در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حنظله ربانی)

دفتر شعر

شعر 13 آبان

شعر 13 آبان ( یوم القدر )
به مناسبت گرامیداشت 13 آبان و روز دانش آموز
ـــــــــــــــ

روز ، روز شکوه باورهاست
اسب ایمان خویش را زین کن
سبز شو در برابر دشمن
سرخ ، خود را فدایی دین کن

روز زرّین دانش آموز است
دانش آموزی آفتابی باش
با تو ایران بهار می ماند
پس بمان سبز و انقلابی باش

باش " فهمیده " ، بابصیرت ، چون
قُمریانی که بی ریا رفتند
مثل آنان که در چنین روزی
پر گشودند و تا خدا رفتند

سروهایی که در برابر حق
سجده کردند و روسپید شدند
غزل سرخ عشق را خواندند
لاله لاله ، همه شهید شدند

واژه واژه شدند جاری تا
واژگون شد بنای استکبار
پای طاغوت را قلم کردند
وَ سرودی شدند معنادار

روزی از جنس روزهای خداست
قدر آن قدر لیله القدر است
برکاتش برای ما این " روز "
پربها مثل غزوه ی بدر است

پس بیا تا توان به تن داری
حرمتش را بدار فرزندم !
تا همیشه شعارت این باشد :
« من به این انقلاب پابندم »

حنظله ربانی


16 آبان 1396 107 0

رباعی انقلاب

خطاب به دشمنان انقلاب :

این خاک همیشه لاله گون می ماند
از برکت انقلابیون می ماند

این خطّه که در خطّ امام و شهداست
از خط زدن شما مصون می ماند

#حنظله ربانی


21 خرداد 1396 108 0

رباعی انقلاب

خطاب به دشمنان انقلاب :

این خاک همیشه لاله گون می ماند
از برکت انقلابیون می ماند

این خِطّه که دست خطّ ِ پاک شهداست
از خط زدن شما مصون می ماند

#حنظله ربانی


21 خرداد 1396 281 0

والنون والقلم

" والنون و القلم "

*** به مناسبت گرامیداشت روز معلم ***

آذین ببند ، لاله بیفشان ، شروع کن
ای برتر از شکوه هر انسان ، شروع کن

تا بشنوند وحی کلامت ، پیامبر!
« إقرأ » به نام ایزد منّان ، شروع کن

جز خون دل که نیست به کامت در این مسیر
قدری جگر بگیر به دندان ، شروع کن

در خلوت شبانه ی خود گریه می کنی
با این وجود باز تو خندان شروع کن

اصلاً قبول ! نان شما را بریده اند
ای سرو دل نبسته ! تو بی نان شروع کن

عکس مسیر رود شناور مشو ، مشو
از حق خویش روی بگردان ، شروع کن

« والنّون و القلم » ! به خدا (( نون )) اگر که نیست
امّا قلم که هست ، بجنبان ، شروع کن

این حرف آخر است .. نبینم کشیده ای
« همچون بنفشه سر به گریبان » ... شروع کن !


# حنظله ربانی


12 اردیبهشت 1396 113 0

بزرگ ِ خانه

در خانه ی آسمان چه شوری برپاست
انگار میان اهل ِ منزل دعواست

جنگ است میان صاعقه ، باران ، ابر
" خورشید " ، بزرگ ِ خانه ، کو ؟ ناپیداست


حنظله ربانی


11 اردیبهشت 1396 119 0

یعنی که تو ای بهار ! از ساداتی

" رباعی "

اعجازِ بلند ِ " قاضی الحاجاتی "

قرآن مصوّری ، پر از آیاتی


دستار تو سبز و احترامت واجب

یعنی که تو ای " بهار" ! از ساداتی

حنظله ربانی


28 اسفند 1395 182 2

" پاییز "



زرد است نشان و شهرتش " پاییز " است

با آمدنش حیات ، حزن انگیز است


وقتی که تمام هنرش " ریختن " است

پیداست که از طایفه ی چنگیز است


" حنظله ربانی "


01 مهر 1395 255 0

بعد از تو


رفتی و پاییزی ترین ایّام حاصل شد
وحشی ترین امواج دریا سهم ساحل شد

زیباترین تصویر ها را با خودت بردی
اینجا همه تصویر ها بعد از تو باطل شد

بعد از تو از این ابرها باران که نه ، امّا
هی درد پشت درد پشت درد نازل شد

دیگر ندارد رنگ و بوی عشق ، این دنیا
وقتی به کام بخت من زهر هلاهل شد

آیینه وقتی علت خاموشی ام را خواست ؛
این اشک ها بارید و توضیح المسائل شد

سهراب ! گفتی : « آب ها را گِل نباید کرد »
رفتی ، ندیدی بعد تو این آب ها گِل شد

آن قدر بدبختم که در این نابسامانی
حتی خدا در مرگ هم از بنده غافل شد

حنظله ربانی


07 شهریور 1395 254 0

چشمان چنگیزی

هی چنگ می زد ، چنگ می زد ، چنگ می زد
چنگیز چشمانش که دم از جنگ می زد

می آمد و سرسبزی ام را سرخ می کرد
با خون من لب های خود را رنگ می زد

یک آسمان آیینه با خود داشت اما
بر عکس آن آیینه ها نیرنگ می زد

آهسته آهسته قدم می ریخت در شهر
دل - شیشه های عابران را سنگ می زد

با این که نام از شهر " عشق - آباد " هم داشت
در عشق بازی ها کمیتش لنگ می زد

ای کاش ! دست از دشمنی می شست ، ای کاش !
دستی به من می داد و قید جنگ می زد


حنظله ربانی


13 مرداد 1395 273 0

فرجام

بی تابم و دل خسته تر از آه ِ شبانگاه
دارد به کجا می برَدَم این غم ِ جانکاه ؟!

فرجام پلنگانه ام از دست تو مرگ است
از دست تو ای ماه ! تو ای ماه ! تو ای ماه !

لبخند بزن "پنجره ی بسته ی " خود را
بگشای به روی من ِ بدجور " هوا خواه " !

تا دامنه ی دامنت آشفته ترین است ؛
هستی تو دلیل سفر این همه سیّاح

تنها روش "کشف حجاب" تو همین است ،
باید که عمل کرد به " قانون رضا شاه "

" شیرینی " و پابند "اصولت " و چه افسوس !
" فرهاد وَش " اما نشدی "طالب اصلاح "

حنظله ربانی


20 تیر 1395 466 6

غزل مهدوی

دریایی و آوازه ات بدجور پیچیده ست

خورشید با إذن تو اینجا نور پاشیده ست

خورشید هم وقتی که می تابد بدون شک

« مرجع » شما هستی و او در حال « تقلید » است

دیریست آقا ! تختتان خالیست و این تخت

جنسش نه از تخت « سلیمان » و نه « جمشید » است

اینجا زمین خالیست از هرم وجودت آه !

اینجا زمین بی تو لباس مرگ پوشیده ست

من مانده ام تا عاشقانت سخت مجنون اند

« مجنون » چرا سهمیه ی آن « قیس » و این « بید » است

شاید کسی « کی می رسد باران ؟ » « نیما » را

از « قاصد روزان ابری » ها نپرسیده ست !

این « عید » ها یک روزه اند و کاش برگردید !

وقتی فرج نائل شود ، هر روز ما « عید » است

حنظله ربانی



05 تیر 1395 423 0

سرخ نوشت

سرخ نوشت

قلمم گرچه سیه رنگ ولی سرخ نوشت
شاید از درد ، از این خون دلی سرخ نوشت

شاید از واقعه آگاه شده ، دستش را
زده بر دامن خونین گُلی ، سرخ نوشت

قلم از درد برآشفت و دلش سوخت ، خدا!
رنگ از بهر کدامین عملی ، سرخ نوشت ؟

شاید از فتنه ی قابیل و غم هابیل است
یا که نه ، خون حسین بن علی سرخ نوشت

کفر از کوفه وزید و تن هفتاد و دو گل
پاره پاره شد و بر روی گِلی سرخ نوشت

کربلا شعر بلندی است که هفتاد و دو بیت
هر یکی آمده ، بیت الغزلی سرخ نوشت

کوفه یعنی به زمین کوفتن آینه ها
کوفه یعنی خبر از پر شدن روزنه ها

کوفه یعنی سر و پا کور شدن ، پست شدن
دست در دست شیاطین ، همه هم دست شدن

کوفه یعنی همه هستیم ولی نیست کسی
عهد با عشق تو بستیم ، ولی نیست کسی

کوفه یعنی همه ی شهر پر از تزویر است
همه در عیش اسیرند و به پا زنجیر است

کوفه یعنی همه ی شهر پر از هلهله است
تیر و شمشیر به دست خشن حرمله است

کوفه یعنی زدن سیلی و سیلاب شدن
زخم بر آن لب پر تشنه ی بی تاب زدن

کوفه یعنی به دلت داغ و به لب ها همه آه
سایه ی ابر فتاده ست بر آن چهره ی ماه

کوفه یعنی همه مشتاق به ده رنگ شدن
کوفه یعنی همگی طالب نیرنگ شدن

تیر بر حنجره ی کودک بی آب زدن
حرمله وار چنان ظالم و دل سنگ شدن

کوفیان رقص کنان ساغر کفرانه زدن
تیشه بر پیکره ی عهد چه مستانه زدن

مرگ هفتاد و دو خورشید گناهی است بزرگ
« چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »

کربلا صحنه ی گل های شقایق شده بود
مرد آن بود که با درد موافق شده بود

مرد آن بود که از مردن خود بیم نداشت
دشمن از هیبت او جرأت ترسیم نداشت

مرد آن بود که با دشمن خود هیچ نساخت
دوست از دشمن بد عهد بد اندیش شناخت

مرد یعنی طمع خام به سر نیست که نیست
شده ای تشنه و از آب خبر نیست که نیست

مرد یعنی شده ای ساقی و خود تشنه لبی
کفی از آب گرفتی و ز خود در عجبی

آب در چشم تو رقصید ولی لب نزدی
چه درآن آینه دیدی که چنین ملتهبی ؟

.
.
.
مرد یعنی به سرت شور حسین است حسین
آب در چشم ترت نور حسین است حسین

« این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست »؟
شده شمعی و جهانی همه پروانه ی اوست

شاید آن سوره ی « یاسین » که برتر شده است
« یا حسین » است که سر رفته و بی سر شده است

کربلا شعر بلندی است که هفتاد و دو بیت
هر یکی آمده ، بیت الغزلی سرخ نوشت


حنظله ربانی



01 آبان 1394 620 0

کم کم زمان واقعه نزدیک می شود

کم کم زمان واقعه نزدیک می شود

دنیا به چشم قافله تاریک می شود


« إنّی أعوذُ بِکَ مِــنَ الکَربُ و البلاء »

تیری به دست حرمله شلیک می شود


تا می رسد به گوش عمو بانگ العطش

آشفته سوی علقمه تحریک می شود


دستان پر توان تو ای ساقی حرم!

از تن جدا و فدای " أخیک " می شود


فردا که نینوا سر و پا شور محشر است

این حق و باطل است که تفکیک می شود


نه ! نه ! طلوع مکن ای صبح ! درگذر

دارد زمان واقعه نزدیک می شود



حنظله ربانی


 



01 آبان 1394 600 0

" عشق - ماهی "

با آن گُلی بازآ که وقت صبحگاهی
بوی خوشش را باااد می آورد گاهی

حوض دلم خالیست از ماهی بیا و ُ
پُر کن برایم حوض را از " عشق – ماهی "

دلدادگی شاید که کار اشتباهیست
من با تو امّا مایلم هر اشتباهی ...

فرقی ندارد در شمالی یا جنوبی
همواره خشکیده ست بی تو هر نواحی

من آن پلنگ ْ – افسرده ای هستم که یک ابر
پوشانده بر او صورت زیبای ماهی

آشفته ام مانند گنجشکی که خیس است
در زیر باران و ندارد سر پناهی

سخت است درک ناله های یک کبوتر
وقتی که بی تاب است در آغوش چاهی

اینقدر با خود هی نگو که این گناهست
وَالـلـّه ! شیرین است با تو هر گناهی


حنظله ربانی


04 مهر 1394 822 2

پایان تو درد است خواهی یا نخواهی

چشمان تو آمد که تا با هر نگاهی
در هم بکوبد تاج و تخت پادشاهی

فرمانده وقتی چشم زیبای تو باشد
می پاشد از هم انضباط هر سپاهی

فهمیده ام از ناله های نی لبک ها
از سینه ها خیزد چه سوزی و چه آهی !

هر کوره راهی که از آن معشوقه بگذشت
می گردد از دید هر عاشق شاه راهی

آباء و اجدادت بسوزد آه ! ای عشق !
پایان تو درد است خواهی یا نخواهی



حنظله ربانی


25 شهریور 1394 983 2

تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

نشانه های قدومت به روی  قالی ماند

 

وَ بعد از آن من آشفته ماندم و یک دل

دلی که بی تو هدر رفت وآن حوالی ماند

 

بدون تو به کدامین جهات خیره شوم ؟

بدون تو نه جنوبی و نه شمالی ماند

 

تمام سهم من از آن وداع آخر بود :

چرا ؟ چگونه ؟ که از جمله ی سؤالی ماند

 

خدا کند برساند خبر به گوشت باد !

که بعد رفتن تو باغ در چه حالی ماند

 

 

حنظله ربانی



17 شهریور 1394 867 0