در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی برخورداری)

دفتر شعر

خواب نوشین

در وقت سحر مسافر خواب شدیم
همسفره ی ساربان ناباب شدیم
راهی شده بودیم به دریا برسیم
ماندیم به نیمه راه و مرداب شدیم


22 مرداد 1397 24 0

قاصدک

قاصدک
قاصدک از سفرت تا خبر آورد مرا
غمِ بی توشدن  از پای در آورد مرا
 
آتش افروخت جدایی به هوا خواهی آه
داغی از جنس شرر بر جگر آورد مرا
 
داد و بیداد از این کینه ی تقدیر سمج
غربت و تلخی و چشمان ِتر آورد مرا
 
چاه را نیست تحمل که بگویم ،غمِ دل
در فراقت چه بلایی به سر آورد مرا
 
منم آن شاخه ی سبزی که شبی سرد و حزین
باغبان  تا که بسوزم تبر آورد مرا
 
قاف عشق تو مرا خواند که سیمرغ شوم
مست پرواز چه تیری به پر آورد مرا
 
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش شدو عشق
مست و رندانه بلا و خطر آورد مرا
 
تو تهمتن شدی و من پسرِغرق  به خون
خنجر و زخمِ به پهلو پدر آورد مرا
 
 
حُکم عاشق کُشی قاضی  حُسنت به ستم
چوبه دار به وقت سحر آورد مرا
 
                                                                             
 
 
 


14 مرداد 1397 10 0

آدمیت

دیریست چراغ شیخ خاموش شده ست
در ماتم آدمی سیه پوش شده ست
این شهر اگر پُر شده از دیو و ددان
از خاطرمان عشق فراموش شده ست


09 مرداد 1397 18 0

عشق

بر درد و غمی تازه دچارت می خواست
با تیغ زمانه تارو مارت می خواست
این عشق که هی سر به سلامت می گفت
یک عمر اسیر و سر به دارت می خواست


25 تیر 1397 28 0

خرمشهر

گوشی شنوای داد و فریاد نشد
بر تشنه لبان کسی به امداد نشد
مَمَد تو نبودی که ببینی شَهرت
آزاد شد اما دگر آباد نشد


17 تیر 1397 25 0

باران

از قبله ی خورشید شرر می گردیم
آزاد و رها و مختصر می گردیم
از ابر اگر چه روی خاک افتادیم
یک روز به اصل خویش برمی گردیم


06 تیر 1397 26 0

خیام

در دستِ دل شکسته ام جام دهید
از باده ی صد ساله ی گل فام دهید
ابریق اگر شکسته با کینه ی غم
یک جرعه رباعیات خیام دهید


04 تیر 1397 25 0

اجل

در پنجه ی پُر قدرت او تقدیریست
بر گردن جان به دست او زنجیریست
هر روز کسی را به خودش می خواند
دیریست اجل به کار لشکر گیریست


30 خرداد 1397 29 0

حیدر

او بود یگانه ای که تکرار نشد
حتی به زبان دشمن انکار نشد
لرزید جهان ز بانگ «فزت»اما
از غفلت و خواب،کوفه بیدار نشد


17 خرداد 1397 30 0

علی

در روز غدیر دم به تکبیر زدند
روز دگری تهمت تقصیر زدند
کی جراتشان بود به رویارویی
از پشت به وقت سجده شمشیر زدند


17 خرداد 1397 28 0

قحطی

از عشق نشان و سازه ای بود که نیست
در گورِوفا جنازه ای بود که نیست
در شهر پُر از قحطی و اندوه مدام
بوی خوش نان تازه ای بود که نیست


03 خرداد 1397 33 0

دو برادر

سربلند است هر آنکس که برادر دارد
چون صدف در بَرِ خود دانه گوهر دارد

تکیه دارد به دل کوه و امیدش چو درخت
در دل باغ به هر شاخه ی خود بر، دارد

نهراسد رهیاهوی کَس و ناکس دهر
در شبیخون بلا لشکر و یاور دارد

مینهد روی زمین از پی هم محکم و سخت
قدمش را که دلی قرص و خوش اختر دارد

کربلا قبله از آن گشت که جز خون حسین
در شب علقمه اش  ماه منور دارد

با قد و قامت و چشمان سیه اوج کمال
غیرتی ارثیه از فاتح خیبر دارد

در کرامت حسن است و به صفا همچو حسین
ادب و عصمتی از جانب مادر دارد

نرود بر سرِِنیزه سری از لشکر نور
تا دو بازوی توانمند به پیکر دارد

این هم از عشق حسین است که سقای حرم
کوفه کوفه به تنش زخم مکرر دارد

سربلند است و عجب نیستکه حتی سرِ نی
از سرِمهر نگه سوی برادر دارد

لب گشوده ست به تحسین علمدار فرات
او که در علقمه اعجاز پیمبر دارد

می شود لشکری و مشک و فراتی آورد
گیتی ای دوست کجا ماه دلاور دارد


01 اردیبهشت 1397 130 0

پیری

درمان نپذیرد که دگر دیر شده ست
افتاده به گوشه ای زمین گیر شده ست
وقتی به مقابلش نشستم دیدم
آیینه ی خانه چه قَدر پیر شده ست


13 اسفند 1396 41 0

فاطمه

آتش نه فقط سوخت ز پروانه پری را
سوزانداز این غصه زعالم جگری را
زینب شبی از مادر خود قول گرفته ست
هرگز نرود باز کند هیچ دری را


15 بهمن 1396 38 0

قسم

قسم به زلف سیاهش که اعتبار من است
ربوده صبر و قرارم و لی قرار من است

به قدر ثانیه ای گر نبوده در بَرمن
بقدر ثانیه ها یاد او کنار من است

نشسته نام نکویش به جای ذکر نماز
به حمد و سوره چه حاجت که او شعار من است

طواف روی و ضریح دو چشم گیرایش
دلیل تازه ی لا یمکن والفرار من است

سپرده ام تن و شاخه به باد پاییزی
چه غم ز ریزش برگم که نوبهار من است

خوشم به حرف و حدیث نهفته در دل شهر
که شهره ام به جنونی که افتخار من است

منم مسافر راهی غریب و جانفرسا
که درد دوری او شانه شانه بار من است

(مرتضی برخورداری)


23 دی 1396 55 0

به یاد زلزله زدگان

شیشه ها دیده ی بارانی و نم آوردند
بلبلان بر سرگُل نوحه ی غم آوردند
قاصدک های سیه پوش پُر از بغض غروب
خبری چون خبر غربت بم آوردند

(مرتضی برخورداری)
 


23 آبان 1396 76 1

رباعی

در شام غریبانه ی خود ماه نداشت
در سینه بجز از غم جانکاه نداشت
بی شک ز پدر غریب تر بود حسین
در غربت کربلا دگر چاه نداشت


(مرتضی برخورداری)


15 آبان 1396 109 0

منزل لیلی

این ره منزل لیلی ست ،جگرمی خواهد
عاشقی شیر دل و اهل خطر می خواهد
 
کوله باید که سبک باشد و لبریز جنون
پیچ و خَم های رهش مرد سفر می خواهد
 
عاشقی جان به کف دست نهاده زوفا
فارغ از کینه و اما و اگر می خواهد
 
حُسن او دین دگر دارد و آیین دگر
گریه نیمه شب و آه سحر می خواهد
 
کافر خویش و مسلمان سرِزلف شدن
مذهب و مرجع تقلید دگر می خواهد
 
سرو آزاد ِلب جوی چه زیباست ولی
باغبان در دل این باغ ثمر می خواهد
 
ساقه ات را به دل آتش رقصنده ی عشق
ریشه را مست قدم های تبر می خواهد
 
تیغ دلدار به رقص آمده در مسلخ عشق
دل سپردن هنری نیست که سر می خواهد
(مرتضی برخورداری)


30 مرداد 1396 65 0

شهید حججی

می رفت که جان را زقفس پَر بدهد

دل را به سراپرده ی دلبر بدهد

رسم است هر آنکس که مقرب شده است

در مسلخ عاشقی فقط سر بدهد


(مرتضی برخورداری)


21 مرداد 1396 83 0

امام رئوف

بالفظ صریح یا رضا می گوید
آرام و ملیح یا رضا می گوید
 هرکس به طریقی و خدا می داند

 دیدم که ضریح یا رضا می گوید
(مرتضی برخورداری)
 


14 مرداد 1396 59 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها