در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمدرضا حسین زاده بازرگانی)

دفتر شعر

غزلی تقدیم به دختران مظلوم و معصوم یمن به مناسب روز دختر

دختر شدى كه نورِ چشمانِ پدر باشى

تا در دهانِ تلخِ عمرِ او شِكر باشى


وقتى تو هستى مادرت تنها نمى ماند

دختر شدى تا كه برايش همسفر باشى


دختر شدى تا در ميان سيلِ جمعيت

تنها تو از بغضِ برادر باخبر باشى


تو غنچه ى خندانِ باغِ زندگى بودى

طوفان ولى نگذاشت تا بى دردسر باشى


گنجشکِ معصوم و نحيفِ آسمانِ ما

آتش دلش مى خواست تو بى بال و پر باشى


تو از تبارِ شبنمى، از جنسِ بارانى

حقت نبوده غرق در خون جگر باشى


يا اينكه شب، جاى نوازش هاى بابايت

در انتظارِ جيغِ آژيرِ خطر باشى


گل، خانه اش گلخانه است آخر چرا پس تو

بايد ميان خاك و خُل ها دربدر باشى؟


من خوب مى دانم كه بين قوم كركس ها

بسيار دشوار است كه "شانه به سر" باشى


¤¤¤


"إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ..." تو اين را خوب از بر كن

بايد كه در شب هم به اميد سحر باشى



25 مرداد 1394 768 2

تقدیم به ساحت مقدس حضرت فاطمه معصومه(س)

با اينكه بی بی جان خودم فرزند گيلانم
اما در اينجا تشنه يك قطره بارانم
 
آرى درست است اينكه باران زاده ام، اما
باران شما هستيد بى‌شك من بيابانم
 
در صحن آيينه خودم را مُنكسر ديدم
يك بازتاب ِ روشن از ذهن پريشانم
 
گويى كه "كَالاَنعام" يا "بَل هُم اَضَل" هستم
بايد كسى يادم بيندازد كه انسانم
 
دنبال چيزى در حريم صحن می‌گردم
دنبال يك مرهم براى زخم ِ ايمانم
 
بيهوده از شهرى به شهرى می‌روم بانو
تقدير ِ من اينجا رقم خورده ست، می‌دانم


27 خرداد 1394 695 7

برای 175 غواص شهید

سينه ام سنگين، گلويم خشك و چشمانم تر است
شعر بعضی وقت ها از گریه کردن بهتر است

شعر، راهِ گفتن حرف دل است اما چه سود
واژه ها وقتى كه از حرف ِ دلِ من كمتر است

تازگى اخبار را بايد شنيد و گريه كرد
گويى اما گوش بى احساس اين دنيا كر است

صحبت از دريا تمام شهر را پر كرده است
اسم دريا تيترِ اخبارِ تمام كشور است

عشق، تركيبى ست از دريا و غواص و شهيد
صبر، يك تفسیر ناب از اشک هاى مادر است

از زمانى كه برادرهاى خود را يافته
بيشتر از روزهاى قبل، دريا خواهر است [١]

سال ها پارو زديم و مرد دريا نيستيم
ظاهراً مردى در اينجا نيست، جايى ديگر است

معني اين شعر را من تازه فهميدم كه چيست
"روي دريا كف نشيند قعر دريا گوهر است..." [٢]

 

پى نوشت:

[١]: 
مردم جنوب كشور، زمانى كه دريا آرام باشد می‌گويند: "دريا خواهر است"
دريا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
"محمدعلى بهمنى"

[٢]:
ناكسى گر از كسى بالا نشيند عيب نيست
روى دريا كف نشيند قعر دريا گوهر است
"منسوب به صائب"

 



11 خرداد 1394 1000 7

السّلام علیک یا رقیه بنت الحسین(ع)

ماهی ِ قرمز ِ تُنگم که به خاک افتادم
 
نرسیده‌ست به گوش ِ اَحدی فریادم

 
سر ِ تو بر سر ِ نی، دختر ِ تو این پایین
 
پدر امروز ببین از تو چه دور افتادم

 
قَسَمَت می‌دهم اینقدر سر ِ نی، بابا
 
"زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم"

 
ابتدا آتش و سیلی و سپس هم دشنام
 
"هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم"

 
می‌روم در بغل ِ عمه کمی گریه کنم
 
شاید این سوزش ِ سیلی برود از یادم
 
¤¤¤
 
سر ِ تو در بغلم، یکسره خون می‌گریم
 
عمه ترسیده که این گریه شود جلّادم


14 آبان 1393 698 2

رباعی

چون تاجر ِ ناشی که حسابش خالی‌ست

یا قصه‌نویسی که کتابش خالی‌ست

درمانده شدم، شبیه سربازی که

در جنگ، دلش پُر و خشابش خالی‌ست



04 مهر 1393 1217 2

آفتاب

خشک شد این مزرعه، باران نمی‌آید چرا؟
 
عید هم آمد ولی مهمان نمی‌آید چرا؟

 
شیخ، همراه ِ چراغش منتظر مانده هنوز...
 
پرسشش این است که: "انسان نمی‌آید چرا؟"

 
یکه تازی می‎کند قوم ِ ثمود و لوط و عاد
 
مانده‌ام من در جهان طوفان نمی‌آید چرا؟

 
سامری گوساله بازی می‌کند، موسی کجاست؟
 
ای خدا! پس لوح ِ دَه فرمان نمی‌آید چرا؟

 
سوی چشمم کم شده از گریه‌های ندبه‌ام
 
یوسف ِ گمگشته‌ی کنعان نمی‌آید چرا؟

 
من دعای عهد می‌خوانم به امید ِ طلوع
 
آفتاب ِ نیمه‌ی شعبان نمی‌آید چرا؟

 



23 خرداد 1393 466 1

ایکاش... / به مناسبت آغاز ولایت حضرت ولی عصر (عج)

ناله‌ای زندانی‌ام، ایکاش آزادم کنی
 
من سکوتی تلخ هستم، کاش فریادم کنی

 
شهر ِ متروکم، پر از کینه، پر از نفرت، ولی
 
آرزو دارم بیایی عشق آبادم کنی

 
بی تو من دیماهم ای خورشید سردم، سرد ِ سرد
 
باز کن آغوش ِ خود را تا که مردادم کنی

 
آه! تقویمی پر از روز ِ وفاتم، عاقبت
 
می‌رسد روزی بیایی غرق ِ میلادم کنی

 
از نفس‌هایت کمی بفرست همراه ِ نسیم
 
تا که شاید این گِل ِ ناپخته را آدم کنی

¤¤¤
 
من به یاد ِ تو غزل گفتم به این امید که
 
هر کجا هستی برای لحظه ای یادم کنی


21 دی 1392 647 0

اخوانیه

گاه جاری می شد از باران ِ صحبت های ما
سیل ِ تند ِ واژگان در کنج ِ خلوت های ما

خاطرات ِ کودکی مان جرعه ای از زندگی ست
گرچه گاهی تلخ می شد طعم ِ شربت های ما

تابعی از زندگی بودیم ما، این منحنی
نقطه ی عطفی ندارد جز رفاقت های ما

در نگاه ِ خاک، ما در اوج، قدر ِ نقطه ایم
میل سمت ِ صفر دارد بی نهایت های ما

چون صدای موج در گوش ِ صدف، تکرار بود
در میان ِ گوش ِ این مردم شکایت های ما

شوق ما دیدار ِ خورشید و تماشای طلوع
آرزو بسیار و کوتاه است فرصت های ما

کاش تو بیدار باشی و تماشایش کنی
ما که خوابیدیم و خوابیدند ساعت های ما


04 مرداد 1392 962 11

کاروان شعر / روایتی استعاری از واقعه کربلا

هیچ کس نمی دانست ، کاروان کجا می رفت
کاروان ِ شعر امّا ، سوی کربلا می رفت

شعر ِ اولّش دیدم ، یک غزل ردیفش اشک
مصرع ِ شهادت را ، تا کند ادا می رفت

یاد ِ مسجد و شمشیر ، یاد ِ پشت ِ در افتاد
یاد ِ یک جگر در خون ، در سرش چه ها می رفت

یک قصیده در محمل ، بیت بیت ِ او صبر است
در دلش شرر امّا ، بی سر و صدا می رفت

یک حماسه من دیدم ، پرچمی به دوشش بود
پشت ِ کاروان آرام ، نرم و پا به پا می رفت

شعر ِ دیگری آنجا ، آشنا برایم بود
بی اراده ذهنم تا ، مکّه و حرا می رفت

راه ِ رفت و برگشتش ، بسته شد غزل ناچار
بیت آخرش این شد: "سوی نینوا می رفت."

کاروان مسیرش را ، سمت ِ نینوا کج کرد
او که خوب می دانست ، این طرف چرا می رفت

شعر ِ آشنا دیگر ، چارپاره در خون است
این طرف غزل غمگین ، سوی آشنا می رفت

در کنار ِ یک دریا ، آن حماسه می جنگید
مصرعی از او کم شد ، مصرعی جدا می رفت

آن قصیده می گرید ، نوبت ِ غزل خوانی ست
عارفانه در میدان ، مست و بی ریا می رفت

کشته شد غزل امّا ، قطعه روی خاک افتاد
چون که مطلعش حالا ، روی نیزه ها می رفت

یک رباعی از گوشش ، قطره قطره خون می ریخت
پیکر ِ غزل در دشت ، زیر ِ بوریا می رفت

دفتر ِ غزل امشب ، غرق ِ شعله ها می سوخت
دود ِ آن ولی دیدم ، تشنه تا خدا می رفت


03 آذر 1391 735 4