در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمود نیکبخت نصرآبادی)

دفتر شعر

نقاشی ناز

ناز تو را کشیده ام و می کشم هنوز

نقاشی ام برای همین خوب تر شده



11 دی 1391 584 0

دیگر از دنیا سرودن خسته ام

زندگی از با تو بودن خسته ام

دیگر از دنیا سرودن خسته ام

باز کن پرهای پرواز مرا

دیگر از دست غنودن خسته ام

در تو هر دم این من آیینه ای

از غبار غم زدودن خسته ام

نیست در ذهنش هوای آسمان

هر که گفت از پرگشودن خسته ام

مثل چشمم از ندیدن مضطرب

مثل گوشم از شنودن خسته ام

باز هم می گویم ای کانون درد

از تو و از با تو بودن خسته ام



11 آذر 1391 650 2

غزل ناتمام"یک گناه دیگر"

در قفس بگذاشتم صیّاد و رفت

باز هم شیطان فریبم داد و رفت

باز تاریخ جهان تکرار شد

آبرویی داده شد بر باد و رفت

حاصل یک عمر آب آیینگی

روی دوش سنگ ها افتاد و رفت

سیلی از آتش رسید از راه و خاک

بر سرم پاشید مثل باد و رفت



09 آذر 1391 561 2

دو رباعی عاشورایی

از چشـــــمه ی آفتاب خون می بارد

از ابر سیــــــه نقــــاب خون می بارد

عبّاس به سوگ مشک، خاک آلوده

از دیده به جــــای آب خون می بارد

     ***

آیینـــــــه ی آیین خــــــــــدا زینب بود

در باغ علـــــــی گــــــل وفا زینب بود

آیینه ی دین کجا ترک بر می داشت؟

تا سنگ صــــــبور کــــــــربلا زینب بود



28 آبان 1391 488 1

قطعه ای تقدیم به ریاکاران

ای که در جنگ نفس می مانی
مثل یک موش مرده می مانی

از چه پوشی لباس شیران را
تو که مانند گربه ترسانی

ظاهری چشمه گونه داری لیک
باطنت گشته چون لجندانی

کفر شرمنده ی وجود تو شد
باز هم مدّعیّ ایمانی



18 آبان 1391 523 0

من تا ابد می خواهمت

من تا ابـــــد می خواهمت
تا می شود می خواهمت

این قــــــــدر نه آن قدر نه
تا بی عـــدد می خواهمت

خـــــوبی زلالی ساده ای
با صـد سند می خواهمت

آرام مـــــــانند خـــــــــودت
بی جزر و مد می خواهمت

حـــــــدّی ندارد خواهشم
بین تا چه حد می خواهمت


18 آبان 1391 674 2

هدیه ای به حافظ(3)

دیوان تو میخانه ی جان می باشد

صهبای زمین و آسمان می باشد

حافظ به غزل قسم که در دیوانت

از جسم قلم روح روان می باشد



16 آبان 1391 461 0

هدیه ای به حافظ (2)

خورشید و ستاره ی غزل حافظ بود

تکتاز سواره ی غزل حافظ بود

در شهر شراب و شعر یعنی شیراز

بی شک همه کاره ی غزل حافظ بود



16 آبان 1391 441 0

هدیه ای به حافظ

دیریست که حیران توام حافظ جان

دیوانه ی دیوان توام حافظ جان

غیر از تو تمام اهل دل می دانند

من عاشق آن "آن*" توام حافظ جان

* اشاره به "آن" در شعر حافظ:

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد



16 آبان 1391 418 1

مادر ، مایه ی رحمت

مادر تو سخاوتی خدا می داند
دریای محبّتی خدا می داند
من باعث زحمتم خودم می دانم
تو مایه ی رحمتی خدا می داند


15 آبان 1391 653 4

خورشید من

ای تمام بودن و نابودنم
آن که شد قربانی چشمت منم

رفتی و با رفتنت آتش گرفت
کلبه ی ویرانه ی سرد تنم

بی تو تاریکم بیا خورشید من
روشنم کن روشنم کن روشنم

بی تو در غربت شبیه آسمان
گریه ها می بارد از خندیدنم

زندگی ام با تو معنا می شود
ای که بی معنی است بی تو مردنم

عاقبت یک روز پرپر می شوم
در هوایت بس که پرپر می زنم


14 آبان 1391 982 2