در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیدعلیرضا جعفری)

دفتر شعر

مانند اول پس نمی گیرد امانت را...

بانوی آب! آتش نمی فهمد زبانت را

پروانه ای باید بگوید داستانت را

از خانه.. از دیوار و در.. از کوچه های شهر..

می جویم از عطر گل شب بو نشانت را

خورشید شد شرمنده از تابیدنش هر بار

تا دید روزی گریه ی بی سایبانت را

دستی به موهاشان کشیدی نازشان کردی

یعنی برای بار آخر کودکانت را..

لبخند بابا پیش چشمانت مجسم شد

آرامشی در برگرفت آن لحظه جانت را

...

خاری به چشم و استخوانی در گلو دارد

داغ تو خواهد کشت ای گل باغبانت را

دستی که بیرون آمده از قبر، می دانست

مانند اول پس نمی گیرد امانت را..

 

* التماس دعا..



13 اسفند 1393 708 2

تنهایی هر کسی شبیه خود اوست...

تنهایی من خجالتی و کم روست

در پیش غریب و آشنا، دشمن و دوست

در آینه تصویر خودم را دیدم

تنهایی هر کسی شبیه خود اوست



07 بهمن 1393 557 0

کاری بکن و اشک مرا بند بیاور...

کاری بکن و اشک مرا بند بیاور
با قهوه کمی فال خوشایند بیاور

نیما صفتم،خسته ام از دود و دم شهر
یک پنجره از صبح دماوند بیاور

تا کور شود چشم هرآنکس که نبیند...
تا دور شود چشم بد اسفند بیاور

من نیمه ی غمگینم و تو نیمه ی شادی
با معجزه ای گریه و لبخند بیاور

طنازی و افسونگری و شیوه ی آن را
ازبلخ و بخارا و سمرقند بیاور

آهوی ختن! باز پلنگ دل من را
لب تشنه به سرچشمه ی هلمند بیاور

دلتنگ شدم واژه به واژه بغلم کن
در سینه نفس های مرا بند بیاور

سیدعلیرضا جعفری



16 دی 1393 1029 1

حال من با تو خراب است و بدون تو خراب...

طرح اسلیمی فیروزه و کاشی مریم!
شهرت قمصری و قالی کاشی مریم!

طاق ابروشده محراب و دو چشمت قبله
حاجتی نیست که در آن تو نباشی مریم!

عشق از چهره ی آشفته ی مجنون پیداست
فاش شد راز دل شاعر ناشی مریم!

متن چشمان تو شد حاشیه ساز و کم نیست
تهمت و شایعه... لعنت به حواشی مریم!

دلبری می کنی و... مادری و دستانت
می دهد بوی خوش سبزی آشی مریم!

حال من با تو خراب است و بدون تو خراب
عشق تو کرده دلم را متلاشی مریم!

پرپرم می کنی و می رسد آن روزی که
برسر قبر گلی آب بپاشی مریم!

 

سیدعلیرضا جعفری



13 دی 1393 486 2

نامرد بسیار است...

شرابی تلخ می خواهم بیاور درد بسیار است
که من می سوزم و می سازم و نامرد بسیار است

شبیه کوه بغض آتشینم را فرو خوردم
که صبر و طاقت این آدم خونسرد بسیار است

چه از من مانده جز دستان خالی و دلی لبریز..
درختی که به پایش خاطرات زرد بسیار است

دلم خوش بود تنها از منی من از توام افسوس
به دور خانه ی معشوقه ها شبگرد بسیار است

بلای خانمان سوزی که می گویند یعنی تو
بلاهایی که عشقت بر سرم آورد بسیار است

به من گفتی برای ماندنت دیگر دلیلی نیست
-به دنیال تو می آیم- نرو برگرد...بسیار است

سیدعلیرضا جعفری



12 دی 1393 317 1

با لطف دوست زخم زبان ها به من رسید...

از دور روزگاز خزان ها به من رسید

با لطف دوست زخم زبان ها به من رسید

ابروی یار با دل دیوانه ام چه کرد؟

قلبی شدم که تیر کمان ها به من رسید

مهر سکوت بر لب من بوسه ی تو بود

آتشفشانی از هیجان ها به من رسید

ابر مچاله ای شده ام وقت رفتنت

اندوه بسته در چمدان ها به من رسید

غمگینم ای الهه ی نازی که بعد تو

آواز سوزناک بنان ها به من رسید

ای عشق در معامله ات سود کرده ام

من راضی ام به اینکه زیان ها به من رسید



04 آذر 1393 562 1

ای آب برایت آبرویی مانده؟

در خیمه هنوز هم عمویی مانده؟

یا کودک لب تشنه گلویی مانده؟

تو مهریه ی حضرت زهرا بودی

ای آب برایت آبرویی مانده؟



18 آبان 1393 353 1

یک روز فقط شیعه ی صادق باشیم

با دشمن و با دوست موافق باشیم

یعنی که پذیرای سلایق باشیم

سخت است برای ما به الله قسم

یک روز فقط شیعه ی صادق باشیم



31 مرداد 1393 512 0

سهمم این شد که در آخر تو بخواهی او را

آه ازآن لحظه که آغاز کنی جادو را
نیش عقرب کنی آن نازکی ابرو را


بکشی سرمه به چشمان خمارت آنگاه
دور خود جمع کنی گله ای از آهو را


گیره از روسری و موی سیاهت وا کن
تا پراکنده کنی عطر گل شب بو را


بافه ای ساخته ای حلقه داری از مو
کاش می شد که ببافم خودم آن گیسو را


تو نباشی... همه ی شهر بهم می ریزد
لحظه ای که ملکه ترک کند کندو را


با رفیقی که رقیبم شده باید چه کنم
زده از پشت به من نیمه شبی چاقو را


عاشقت بودم و هی شعر برایت گفتم
سهمم این شد که در آخر تو بخواهی او را


 



22 مرداد 1393 276 0

بستم چمدان بی کسی هایم را...

بستم چمدان بی کسی هایم را

رفتم که نیابی اثر پایم را

قلب تو اگر خانه ی من بود بگو

دادی به غریبه ای چرا جایم را



13 مرداد 1393 526 0

از عشق سرودیم و مجوز نگرفت...

از قافیه ی " زور" بدم می آید

ار آدم مزدور بدم می آید

از عشق سرودیم و مجوز نگرفت

از حضرت سانسور بدم می آید!



06 مرداد 1393 199 4

وقتش برسد دوباره برمی گردم

در یک شب بی ستاره برمی گردم

بی چشمک و بی اشاره برمی گردم

با یک چمدان ترانه و دلتنگی

وقتش برسد دوباره برمی گردم



05 مرداد 1393 202 2

از گوشه ی چادرش غزل می ریزد

از غنچه لب هاش عسل می ریزد

شور است که در اهل محل می ریزد

کافی ست کمی باد بیاید آن وقت

از گوشه ی چادرش غزل می ریزد



04 مرداد 1393 240 4

خود را بزنی گاه به کوری سخت است

با یار جفا پیشه صبوری سخت است

ابراز محبت حضوری سخت است

می بینم و دم نمی زنم با این حال

خود را بزنی گاه به کوری سخت است



01 مرداد 1393 213 2

تقدیم به آن کس که خودم می دانم

تو آن طرف و من این طرف می مانم

از پشت نگاه خود تو را ی خوانم

اصلن به غریبه ها چه ربطی دارد

تقدیم به آن کس که خودم می دانم



28 خرداد 1393 258 1

با تمام زنانگی زن باش...

تقدیم به آن کس که خودم می دانم

 

باتمام زنانگی زن باش
شیشه ای از نژاد نشکن باش

 

بر مدار تو هر که غیر من است
از سرت واکن و فلاخن باش

 

حرمت دوست را نگهدار و
با رقیبم همیشه دشمن باش

 

دوستانی که دشمن جانند
بر سرشان عمود آهن باش...

 

دور از چشم دیگران بنشین

شکل تهمینه ی تهمتن باش

 

قله ای باشکوه و بی فاتح

سخت و مغرور و غرق بهمن باش...

دارم از دست می روم بانو
فکر تنهایی پس از من باش



10 خرداد 1393 530 3

جای دو چشم مست دو قاتل گذاشته

جای دو چشم مست دو قاتل گذاشته

در واژه هات زهر هلاهل گذاشته

 

من فکر می کنم که خدا بین سینه ات

از جنس سنگ بوده اگر دل گذاشته

 

او در وجود نازکت از خوبی و بدی

هر چیز را که خواسته کامل گذاشته

 

حرفی نزن که سوختنم را سبب شوی

در سرخی لبان تو فلفل گذاشته

 

هرگز نخواستی که بدانی چرا نهنگ

سر را به روی شانه ی ساحل گذاشته



12 اسفند 1392 469 5

با دلم که نشد ولی حالا با غم تو کنار آمده ام...

سلام

در این دوره ی بی شعری

باز هم از گذشته ای نه چندان دور:

 

 

خبر آمد که بین یارانت با رقیبان نبرد خواهد بود

تا فروپاشی دلم بی تو آتش جنگ سرد خواهد بود

 

عصر یک روز سرد پاییزی، قطره قطره به شیشه ها خوردم

سهم این روزهای من بانو غزلی کوچه گرد خواهد بود

 

خواب بی بی و شاه می بینم، مثل سرباز عاشقت شده ام

خشت های دلم اگر چه هنوز شش ندارند و فرد خواهد بود

 

با دلم که نشد ولی حالا با غم تو کنار آمده ام

با همین حرف می شوم آرام؛ مردِ بی درد، مرد خواهد بود؟

 

ابر شلوار پوش عاشق که رد لب های تو شیار تنش

باد هر سو که می زند او را مثل شلاق دردخواهد بود

 

تیتراژ غم مرا آخر توی یک روزنامه می خوانی

"خودکشی کرد شاعر گمنام" خبری داغ و زرد خواهد بود



12 مرداد 1392 373 3

ناخواسته به تور تو افتاد ماهی ام...

سلام
در این روزهای بی شعر
باز هم شعری از گذشته ها:


مانند عشق سرزده و گاه گاهی ام
فرقی نمی کند که بخواهی نخواهی ام

صیاد و صید بودن دل ها دو سویه است
ناخواسته به تور تو افتاد ماهی ام

در جاده های چشم تو گم گشته ام که حال
مبهوت و گیج مانده سر یک دو راهی ام

دیگر برای رفتن و ماندن بهانه نیست
چتر امان بگیر سر بی پناهی ام

 فاتح شدی چه ساده مرا بی سلاح و جنگ
خارج شد از قلمرو دل پادشاهی ام

 در چشم های سبز تو آرام لانه ساخت
رام تو شد کبوتر وحشی چاهی ام

 ابرم که پیش چشم تو باران گرفته است
اشکی که ریخته شده از رو سیاهی ام

شیرین من بدون تو تلخ است زندگی
من بیستون عشقم و رو به تباهی ام

این بار چندم است مزاحم شدم... – الو
این بار چندم است که من اشتباهی ام


 نیستم اما دلم اینجاست...

 




02 مرداد 1392 496 5

چه می شد کم کنی از خنده هایت دلبری ها را...

 سلام دوستان عزیز

پس از مدت ها بی شعری و البته همچنان بی شعری!!

غزلی می گذارم که البته خودم بهش نقدهایی دارم

دوست دارم تا نظرات  شما رو بدونم و از زاویه ی دیدتون به این غزل نگاه کنم

پیشاپیش از نگاه و نقد و نظراتتون ممنونم.

 

چه می شد کم کنی از خنده هایت دلبری ها را

که آتش می زند پروانه های روسری ها را

 

شبیه عکس ماهی که میان برکه می افتد

به رقص آورده ای در حوض، پیراهن زری ها را

 

صدای موج های ساحل و تحریر آوازت

کشانده از میان آب ها بیرون پری ها را

 

تو آن سیاره ای که از هزاران سال نوری راه

کشیدی  در مدار حلقه هایت مشتری ها را

 

به ابروهای تو بخشیده ماه آسمانش را

پس از باران کمان رنگی افسونگری ها را

 

تو را مانند قصری مرمری می آفریند که

مزین کرده با آینه هایش گچ بری ها را


29 خرداد 1392 2887 10
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها