در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده گلستانه)

دفتر شعر

فـــ ــا صــ لـــ ـــ ـــ ـــه

باید که از این فاصله آیینه بسازم

از (با) دوری تو شعر جداگانه بسازم

 

چندی است شده این دل من خسته و تنها

بگذار که بر شانه تو خانه بسازم

 

تا سیر ببینم رخ زیبا و مهت را

بگذار که در زلف تو کاشانه بسازم

 

من همچو پرنده که بیفتاد به دامت

باید که از آن خال لبت دانه بسازم

 

هر شب تویی از پنجره مهمان اتاقم

باید بروم با دل دیوانه بسازم

 

برگرد و بیا شمع و چراغ دل من باش

تا خانه ای آباد ز ویرانه بســـازم

 

من منتظر آمدنت چون تو بیایی

در هر قدمت فرشی ز پروانه بسازم

 

"بازآ و دل تنگ مرا مونس جان باش"

یا... در لک تنهایی خود لانه بسازم...؟

 

 

*منتظر نقدهای سوزنده شما هستم... سپاس

 

 



11 تیر 1392 544 9

مشق شعر 2

کارم از عشق تو به جان آمد
غمت ای دوست بیکران آمد

هر که خالی دلش ز مهر رخت
سهمش از زندگی زیان آمد

هر شبی تا صبا خرامان شد
باز حرف تو در میان آمد

تا به راه تو شد مسیر دلم
رفت اما چه بی نشان آمد

این فلک بود گوژپشت و عجوز
چون که نامت برد جوان آمد

تو کنی جان عاشقان معدوم
دیه اش عمر جاودان آمد

چون به آخر برم غزل بت من!
چون گلستانه ناتوان آمد

خنده ات را بدید و شاعر شد
واژه هایش ز لامکان آمد


03 بهمن 1391 811 4

گرفتار

سلام

هم آیاتی های عزیز!
شعر زیر مشق شعر من است و از اولین اشعار موزون من... صمیمانه از همه در خواست می کنم نقدهاشان را از بنده دریغ نکنند...

مدتی شد که در این شهر گرفتار توایم
کشته ی غمزه ی آن چشم کماندار توایم

مست و دیوانه به هر کوی روم نعره زنان
تا به یکبار بگویی که خریدار توایم

مشتری نیست به جز من مه ِ زیبای تو را
اندرین شهر فقط راهی بازار توایم

جز غمت نیست کسی همدم و همراه چو ما
دوش گفتیم به ساقی که هوادار توایم

ما ز صحرای ازل با غم تو خو کردیم
تا بدانی که نه تازه است که در کار توایم

همچو طفلی که به مکتب کند از بر درسش
هر شبی تا به سحر در پی تکرار توایم

از ازل مست ِ می لعل نگارت هستیم
تا ابد بلبل سیمای چو گلزار توایم

 



30 دی 1391 648 9

اتاق

 

گل نقاشی من

عاشق شده است

عاشق بلبلکی

که نشسته است درون قفسش

و قفس مانده به کنج دیوار

 

گل نقاشی من

عاشق شده است

سر خود کج کرده است

تا که نازی بکند بر بلبل

بلبل اما دیریست

شده یک نقاشی

شده یک تابلوی ساکت و آرام که شاید او را

بگذاریم کنار گل نقاشی روی دیوار

و ندانست که گل

                به هوای بلبل

                                زنده گشت است مگر

                                                            جایگاهش بشود پنجره کنج اتاق...



08 آذر 1391 626 2

قلک کودکی ها

بعضی عطرها

بعضی مزه ها

بعضی تصویرها

قلک کودکی های من اند

که تمام لحظه های کودکی ام را در خود

پس انداز کرده اند...

-----

قیصر سروده بود:

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز میکرد...



05 آبان 1391 618 4

من/تو...تو...تو...

در روزهای نبودنت

سهم ضمایرم

سرگردانیست...



27 مهر 1391 628 4

نثر های سرگردان...

 

...من از سفر به رویای دماوند می آیم، رویای دماوند را نه زلزله های مهیب آتش فشان، که "آرزوی قاف شدن" مشوش می سازد و مگر اندیشه یک کوه چیست؟ یه جز "قاف شدن" که وی، مرشد و کامل کوه هاست و کوه ها همه از قاف نسب می برند...



24 شهریور 1391 575 0

فبم تستحلون دمی...

 

این جمله را فقط

به یاد چشمانت

می خوانم...

نگاه ِ تو در وقت گفتنش...

 



16 شهریور 1391 756 1

بی قرار

قلبم

در تب و تاب است

دعای نور را

زمزمه کن...



16 شهریور 1391 501 1

خواب

دیشب

خواب پریشان می دیدم

خواب ِ گیسوان تو را...



07 شهریور 1391 644 3