در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی مؤیدی)

دفتر شعر

ماه زمستانی

امشب چه دلگیرم من از سرمای این ماه
نامهربانی های بی معنای این ماه

می لرزم و دندان به هم می سایم انگار
پایان نمی یابد شب یلدای این ماه

بر زخم بی درمان نمک می پاشد این سوز
آه از نمک نشناسیِ شبهای این ماه

بیزارم از دنیای بی باران و ابری
بیگانه ام بیگانه با دنیای این ماه

دل کندم از گرمای تو، خورشید فردا
دیگر نمی بینم تو را همتای این ماه

خود را نشانم داد و سردی کرد و افسوس...
من ماندم و سرمای تن فرسای این ماه

این شب گذشت از من ولی دردش...بماند
می ترسم از فردا و پس فردای این ماه*





* تعیین مصداق این "ماه" باشد بر عهده ی مخاطب


05 دی 1391 448 2

قانون

تو قانــونی هــمان قانــونِ از مــی تــا به نــی جــاری
چه جامی در چه کف دیدی که جانت را به کف داری؟

تــمام ســنگها هــم ســجده بر پیــشانــی ات بــردند
امــان از کــبر ابــلیســی پــس از یـک عــمر دیــنداری

ســـــــــــــر آوردی کــه لاتِ امــتت را ســر بــیــنــدازی
ســـرافرازی کــن ای کــعبه که صــدها قــرن ســرداری

بـــه دســـت مــصلحت اندیش ها کــفرِ تـو ثابت شــد
هـــمان عـــمامه چـــرکین هـــای عــلم آلـــودِ درباری

تـــو را گـــریان فـــراخواندند و حــــالا بر تو می خـندند
عـــجیب آن گـــریه ی مـــیشی و ایــن رفتار کـــفتاری

تـــو قـــانـــونی هـــمان قـــانـــونِ ابـــراهیم در آتـــش
وَ یـــوسف در هـــجوم ســـرکـــشِ آن جـــمع بـــازاری

ســـرت گـــل کـرد بر نـــیزه در آن صـــحرای تــــفتیـــده
گـــلــی کــــز آن بــــهـار آمــــد بـــــهارِ ســـرخ بــیداری

تو از اســلام مـــی خوانی ولی من خـــوب می دانم
تــــو تــــنها آرزویِ هــــر مــــسلمــــان زاده ای آری...


30 آذر 1391 995 7

در شأن تو نیست...

تقدیم به بانوی سه ساله ی سرزمین سرخ، رقیه ی بنت الحسین:

در شأن تو نیست، خانه ی خاکیِ ما
غمگین مشو ای پدر ز غمناکیِ ما
لبخند بزن، خدا مرادم را داد
ای نور، خوش آمدی به تاریکیِ ما


30 آذر 1391 746 2

سکوت خواهم کرد-به بهانه ی تخریب سامرا

سکوت خواهم کرد

سکوت کرد و فراری شد از زمین خورشید

و شعله های تعصب به جای آن تابید

فرات فکر سیاه کویریان خشکید

صدای چکمه ی دشمن، صدای خنده ی آنها، درین کویر پر از خاک و دود و دم پیچید

کسی نزد فریاد، کسی نمی نالید

عطش به آتش این خاک خفته دامن زد

لبان خشک کویر

خمید و بوسه به دستان سرد دشمن زد

اما باز، سکوت خواهم کرد

دوباره تنها ماند، سفیر عشق و رهایی درآن کویر جدایی

هوا غبارین شد

صدای غرش رعدی و برق چشم خراشی وجود را لرزاند

کسی غبار طلایی به آسمان پاشید

تمام دشت پر از گرد و خاک و خاکستر، تمام  دشت پر از بوی تند باروتی

اما بعد، سکوت بود و سکوت

اما باز، سکوت خواهم کرد

سر بریده ی گنبد، درین کویر پر از خاک وخس پر از باروت

بروی نیزه ی جهل زمانه قرآن خواند

و دست یاری گلدسته ها خمید و شکست

و قطره قطره غباری به رنگ خاکستر

ز ابر سرخ پر از کینه های دیرینه،

چکید و روی سر سرخ رنگ لاله نشست

اما باز، سکوت خواهم کرد

آری سکوت خواهم کرد، بدان امید که روزی ز خاک حنجره ها سر برآورند آرام

جوانه های پر از نعره بر سر دشمن

جوانه های نشسته میان خون جگر

و ریشه کرده به اعماق سینه های سپید

آری سکوت خواهم کرد، بدان امید که روزی به جای حنجره ها دستها صف آرایند

بدان امید که روزی طلوع خواهد کرد، ستاره ای که بیاراید آسمانم را

ستاره ای که بیاراید این جهان را هم

این جهان باروتی

این جهان بی دستی

این جهان بی فریاد

بدان امید

سکوت خواهم کرد...



26 آبان 1391 956 2

یک رباعی ساده

هر روز شکست خورده شب پیروزم

ای لحظه ی گرم عشق سرماسوزم

از بسکه شب آمدی و رفتی هر روز

هر روز شبم شده ست و هر شب روزم



25 آبان 1391 967 1