در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی برخورداری)

دفتر شعر

عشق

بر درد و غمی تازه دچارت می خواست
با تیغ زمانه تارو مارت می خواست
این عشق که هی سر به سلامت می گفت
یک عمر اسیر و سر به دارت می خواست


25 تیر 1397 13 0

خرمشهر

گوشی شنوای داد و فریاد نشد
بر تشنه لبان کسی به امداد نشد
مَمَد تو نبودی که ببینی شَهرت
آزاد شد اما دگر آباد نشد


17 تیر 1397 17 0

باران

از قبله ی خورشید شرر می گردیم
آزاد و رها و مختصر می گردیم
از ابر اگر چه روی خاک افتادیم
یک روز به اصل خویش برمی گردیم


06 تیر 1397 20 0

خیام

در دستِ دل شکسته ام جام دهید
از باده ی صد ساله ی گل فام دهید
ابریق اگر شکسته با کینه ی غم
یک جرعه رباعیات خیام دهید


04 تیر 1397 17 0

اجل

در پنجه ی پُر قدرت او تقدیریست
بر گردن جان به دست او زنجیریست
هر روز کسی را به خودش می خواند
دیریست اجل به کار لشکر گیریست


30 خرداد 1397 24 0

حیدر

او بود یگانه ای که تکرار نشد
حتی به زبان دشمن انکار نشد
لرزید جهان ز بانگ «فزت»اما
از غفلت و خواب،کوفه بیدار نشد


17 خرداد 1397 26 0

علی

در روز غدیر دم به تکبیر زدند
روز دگری تهمت تقصیر زدند
کی جراتشان بود به رویارویی
از پشت به وقت سجده شمشیر زدند


17 خرداد 1397 25 0

قحطی

از عشق نشان و سازه ای بود که نیست
در گورِوفا جنازه ای بود که نیست
در شهر پُر از قحطی و اندوه مدام
بوی خوش نان تازه ای بود که نیست


03 خرداد 1397 28 0

دو برادر

سربلند است هر آنکس که برادر دارد
چون صدف در بَرِ خود دانه گوهر دارد

تکیه دارد به دل کوه و امیدش چو درخت
در دل باغ به هر شاخه ی خود بر، دارد

نهراسد رهیاهوی کَس و ناکس دهر
در شبیخون بلا لشکر و یاور دارد

مینهد روی زمین از پی هم محکم و سخت
قدمش را که دلی قرص و خوش اختر دارد

کربلا قبله از آن گشت که جز خون حسین
در شب علقمه اش  ماه منور دارد

با قد و قامت و چشمان سیه اوج کمال
غیرتی ارثیه از فاتح خیبر دارد

در کرامت حسن است و به صفا همچو حسین
ادب و عصمتی از جانب مادر دارد

نرود بر سرِِنیزه سری از لشکر نور
تا دو بازوی توانمند به پیکر دارد

این هم از عشق حسین است که سقای حرم
کوفه کوفه به تنش زخم مکرر دارد

سربلند است و عجب نیستکه حتی سرِ نی
از سرِمهر نگه سوی برادر دارد

لب گشوده ست به تحسین علمدار فرات
او که در علقمه اعجاز پیمبر دارد

می شود لشکری و مشک و فراتی آورد
گیتی ای دوست کجا ماه دلاور دارد


01 اردیبهشت 1397 96 0

پیری

درمان نپذیرد که دگر دیر شده ست
افتاده به گوشه ای زمین گیر شده ست
وقتی به مقابلش نشستم دیدم
آیینه ی خانه چه قَدر پیر شده ست


13 اسفند 1396 37 0

فاطمه

آتش نه فقط سوخت ز پروانه پری را
سوزانداز این غصه زعالم جگری را
زینب شبی از مادر خود قول گرفته ست
هرگز نرود باز کند هیچ دری را


15 بهمن 1396 36 0

قسم

قسم به زلف سیاهش که اعتبار من است
ربوده صبر و قرارم و لی قرار من است

به قدر ثانیه ای گر نبوده در بَرمن
بقدر ثانیه ها یاد او کنار من است

نشسته نام نکویش به جای ذکر نماز
به حمد و سوره چه حاجت که او شعار من است

طواف روی و ضریح دو چشم گیرایش
دلیل تازه ی لا یمکن والفرار من است

سپرده ام تن و شاخه به باد پاییزی
چه غم ز ریزش برگم که نوبهار من است

خوشم به حرف و حدیث نهفته در دل شهر
که شهره ام به جنونی که افتخار من است

منم مسافر راهی غریب و جانفرسا
که درد دوری او شانه شانه بار من است

(مرتضی برخورداری)


23 دی 1396 49 0

به یاد زلزله زدگان

شیشه ها دیده ی بارانی و نم آوردند
بلبلان بر سرگُل نوحه ی غم آوردند
قاصدک های سیه پوش پُر از بغض غروب
خبری چون خبر غربت بم آوردند

(مرتضی برخورداری)
 


23 آبان 1396 75 1

رباعی

در شام غریبانه ی خود ماه نداشت
در سینه بجز از غم جانکاه نداشت
بی شک ز پدر غریب تر بود حسین
در غربت کربلا دگر چاه نداشت


(مرتضی برخورداری)


15 آبان 1396 96 0

منزل لیلی

این ره منزل لیلی ست ،جگرمی خواهد
عاشقی شیر دل و اهل خطر می خواهد
 
کوله باید که سبک باشد و لبریز جنون
پیچ و خَم های رهش مرد سفر می خواهد
 
عاشقی جان به کف دست نهاده زوفا
فارغ از کینه و اما و اگر می خواهد
 
حُسن او دین دگر دارد و آیین دگر
گریه نیمه شب و آه سحر می خواهد
 
کافر خویش و مسلمان سرِزلف شدن
مذهب و مرجع تقلید دگر می خواهد
 
سرو آزاد ِلب جوی چه زیباست ولی
باغبان در دل این باغ ثمر می خواهد
 
ساقه ات را به دل آتش رقصنده ی عشق
ریشه را مست قدم های تبر می خواهد
 
تیغ دلدار به رقص آمده در مسلخ عشق
دل سپردن هنری نیست که سر می خواهد
(مرتضی برخورداری)


30 مرداد 1396 60 0

شهید حججی

می رفت که جان را زقفس پَر بدهد

دل را به سراپرده ی دلبر بدهد

رسم است هر آنکس که مقرب شده است

در مسلخ عاشقی فقط سر بدهد


(مرتضی برخورداری)


21 مرداد 1396 79 0

امام رئوف

بالفظ صریح یا رضا می گوید
آرام و ملیح یا رضا می گوید
 هرکس به طریقی و خدا می داند

 دیدم که ضریح یا رضا می گوید
(مرتضی برخورداری)
 


14 مرداد 1396 54 0

عقل و عشق

گفتا که در این عشق جنون است بسی

با عقل به سرمنزل مقصود رسی

گقتم که دگر ایمنم از عشق ولی

در صحت عقل دل سپردم به کسی
 
«مرتضی برخورداری»


14 مرداد 1396 74 0

عاشقان

رسم است که با خون جگر رنگ شوند

غربت زده و اسیر و دلتنگ شوند

تقدیر تمام عاشقان است شبی

با اشهد غمگنانه دق مرگ شوند
(مرتضی برخورداری)

 
 


25 تیر 1396 125 0

حال عجیب


با تو ای عشق دلم حال عجیبی دارد
عاقلی مست که رفتار نجیبی دارد
 
می زند بغض شبیخون به گلویش همه شب
این ستمدیده به لب «ام یجیبی » دارد
 
حال دل حال پدر گشته به هنگام ازل
بی محابا هوس خوردن سیبی دارد
 
جامه ی رزم به تن دارد افسوس به لب
در دل کوچه یقین کهنه رقیبی دارد
 
لشکر دل به هوا خواهی  یار آمد وعشق
قصد افروختن جنگ صلیبی دارد
 
میهمان تو پُر از زخم وترک خواهد بود
بی جهت نیست دلم شوق طبیبی دارد
 
آتش سینه دمیده است زخاکسترو لب
چون زغالی ست که پیوسته لهیبی دارد
 
گوئیا آب نخورده ست تکان از رخ آب
این سرابی ست که آهنگ فریبی دارد
 
آه ای عشق تو هم مرهم و هم درد،عجب
دشت آرام تو طوفان مهیبی دارد
(مرتضی برخورداری)
 
 


17 تیر 1396 191 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها