در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده رسول رشیدی راد)

دفتر شعر

موشک و پوشک

موشک و پوشک
 
با فرار از منطقه، فکری پیِ موشک کنید.
مقنعه بر سر زده، در مردیِ خود شک کنید.
 
تا کمی کمتر نجس گردد زمین از لوث تان.
بعد از این لطفی کنید و خویش را پوشک کنید.
 
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/10/18


19 دی 1398 35 0

نگین سلیمان

ابری از آهِ آینه باران گریسته.
در خونِ چشمِ غم زده، مژگان گریسته.

بغضی که در گلوی قلم آتشم زده.
در باغِ سرخِ مرثیه طوفان گریسته.

گردیده زلفِ بید، پریشان واقعه.
دستی به روی چاکِ گریبان گریسته.

گویا که بر حماسه ی سهراب دیگری.

در شاهنامه رستم دستان گریسته.

گویا علی به منبرِ کوفه نشسته و.
بر داغِ مالِک اشترِ دوران گریسته.

از سنگ، ناله خواسته هنگامه ی وداع.
در غیبتِ بهار، زمستان گریسته*.

در محورِ مقاومت از غربتش زمین.
از فَکّهِ تا بلندیِ جولان گریسته.

فقدان، به نبضِ بی هیجانش به معرکه.
بر التهابِ سینه ی میدان گریسته.

آغوشِ خود گشوده به آغوشِ آسمان.
بر پاک بازی اش دلِ ایمان گریسته.

احلی من العسل، پیِ فتح الفتوحِ عشق.
بر قاسمِ نگینِ سلیمان گریسته.

بر آیه ی تبارکِ صبحِ شهادتش.
غبطه به چشمِ مردمِ ایران گریسته.

 

شهادتت گوارای وجود سردار دلها
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/10/14



15 دی 1398 33 0

دریاچه ی املاح

تقدیم محضر مقدس امام زمان(عج)
به امید گوشه چشمی


عمری پیِ آبِ کوزه سیاح شدم.
در کشتیِ اشکِ دیده ملاح شدم.

صد مرتبه بی تو در خودم جان دادم.
متروک ترین خانه ی اشباح شدم.

در طورِ مناجاتِ دلم معتکفی.
موسی نشده صاحبِ الواح شدم.

زندانیِ در قعرِ سیه چالِ فراق.
قحطی زده ی فالقِ اصباح شدم.

تا بوسه، غزل زنم به پیشانیِ تو.
بر کلکِ خیالِ خسته طراح شدم.

اشکم شده ته نشینِ خونِ جگرم.
از شورِ تو دریاچه ی املاح شدم.

عاشق چو شود به رنگ معشوقِ خودش.
دلخواهِ تو در هر نفس اصلاح شدم.

بر منبرِ آهِ خانمان سوزِ دلم.
در کرببلای سینه مداح شدم.

رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/08/16
 


10 دی 1398 29 0

روز و شب

سر خوش شده زمان به هیاهوی روز و شب.
زهرِ عسل چشیده ز کندوی روز و شب.

صد ها خیالِ خام به بازی گرفته شد.
در رقصِ باد بر سرِ گیسوی روز و شب.

دل را به باتلاقِ فراموشی اش کشد.
در تند باد جاذبه، نیروی روز و شب.

آدم به زورِ سگ دو زدن هم نمی رسد.
حتی به گردِ پا، پیِ آهوی روز و شب.

شد سرخِ ضربِ سیلیِ نامردمانِ مرد.
صبح از فلق، شب از شفقش رویِ روز و شب.

با خیر و شر تمامیِ یک عمر زندگی.
سنجیده می شود به ترازوی روز و شب.

سر تا به پایِ آینه را لک گرفته است.
از گرد و خاکِ فتنه ی جاروی روز و شب.

موها در آسیاب زمستان سفید شد.
در بزمِ برف بازیِ پاروی روز و شب.

چون برق و باد می گذرد روزگار بر.
چشم فریب خورده ی جادوی روز و شب.

باید نشست و خاطره ها را مرور کرد.
قَلیانِ آه، می طلبد جویِ روز و شب.

یک روز می رسد شترِ مرگ، پشتِ در.
پر می زند غریب پرستوی روز و شب.

رسول رشیدی راد(مجتبی) شامگاه 1398/09/25


26 آذر 1398 50 0

پاییزیه(سمفونی زنجره)



پاییزیه(سمفونی زنجره)


باز، شد نوبت پاییز که تعزیر کند.
عشق را در نفس خاطره زنجیر کند.

دلِ لیلی، دلِ مجنون، دلِ آزاد و اسیر.
با خودش هم دل و هم قافیه درگیر کند.

اشک و لبخند و غم و سوز و گدازِ پاییز.
حس و حالش به نگاه همه توفیر کند.

نیمه شد شمسه ی هجری، سنه ی جاری باز.
دست، بر دامن تقویم چه تدبیر کند.

رقص انداخت به پهلوی زمین، چرخش فصل.
می رود تا که جهان را ز خوشی سیر کند.

آه را باده ی طُغرای سلاطین سازد.
ماه را از شب ظلمت زده، دلگیر کند.

برگ شد هم سفرِ قاصدک باد مگر.
از طراوت همه جا، بدرقه تقدیر کند.

بعد باران، شده نازل، غزلِ قوس و قزح.
تا براندامِ زمین طرح نُو تصویر کند.

ترمه ی گُل گُلیِ صاف زمین را انگار.
آمده ارتشِ چین یک شبِ تسخیر کند.

بیرقی زرد برافراشته در نهضتِ سرخ.
سبزی از دامنِ خود، حکم به تکفیر کند.

برگ سبزی اگرم رقص کند در دلِ باغ.
باد در چشم همه تحفه ی کشمیر کند.

پای این حرف که تا سه نشود بازی نیست.
کوچه را سرخوشِ از خنده ی انجیر کند*.

خواب خرگوش بگیرد زِ سرِ چشمِ خمار.
شعله در خانه ی آرامشِ تخدیر کند.

ننگ بی عاطفه بودن به هم آغوشیِ ابر.
از پرِ دامنِ مرداب، که تطهیر کند.

نور خورشید به جنگل زده سوزن سوزن.
همه جا پنجره در پنجره تنویر کند.

باد را هم نفسِ خش خشِ هر برگِ درخت.
در غزل، سمفونیِ زنجره تحریر کند.

باد با وسوسه شیطانِ درختان شده که.
بهر تابو شکنی ها همه را شیر کند.

می کِشد پرده ی مه در قُرُقی راز آلود.
کوه را در تَلِه ی دامنه نخجیر کند.

شبِ هجران، ابدی بر سرِ احیاگرِ خود.
تاج یلدا، خوشی و هلهله تصدیر کند.


رسول رشیدی راد(مجتبی) آبان ماه 98


*نزدیک به 600 گونه از انواع درخت انجیر هر سه فصل بهار و تابستان و پاییز میوه می دهند


09 آبان 1398 25 0

دل کجا خوش است

از دل بپرس، در همه عالم کجا خوش است.
پاسخ فقط یکی است، فقط کربلا خوش است.
 
از کل سال یک شب جمعه زیارت.
شش گوشه تحت قبه ی گنبد طلا خوش است.
 
در موکب بهشتی تو سر کشیدن از.
دست رقیه چایی بزم عزا خوش است.
 
اشکم شده به روضه کمک حال مادرت.
این حال گریه کردن در روضه ها خوش است.
 
در مکتب ارادت حر و زهیر و جون.
آقا اگر تو باشی و من هم گدا خوش است.
 
در خواب غفلتم بزن آقا تلنگری.
من را به خویش آمدن از این صداخوش است.
 
"چشم انتظار بر رهم ایام اربعین
دعوت شدی به کربو بلایم بیا" خوش است.
 
مانند حر رسیده به پابوسی ات دلم.
درحق من به روی لبت یک دعا خوش است.
 
عشقت ز هفت دولتم آزاد کرده است.
دل را ز غیر عشق تو بودن رها خوش است.
 
روزی اگر به گوشه ی چشمت دلم شود.
از لطف دست های تو حاجت روا خوش است.
 
ننگ است مرگ ساده به بستر برای من.
هر دم فدای عشق تو گشتن مرا خوش است.
 
خاکم به پای عشق علی، درکنار تو.
عرشی نشین شدن، به سر نیزه ها خوش است.
 
 
رسول رشیدی راد(مجتبی)
۱۳۹۸/۰۶/۱۴


16 شهریور 1398 202 0

خشمِ داس ها

با خونِ دل نفس زده ام درهراس ها.
با آبرو زدم به زمان التماس ها.

پرتم ز مرحله، اگر از روی سادگی.
افتاده ام زِ چشمِ همه بی حواس ها.

دائم به گوشم از سرِ نیرنگ خوانده اند.
با من حدیث سبزِ رفاقت، سَیاس ها.

گم گشته در شلوغیِ شهرم تمام عمر.
من را زِ یاد برده نمک ناشناس ها.

یا کرده کبکِ دل، سرِ خود در میان برف.
یا کرده قطعِ رابطه با من تماس ها.

در اوجِ بی پناهیِ من هم قسم شدند.
خصمانه بر علیه دلم ناسپاس ها.

در اولِ بهار که سر سبز و نارِسم.
کردند قصد چیدنِ من خشمِ داس ها.

خیاط فالگوش که سوزن به نخ کشید.
دربابِ دکمه، حرف مرا با لباس ها.

پیراهنی زِ شایعه بر من برید و دوخت.
از یک تا چهل کلاغ شد از اقتباس ها.

از منطقی که فلسفه باف است دل خُورم.
خالی نموده پشت مرا در کلاس ها.

حرفم حق است گر چه به جایی نمی رسد.
در حق کشیِ سفسطه ی بی اساس ها.

از بی گناه بودنِ من با خبر شدند.
در باغ خالی از سَکَنهِ اشکِ یاس ها.

در من ز هولِ سایه، ندارد به چهره رنگ.
در قحطِ اعتماد، حنایِ روناس ها.

مستی نکرده با همه رو راست بوده ام.
سرکوفت خورده ام همه جا از قیاس ها.

با غصه است خانه یکی آهِ سینه ام.
گردیده ام به مُلکِ مصیبت پلاس ها.

همواره شد گواهیِ بر بد بیاری ام.
بر تخته نردِ صفحه ی تقدیر، تاس ها.

از تلخیِ زمان شده حتی به کام من.
بی رگ شبیه سیب زمینی مَلاس ها.

اُمّید از سیاهیِ شب نور می تَند.
تنها خداست دل خوشیِ آس و پاس ها.

در من کمی هنوز نفس می کشد امید.
مست از هوای تازه کنیدم تراس ها.

باید دوباره شکل بگیرد به جنگِ غم.
در سینه ام شبیه فلسطین، حماس ها.


بیایید صرفا بر اساس دیده ها و شنیده های محتمل که شاید از سرعداوت شخصی
که بعضا بی اساس یا بزرگ نمایی شده هستند، همدیگر را به راحتی قضاوت نکنیم
حتی اگر ظن و گمانمان هم صحیح بود با آبروی دیگران بازی نکنیم
فراموش نکنیم خداوند ستارالعیوب است و آمرزنده است
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/06/10

نکته: مَلاس شیره ای سیاه رنگ و شیرین است که از نیشکر و چغندر قند
 به منظور تهیه قند و شکر تهیه می شو



10 شهریور 1398 167 0

حلوای تولد

حلوای تولد
مرگ است تولدی دگر، خوش مضمون.
با مرگ اگر رسد به لیلی، مجنون.

حلوای تولد مرا عزرائیل.
خیرات کند میانِ ارواح اکنون.

رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/05/25


پی نوشت:

حدیث معروفی است به نام حدیث حارث بن همدان که از اصحاب حضرت امیر (ع) بوده است و جمله معروف « فَمَن یَمُت یَرِنی » حضرتش، خطاب به وی گفته شده است. این حدیث در کتبی همچون بحارالانوار و نیز امالی شیخ صدوق به صور گوناگون نقل شده است.
ماحصل قضیه این است که امیرالمومنین(ع) به حارث بن همدان فرمودند: هرکس که بمیرد چه دوست من باشد چه دشمن من، مرا در مواطن چندگانه خواهد شناخت. هنگام مرگ، نزد صراط، کنار حوض و هنگام تقسیم کردن بهشت و دوزخ.


26 مرداد 1398 180 0

رژه ماشه

رژه ماشه


هر چند نبض زندگیِ هر دقیقه ام.
دور از تو ماشه رفته رژه بر شقیقه ام.

دل گر چه بوی خام جوانی گرفته است.
در عشق زیر خاکیِ هجرم، عتیقه ام.

هر چند حرف من سندِ معنبر تری است.
ششدانگ دل، به نزد تو باشد وثیقه ام.

تیری است بر دلم به خدا هر نگاه تو.
رحمی که نیست ضد گلوله جلیقه ام.

شد ریش ریشِ غم، جگرم در دوات خون.
در سینه ام بِرَندِ زلیخاست لیقه ام.

در پای قلب تو نرود خار غصه ها.
تا من به پای عشق تو هر دم عقیقه ام.

با من کمی به ساز مدارا، شده برقص.
بد جور از لحاظِ تو، من در مضیقه ام.

فهمیدم از اشاره ی مردم میان شهر.
در انتخاب یار خودم خوش سلیقه ام.


عاشقانه ای دیگر با چاشنی طنز
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/05/10


12 مرداد 1398 160 0

اشک جلبک

اشک جلبک

 

کم واسطه کن قاصدک را، باد بادک را.
در، آسمانم در نیاور دادِ اردک را.
از بچه بازی دست برداری اگر روزی.
در دست خود می بینی آرام این عروسک را.
تندی مکن جانم، کمی با من سیاست کن.
در دست خود با رُز عوض کن جای میخک را.
احساس، در زندانِ رویت منجمد گشته.
وقتی نمودی رو سفید از خویش تلخک را.
در پای تو دل، مرغِ بسمل شد، نمی بینی.
بگذار بر بینی کمی انصافِ عینک را.
جز من کسی خواهانِ چشمت نیست، عاقل باش.
کم در بیاور اشک هر لبخندِ جلبک را.
بر بخت تاریکت کمی کمتر لگد بنداز.
آخر تو کی آموختی فرهنگ جفتک را.
این پچ پچِ در گوشی ات با دیگران، در باغ.
رنجیده خاطر کرده حتی جیر جیرک را.
پَر دِه زِ دورت این کلاغانِ مزاحم را.
سیمرغ گیر از سینما نقش مترسک را.
یخ در بهشتی از تب گرمای عشق تو.
از قاب چشمم می پراند نبضِ برفک را.
بر نسیه دادی نقدیِ حلوای عشقم را.
محتاج بودی می شکستم حرصِ قلک را.
دم دم مزاجی کز جدایی دم زدی، بردار.
از روی فکرم سایه ی سنگین بختک را.
هنگام کوچم بدرقه لازم ندارم که.
بر بام عشقت کرده ای وابسته لک لک را.

گرچه اهل سرودن اشعار عاشقانه نیستم اما گاهی شعر بی آنکه خبر کند از راه می رسد

غزلی عاشقانه با درون مایه طنز
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/05/05

 



06 مرداد 1398 168 0

قنوت نافله ها

نیامدی به زبان دارم از غمت گله ها.
که کرده از تو مرا دور خط فاصله ها.
من و خجالت از روی تو، و شرم گناه.
به رعشه کل وجودم گرفته زلزله ها.
بیا به دست عنایت ز پای دل وا کن.
شما گره به گره قید و بند سلسله ها.
بیا که مشرک و مسلم به عزم دیدارت.
به اشک دیده و دل ساز کرده قافله ها.
ز قیل و قال منم من به راه افتاده.
به چار گوش جهان گفت و گوی و ولوله ها.
بیا که گشته معمای زندگی مشکل.
بزن به قلب جهالت به حل مسئله ها.
قضا و عدل علی را دوباره جاری کن.
بیا و ختم به حق کن تمام قائله ها.
سخن ز نظم نوین می کند جهان فریب.
بیا به جلوه بزن بر هم این معادله ها.
نماز جمعه ی ما، ای شعار وحدت ساز.
بیا که بغض تو دارد قنوت نافله ها.
بیا که حرمت قرآن رسیده تا جایی.
که شد وسیله ی تایید در مبادله ها.
بیا که دین خدا گشته اولین کالا.
که در حراج قسم می شود معامله ها.
پر از ملال و محن گشته کاسه ی دلها.
که از فراق تو سر رفته صبر و حوصله ها.
********
بیا که روضه بخوانم ز چشم خون عموت.
برای غربت ارباب بین هلهله ها.
شنیده ای که بین شمر و ساربان بوده.
سرِ بریدن انگشت صحبت از صله ها.
برای غارت گهواره ای شده دعوا.
میان خولی و شمر و سنان و حرمله ها.
توان نداشت قدم از قدم که بردارد.
رقیه پای ورم کرده اش ز آبله ها.
 
رسول رشیدی راد(مجتبی)


03 مرداد 1398 53 0

صدای یک بوسه

صدای یک بوسه

 
غزل غزل شده وقفت برای یک بوسه.
شروع شعر من از ابتدای یک بوسه.

اگرچه دفتر شعرم به انتها برسد.
قسم به حق نرسد انتهای یک بوسه.

شده به شوق نگاهت دوباره بارانی.
دو چشم منتظرم در هوای یک بوسه.

همیشه هم که قناعت روا نمی باشد.
رذیله نیست طمع بر گدای یک بوسه.

چه قابل است دلم، جان به پایت افشانم.
که نیست خوف ضرر در ازای یک بوسه.

چه می شود که بمانَد برای من، از تو.
به یادگار همیشه بنای یک بوسه.

به نزد من به خدا عمر جاودانی هم.
دمی به خویش ندارد صفای یک بوسه.

به شوق و شور وصالت چه روز و شبها که.
خیال من زده پرسه، رهای یک بوسه.

قسم که از کف پای تو بر ندارم لب.
اگر شود لب من آشنای یک بوسه.

لبم شود مُتِبَرِّک به خاک پای شما.
وَ، چشم های ترم توتیای یک بوسه.

دوباره نقل محافل شود ارادت من.
اگر به شهر رسد، ماجرای یک بوسه.

برای عمر سه نسلش نگفتنی راوی.
گرفته حرف و حدیث از صدای یک بوسه.

پیاده یک سفر کربلا چه می چسبد.
کنار یار شوم پا به پای یک بوسه.

چه می شود که شود، دل دخیل شش گوشه.
لبم دخیل ضریح و دعای یک بوسه.

بیا زیارت ناحیه ای دوباره بخوان.
زیارتی همه از روضه های یک بوسه.

بخوان زِ روضه ی زِینب وداع آخر را.
که شد به بوسه ی حنجر خدای یک بوسه.

بخوان ز تشنه لبی که، بریده یک خنجر.
گلوی خشک وِرا از قفای یک بوسه.

بخوان چگونه زِ هر چوب خیزران زخمی.
نشسته بر لبِ آقا به جای یک بوسه.

بخوان چگونه قرائت نموده فاتحه را.
به قبر، حضرت سجاد پای یک بوسه.

مخوان زِ روضه ی ام البکای ویرانه.
که شد به دیدنِ سر، جان فدای یک بوسه.


اللّهم عجِّل لِوَلیکَل الفَرَج




رسول رشیدی راد(مجتبی) پاییز 94


24 تیر 1398 202 0