در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حامد حجتی)

دفتر شعر

قصه درست لحظه اوجش به سر رسید

جماعت سلام!

شب های جمعه ...
کربلا...همه اش می شود روضه ....
اشک هایت انگار دوست دارند بی اختیار ببارند...
حتی شعر هم شکل دیگری می بارد....

.......

وقت غروب بود که دیگر تمام شد
آغاز داغ بود که آخر تمام شد

هی جز جز سوره به سوره ورق شد و
ترتیل آیه آیه‌ی کوثر تمام شد

دیگر کسی نمانده فدای شما شود
یعنی سپاه اکبر و اصغر تمام شد

قصه درست لحظه ی اوجش به سر رسید
وقتی که ماند یک تن بی سر تمام شد

والشمر جالس ...نفس عرش گر گرفت
کار میان حنجر و خنجر تمام شد

گودال قتلگاه پر از اضطراب بود
وقتی صدای هس هس حنجر تمام شد

خواهر بمیرد این بدن توست واقعاً؟
یعنی که غصه های برادر تمام شد؟

وقتی به نیزه راه گلویت سکوت شد
دیگر صدای ناله مادر تمام  شد


28 بهمن 1391 647 4

حالا هزار و چارصدو چند سال بعد...

سقا که رفت...ساقی آب آوری که نیست
آتش گرفته میکده را ...ساغری که نیست

بوی لباس سوخته می‌آید از نسیم
باید که فکر کرد به آن معجری که نیست

رد غروب روی زمین رنگ خون کشید
عطر مدینه می‌وزد و مادری که نیست

با نعل تازه بر نفس دشت سُم زدند
یک دشت نیزه ماند ...وَ آن پیکری که نیست

قاری بخوان برای دلم سوره‌ی جنون
از نینوای سرخ همان حنجری که نیست

با تازیانه داغ تو را شعله داده‌اند
آتش گرفته خیمه و خاکستری که نیست

یک دشت اضطراب زمین را گرفته است
با گریه های خسته آن دختری که نیست

از بوسه ای که روی رگ آفتاب ماند
معلوم می‌شود که دگر خواهری که نیست

با اشک‌ها دخیل به گهواره بسته‌اند
باب‌الحوائج است علی اصغری که نیست

تا صبح عمه بود و بیابان و خارها...
وقت اذان رسید و علی اکبری که نیست

بر نیزه هم به روی شما سنگ می زنند
بر گونه شماست رد  خنجری که نیست
 
حالا هزار و چارصدو چند سال بعد...
من آمدم شبیه همان کفتری که نیست

از سمت زیر پای شما گریه می‌شوم
تا پیش روی ضلع ششم، محشری که نیست

فطرس شدم به شوق شما آه می‌کشم
بالی نمانده است برایم ... پری که نیست

از شش جهت شکسته شدم در حضورتان
در بهت لحظه ماندم و چشم تری  که نیست

حالا ضریح عشق تو را تازه می‌کنند
حالا پر از سکوتم و بالاسری که نیست
 
19/11/91
سحر حرم ارباب
نوکرم


22 بهمن 1391 1017 4

ضریح نوشت 4/شمیم حنجره‌ی توست بعد از این مانده



ضریح شیشه عطری است در زمین مانده
شمیم حنجره‌ی توست بعد از این مانده

شمیم حنجره‌ی توست این حوالی‌ها
که حسرتش به دل جنت برین مانده

فدای حنجره‌ات تا همیشه باید گفت:
ز خون سرخ حسین است اینکه دین مانده.

از آن حروف مقطع بر اوج نیزه بخوان
میان مصحف طف سرِّ حا و سین مانده

چگونه باز کنم روضه های مقتل را
هنوز قصه تو تلخ و سهمگین مانده

چگونه داغ تو را شرحه شرحه شرح دهم
که ردِّ سنگ بر آیینه­ی جبین مانده

چه اتفاق رفیعی است خاک این گودال
میان گودی آن پیکر این چنین مانده

فدای حنجره‌ات ...شمر می‌رسد از راه....
به جای روضه در این بین نقطه چین مانده

هنوز بهت ز چشمان دخترت پیداست
هنوز این همه پیکر که بر زمین مانده

ربوده است چرا ساربان عقیق­ات را
هنوز نیزه و شمشیر و خوود و زین مانده

کشانده‌اند به این دشت بیت الاحزان را
و مادری که از این ماجرا حزین مانده

 

 

کربلا – بالای سرمطهر

16/11/1391


18 بهمن 1391 886 3

ضریح نوشت 4/و این حکایت شب‌های جمعه در حرم است

جماعت سلام!
کربلاغوغاست امشب.
همین

 

چقدر آیینه کربلا شدن سخت است
کنار خیمه‌تان مبتلا شدن سخت است

تپش گرفته دلم ، آسمان چرا ابری است؟
پر از غبار شده بازهم هوا ابری است

همیشه هر شب جمعه که می‌رسد غوغاست
صف ملایکه از عرش تا زمین پیداست

شبی که بوی عطشکامی جهان دارد
شبی که روضه یک طفل بی زبان دارد

شبی که پیکر خورشید در حرم مانده
کسی درون دلم روضه تو را خوانده

شب نزول ملائک شب هبوط زمان
شب گشایش دستان خالی انسان...

شب رسیدن مضمون به بیت‌های غزل
شب چشیدن قاسم زجام های عسل

شب ترنم فریاد تشنگان وصال
شب تجلی وحی است در جلال و جمال

و قطره قطره‌ی باران عرش در راه است
کسی که می‌رسد از دور حضرت ماه است

تمام صحن تو از روضه چون عطش زار است
وزیر قبه سرخ تو عشق در کار است

و هر که در حرم توست روضه خوان تو شد
دلم اسیر کمی روضه از زبان تو شد

فدای زخم دلت... آه داغدار توأم
میان سینه زنان... باز بی قرار توأم

چقدر سوره­ی کوثر که می‌شود روضه...
چقدر پیکر بی­سر که می‌شود روضه...

کنار مادر سادات روضه خواندم... وای
چقدر سخت شده وای... زنده ماندم... وای

کسی درون حرم روضه خوان دختر توست
همان سه ساله که انگار مثل مادر توست

گرفته دست به پهلو و می‌رسد از راه
چگونه شرح دهم ...لا اله الا الله...

تمام پیکر او مثل بید خسته شده است
مگر که پهلوی این طفل هم شکسته شده است

خدا به داد دل مادر شما برسد
چو مثل هر شب جمعه به کربلا برسد...

و این حکایت شب‌های جمعه در حرم است
برای سینه زدن باز جای مان که کم است

حضور هیئت اشک است کوچه باز کنید
«وان یکاد بخوانید و در فراز کنید»

 

12 بهمن 1391
پایین پای حضرت ارباب


13 بهمن 1391 1224 2

ضریج نوشت 3/برای دلتنگی های ضریح قدیمی که دارد خدا حاقظی می کند

هفتاد و چند سال کنار تو بوده ام
یعنی مقیم آینه زار تو بوده ام

هر روز صبح زود گل صد سلام را
بر سینه می زدم که بهار تو بوده ام

در چرخش زمانه که از داغ تو پر است
یک عمر می شود که مدار تو بوده ام

تو بی قرار می شدی و من کنار تو
اینجا میان روضه قرار تو بوده ام

شش گوشه ی ضریح ملیح تو عالمی ست
یعنی که قتلگاه کنارتو بوده ام؟

شب های جمعه مادرت از راه می رسید
در مویه های اشک کنار تو بوده ام

من تکیه گاه مادر پهلو شکسته ام
یعنی که تکیه گاه مزار تو بوده ام

حالا چگونه دل بکنم از حضور تو
من سال هاست همدم و یار تو بوده ام




کربلا- پای ضریح قدیمی- 91/11/5

........

*با اجازه ی آقای حجتی عزیز
مدتی که در کربلا، همسایه ی ضریح حضرت ارباب هستند
بنده پست های وبلاگشون رو که از حائر حسینی به روز می شه توی سایت بارگذاری می کنم

«حسن بیاتانی»

...........



09 بهمن 1391 1198 4

ضریح نوشت 2/انگورهای نقره ای

سلام

امروز رفتیم نجف این شعر را برای ضریح آقام علی گقتم
کار باز کردن ضریح هنوز ادامه داره این عکس را برای یادگاری چند لحظه قبل گرفتم
باب  السلام

در پیشگاه حضرت تو مست می‌شویم
پای ضریح توست که پا بست می‌شویم

یا جان بده به زندگی سوت و کورمان
یا اینکه در مقابلت از دست می‌شویم

یک جلوه ربنا بچکان در حضورمان
در ساحت قنوت تو ما دست می‌شویم

خوبیم یا بدیم پذیرفته توییم
ما در حریم پاک تو یکدست می‌شویم

گفتند خانه پدری هست شهر تو
ما در دیار خویش تهیدست می‌شویم

تا از کرم به سمت گدایت نظر کنی
مثل کسی که درد کشیده ست می‌شویم

ایوان طلای صحن تو پایان آسمان
مثل کبوتران فرا دست می‌شویم

انگورهای نقره ای این ضریح را
در جام ما بریز که سرمست می‌شویم

........

*با اجازه ی آقای حجتی عزیز
مدتی که در کربلا، همسایه ی ضریح حضرت ارباب هستند
بنده پست های وبلاگشون رو که از حائر حسینی به روز می شه توی سایت بارگذاری می کنم

«حسن بیاتانی»

...........


09 بهمن 1391 769 1

ضریح نوشت 1/ و از کودکی عشق شش گوشه دارم

دلم خواست تا در حریم تو باشم مقیم تو باشم و در بارگاهت کبوتر که نه یاکریم تو باشم.
تو آن کهکشانی. سرم را به زانوی خود می‌نشانی ؟ و من خواب دیدم که رنگین کمانی.
و من مثل یک مرغ بی­آشیانه سراغ تو را می‌گرفتم شبانه بدون بهانه تورا دوست دارم ...عاشقانه.
دلم گریه دارد مگر می‌شود در حضورت نبارد .
گره خورده امشب دلم با ضریحت وبا مهربانی لبریز از عطر سیبت و با عطر خوب و ملیحت.
تو امشب پر از عطر سیبی تو امن یجیبی جوابی بده یا حبیبی ...بمیرم برایت که شیب الخضیبی ...که خدالتریبی...
مشبک مشبک دو چشمم روان است مگر کربلای تو جز آسمان است؟مگر خاک خوشبوی تو کهکشان است که یک راه شیری کشیده است از حنجر کودک شیرخواره به آن سوی افلاک  به بالاترین نقطه خاک .
من از گریه در چشم خود توشه دارم و از کودکی عشق شش گوشه دارم.
دلم در طواف است و بین الحرم چون مطاف است.
کسی در نسیم سحرگاه می‌خواند این را : حسینم غریب است ضریحت عجیب است و شش گوشه خوش بو تر از عطر سیب است.
کنار ضریحت کمی روضه می خواهم امشب... کمی روضه از داغ‌هایی که زینب به دوش خودش تا همیشه کشیده وبا آن دل از یار محبوب خود هم بریده.
کمی روضه می‌خواهم اکنون دلم خون خون است  مجنون ...
که اکبر همان لاله سرخ پرپر به سمت تو آمد که از تشنگی کام او را کنی‌تر ولیکن چنان در خدا گم شد اکبر کبوتر کبوتر کبوتر شد اکبر.
غزل بود اکبر عسل بود اکبر  و چشمان او جلوه­گاه ازل بود اکبر .
ولی ظهر روز دهم چون ستاره به جان پدر زد شراره ...بدن پاره پاره .
دلم تنگ تنگ است آقای تشنه و در کربلا روضه خوان گفت جنگ است آقای تشنه.
شنیدم که عریان تو را سر بریدند و در خیمه گاه تو دیدند و طفلان شنیدند فریاد هل من معین را.
شنیدم که انگشترت سهم یک ساربان شد و بر نیزه چشمان تو آسمان شد و برآسمان خون اصغر که پاشید  صد کهکشان شد.
پر از گریه هستم و با اشک مستم  به پای ضریحت نشستم و می‌بارم این اشک هارا .
عجب ابری دل‌فریبی است  اینجا  کنار ضریح تو آقا..
و حائرپر از چشم گریان پر از آه سوزان پر از عطر باران..

 

30/10/1391

کربلا – آخرین روز دیدار عمومی ضریح قدیم

........

*با اجازه ی آقای حجتی عزیز
مدتی که در کربلا، همسایه ی ضریح حضرت ارباب هستند
بنده پست های وبلاگشون رو که از حائر حسینی به روز می شه توی سایت بارگذاری می کنم

حسن بیاتانی

...........


09 بهمن 1391 1483 3

چشمای شما

مث رویا می مونه چراغ چشمای شما
منو انگار می بره تا طاق چشمای شما

رنگ فیروزه زده به لحظه های ساکتم
عکس یه سیب قشنگ تو باغ چشمای شما

گم شدم تو بهت شیرین زمین به نام تون
کسی از من نگرفت سراغ چشمای شما

کسی دنبال منه داره منو چوب می زنه
آخه جرم من اینه که زاغ چشمای شما!!!

ماه آسمون من تو حوض آبی غرق شده
گم شده میون اون محاق چشمای شما

حک شده رو پیرن مشکی من برا ابد
داغ لبهای شکسته ...داغ چشمای شما

(با لهجه مشهدی)
آب و آتیشه درون خن تنور ما همش
نون ما همیشه غاق ِ غاق ِچشمای شما

--------------------------------------------------------------------------
1 - خن تنور : در لهجه خراسانی به اتاقکی گفته می شود که در خانه های قدیمی در آن نان پخت می‌کنند.
2 - غاق : به نان برشته و ترد در لهجه خراسانی اصلاحا غاق می گویند.
3- این کار کمی قدیمی بود که با ویرایشی مختصر تقدیم شد به تمام چشم های زاغ علوی!


26 دی 1391 735 4

عطر اعطینا

سال 86 برای مرتبه دوم به حج مشرف شدم .این نوشته با همه نوافصش مربوط به روز آخر آن سفر است که در وبلاگم منتشر شده است. دلتنگ آن روزها شدم اینجا باز نشرش می کنم :



جماعت سلام!
این آخرین مطلبی است که از سرزمین وحی می نویسم .فردا به ایران برمی گردم 
این شعر را هم روز آخر گفتم ...البته هنوز ویرایش جدی نشده ...نواقص را ببخشید

وکلام آخر : الحمدلله رب العالمین 
همین

آنجا كه دلتنگي براي شهر بي معناست
جايي شبيه آستان گنبد الخضراست

جايي كه سرسبز است با شوق كبوترهاش
جايي كه تصويرش براي ذهن‌ها زيباست

جايي كه سرمستان ازآن پیمانه می گیرند
جايي كه چون ميخانه‌هاي ربك‌الاعلي ست

از شش جهت نوراست درآيينه هاي آن
از شش جهت انگار تصويرخدا پيداست

آيينه درآيينه مثل عاشق و معشوق
مجنون هزاران باراينجا در پي ليلاست

آن سو تراز اين عرش، آبادي نمي بينم
اين بارگاه نور، بي شك آخر دنياست

از جذر و مد چشم‌ها من خون فهميدم
اين جا حريم بارگاه حضرت درياست

از باب جبراييل تا منبر غزلخوان است
هر چشم باراني كه دراين شهر پا برجاست

روزي هزاران آيه مي بارد بر اين مردم
اينجا همان باغ بهشتي ....جنت الماواست

از شانه هاي صُفه تا آن سمت ، اشراق است
آيينه در آيينه نورانوري طاهاست

با لهجه خورشيد مي خواند سروشي ناب
اين جذبه از چشمان سبز سيد البطحاست

اينجا شبستان در شبستان روز در روزاست
اينجا حريم خاندان ليله الاسراست

زير عباي خويش مي گيرد زمين را او
پيغمبر امروزها ...پيغمبر فرداست

حالا كه از شوق ترنم بي خود از خويشم
باران بزن بر شيشه قلبم كه باران هاست...

تا از حرم بيرون كه مي آيي ترك دارد
اين جا مدينه ...شهرغم ...غمخانه مولاست

اينجا هوا ابري است باران در نفس دارد
اين جا هوا بغض است ...بغضي در گلوي ماست

از كوچه هايي كه به جنت مي زند پهلو
عطر غريبي مي وزد ...اين عطر اعطيناست

بغضي گرفته جان من را خوب مي دانم
بغض گلوگير زمين در ماتم زهراست

بانو! اجازه هست تا من روضه بنويسم
در اين سكوتي كه پر از بي مهري اعداست  

آتش...زبانه...شعله....هيزم هاي خشك و تر
مادر ...درو ديوار....محسن ....كوچه...اوتنهاست

پژواك درد و داغ تو در شهر پيچيده است
غربت پس از اين روزگاران بازهم پيداست

سربسته مي گويم كه اين شهر اززمان خالي است
هر روز آتش ....بوی دود ازخانه زهراست



22 دی 1391 739 5

تقدیم به شهید رجایی که امروز آسمانی شد

برای یک غزل سرخ با ردیف تنت
کمی که سرفه بیاید و هر می از دهنت؛

بساط شعر به پا می شود قصیده من !
غزل برای تو کم دارد از غمِ کهنت

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
چقدر وزن تو سنگین شده است تن تَ تنت

شبی که چشم تو بیدار هست مهتابی است
هنوز کوچه ما محو در قمر شدنت


هزار باغ کبود است در تبسم تو 
تمام زخم زمین گل شده است در بدنت

چقدر چشم که بینا شدند در غم تو
شفا گرفته زمان از شمیم  پیرهنت

چقدر«من» که چو زنجیر پای بستم کرد
منم...منم...منِ تو من... منم دوباره من اَت...

تو از تمام زمین سهم آسمان بودی
چقدر«او» که پریده است از جهان تنت

رسیده ام به خط آخرین این روضه
چقدر تیر...
وَ گودال....
وَ مولای بی کفنت


26 آذر 1391 755 6

لطمه می زند

این هرم تشنگی است به ما لطمه می زند
یا اینکه داغ کرببلا لطمه می زند

از هر طرف به سمت حرم حمله ور شدند
گفتم کجاست عمه ؟...بیا...!لطمه می زند

در یک به هم نشستن این پلک ها ببین
آتش به خیمه های عزا لطمه می زند

سنگی که بر جبین شما رد خون نشاند
به انعکاس آیینه ها لطمه می زند

آن مرد نانجیب چرا نعره می کشد
دارد میان خیمه که را لطمه می زند

این گونه ای که کوفه پی قتل و غارت است
انگشتری به دست شما لطمه می زند

آتش گرفته  مو و سر و معجری که بود...!
داغ این همه به آل عبا لطمه می زند

با دستهای پهن خودش مرد بی حیا
به صورت ظریف که تا لطمه می زند؛...

زینب چو یک عقاب فرا می رسد و بعد
شلاق ها به عمه ما لطمه می زند

هی می خورد زمین و سپس گریه می کند
خاری که رفته است به پا لطمه می زند

از رد خون وخاک بفهمید داغ را
یعنی که گوشواره به ما لطمه می زند

به کودکی که داغ پدر دیده است او
اندوه سخت حزن و بکا لطمه می زند

لبها ترک ترک شده از تشنگی طف
تا بشنود مصوت آ... لطمه می زند

 

یک دشت بی کفن شده اینجا مقابلم
در قتلگاه سیدنا لطمه می زند

مادر که هست طفل ولی نیست بعد ازاین
گهواره سوخته است کجا؟ لطمه می زند

می ترسد از مواجهه با تازیانه ها
آن کودک سه ساله چرا لطمه می زند؟

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
زینب میان خون خدا لطمه می زند

 

از ظهر تا غروب همان روز خون نگار
حتی نسیم دشت بلا لطمه می زند

حالا سکوت شب شده و کاروان درد
با داغ خود بدون صدا لطمه می زند

شروه کنان به سمت زمین می وزد غمت
نی در مقام شور و نوا لطمه می زند


11 آذر 1391 615 11

دلم شور می زند

 جماعت سلام !

این شعر سوغات کربلاست ...
عکس  هم از دوست خوبم مهدی توکلیان
جای تان خالی بود کربلا . داشتند آماده می شدند برای محرم ....شبی که حرم رسیدیم داشتند سیاه پوش می زدند....همین

 

گاهی دلم برای حرم شور می زند
دست خودم که نیست دلم شور می زند

در این سکوت تشنه شبهای کاروان
دریایی از تلاطم غم شور می زند

شیرین زبان قافله خاموش و سا کت است
انگار قلب دخترکم شور می زند

یک کاروان اسیر به دنبال راءس تو
با پای خار رفته قدم شور می زند

قرآن بخوان که خواهرت از حال رفته است
قرآن بخوان که نون و قلم شور می زند

تو ایستاده ای به بلندای نیزه ها...
خواهر دلش برای تو هم  شور می زند

شیرین به من نگاه نکن این قدر که من
انگار چشم های ترم شور می زند

باز این چه شورشی است که در قلب خواهر است
بر چوبه کجاوه سرم شور می زند

 

مداح پیر روضه ما سینه می زند
بیرق عزا گرفته علم شور می زند



30 آبان 1391 489 2

حلال کنید

عازم سفر عتباتم با جمعی از دوستان شاعر...

آی آیینه ها حلال کنید
می روم کربلا حلال کنید
می روم تا همیشه خون باشد
در غم سینه ها حلال کنید
من که بد بوده ام در این دنیا
جان مولا شما حلال کنید
آنقدر التماس خواهم کرد
پیش همسایه تا حلال کنید
می روم تا شکوه ایوان ها
تا صفای خدا حلال کنید
تا نجف شهر روزهای غریب
شهر آل عبا حلال کنید
می روم تا عطش بنوشم باز
از غم نینوا حلال کنید
عطر سیب و ترانه می آید
عطری از لاله ها حلال کنید
می روم کربلا ....خداحافظ...
التماس دعا ...حلال کنید

 



14 آبان 1391 905 6

نجف

دف می زند کسی دددف دف ددف ددف
در پیچش است حضرت خورشید آنطرف

این رقص کیست ؟ این که دلم را ربوده است
این اوج... این تلاطم سرشار از شعف

آهسته تر بزن که در این ازدحام سبز
از آسمان به سمت زمین اند صف به صف

انگار نور طور تجلی است در زمین
فاخلع تمام هستی خود را ولا تخف...

ایوان چشمهای تو آکنده از حضور
گلدان شمعدانی عشق است رف به رف

تیری که از کمان تو پرتاب می شود
آیا گرفته خانه قلب مرا هدف؟

یا ایهاالعزیز...چه سرمست می شوند
این دست های خالی از جام لوکشف

در جزر و مد گنبد وایوان و صحن ها
پیچیده است نغمه یا ساقی نجف...



14 آبان 1391 666 2

سجده آخر

عقربه از زمان جلوتر بود
باز انگار وقت دیگر بود

مثل این روزها نمی مانست
به گمانم که عالم ذر بود

آسمان ...خشک و تشنه می خندید
زیر مژگان خاک ها تر بود

کسی اینجا شکسته تر می شد
رد یک زخم روی آن پر بود

دهمین آفتاب می بارید
دهمین روز در برابر بود

جزر و مدی عجیب بر پا شد
دشت در خون خود شناور بود

دشت در عطر سیب می پیچید
نفس خیمه ها معطر بود

لاله ها دشت را رجز خواندند
سینه ها شرحه شرحه پرپر بود

ظهر بر سینه زمین کوبید
وقت گلبانگ نای اکبر بود

وحده لا اله الا هو
نبض شیرین زخم وحنجر بود

اشهد ان ...عشق با ما هست
اشهد ان... عشق برتر بود

گفت : قدقامت  الصلات ...ای عشق
این صدای گرفته ...اصغر بود

با نمازی که رنگ دریا داشت
موج با آینه برابر بود

سینه های ستبر گل می کرد
اولین رکعت صنوبر بود

 
آبشار رکوع بر پا شد
نوبت سجده سایی سر بود

سمع الله... در سکوت شکست
سمع الله... حرف آخر بود

در قنات قنوت ها انگار
عکسی از چشم های دلبر بود

خیمه سر مست عاشقانه شد و
محو در جلوه های داور بود

تیر ها سمت خیمه می آمد
لحظه سجده های آخر بود

السلام علیک ...یا عطشان
السلام علیک ...بی سر بود

نیزه ها در چکاچکی موهوم
 نوبت تیغ بود وخنجر بود

سروها ایستاده می میرند
شاخه های تکیده بی بر بود

کربلا در مدینه گم می شد
بوی آتش گرفتن در... بود؟!

سوخت گیسو و چادر و معجر...
آه این ناله های مادر بود

هیجده بار من شمردم باز
روی نیزه دوباره یک سر بود

ظهر در سرخی شفق گم شد
عطش از داغ ها فراتر بود


08 آبان 1391 712 5