در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علیرضا فتحیان)

دفتر شعر

مربع

 

تمامِ پایِ شوقِ شعر تاول زد ، ولی آمد

و مصرع ها ، به یمن چشم های تو مرصّع شد

و روی تاقچه ، لب های آیینه فرَج می خواند

و از پژواک چشمان تو آیینه  مشعشع شد

ردیف شعر را یک شب کنار رد پایت ریخت

و وزن شعر من همچون مفاعیلن مقطع شد

مثلث های عشقی زیر هُرم باورم پژمرد

ردیف و وزن و من با چشم های تو مربع شد

و تو گفتی که ما ننسیک ، گوشم مست شد شاید

تمام شعر من با حرف های تو ملمع شد

و بغض ساده ام پیچید در دالان نی ، دیدی

که حتی ناله هایم در حضور تو مسجع شد

تمام پینه پیشانی ام افتاد در راهت

و با چشمان مهرت وصله های من مرقع شد

شمال 16 تیر 1392 روستای قلعه گردن تنکابن


22 تیر 1392 622 3

اراده های آبشار

اهدا به قامت بلند شهید و شاهد شور و شعور و شناخت ، بهشتی مجهول القدر

 

 

شکسته می شود اراده های آبشار

   و در مسیر جوی های کوچه باغ های پر ز پیچک زمان

             غروب می کند

صدای آبشار

    خطوط قرمز زمانه ای است

         که اوج اشتیاقشان

             ترانه های مبهم و بریده است

         ردیف شعر هایشان

             جویده های ناقصی که از شکوه مانده است

                 و وزن شعرشان

                   به حجم کاه !

و من عجیب مانده ام

     که کی؟

       دوباره آبشار

           به گوش  شهر ما

              سلام می کند ؟

و بغض های ابر کوت مانده درکنار آسمان

       دوباره الرحیل می زند؟

     و هیات پرندگان

    دوباره بال می زند؟

چقدر کودکانه است

   که آبشار

      درون قاب یک اتاق

         که منظر نگاه آن کویری است

            اسیر می شود؟

و کودکانه تر

   که روی صندلی

       کسی نشسته

         حسرت نگاه آبشار را

              نظاره می کند

و من عجیب مانده ام

    که نسل های آبشاری خدا

        کجای این زمین طلوع می کند؟

            کجا؟

              مگر چقدر می توان نشست؟

اذان عشق از کدام موذنه

       دوباره چکه می کند؟

و کی ؟

    قرار شورش اراده هاست؟

7 تیر 1392



09 تیر 1392 509 6

افسوس نان صومعه آجر شد

در جاری زلال نگاه  تو

من ریگزار مبهم و حیرانم

تو می روی به پای شقایق ها

من در مسیر هروله می مانم

از شوق سوزناک دلم ، امشب

بر گونه ام نشسته  سرود اشک

چشمان من ز هلهله ها سرخ است

از آتش مقدس و دود اشک

کولاک می کند  شب دیجورم

در کوچه های مبهم حیرانی

من مانده ام برای حضور تو

با اشک های شوق شبستانی

در سنگفرش حادثه ها هر صبح

دیدم که رد پای تو جا می ماند

دیدم که جای پای تو ، آیینه

با جلوه صفات خدا می ماند

من سینه خیز ، چشم تو ، استاده

خورشید وار ، آینه می پیچید

از انعکاس نور در این ظلمت

پژواک شوق هروله می خندید

شاید کسی شنید صدایت را

آخر دوباره خلوت ما پر شد

یک کوت چشم آمد و تو رفتی

افسوس نان صومعه آجر شد

28 خرداد 1392



28 خرداد 1392 569 6

افسوس مقدس

 

تشنه تر از لاشه هاي كويرم

و گمنام تر از ابرهای پراکنده ی آسمان

و جیره ی شوقم را

راهزن ها

          ربوده اند

خرمالوی باور من

گس تر از آن است که

     با بزاق درونم معاشقه کند

             و در من هضم شود

آسمان باور من

   انعکاس ترک های عمیق زمین من است

و زمینم

   انعکاس بی ابری های مداوم آسمان

واژه هایم

علف هرزهای انبوه و درهم اند

و جمله ها

تپه های شنی

و نقطه

امضای باد

   و زمان تمام جمله هایم

       آشفتگی است

من

گم شده ی بزرگ تاریخم

همو که علی در کوفه دنبالش گشت

محمد در احد

فاطمه در کوچه ی بنی هاشم

حسن در نخیله

حسین در کناره ی فرات

   مرا ابوذر در ربذه

      میثم بر بالای دار

          و حجر بن عدی در میان هلهله ی قوم تاراج می جست

               و نیافت

آخر من

در آغازین بطن تاریخ

و کوچکترین رحم زمان

مانده بودم

من در پایه های منجنیقی ماندم که ابراهیم را

    در آتش انداخت

و در  کنار میخ های سرکجی که

از کشتی نوح جا ماند

من

می توانستم تحت الحنک تاریخ باشم

       هنگامه اقامه نماز شوق

و می توانستم

بره ای باشم

که ابراهیم بر رد قدوم جبراییل امین ذبح کرد

می توانستم

کلون دری باشم

که بر کمربند علی دخیل بست

و یا کجاوه ای که پیام همیشه خونین کربلا را

تا کنار دیوار مستجار می برد

اما افسوس که نیستم

دردمند همین افسوسم

و اگر از این درد بمیرم

      حق دارم

اگر از این افسوس مردم

نه برای من

      که ناچیزم

که برای همین افسوس مقدس

فاتحه بخوانید

29 مهر 1389

ساعت 12شب جمعه

مشهد الرضا



28 خرداد 1392 405 4

روی فرش لاکی اتاق

 

افتاده پرده

در قاب آینه ام

و چارچوب پنجره

در بند پرده های ضخیم زیبایی است

طاقچه دلم

   قرآنی در بند دارد

        و رحلی در محاصره

و صدای باران

از پشت پنجره های همیشه بسته

        دل شمعدانی هایم را

     تا لب حوض گرد خانه

            می برد

و کودک دلم

     روی فرش لاکی اتاق

           شقایق می کشد

15 آبان 1391



30 اردیبهشت 1392 547 1

با گریه ، نه !با بال بالی عاشقانه

 اهدا به ساحت آیت العظمای عاشورا ، حضرت علی اصغر روحی له الفدا

جایی که حتی مثنوی از پای افتاد

با بال بسته ، مشق را آغاز کردی

با گریه ، نه !با  بال بالی عاشقانه

همراهیت را با پدر ابراز کردی

تو آیت العظمای ایجازی ، دلاور!

در آخرین دم ، بازهم اعجاز کردی

حتی دو بیتی ها برایت کِل کشیدند

وقتی که از دست پدر ، پرواز کردی

گهواره تنها ماند، وقتی آسمان را

با خون خود،یکباره چشم انداز کردی

5 اردیبهشت 1391



24 اردیبهشت 1392 1010 8

گفت: بلی

با دست عنایت خداوند جلی
از کعبه طلوع کرد سر ّّازلی
در سیزده ماه رجب خلقت دید
وقتی لب کعبه باز شد ، گفت : علی
این سوغات دخیل بستنی است سایلانه به پرده خانه خدا پشت دیوار مستجار


24 اردیبهشت 1392 450 6

تو درونم طلوع می کاری

 

لمسِ لحنِ صدای تو حالا

شده سهم دو دست پروازم

تو درونم طلوع می کاری

من برایت ترانه می سازم

*

گوش هایم هنوز لبریز است

از سلامی که بر لبت گل کرد

باورم مثل شوق یک پیچک

بال زد ، تا خدا تکامل کرد

*

در صدای تو بغض تلخی بود

باورم شد چقدر تنهایی

توکنار منی و می گفتم

آی باران ! چرا نمی آیی؟

*

راستی ! ساکن کجا هستی؟

ذی طوی ؟ یا کرانه رَضوی؟

من کویرم ، که از شما دورم

تو بیا ، بیکرانه  دریا !

