در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده ناهید تدین)

دفتر شعر

پریشان...

صید گمنامی که خوابت را پریشان کرده است
مانده در دامی که خوابت را پریشان کرده است

عاشقانه تا  کنار خوابگاهت  آمد است   
نازک  اندامی  که  خوابت را  پریشان کرده است

بیقرار لحظه های خوب دیدار شماست
چشم بادامی که خوابت را پریشان کرده است

می شود بر  کوچه ی نیمایی اش آبی شوی
نشکنی گامی که خوابت را پریشان کرده است

دستهایش  کودک  افسونگر  ویرانی اند
دختر خامی که خوابت را پریشان کرده است

خود پریشان هراس آسمان چشم  توست
تاسرانجامی که خوابت را پریشان کرده است

می شود حکم قصاصش را شبی صادر کنی
 مثل هنگامی که خوابت را پریشان کرده است

بعد ها با خویش خواهی گفت یاد او بخیر
یاد ایامی که  خوابم  را پریشان  کرده بود...


18 آذر 1391 556 2

بهانه...

دلم  بهانه  می کند  کسی شبیه  آسمان  
دلش پر از ستاره و  وسیع مثل کهکشان

مرا نگاه  آبی اش چه شاعرانه می برد   
کنار  ساحلی شنی و  آب های بیکران  

تمام لحظه های من پر از امید می شود
در  انتظار خلوت سلام های مهربان

کجای خانه ی دلت به نام عشق کرده ای
بگو که باز گردم  از خرابه های دیگران

اگر یقین نمی کنی  به حرفهای ساده ام
کنار چشم من بیا بگیر از من امتحان

بیا دوباره بنگریم حلول ماه خویش را
من  از شروع  ماه  دی و تو  از آخر خزان


17 آذر 1391 401 1

نباید...

آشفته نمودي ، دل نازي  كه  نبايد

                                  يكباره شدي، محرم رازي كه نبايد

تا ساده ترين تربت احساس تو گل كرد

                                   دل باز به پا كرد ، نمازي كه نبايد

يك حادثه، تا درد،مرا همسفري كرد

                                  ياد تو شد آن درد  نوازي كه  نبايد

از حوصله ام ، دل نگراني فوران  كرد

                                  درمن ، غليان كرد گدازي كه نبايد

ازطرز نگاه تو دلم غرق گمان بود

                               صادرشد ازآن چشم جوازي كه نبايد

 چندين پله از عشق پر از بال وپرم بود

                              تا چشم گشودم  به  فرازي  كه نبايد

 از روز سپيدي كه  دلم  ياس تو بوييد

                               پيوسته  اسيرم  به  نيازي  كه  نبايد    



17 آذر 1391 511 1

مردی .... را دوست دارم

دیری است مردی مه جبین را دوست دارم
مردی   حماسه  آفرین  را  دوست  دارم

نامش بلند آوازه ی بنیاد هستی است
او را به  نام  هر چه  آیین  دوست  دارم

در سینه ام مهرش پر از حس غرور است
این  شعله های  اولین  را  دوست دارم

مردی است با احساس سبز  آسمانی
از  آسمانها   اینچنین   را   دوست    دارم

از کوه  دردش  آبشار  صبر  جاری است
تنهاییش   در باغ  دین  را  دوست دارم

دردی است  بر  پهلوی مهتاب  خیالش
بر خاطرش اشک یقین را دوست دارم

از مسجد و عشق و نماز و زخم شمشیر  
آن  واژه های  واپسین  را  دوست دارم

از چاه  و   نخلستان  او  سر  بر  ندارم
آخر  "امیرالمومنین" را  دوست  دارم


17 آذر 1391 534 4

نارو...؟

این ها صدای چیست؟

سنج است یا ناقوس تکرار عزای عشق....؟

این ها صدای پای مردان عزادار است ،

یا تپ تپ قلب پر از اندوه آنها؟

وقتی که می بینند رنگ آسمان رفته است...

وقتی که می بینند ،احساس عزیز روز عاشورا ،

مانده است بر سرنیزه های شهوت آدم....!

این روز ها شعر بلند حرمت انسان

گم گشته در وامانده های غیرت و احساس...

قدری تفاوت کرده  طعم تلخ عاشورا ،

در واژه های  عشق

وقتی که شیرین می شود لبهای یک فرهاد...!

شاید که دست دختری  ناگاه

پل می زند بر لحظه های داغ  حسرت ،یک خیانت را ...

یاچشم های نوجوانی که 

برنانجیبی های شیطان  باز مانده ...!

با پیرهن های سیاهی که،

در چین چینش، خط پایان حیا را

بالاتر از خط کمربند تناسب قطع کرده   ...

آیا کجای قصه ی ما...؟

باید نماد دسته های سینه زن را...؟     نه...!

یا مشق ارشاد اذان را بازبر طومار مسجد ها...؟

یا تکیه های پر عزا را ،

وقتی که یک سجاده را

در گوشه ای در مرگ محرابش رها کرده...؟

یا روسری های ظریفی که ، راز نجابت را

در لابه لای تارهای رنگی موها،

گم کرده آشفته...؟

باید کدامین نقش از این داستان را

از پرده های ناشکیب این نمایش

 سانسور... یااصلا دوباره

ویرایشی در شان عاشورا ، حسین ، عباس یا زینب....؟

یک روز حرمت...!



17 آذر 1391 469 0