در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی برخورداری)

دفتر شعر

امام علی

فردوسِ پُر از شراب ناب است علی
بر پرسش هر مَلَک جواب است علی
بخشنده و بی بدیل ،شفاف و زلال
دریاست اگرچه بوتراب است علی


30 مرداد 1398 8 0

امام علی

غدیر
ماه در حیرت رخساردلارای علی ست
روز و شب معتکف دیر تولای علی ست

عرشیان جامه ی احرام به تن دوخته اند
خیل حجاج همه غرق تمنای علی ست

نور درنور علی آمد واحمد بوجود
شب معراج نبی محو تماشای علی ست

در احد هاتفی از غیب بر آورد خروش
«لافتی»گهری از ساحل دریای علی ست

ساقی کوثر و سرمایه ی اطفال یتیم
خلعتی دوخته برقامت رعنای علی ست

با نبی گفت که «اکملت و لکم»نیست عجب
این هم از دولتی خُلق مصفای علی ست

جمله زرتشت و مسیحی و مسلمان و یهود
عالمی مست زیک جرعه ی صهبای علی ست

شیر دشمن شکن و عارف سجاده وعشق
ذکر یاهو همه جا بر لب شیدای علی ست

آنکه بردوش نبی کعبه زاصنام زدود
آنکه خیبر شکند دست توانای علی ست

در غدیر آمد و بالا شدو فرمود نبی
خیر عقبای شما در ید بیضای علی ست

آنکه لب تشنه دویده ست به وادی سراب
بی گمان بی خبر از جام گوارای علی ست



26 مرداد 1398 46 0

سیب

درباغِ بهشت سربزیری ،لطفن
چشمانِ پُر از حیا و سیری ،لطفن
ای دل رمقِ رانده شدن نیست دگر
از دستِ کسی سیب نگیری لطفن


20 تیر 1398 132 0

روز دختر

همواره پُر از شوق و تمنا می گفت
با لهجه ی کودکانه،گیرا می گفت
از خستگی اش اثر نمی ماند دگر
وقتی که پدر«دُخمَلِ بابا»می گفت


13 تیر 1398 117 0

باران

از ابر به سوی شوره زار افتاده
بر شانه ی خسته ی غبار افتاده
سیراب کویر تشنه اما باران
لب تشنه به حالِ احتضار افتاده


06 تیر 1398 92 0

تقدیر

هنگام سحر که بوی باران می داد
تقدیر زکوله سهمِ پنهان می داد
یک گوشه تولدِعقابی زیبا
یک گوشه پلنگ خسته ای جان می داد


04 تیر 1398 131 0

عشق

هرچند که عشق بر سرت می ریزد
پروازِ دوباره بر پرت می ریزد
رستم به سمنگان ندهی قلبت را
سهراب زنوک خنجرت می ریزد


28 خرداد 1398 140 1

معلم

دلخسته ز درس باز باران شده است
فریاد کمک خواهی چوپان شده است
آنکس که به من «آب» نوشتن آموخت
امروز گرفتاری او «نان »شده است


15 اردیبهشت 1398 157 1

سیل

پوشیدگی راز مرا خواهد برد
اندیشه ی پرواز مرا خواهد برد
از موی تو گر آن کشِ دز باز شود
با خود دلِ اهواز مرا خواهد برد


07 اردیبهشت 1398 140 0

سیل

هرچند که کوچک است ،راهی شده است
قربانی دردو بی پناهی شده است
عید آمده است و کودک همسایه
در سیل سیاه شهر ماهی شده است
***********
بردوش گرفته اند،تاکی شده است
انگار که از بهار شاکی شده است
سیل آمده،حیرت زده ام بابایم
افتاده درون آب، خاکی شده است
*************


20 فروردین 1398 144 0

بی وفا

از خودش راند مرا سوی دیار دگری
تا که بر باد دهد دار و ندار دگری

چشم من تار شد از اینکه شنیدم زهمه
دل بریده زمنو وگشته قرار دگری

چون زمین لرزه به یک صبح زمستانی و سرد
بر سرم ریخت خرابی حصار دگری

من همان کهنه دل آزار جدا مانده از او
او در اندیشه ی دامیّ و شکار دگری

مرغ همسایه اگر قاز نبوده ست چرا
روز و شب می گذراند به کنار دگری

ظلم او مبدا تاریخ جدایی شد و باز
جور او کوچ دهد ایل و تبار دگری

عاشق او شدم از عصر حجر تا به کنون
گرچه رفته است به مهمانی غار دگری

عشق را غرق سیاست زدگی کرد و گذشت
عملش سرد و لبش گرم شعار دگری











13 بهمن 1397 77 0

به خودم مربوط است

به خودم مربوط است
عاشقی در تب و تابم به خودم مربوط است
نقش افتاده برآبم به خودم مربوط است

اینکه با رفتن تو سوخت همه هستی من
روز و شب مستِ عذابم به خودم مربوط است

سرکش های مرا دیدی و از شهر دلت
رانده باحکم غیابم به خودم مربوط است

قمصری و من پرپر شده با کینه ی تو
کُشته ای غرق گلابم به خودم مربوط است

من تو را باغ ارم دیدم و لبریز بهار
اینکه در بند سرابم به خودم مربوط است

وصف شیراز رُخت بانی دیوان شد و من
حافظ کل کتابم به خودم مربوط است

چشم تو جام عسل ،موی تو لبریز شراب
اینکه من خانه خرابم به خودم مربوط است

انقلابی ست تن برف تو در بهمن شهر
ضد این نهضت نابم به خودم مربوط است

چشم من تشنه ی دیوار اتاق است اگر
روزها خیره به قابم به خودم مربوط است

شام تا وقت سحر پرسه زنان در دل شهر
اشک و غم گشته نقابم به خودم مربوط است

هی تلنگر زده ام از چه سپردم به تو دل
خسته از هرچه جوابم به خودم مربوط است



10 آذر 1397 126 0

قحطی

جان برلب و زندگی مان زندان است
قحط است و امیدمان فقط ایمان است
باران زده است آب کافی و روان
این جمعه دعای هفتگی مان نان است


23 آبان 1397 106 0

عقربه ها

چون نخل شکسته سربزیرم کردند
لب تشنه گرفتار کویرم کردند
من بودم و کودکی و این عقربه ها
با رفتن شان چه ساده پیرم کردند


29 مهر 1397 123 1

کرمانی

ای برده به یغما همه جان و دل و دینم
باید که زچشمت غزلی ناب بچینم
مال دگرانی و من از دوره قاجار
کرمانیم و چشم ندارم که ببینم


29 مهر 1397 89 0

کرمانی

ای برده به یغماهمه جان ودل و دینم
از چشم تو باید غزلی ناب بچینم
مال دگرانی ومن از دوره قاجار
کرمانیم و چشم ندارم که ببینم


24 مهر 1397 84 0

گرسنگی

زودآمده بودیم ولی دیر شدیم
آزرده زکینه های تقدیر شدیم
در دل ما گرسنگی نیست دگر
دیریست که از بودنمان سیر شدیم


10 مهر 1397 70 0

خواب نوشین

در وقت سحر مسافر خواب شدیم
همسفره ی ساربان ناباب شدیم
راهی شده بودیم به دریا برسیم
ماندیم به نیمه راه و مرداب شدیم


22 مرداد 1397 84 0

قاصدک

قاصدک
قاصدک از سفرت تا خبر آورد مرا
غمِ بی توشدن  از پای در آورد مرا
 
آتش افروخت جدایی به هوا خواهی آه
داغی از جنس شرر بر جگر آورد مرا
 
داد و بیداد از این کینه ی تقدیر سمج
غربت و تلخی و چشمان ِتر آورد مرا
 
چاه را نیست تحمل که بگویم ،غمِ دل
در فراقت چه بلایی به سر آورد مرا
 
منم آن شاخه ی سبزی که شبی سرد و حزین
باغبان  تا که بسوزم تبر آورد مرا
 
قاف عشق تو مرا خواند که سیمرغ شوم
مست پرواز چه تیری به پر آورد مرا
 
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش شدو عشق
مست و رندانه بلا و خطر آورد مرا
 
تو تهمتن شدی و من پسرِغرق  به خون
خنجر و زخمِ به پهلو پدر آورد مرا
 
 
حُکم عاشق کُشی قاضی  حُسنت به ستم
چوبه دار به وقت سحر آورد مرا
 
                                                                             
 
 
 


14 مرداد 1397 57 0

آدمیت

دیریست چراغ شیخ خاموش شده ست
در ماتم آدمی سیه پوش شده ست
این شهر اگر پُر شده از دیو و ددان
از خاطرمان عشق فراموش شده ست


09 مرداد 1397 74 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها