در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی برخورداری)

دفتر شعر

به خودم مربوط است

به خودم مربوط است
عاشقی در تب و تابم به خودم مربوط است
نقش افتاده برآبم به خودم مربوط است

اینکه با رفتن تو سوخت همه هستی من
روز و شب مستِ عذابم به خودم مربوط است

سرکش های مرا دیدی و از شهر دلت
رانده باحکم غیابم به خودم مربوط است

قمصری و من پرپر شده با کینه ی تو
کُشته ای غرق گلابم به خودم مربوط است

من تو را باغ ارم دیدم و لبریز بهار
اینکه در بند سرابم به خودم مربوط است

وصف شیراز رُخت بانی دیوان شد و من
حافظ کل کتابم به خودم مربوط است

چشم تو جام عسل ،موی تو لبریز شراب
اینکه من خانه خرابم به خودم مربوط است

انقلابی ست تن برف تو در بهمن شهر
ضد این نهضت نابم به خودم مربوط است

چشم من تشنه ی دیوار اتاق است اگر
روزها خیره به قابم به خودم مربوط است

شام تا وقت سحر پرسه زنان در دل شهر
اشک و غم گشته نقابم به خودم مربوط است

هی تلنگر زده ام از چه سپردم به تو دل
خسته از هرچه جوابم به خودم مربوط است



10 آذر 1397 38 0

قحطی

جان برلب و زندگی مان زندان است
قحط است و امیدمان فقط ایمان است
باران زده است آب کافی و روان
این جمعه دعای هفتگی مان نان است


23 آبان 1397 34 0

عقربه ها

چون نخل شکسته سربزیرم کردند
لب تشنه گرفتار کویرم کردند
من بودم و کودکی و این عقربه ها
با رفتن شان چه ساده پیرم کردند


29 مهر 1397 46 1

کرمانی

ای برده به یغما همه جان و دل و دینم
باید که زچشمت غزلی ناب بچینم
مال دگرانی و من از دوره قاجار
کرمانیم و چشم ندارم که ببینم


29 مهر 1397 38 0

کرمانی

ای برده به یغماهمه جان ودل و دینم
از چشم تو باید غزلی ناب بچینم
مال دگرانی ومن از دوره قاجار
کرمانیم و چشم ندارم که ببینم


24 مهر 1397 32 0

گرسنگی

زودآمده بودیم ولی دیر شدیم
آزرده زکینه های تقدیر شدیم
در دل ما گرسنگی نیست دگر
دیریست که از بودنمان سیر شدیم


10 مهر 1397 27 0

خواب نوشین

در وقت سحر مسافر خواب شدیم
همسفره ی ساربان ناباب شدیم
راهی شده بودیم به دریا برسیم
ماندیم به نیمه راه و مرداب شدیم


22 مرداد 1397 40 0

قاصدک

قاصدک
قاصدک از سفرت تا خبر آورد مرا
غمِ بی توشدن  از پای در آورد مرا
 
آتش افروخت جدایی به هوا خواهی آه
داغی از جنس شرر بر جگر آورد مرا
 
داد و بیداد از این کینه ی تقدیر سمج
غربت و تلخی و چشمان ِتر آورد مرا
 
چاه را نیست تحمل که بگویم ،غمِ دل
در فراقت چه بلایی به سر آورد مرا
 
منم آن شاخه ی سبزی که شبی سرد و حزین
باغبان  تا که بسوزم تبر آورد مرا
 
قاف عشق تو مرا خواند که سیمرغ شوم
مست پرواز چه تیری به پر آورد مرا
 
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش شدو عشق
مست و رندانه بلا و خطر آورد مرا
 
تو تهمتن شدی و من پسرِغرق  به خون
خنجر و زخمِ به پهلو پدر آورد مرا
 
 
حُکم عاشق کُشی قاضی  حُسنت به ستم
چوبه دار به وقت سحر آورد مرا
 
                                                                             
 
 
 


14 مرداد 1397 23 0

آدمیت

دیریست چراغ شیخ خاموش شده ست
در ماتم آدمی سیه پوش شده ست
این شهر اگر پُر شده از دیو و ددان
از خاطرمان عشق فراموش شده ست


09 مرداد 1397 31 0

عشق

بر درد و غمی تازه دچارت می خواست
با تیغ زمانه تارو مارت می خواست
این عشق که هی سر به سلامت می گفت
یک عمر اسیر و سر به دارت می خواست


25 تیر 1397 40 0

خرمشهر

گوشی شنوای داد و فریاد نشد
بر تشنه لبان کسی به امداد نشد
مَمَد تو نبودی که ببینی شَهرت
آزاد شد اما دگر آباد نشد


17 تیر 1397 39 0

باران

از قبله ی خورشید شرر می گردیم
آزاد و رها و مختصر می گردیم
از ابر اگر چه روی خاک افتادیم
یک روز به اصل خویش برمی گردیم


06 تیر 1397 38 0

خیام

در دستِ دل شکسته ام جام دهید
از باده ی صد ساله ی گل فام دهید
ابریق اگر شکسته با کینه ی غم
یک جرعه رباعیات خیام دهید


04 تیر 1397 34 0

اجل

در پنجه ی پُر قدرت او تقدیریست
بر گردن جان به دست او زنجیریست
هر روز کسی را به خودش می خواند
دیریست اجل به کار لشکر گیریست


30 خرداد 1397 41 0

حیدر

او بود یگانه ای که تکرار نشد
حتی به زبان دشمن انکار نشد
لرزید جهان ز بانگ «فزت»اما
از غفلت و خواب،کوفه بیدار نشد


17 خرداد 1397 45 0

علی

در روز غدیر دم به تکبیر زدند
روز دگری تهمت تقصیر زدند
کی جراتشان بود به رویارویی
از پشت به وقت سجده شمشیر زدند


17 خرداد 1397 41 0

قحطی

از عشق نشان و سازه ای بود که نیست
در گورِوفا جنازه ای بود که نیست
در شهر پُر از قحطی و اندوه مدام
بوی خوش نان تازه ای بود که نیست


03 خرداد 1397 47 0

دو برادر

سربلند است هر آنکس که برادر دارد
چون صدف در بَرِ خود دانه گوهر دارد

تکیه دارد به دل کوه و امیدش چو درخت
در دل باغ به هر شاخه ی خود بر، دارد

نهراسد رهیاهوی کَس و ناکس دهر
در شبیخون بلا لشکر و یاور دارد

مینهد روی زمین از پی هم محکم و سخت
قدمش را که دلی قرص و خوش اختر دارد

کربلا قبله از آن گشت که جز خون حسین
در شب علقمه اش  ماه منور دارد

با قد و قامت و چشمان سیه اوج کمال
غیرتی ارثیه از فاتح خیبر دارد

در کرامت حسن است و به صفا همچو حسین
ادب و عصمتی از جانب مادر دارد

نرود بر سرِِنیزه سری از لشکر نور
تا دو بازوی توانمند به پیکر دارد

این هم از عشق حسین است که سقای حرم
کوفه کوفه به تنش زخم مکرر دارد

سربلند است و عجب نیستکه حتی سرِ نی
از سرِمهر نگه سوی برادر دارد

لب گشوده ست به تحسین علمدار فرات
او که در علقمه اعجاز پیمبر دارد

می شود لشکری و مشک و فراتی آورد
گیتی ای دوست کجا ماه دلاور دارد


01 اردیبهشت 1397 183 0

پیری

درمان نپذیرد که دگر دیر شده ست
افتاده به گوشه ای زمین گیر شده ست
وقتی به مقابلش نشستم دیدم
آیینه ی خانه چه قَدر پیر شده ست


13 اسفند 1396 52 0

فاطمه

آتش نه فقط سوخت ز پروانه پری را
سوزانداز این غصه زعالم جگری را
زینب شبی از مادر خود قول گرفته ست
هرگز نرود باز کند هیچ دری را


15 بهمن 1396 48 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها