در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده اعظم عباسی)

دفتر شعر

کربلا ,استوای عشق

او می رود که اسطوره شود

حماسه بیافریند

عشق را معنا کند

عشق بنده به خدا

او استوای عشق است

و از کربلا می گذرد

از این روست که آن دیار این چنین گرم است

او می رود که منصور وار

اما نه سر دار

که سر نیزه فاش بگوید :اناالحق

و الحق که هوالحق

و فریاد بزند

کوفیان تا همیشه نا سپاس و پیمان شکنند

و شب لی صفتان هنوز هم سنگ می زنند

او می رود که بگوید

فرات بخیل بود و آب دریغ کرد

صحرا حریص بود و خون ما می خواست

و ما دریغ نکردیم

او می رود که بگوید

تاریخ سرانگشت حیرت و تردید را به دندان می گزد

و نمی داند که فرات

اشک های پشیمانی حر بود

یا عرق سرد شمری صفتان

یا آبروی ریختۀ کوفیان بر روی زمین

او می رود که بگوید

مجنون صفتان این بار در بیابان کربلا

عاشقانه تر و شاعرانه تر

بانگ یا لیلا یا لیلا را سر می دهند

او می رود که بگوید

در کنار فرات دجله ای پدید آمد

دجله ای از خون

و خونی به سرخی عشق

و به قداست عشق

او می رود که چون نی

نوا سر دهد

و نینوا را حیات بخشد

او می رود که بگوید

عروج مردان را

نیزه خوب می فهمد

و شهادت

اوج شجاعت است

و تقیه جایز نیست

فریاد می باید

او می رود که بگوید

سورۀ عشق,صبر,شجاعت

در کربلا بود که نازل شد

او می رود که بگوید

سرنشتر خصم هم شق القمر می کند

و ماه را دو پاره می کند

و ماه پاره را به وجود می آورد

او می رود که بگوید

حنجر بریده

زندگی با ذلت را ننگ می داند

و حریت همان پرواز روح است

او می رود که بگوید

سجاد از شدت عشق به خدا

تب کرد و بیمار شد

او می رود که بگوید

دست های بریده

رو به سوی خدا قد می کشند

و بالا می روند

و خداوند آنها را به گرمی می فشرد

او می رود که بگوید

کربلا گر چه محشر کبری نبود

اما هم محشر بود

و هم کبری

او می رود که بگوید

ذوالجناح با قطره های خون زیبا تر است

او می رود که بگوید

فرشته ها از مشاهدۀ این همه شکوه

اشک شوق می ریزند و می گریند

و بعید نیست

که شیطان در آن هنگامه

آدمیان را سجده کرده باسد

او می رود که بگوید

یک جوان سیرینی عسل را

در شهادت می جوید

و دختری خرد سال

شهادت پدر را

به نظاره می نشیند

و در این هنگامه است

که خدا خون خدا را

تحسین می کند

او می رود که بگوید

خواهرم شیر زن عرصۀ شجاعت است

و قامتش تنها در مقابل خدا

خاضعانه خم می شودد

و هیچ داغی نمی تواند

قامت او را خم کند

او می رود که بگوید

مریم دوران ها

در کربلا بود و گریست

او می رود که بگوید

ای کوفیان این فریب نیست

این جنگ صفین نیست

و این بار واقعا تک تک آیه های قرآن

روی نیزه رقض سماء می کنند

او می رود

که چون جدش در مسجد الحرامی دیگر

به معراج برود

 



12 آبان 1392 1123 3

سپید,راز لبخند

هنوز مسیح

به صلیب کشیده می شود

هنوز الهۀ عشق

به جرم زنده ماندن

در آتش شهوت

سوزانده می شود

هنوز آزادی

بوی زندان می دهد

باز هم بانوی مهر

از سرای سینه

مطرود می شود

و باز هم انسان

به سخره گرفته می شود

و من حالا

معنای لبخند منالیزا را

می فهمم



02 شهریور 1392 858 4

سپید، بیچاره نهنگ

بیچاره نهنگ

آنگاه که دل

به ساحل سپرده بود

فکر می کرد

که به آخر دریا رسیده است

بیچاره نهنگ

هیچ کس

حتی ساحل

به او نگفته بود که دریا

از پشت سر اوآغاز می شود



03 مرداد 1392 675 5

سپید ,غوغا شد

سکوت شب

بال کبوتر

غرور یک مرد

قلب یک زن

بغض من

استکان همسایه

همه با هم شکستند

و غوغا شد



01 تیر 1392 583 6

مثنوی باران

باز باران را تماشا می کنم
هر غمی را هست حاشا می کنم

باز زیر بارشش تر می شوم
پا به سر ایمان و باور می شوم

باز رد پای خیسم گم شده
نان من باران و هم گندم شده

اشک های من همان موسیقی است
بارش باران بدان موسیقی است

شعر باران را چه زیبا خوانده ام
لیک در گرداب حسرت مانده ام

شعر باران را تو یادم داده ای
بی گناهم چون به بادم داده ای

شعر باران روح را آیینه کرد
خالی از اندوه و درد و کینه کرد

با تو باران غرق رویا می شوم
مثل چتر غم شکوفا می شوم

با تو ای باران نگاهم خیس شد
چشم های بی گناهم خیس شد

با تو ای باران دلم بی تاب شد
شب ترین شعر جهان مهتاب شد

با تو ای باران سرم سرشار شور
چشم های خسته ام بیمار نور

با تو ای باران دلم لبریز عشق
چشم خون پالای من خونریز عشق

با تو ای باران تماشایی شدم
مثل روح شعر شیدایی شدم

با تو ای باران دلم پرواز کرد
شعر های تازه ای آغاز کرد

با تو ای باران نگاهم مرده نیست
روح و قلبم بی گمان افسرده نیست

با تو ای باران دلم پر درد نیست
چهره ام از درد و ماتم زرد نیست

با تو ای باران وجودم پاک شد
روح من همسایه افلاک شد

با تو ای باران سرودم عشق شد
شرحه شرحه تار و پودم عشق شد

با تو باران عاشقی معنا گرفت
عشق بر برف وجودم پا گرفت

با تو باران حس و حالم دیدنی است
آرزوهای محالم دیدنی است

با تو ای باران صمیمی می شوم
مثل یاری بس قدیمی می شوم

با تو باران آرزویم خواندن است
بیش تر از پیش عاشق ماندن است


08 اردیبهشت 1392 822 2

غزل یک شب بدون ماه

یک تکه خاک خشک تو باران مرا بخوان
یک شب بدون ماه تو ماه دلم بمان

رویا سکوت خاطره باران بهانه بود
مضمون شعر های غریب مرا بخوان

یک بیرق سیاه تو مردی شبیه من
باران ببار روی جسد های نیمه جان

تنها نشسته ام به تماشای این غروب
تردید اشک دلهره یک نامه بی نشان

آهی بکش به دفتر نقاشی ام غزل
یا طرحی از شکوه افق های بی کران

لبخند شوق عشق شکفتن خدای من
گم می شوم میان هیا هوی این جهان

ای دل امان بده که برایت غزل شوم
زیبا ترین غزل به فراسوی این زمان


21 فروردین 1392 997 3

غزل عاشقانه غزال پر شر و شورم

به شوق شمس نگاهت شدم چو مولانا
مرید راه تو باشم مراد من دانا

غزل غزل دل خود را به شوق می خوانم
غزال پر شر و شورم حقیقت معنا

تو آفتاب تغزل به قلب من باشی
که گرم کرده وجودت تمام قلبم را

ببین که ماهی قلبم چگونه بی تاب است
به من نشان بده ای خوب راه آن دریا

ببر مرا تو  به سمت ترنمی جاری
و عاشقانه دلم را به سمت بالا ها

طنین عقل و جنون و سکوت و آرامش
تو سکر سبز سکوتی به شیوه غوغا

تو طعم تازه خرمای ناب و شیرینی
و نیشخند تو مثل حلاوت حلوا

بیا خزان دلم را پر از بهاران کن
تو ای هوای شکفتن شکوفه زیبا


04 بهمن 1391 1019 0

زنی در باران

زنی صدای خدا را شنید در باران
شبیه قطره اشکی چکید در باران

زنی  شبیه نگاه غریبه ای در مه
تمام آه غزل را کشید در باران

زنی نجابت خود را به گوش دنیا خواند
و روح تازه خود را دمید در باران

زنی برای رهایی ز دست هر دامی
کبو ترانه ز بامی پرید در باران

زنی شبیه فرشته به خاطر پاکی
دوباره بال گشود و رسید در باران

زنی به پای درختی گناه آلوده
نشست و سیب گناهی نچید در باران

و کوله بار گناهان آدمی بر دوش
گذشت و قامت آن زن خمید در باران


19 دی 1391 731 2

وقتی که باران ببارد

می خواهم از شدت غم پیش نگاهت بمیرم
از مردن و جان سپردن دیدی که من نا گزیرم

گفتی که مردن قشنگ است وقتی که باران ببارد
وقتی که باران ببارد گفتی که شاید بمیرم

دیشب فقط با سکوتم با قطره اشک تو گفتم
من خاک باران پرستم هر چند مثل کویرم

باشد نگاهت چه سنگین زیر نگاهت شکستم
با این نگاهی که کردی احساس کردم حقیرم

بارانی از غم چو بارید با گریه گفتم به باران
چتری ز جنس تماشا زیر نگاهت بگیرم

احساسی از گریه دارم در گوشه ای خیس باران
تنها تو را ای غریبه در خلوتم می پذیرم

غرق غزل می شوی تو با عشق بارانی من
باران عشقم کجایی اینجا ببین من اسیرم

در کوچه های سرودن من عابری خیس شعرم
سوز دلم را ندیدی ای آبی بی نظیرم


12 دی 1391 686 5

موسی بدون صبر/ غزل عاشقانه

دیدم کویر سینه چو سینا نمی شود
ضرب عصای معجزه دریا نمی شود

یک اربعین ستایش و اما دریغ و آه
این دشت سینه تشنه غوغا نمی شود

این دست و شور و شوق و گریبان ولی چه سود
انگار دست من ید بیضا نمی شود

من پیش می روم که پر از نور حق شوم
پس چیست نور عشق هویدا نمی شود

انداختم عصا به زمین اژدها نشد
در روز جشن معرکه بر پا نمی شود

بی لطفت ای خدای بزرگ و تمام عشق
این لکنت از زبان دلم وا نمی شود

فرق است بین معجزه با سحر بی گمان
هر تکه چوب خشک توانا نمی شود

هارون و شرح صدر خدایا به من بده
موسی بدون صبر که موسا نمی شود


07 دی 1391 519 3

چو نیلوفری مرده

و بگذار چون ماه چشمت بتابم
دمی زیر مهتاب عشقت بخوابم

به تاثیر نیروی مرموزت ای ماه
پر از موج رقصان پر از التهابم

غریبانه در متن تنهایی خویش
چو نیلوفری مرده بر روی آبم

و دلگیرم از جام چشمان مستت
ندادی ز چشمان پر می شرابم

و دیدم درخشیدنت را من از دور
که من دل سپرده به برق سرابم

تو گفتی به قلبم بیا نان گندم
و من خیس خواهش پر از اجتنابم

تو ای راز نا گفته ی زندگانی
تو را زیر بارانی از غم بیابم

برای بیان تو ای هر چه خوبی
پر از شعر و  واژه پر از شور نابم


05 دی 1391 454 5