10اردیبهشت1392



17 اردیبهشت 1392 747 8

تک بیت 1

برای حجر ابن عدی مظلوم

 

امروز اگر چه عشق خاکستری است

یک روز ذغال عشق گر می گیرد



14 اردیبهشت 1392 666 2

صدایِ نخ نمایِ حس یک از راه جا مانده

و در یک خلوت لب دوز، در یک عمق ناباور
خبر آمد : که ای گمگشته از مبتدا مانده !

کمی آن سو تر از این خشکسالی، سیلوی عشق است
بیا، پر باز کن، ای گندم  بی دست و پا مانده!

فقط کافی است چشمت را بکوچانی به آن سوتر
به جایی که افق، با دیدنش در اختفا مانده

غبار باورت را پاک کن، خورشید نزدیک است
و خالی کن نگاهت را ز غیر، ای از حرا مانده

مگر امواج و طوفان را نمی بینی ؟ بیا بالا
و نوح اینجاست، ای آشفته بی ناخدا مانده

تو در بالا بلند آسمان کاشانه ای داری
دو چشمت را بکوچان تا خدا، ای چارپا مانده*

... و چشمش باز شد ، با اشک  راه آسمان را رفت
و چشمش دید درهای خدا تا صبح وا مانده

و امضا کرد بغضش را، که در حلقوم نی جا ماند
صدایِ نخ نمایِ حس یک از راه جا مانده




10 اردیبهشت1392
* اولک کالانعام...


10 اردیبهشت 1392 832 4

ذوالجناح

یالت حنایی تر، فدای اشک هایت
حالا چرا کز کرده ای کنج حرایت؟

همراه خوب حضرت شوق و حماسه!
تن پوش تو باران نیزه، خون ردایت

گرم طواف خیمه ای، پس کعبه ات کو؟
گودال، مروه ، خیمه ی آتش صفایت

پیشانی ات زخمی است، گویی سنگ خورده
پیچیده در دشت بلا، لبیک هایت

دست رقیه یال هایت را که مس کرد
خون رنگ شد از گریه ی یال حنایت

حتی تمام بال ها جلد تو می شد
حتی کبوترها، اسیر کهربایت

باد صبا، آموخت شیدایی شدن را
در مکتب طوفانی دانشسرایت

افتاده سیمرغ تو در معراج گودال
اینجاست کعبه، مبدا  ام القرایت

سی مرغ ها، بر روی نیزه  در نمازند
پشت امام تشنه ی قبله نمایت

جاری است در چشمان تو ، دشت شقایق
پیداست در اندام تو، خون خدایت

آن سوی تر، در بزم خون و آتش و شوق
زینب به تو داده مدال ارتقایت

ای ذوالجناح تشنه ی پرواز ! پر، باز
حالا شده وقت عروج و پاگشایت

شاعر هوایی می شود، شیدایی اش را
مثل کبوتر می پراند در هوایت



شب جمعه 5 اردیبهشت 1392


05 اردیبهشت 1392 720 7

گوزن

راه گله هاي گوزن
با آن شاخ های بلندشان
از میان دشت های انبوه اشتیاق است
و از میان آن همه بوته زارها
تنها شاخ های آنها هویداست
تفنگ ها
از دورِ دست
جایی که پاها در بند است
و شوق، نشانه ی بیماری!
نشانه رفته اند
بلندای شاخ ها را
و نمی فهمند
که شاخ ها شکسته می شود
اما اشتیاق نه!




10 دی 1389


30 فروردین 1392 1412 5

لقمه ای درد

بغض های کهنه ام گهگاه عریان می شود
در لباس واژه هایی تر نمایان می شود

واژه ها خیس است، خیس از اشک چشم باورم
در میان حجم معنا واژه پنهان می شود

گر چه تنها لقمه ای درد است، اما در نشا
دردها ری می کند، نجوا فراوان می شود

میزبانِ خستگی ها می کند آغوش باز
آه ها در کوچه ی نی باز مهمان می شود

روزها محراب می گردد برای آه من
شب، برای شوق پنهانم شبستان می شود

دست هایم تا سر بوم ثریا می رود
پای شوقم در قصیده پای کوبان می شود


26 فروردین 1392 516 3

نمی دانستیم

چاه، آبستن دریاست، نمی دانستیم
یوسف حُسن همین جاست، نمی دانستیم

دلو ها تشنه آبند، عطش نابالغ
تشنگی آفت دنیاست، نمی دانستیم

همه دغدغه یوسف کنعان جمع است
اوج این ندبه  فراداست، نمی دانستیم

و ته چاه دل ما، ... و همین نزدیکی
چشمه گنبد میناست، نمی دانستیم

ما بدنبال تولیّ، همه جا جار زدیم
مشق امروز تبریّ است، نمی دانستیم

باید از خویشتن خویش، سحرتوبه کنیم
توبه، آغاز تماشاست، نمی دانستیم

مثل یک ریشه به کنعانِ زمین چسبیدیم
آسمان منتظر ماست، نمی دانستیم*




18 فروردین 1392

* و فی السما رزقکم


21 فروردین 1392 490 10

و حتی بیشتر

جای پایت مانده بود و بوی خوب دیده ات
اشک، پیشاهنگ شد تا پشت در آرام رفت

آه، حتی زود تر از بغض های وا شده
تا سر کوچه، ... و حتی بیشتر آرام رفت

نیمه شب، طعم صدایت گوش ها را مست کرد
گوش هم همراه با مرغ سحر، آرام رفت

راستش، پاهای شوقم خواست همراهت شود
خنده ای کردی و شوق محتضَر، آرام رفت

چشم هایت، از سر جام دلم سر رفته بود
پای ورچین، یا کمی آرام تر آرام رفت

جای پایت مانده بود و بوی خوب دیده ات
منتظِر تا بارگاه منتظَر آرام رفت




2 فروردین1392


17 فروردین 1392 562 2

گوش چشم

آکنده از سخاوت باران بود
چشمی که چشم های مرا مَسّ کرد
یک صبح، در حضور شقایق ها
حس مرا به عشق ملبس کرد

عطر ملایم شب و شب بو را
آرام ریخت در خنکای من
لبریز کرد جام شبستان را
از خمره های عشق، خدای من

تا صیغه معاشقه جاری کرد
سجاده با مکاشفه محرَم شد
پیشانی ام نشست به مُهر عشق
قلبم، به اذن عشق محرّم شد

در رودهای هروله می پیچید
بغضی که از سُلاله دریا بود
می رفت تا قداست اقیانوس
چشمی که خانه زاد تماشا بود

چشمش، هنوز زمزمه می خواند
در گوش چشم های ترم، امشب
شاید که بال بال زند دستم
شاید به یاریش بپرم، امشب

من از تراکم این باور
تا صبح، در گمانه پروازم
خواهد رسید روز فراخی که
من نیز شادمانه بیاغازم




11 فروردین 1391


12 فروردین 1392 348 6

ظهور

مشام من ز تو عطر حضور می بوید
و شوق من به سویت عاشقانه می روید

و کام تشنه ی من زیر هُرم جاری تو
نوای العطش و الدخیل می گوید

و گونه های مرا اشک های شیدایی
دو چشم جاری من تا ظهور می شوید

تو انتهای منی، ابتدای معناها!
و تا ظهور تو این شعر واژه می جوید



27اردیبهشت90


12 فروردین 1392 353 1

ناقه

هر چند ناقه نیست، ولی ما بریده ایم
پای حضور معجزه را از حریم مان

تا پای عشق بسته به چاه تعلق است
افتاده است عشق، کنار گلیم مان

حتی نمی رسد خنکای محبتی
از بغ بغوی حنجره یاکریم مان

آنان که باردار شعور و کرامتند
فکری نمی کنند به شوق عقیم مان

وقتی هنوز آیه ایمان نخوانده ایم
گم می شود قداست درّ یتیم مان

ماییم و غفلتی که فراگیر می شود
ماییم و عمر رفته و حال وخیم مان

افسانه است بال زدن در حریم دوست
رویا است نور، پشتِ غبار ضخیم مان

احرام بسته ایم، ولی دل نبسته ایم
تنها و بی کس است، نگار حطیم مان

حتی" بهار" را به تمسخر گرفته ایم
طعم بهشت، تلخ شده از جحیم مان

"انسان کاملی" که بلندای قله هاست
حالا شده اسیر هوس های  تیم مان

کم کم تمام قافیه ها گیج می شود
بن بست می شود غزل مستقیم مان



22 بهمن 1391


05 فروردین 1392 544 7

دود

شاید که چشمه ها ی زمین قهر کرده اند
دیگر نشان جوشش  زاینده رود نیست

فوجِ پرندگان مهاجر، رمیده اند !
حتی برای چلچله ها یادبود نیست

در ازدحام همهمه ها، گوش ها گُمند
حالا صدای هروله در این حدود نیست

چوگان عشق و عقل دوباره شروع شد
اما توان عشق، چرا آنچه بود، نیست؟

گز های ما، حلاوت  ذکر شبانه داشت
در حجره هایمان خنکای شهود نیست  

حتی مناره از حرکت ایستاده است
حتی اذان منادی یوم الوفود نیست

در حوض های سطحیِ نقش جهان ما
پژواک شوقِ چرخشِ چرخ کبود نیست

اوضاع بلبشو است، ... و دین ذبح می شود
سهم زمان ز آتش دین، غیر دود نیست



20 اسفند 1391


27 اسفند 1391 364 5

هجده


تیمم کرد کوچه با غبار چادر مادر
و کوچه، کوچ شد از اعتبار چادر مادر

و آن سو، گوشواری مثل ماهی ها تلذّی کرد
و سُر می خورد این سو، گوشوار چادر مادر

و ابری تیره روی ماه را پوشاند ، شاید هم
خسوف عشق شد از انکسار چادر مادر

و او افتاد، زمزم زیر پایش العطش می گفت
و کوچه شد شروعِ چشمه سار چادر مادر

و قامت راست شد ، اما نشد هنگام قد قامت
حسن شد تا قیامت خون نگار چادر مادر

زمین افتاد مادر، در همان پس کوچه های درد
شفاعت، زاده می شد از تبار چادر مادر

مدینه، مثل آتشدان، هنوز از عشق می سوزد
ز سوز سینه شب زنده دار چادر مادر

و زینب، گاه مرهم می گذارد  زخم هایش را
ز آوندِ شکسته شاخسار چادر مادر

و از دستی که بر دیوار دارد، می توان فهمید
که جنت خواهد آمد در جوار چادر مادر

و او انسیه الحوراست، جایش این طرف ها نیست
مدینه، هاج و واج از استتار چادر مادر

ستون آسمانها وامدار قامت زهرا
و شولای اجابت، جامه دار چادر مادر

قدی خَم، مانده در کنج خُم معنا، گمانم که
شبانه ساخته پیکرنگار چادر مادر

و چادر، گر چه خاک آلود، اما پرچم دین است
و دین شد عاشقانه هم عیار چادر مادر

و می آید  کسی که بانگ خواهد زد: انا المهدی
و می جوشد درونش اضطرار چادر مادر  

و می آید که سیلی را بشوید از رخ مهتاب
و در دنیا بتابد  اقتدار چادر مادر

و روزی خواهد آمد چشم های اشک خواهد دید
دخیل دست ها بر تارتار چادر مادر

و اجلاس بزرگ آسمانها می شود برپا
درون خیمه دارالقرار چادر مادر

و هجده بیت این شیدا، فدای عمر کوتاهش
به اذن حضرتش  امیدوار چادر مادر



30 بهمن 1391


25 اسفند 1391 557 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها