد 1394 478 0

اول راه،ولی خسته وسرگردانم

پیش کشی به 5 مولود ماه شعبان (علیهماسلام)

اول راه،ولی خسته وسرگردانم

مانده ام روبه کدام آینه برگردانم

یک طرف جلوه خورشید و قمر در براو

آسمان سایه نشین است به زیر پراو

آن طرف صورت ابریست که باران دارد

قصه غصه ازایام فراوان دارد

یک طرف آینه خالی زتصویرشده

نکند دیده من بسته به زنجیرشده؟

نکند آینه ازآه مکدرشده است؟

خاطریوسف ازآن چاه مکدرشده است؟

نکندآینه از دیدن من بیزارست؟

به خدا که دلم ازدوری اوبیماراست

 

چشم خورشید به این آینه باز است هـنوز

دست ماهست که ازشوق درازاست هـنوز

آسمان منتظرصاحب این آیینه

کاش ازره برسد،بلکه همین آدینه

قصه غصه آن ابربه پایان برسد

_نفس_ باد صبا هم به سامان برسد.

 

 



02 خرداد 1394 352 3

سفره احسان

                                              به سرسفره احسان شمافرقی نیست

میهمان خوب تر از خوب و یا بد باشد

توهمان شمع شبستان دل بیتابی

من همان سوخته جانی که بایدباشد

 

14nafas.ir



29 اردیبهشت 1394 390 0

مدح رضا

به جهان مدح رضا ازیدما بیرون است

 

هرکه عاشق نشدازمشهدماببیرون است

نه فقط شاه خراسان شده برروی زمین 

که حریمش نبودغیرخودعرش برین 

همه ازدست رضایند رضادر2جهان 

سرفرود آرومبرحاجت خود بردگران 

علم اوعلم خدائیست،خدامیداند

وصل او هجروجدائیست خدامیداند

من که دعبل نشوم لیک -نفس -میمانم

تاابدنام رضارابه زبان میرانم



21 اردیبهشت 1394 333 0

دلیل زیارت

فضای محفل مارابیامعطرکن به قدرقطره اشکی زمین ماترکن

اگربرای زیارت دلیل میخواهی دمی نظر به دل این حزین مضطرکن

برای دوری چشم تمام بدخواهان به تن لباس معطربه عودومجمرکن

اگرشبی گذرت برسرای ماافتاد کمی بمان وشبی باگدای خود سرکن

هرآنچه درنظرت هست برسرم آور "مرادوباره بسازودوباره پرپرکن"

گرفته رنگ تعلق تمام ابیاتم مراجدازنهادضمیرومصدرکن

دراین زمانه که ظلمت گرفته جایت را به رعدوبرق نگاهت جهان منورکن

رواق منظرچشمت کشیده ام ،اما بیاوصورت خودراخودت مصورکن

اگرچه رفته به غارت تمام ارزشها بهاوارزش ماراشمامقررکن

                              -نفس-هرآنچه که گفتی همه ببرازیاد

                                       حدیث فاصله هارادوباره ازبرکن
 



17 اردیبهشت 1394 408 1

خاطرات مدرسه

دفترخاطرات مدرسه ام

شدپرازخاطرات صدتکه

مثل دیوار پر زنقش ترک

مثل سقفی که می کند چکه

خاطراتی نموروخاک آلود

خاطرات بخاری نفتی

لحظه ای که معلمم می گفت:

که ازاین مدرسه توهم رفتی

می روی تو خدا به همراهت

چهره ام رابه خاطرت بسپار

یادکن مرا توگه گاهی

من که هستم به یادتان بسیار

«تا توانی دلی به دست آور»

خیر خود را به دیگران برسان

دل به دنیا مبندی ای عاقل

ارزشت رابه بی کران برسان

چند سالی ز ماجرا بگذشت

که گذارم به شهرمان افتاد

روی دیواری بزرگ، نقشی بود

نقشی از خنده های آن استاد

دیدم آنجاچنین نوشته شده:

با – نفس – هاش کرده اواعجاز

مردی ازجنس نوروخوشبختی

خیری از تبارمدرسه ساز



10 اردیبهشت 1394 1049 0

کوله بار

سلام.این شعررو خیلی اتفاقی پیداکردم.اونقدر اتفاقی که اصلا یادم نبود این شعرروهم دارم.سال 91 سروده شده.اگه کیفیتش پایینه ببخشید

                                                                         

رو، ویلچرم نشستمویادقدیم کرده دلم

منتظرتلنگرم تاوابشه بغض دلم

 

میادکنارپنجره، زل میزنم توی چشاش

کاشکی میشدمنم برم، تا اونورابراباها

ش

میشناسمش، رفیقمه، همونکه زودی پرکشید

همونکه ازکنارمن، مثل کبوتراپرید

 

میگه بیا، منتظرم، ازچه نشسته ای هنوز؟

روزسفرزودمیرسه، کوله نبسته ای هنوز

؟

میگم میخوام بیام ولی، من پرپروازندارم

چلچه ی محفلمو، نای یه آوازندارم

 

میگم بیاکنارمن تاکه برات قصه بگم

شایدکه ازبارغمم، کاسته بشه  زیادوکم

 

ازوقتی که رفتی هنوز، خواب تو چشام نیومده

هی  پسرت بهم میگه: عموبابام نیومده؟

 

چندروزپیش اومده بود، میگفت برام کاری بکن

بیایه شب برای من، نقش باباروبازی کن

 

بزرگ من فقط توئی. میخوام برم خواستگاری

کاشکی نیاداون روزی که منوتو تنهابذاری

 

گفتم که باشه یه جوری باویلچرم تامیکنم

تاولای صورتمو، زودی مداوامیکنم

 

ایناروگفتم بدونی، که کوله ام رودوشمه

بازم میخوام برات بگم. حیف که-نفس-واسم کمه



24 فروردین 1394 484 0

منو...

منوشعر و قلم باهم

تو و دست وعلم باهم

اجازه میدهی آقا

بیوفتد در حرم راهم؟

منوکاغذ،منو دفتر

تووصدهازمن بهتر

که مدحت میکند ای مه

خدای آسمان گستر

منوچشم ودلی خسته

تووکاشی وگلدسته

منوبغضی فروخورده

که راه سینه ام بسته

منودوری،منوغربت

تووسجاده وتربت

بیاآقابه بالینم

که باشدآخین فرصت

منوابیات پایانی

تووچشمان بارانی

منوهرم_نفس_هایم

توشعری که میخوانی

 



01 آذر 1393 610 0

بهانه

تقديم به محضرقمربني هاشم(ع)

عطش بهانه خوبي براي رفتن بود
وگرنه آ ب حيات از2چشم اوجاريست
به اعتبار2دستش دل حرم گرم است
چراكه همت وفكرش به آّبروداريست
تورابه جان رقيه مشوتهي اي مشك
كه پيش چشم عدويش نه لحظه زاريست
صداي خنده دشمن حكايت ازاين داشت
كه تيغ طعنه بران تر زتيغه كاريست
-نفس-بياوعلم راتواززمين بردار
امام عصرتوامروزدرپي ياريست
93/8/24



26 آبان 1393 409 1

بایدانگار

بایدانگارکه خونین بشود معجرتان 

تاکه تاریخ شودچله نشین درغمتان

بایدانگارکه نی قافله سالارشود       

تاکه خورشیدشودسایه فکن برسرتان
بایدانگارکه ساقی بشودماه شما
تاشودآینه ای؛جلوه کنددررهتان 

بایدانگارجوانی بشودمردخطر

مثل حیدربکشدنعره شودلشگرتان

بایدانگارکه طفلی بشودتشنه هو
باخدنگی زعدوپربکشدازبرتان
بایدانگار...وشعری که به آخرنرسد
تا-نفس-عقده گشائی بکندمحضرتان



17 آبان 1393 502 0

دست حاجت

خجالت میکشم آقازرویت

که دست حاجتی آرم به سویت

به زیرگنبدسبزرضایت

دعاکردم دمی آیم به کویت

 



26 شهریور 1393 361 2

جنگ وگنج

جنگ ماگنج بود،خیزکه پاسش داریم

گنج خوددست کسی غیرخدانسپاریم

ماکه ازروزازل عهدولایت بستیم

پس چرادست زیاری ولی برداریم؟

جنگ ماگنج بودخیزکه دشمن آمد

آتش نعره برانگیزکه دشمن آمد

آنقدرصبرنماتاکه شود مثل حسین-ع-

کاسه ی صبرتولبریزکهدشمن آمد

جنگ ماگنج بودخیزکه جان بایدداد

هرچه دلدارطلب کرد،همان باید داد

تاجهان پرشودازعطرارادت به علی-ع-

رنگ حیدربه همه صوت واذان بایدداد

جنگ ماگنج بودخیزکه دل غمگین است

این همه ظلم وستم بردل ماسنگین است

ای-نفس-یوسف زهرااگرامداد کند

                                   رویت ازخون گلویت بخدارنگین است



23 شهریور 1393 327 0

وعده گاه

برای مطلع شعرم گواه آوردم

بجای دسته ای ازگل،گناه آوردم

برای عقده گشایی زابرچشمانم

به وعده گاه نگاهت پناه آوردم

همیشه گفتم وگویم که منتظرهستم

دروغ گفتم وکوهی زکاه آوردم

برای گفتن شعری که مدحتان باشد

دوباره صورت مه رابه چاه آوردم

اگربرای شفاعت شفیع میخواهی

غزل،غزل دل پرسوزوآه آوردم

وگربرای  زیارت دلیل میخواهی

دلی که تشنه بُودبرنگاه آوردم

برای عرض ارادت به محضرت آقا

دلی که پربُود ازعکس ماه آوردم



16 شهریور 1393 307 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها