در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد شیاسی)

دفتر شعر

. . . گریه کنم؟!

اجازه هست برایت غزل بخوانم و بعد
کمی در آتش آغوش تو بمانم و بعد

بلرزد از نفس گرم تو تمام تنم
بسوزد از تب لب‌های تو لبانم و بعد

به قدر گفتن یک بار «دوستت دارم»
جدا شوم ز پریشانیِ روانم و بعد

بگویم از همه‌ی دردها و غم‌هایی
که مانده مثل گره بر سر زبانم و بعد

برای این که از این بغض‌ها رها بشوم
اجازه هست برایت غزل بخوانم و بعد . . .


16 مهر 1392 1043 2

امان از آهی که . . .

به تمنای قبله‌گاهی که

سال‌ها بوده قبله‌گاه دلم


می‌گذارم قدم به راهی که

منتهی می‌شود به راه دلم


و به دنبال سرپناهی که

بشود باز سرپناه دلم


می‌روم زیر نور ماهی که

در نگاهش نشسته ماه دلم


چشم می‌پوشم از نگاهی که

گره خوردست در نگاه دلم


تا نیافتم به آن گناهی که

شده تنهاترین گناه دلم


...


آه... آری، امان از آهی که . . .

آه... آری، امان از آه دلم



30 اردیبهشت 1392 537 4

بی‌قراری

بی‌چاره دچار بی‌قراری شده‌است
از سایه‌ی خویش هم فراری شده‌است
احوالش اگرچه رو به بهبودی بود
چندی‌ست که زخم عشق کاری شده‌است


14 اردیبهشت 1392 535 4

بهار؛ پاییزی‌ست ریاکار...

در اصل زرد و به ظاهر هزار و یک رنگ است
بهار فصل دورنگی‌ست... فصل نیرنگ است...

بهار بود که تُنگ دلم شکسته شد و 
از آن به بعد دلم در بهارها تنگ است

بهار می‌رسد و در درون من غوغاست
و شورشی که شروعش شروع یک جنگ است

دوباره لشگر عقل و غرور متحدند
ولی سپاه غم و عشق ناهماهنگ است

و باز قصه‌ی تلخ شکست در جنگی
که خط به خطش از آغاز ننگ بر ننگ است

...

نگفته بودم از اول بهار دلسنگ است؟!
بهار فصل دورنگی‌ست... فصل نیرنگ است...



14 فروردین 1392 748 12

آه...

چه شب‌ها بی‌بهانه گریه کردم

نشستم کنج خانه گریه کردم

شبی دیدم پدر طاقت ندارد

از آن پس زینبانه گریه کردم

::

سحرها می‌شنیدم گاه ناگاه

صدای گریه‌ای با سوز همراه

پس از مادر ولی آن گریه‌ها هم

شبانه دفن شد در عمق یک چاه

::



12 فروردین 1392 780 7

چشمان تو...

چشمان تو ژرف مثل اقیانوس است
تابنده و پرنور چنان فانوس است
چشمان من اما نگران است به تو
با هرچه به جز چشم تو نامأنوس است


14 اسفند 1391 763 6

پیر می‌شوی

داری خودت به پای خودت پیر می‌شوی
داری اسیر درد و زمین‌گیر می‌شوی

شب‌ها کنار آینه می‌مانی و فقط
محو ِ چروک ِ صورت ِ تصویر می‌شوی

آماده‌ی رسیدن ِ فصل ِ خزان شدی
با سوز ِ سرد ِ حادثه درگیر می‌شوی

بال و پرت شکسته و راه فرار نیست
کم‌کم اسیر پنجه‌ی تقدیر می‌شوی

ای چشمه! اختیار نداری به راه ِ خود
با جبر سوی برکه سرازیر می‌شوی

این یک نمایش است که بازیگرش شدی
در متنی و به حاشیه تفسیر می‌شوی

کابوس نیست زندگی رویای صادق است
کابوس‌وار گرچه تو تعبیر می‌شوی

تنها شدی دوباره خودت با خودت ولی
حالا خودت هم از خود ِ خود سیر می‌شوی

::

تقصیر ِ تو نبود اگر عاشقش شدی
اما دوباره صاحب ِ تقصیر می‌شوی


22 بهمن 1391 981 5

حکم مقدّر دل من مشهد الرضاست

این‌ها کنایه نیست، نماد و اشاره نیست
این سبک ِ اصفهانی ِ پر استعاره نیست

این نظم ِ نغز ِ ناب ِ خراسانی است و بس
انگشت ِ شعر جز به خراسان اشاره نیست

آن‌جا که آفتاب ِ جهانتاب ِ کامیاب
یک ذرّه بیش در بر ِ آن ماهپاره نیست

حکم مقدّر ِ دل ِ من مشهد الرضاست
دل را به جز رضا به قضا راه چاره نیست

قلبی که در فراق ِ حرم پاره پاره بود
نابود و نیست گشت، دگر پاره پاره نیست

ای بی‌قرار! عزم ِ سفر کن به شهر ِ یار
«در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»


20 دی 1391 544 5

بابا آب داد

آب داد و آب داد و آب... بابا آب داد
از لب ِ بابا شدم سیراب... بابا آب داد

کربلا را خوب یادم هست؛ حتی مَشک هم
بود در دست ِ عمو بی تاب... بابا آب داد

در کنار علقمه، عکس عمو در آب بود
این عمویم بود یا مهتاب؟! بابا آب داد

عاقبت حتی علی هم تشنه قربانی نشد
گشت از اشک پدر سیراب... بابا آب داد

آب داد و آب داد و آب... بابا آب داد
در حقیقت بود یا در خواب... بابا آب داد


محرم الحرام 1434




                                                                                


19 آذر 1391 1221 9

شهید

در شبی پر نور و عرفانی سفر آغاز کردی
یک شبه، صدساله ره پیمودی و اعجاز کردی

"لَن تَنالُوا البِرَّ حَتّی تُنفِقوا مِمّا تُحِبّون"
خواندی و جان بر کفت بنهادی و پرواز کردی

کربلا را پیش رویت دیدی و از شوق وصلش
جام مستی سرکشیدی، بانگ رفتن ساز کردی

بر سر نفست قدم بنهادی و جان برفشاندی
پایبندی بر ولایت را چنین ابراز کردی

هر کسی را ره نمی دادند بر اسرار ِ هستی
رفتی و این گونه خود را محرم هر راز کردی

در مقامت هرچه گفتم حشو و زاید بود، اما
این همه اطناب ما را ای "شهید" ! ایجاز کردی


17 آذر 1391 695 5

تکرار...

تکرار ِ سال ها، سده ها و هزاره ها
اصلا پر است زندگی از این دوباره ها

ما خو گرفته ایم دگر با شکست ِ خویش
در آزمون ِ سعی و خطای گزاره ها

صدها مسیر رفته به بن بست خورده ایم
اما هنوز در صدد ِ راه چاره ها

یک دو سه چار پنج شش... اما چه فایده؟!
دیگر بس است غرق شدن در شماره ها

تا کی درون آینه تکرار می شویم؟!
تا کی "بد" است پاسخ ِ این استخاره ها؟!



10 آذر 1391 790 8

می شناسی ام ؟

از گام های پیش و پسم می شناسی ام ؟
یا آن که از نفس نفسم می شناسی ام ؟

در جستجوی تو همه جا می روم، ولی
یعنی اگر به تو برسم می شناسی ام ؟

من بودم و هوای تو، اما تو رفتی و
من ماندم و همان هوسم؛ می شناسی ام ؟

در تنگنای کوچه ی دلتنگی ات هنوز
بنگر اسیر در قفسم، می شناسی ام ؟

نام آشنای کوی تو بودم، هنوز هم...
تنها بگو - به عشق قسم - می شناسی ام ؟


10 آذر 1391 430 7