در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی برخورداری)

دفتر شعر

سردار دلها


گیرم افتاد علم،باز علمداری هست
بردرخیبرتان حیدرِ کراری هست

دلخوشِ مرگ ابوذر نتوان بود که باز
بر سرِنخل وفا،میثم تماری هست

باغ خالی نشود ار نفسِ گرمِ بهار
سروی افتاد اگر ،کاج و سپیداری هست

گرچه در آتش کین سوخته پروانه ی ما
بر سرِ لشکر حق،سرور و سرداری هست

نهراسیم از این داغ که از کینه یتان
در دلِ خاک ِ وطن کُشته ی بسیاری هست

خنجر از پُشت زدن شیوه ی دیرینِ شماست
دلخوشِ نور نباشید ،شبِ تاری هست

یا لثارات نوشته است به هر گوشه ی شهر
شمرها را برسانید که مختاری هست

جان به کف تیغ به دستیم ، خدا می داند
آنکه منصور شود ، در طلب داری هست

گر که فرمان برسد سینه یتان بشکافیم
سنگ داوود به آیینه یتان کاری هست

باید این ابرهه را درس مروت آموخت
به ابابیل بگویید که پیکاری هست

انتقامی ست پسِ پرده ،عیان خواهد شد
بردلِ شادیتان قصه ی غمباری هست

خشم این ملت آزاده چو طوفان بشود
طبسی پای بگیرد که در آن خواری هست





16 دی 1398 41 0

فریاد بی صدا

فتنه چادر زد و بیداد فراوانی داشت
باز تدبیر در این واقعه حیرانی داشت

مردمانی که به تنگ آمده از بی عملان
میزهایی که فقط ظلم و پریشانی داشت

کم نداران ،همه بی خبران از حالِ
آنکه در در سفره ی خود دغدغه ی نانی داشت

رشوه و دزدی و تبعیض ،امانت خواری
کاش این غارت پُر سلسله پایانی داشت

برتریها به ژن خوب ، و آقا زاده
نه هرآنکس که به دل بهره ی ایمانی داشت

باز فریاد نداری ،غم بی تدبیری
اعتراضی که تب بی سرو سامانی داشت

کوچه آبستن باروت ، خیابان لرزان
فتنه در بحبوحه ی حادثه یارانی داشت

هرشکم سیر فرومایه صفی می آراست
اغتشاشی که براندازی پنهانی داشت

عمرو عاصانِ جلودار،هیاهوی فریب
نیزه هایی که به سر آیه ی قرانی داشت

باز کامِ خودشان بود و به نام دگران
آتش شعله ور مزرعه ها بانی داشت

زنده این ملت نستوه که با عشق ولی
بر سر آتش افروخته بارانی داشت

صف خود را زصف فتنه گران کرد جدا
با "علی" رهبر خود بیعت و پیمانی داشت

باز با نوح، سرِموج فرومایه شکست
موجِ پُرکینه که اندیشه ی طوفانی داشت

نیل طغیان زده زانو زد و آرام گرفت
وطنم در دلِ خود موسی عمرانی داشت


 


15 دی 1398 14 0

سردار دلها

باید که بدانند همه جانی ها
در طالعشان حک شده ویرانی ها
طوفان طبس بار دگر در راه است
این خاک پُر است از سلیمانی ها
******************************
این جمعه اگر مستِ عبورش می خواست
مُحرِم شده در وادی طورش می خواست
هنگام حضور منجی اش بی تردید
فرمانده لشکرِظهورش می خواست
******************************
سرمست می سحر شدی قاسم جان
شایسته ی بال و پَر شدی قاسم جان
یک عمر شهید زنده بودی اما
امروز شهید تر شدی قاسم جان
*********************************


14 دی 1398 38 0

بغض

اشک و غم و درد و آهِ سوزان دارد
با لشکر خود نیّت طوفان دارد
مخفی ست همیشه پشت گریه،این بغض
یک دولتِ در سایه و پنهان دارد


10 آذر 1398 79 0

شش گوشه

تاک است پدر،تیر سه شعبه،خوشه
یک تیر سه شعبه شد علی را توشه
وقتی که در آغوش بگیرد او را
جمع پدر و پسر شود شش گوشه


28 مهر 1398 80 0

پاییز

عریانی باغ، لحظه لحظه ،تک تک
شمشاد و سپیدار،شقایق،پیچک
انگار دوباره برگها می بازند
در بازی پاییزی قایم باشک


02 مهر 1398 144 0

خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود


28 شهریور 1398 342 0

شور حسینی

این گونه اگر دور و برت آمده اند
با تیر به دنبال پرت آمده اند
دیدند سری میان سرها داری
یک کوفه به دنبال سرت آمده اند
****
در کوفه تب گندم و جو امده است
بیماری کهنه باز نو آمده است
روئیده به ری،در عجبم کرب و بلا
یک شهر به امید درو آمده است
****
بالا بزن آستین خود ،یاری کن
فریاد بزن،رجزبخوان،کاری کن
هر خیمه به آتش عطش می سوزد
ای آب بیا و آبرو داری کن
*****
از کینه تمام دشت بی پروا شد
از اشک خدا در آسمان غوغا شد
پوشاند دو چشم خویش را گهواره
وقتی که سپیدی گلو پیدا شد


16 شهریور 1398 216 0

امام علی

فردوسِ پُر از شراب ناب است علی
بر پرسش هر مَلَک جواب است علی
بخشنده و بی بدیل ،شفاف و زلال
دریاست اگرچه بوتراب است علی


30 مرداد 1398 181 0

امام علی

غدیر
ماه در حیرت رخساردلارای علی ست
روز و شب معتکف دیر تولای علی ست

عرشیان جامه ی احرام به تن دوخته اند
خیل حجاج همه غرق تمنای علی ست

نور درنور علی آمد واحمد بوجود
شب معراج نبی محو تماشای علی ست

در احد هاتفی از غیب بر آورد خروش
«لافتی»گهری از ساحل دریای علی ست

ساقی کوثر و سرمایه ی اطفال یتیم
خلعتی دوخته برقامت رعنای علی ست

با نبی گفت که «اکملت و لکم»نیست عجب
این هم از دولتی خُلق مصفای علی ست

جمله زرتشت و مسیحی و مسلمان و یهود
عالمی مست زیک جرعه ی صهبای علی ست

شیر دشمن شکن و عارف سجاده وعشق
ذکر یاهو همه جا بر لب شیدای علی ست

آنکه بردوش نبی کعبه زاصنام زدود
آنکه خیبر شکند دست توانای علی ست

در غدیر آمد و بالا شدو فرمود نبی
خیر عقبای شما در ید بیضای علی ست

آنکه لب تشنه دویده ست به وادی سراب
بی گمان بی خبر از جام گوارای علی ست



26 مرداد 1398 189 0

سیب

درباغِ بهشت سربزیری ،لطفن
چشمانِ پُر از حیا و سیری ،لطفن
ای دل رمقِ رانده شدن نیست دگر
از دستِ کسی سیب نگیری لطفن


20 تیر 1398 173 0

روز دختر

همواره پُر از شوق و تمنا می گفت
با لهجه ی کودکانه،گیرا می گفت
از خستگی اش اثر نمی ماند دگر
وقتی که پدر«دُخمَلِ بابا»می گفت


13 تیر 1398 153 0

باران

از ابر به سوی شوره زار افتاده
بر شانه ی خسته ی غبار افتاده
سیراب کویر تشنه اما باران
لب تشنه به حالِ احتضار افتاده


06 تیر 1398 127 0

تقدیر

هنگام سحر که بوی باران می داد
تقدیر زکوله سهمِ پنهان می داد
یک گوشه تولدِعقابی زیبا
یک گوشه پلنگ خسته ای جان می داد


04 تیر 1398 172 0

عشق

هرچند که عشق بر سرت می ریزد
پروازِ دوباره بر پرت می ریزد
رستم به سمنگان ندهی قلبت را
سهراب زنوک خنجرت می ریزد


28 خرداد 1398 173 1

معلم

دلخسته ز درس باز باران شده است
فریاد کمک خواهی چوپان شده است
آنکس که به من «آب» نوشتن آموخت
امروز گرفتاری او «نان »شده است


15 اردیبهشت 1398 189 1

سیل

پوشیدگی راز مرا خواهد برد
اندیشه ی پرواز مرا خواهد برد
از موی تو گر آن کشِ دز باز شود
با خود دلِ اهواز مرا خواهد برد


07 اردیبهشت 1398 178 0

سیل

هرچند که کوچک است ،راهی شده است
قربانی دردو بی پناهی شده است
عید آمده است و کودک همسایه
در سیل سیاه شهر ماهی شده است
***********
بردوش گرفته اند،تاکی شده است
انگار که از بهار شاکی شده است
سیل آمده،حیرت زده ام بابایم
افتاده درون آب، خاکی شده است
*************


20 فروردین 1398 192 0

بی وفا

از خودش راند مرا سوی دیار دگری
تا که بر باد دهد دار و ندار دگری

چشم من تار شد از اینکه شنیدم زهمه
دل بریده زمنو وگشته قرار دگری

چون زمین لرزه به یک صبح زمستانی و سرد
بر سرم ریخت خرابی حصار دگری

من همان کهنه دل آزار جدا مانده از او
او در اندیشه ی دامیّ و شکار دگری

مرغ همسایه اگر قاز نبوده ست چرا
روز و شب می گذراند به کنار دگری

ظلم او مبدا تاریخ جدایی شد و باز
جور او کوچ دهد ایل و تبار دگری

عاشق او شدم از عصر حجر تا به کنون
گرچه رفته است به مهمانی غار دگری

عشق را غرق سیاست زدگی کرد و گذشت
عملش سرد و لبش گرم شعار دگری











13 بهمن 1397 121 0

به خودم مربوط است

به خودم مربوط است
عاشقی در تب و تابم به خودم مربوط است
نقش افتاده برآبم به خودم مربوط است

اینکه با رفتن تو سوخت همه هستی من
روز و شب مستِ عذابم به خودم مربوط است

سرکش های مرا دیدی و از شهر دلت
رانده باحکم غیابم به خودم مربوط است

قمصری و من پرپر شده با کینه ی تو
کُشته ای غرق گلابم به خودم مربوط است

من تو را باغ ارم دیدم و لبریز بهار
اینکه در بند سرابم به خودم مربوط است

وصف شیراز رُخت بانی دیوان شد و من
حافظ کل کتابم به خودم مربوط است

چشم تو جام عسل ،موی تو لبریز شراب
اینکه من خانه خرابم به خودم مربوط است

انقلابی ست تن برف تو در بهمن شهر
ضد این نهضت نابم به خودم مربوط است

چشم من تشنه ی دیوار اتاق است اگر
روزها خیره به قابم به خودم مربوط است

شام تا وقت سحر پرسه زنان در دل شهر
اشک و غم گشته نقابم به خودم مربوط است

هی تلنگر زده ام از چه سپردم به تو دل
خسته از هرچه جوابم به خودم مربوط است



10 آذر 1397 189 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها