در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده بهلول حبیبی زنجانی)

دفتر شعر

محکوم کردن نبش قبر حجربن عدی از یاران حضرت علی(ع)توسط سلفی ها/بهلول حبیبی زنجانی

بارالها به ما بگو تا کی؟
جبرها حاکم جهان باشد؟

آتش کینه هایشان تا کی؟
بر دل صاحب الزمان باشد؟

یا جسارت به شخص پیغمبر
یا به قرآن و دینمان باشد؟

یا به گنبد و یا به نام ِ (نقی)
هتک حرمت چنین عیان باشد؟

سلفی ها و یا که مفتی ها
طالب خون شیعیان باشد؟

نبـــش ِقبر مُرید آل علی
ظلم، بی حدُّ و بی اَمان باشد

حال فهمیده ام که یا (زهرا)
که چرا قبر تو نهان باشد؟

یا کَنَد شیر حق چهل قبری
تا مزار ِ تو بی نشان باشد

حجت بن الحسن کنار بقیع
تا قیامت که پاسبان باشد



15 اردیبهشت 1392 1191 1

کعبه به دور خانه ی تو می کند طواف

باید خــــدا غزل بنویسد برای تو
آرایه های ناب ِ خدایی فدای تو

مَشعر، مِنا، سَعی وصفا، یثرب وحجاز
والِه نموده کُّل ِجهان را صفای تو

کعبه به دور خانه ی تو می کند طواف
وقتی که گشته شیر خدا مقتدای تو

نازم به تو که نقطه ی پرگار خلقتی
پروانه وار، گشته دلم، مبتلای تو

سجاده ی تو بوی گل یاس می دهد
شهر مدینه مست شد از رَبّنای تو

آن دم که می زدی قدم، آهسته، در بهشت
مانده به روی بال ِ مَلک ردِّپای تو

مَحشر بدون لطف تو مَحشر نمیشود
محشر شود قیامت حق، از عطای تو


14 فروردین 1392 828 4

مسلمان شدن یک راننده با معجزه ی حضرت ابوالفضل(ع)

می کند تعریف یک راننده ای
دین او کُفرُ و،سیه رو بنده ای

دل زده، گویا شبی بر جادّه
با مسافرهای خود در جادّه

برق ِ ماشین اتّصالی می کند
ترمزش آن لحظه خالی می کند

حال ِ راننده شده آن دَم، نَزار
بانگ ِ(یاعباس)زد بی اختیار

سرنشینان کرده یکسر آه و داد
لیک، ماشین، در همان حال ایستاد

شد دل راننده شاد و با نشاط
یافتند از مرگ ِ حتمی چون نجات

با عنایات ِ حَقُ و آل ِ رسول
دین حق را کرده راننده قبول

شد مسلمان، کافر از اعجاز ِ عشق
مرحبا بر غیرت جانباز ِ عشق


29 اسفند 1391 1006 1

هفت سین سفره حضرت زهرا(س)

شیــــعیان عید آمده، آغاز شد سالی دِگر
می دهم از هفت سینِ سفره ی زهرا خبر

سین اوّل، سینِ سُفره، سُفره ای ازجنس غم
در کنارش مادری بنشسته چون با قدِّ خَم

سین دوم، در میانِ کوچه ها، سیلی شده
رنگِ رُخـــــــسارِگُلِ مولا علی نیلی شده

سین سوم، ساقه ای بشکسته با دستِ تَبر
باغبان تنهای تنــــها، غنچه هایش، دیده تَر

سین چارم، سوخته از کینه باب جبـــــــرئیل
پس چرا گلشن نشد این بار، آتش بر خلیل؟

سین پنجم، سینه ای مجروح و پُر دَرد و حزین
سین شش، پشتِ در و دیوار شد سِقطِ جنین

سین هفتم، گشته، فرقِ بینِ مسمار و خَدَنگ
سینه، سرنیزه، سه شعبه، ساربان، سر، سیب و سنگ


29 اسفند 1391 1536 2

کمال همنشین بر من اثر کرد.....

ز خاک ِکربلا یـــک مُشــــت روزی
رسید از دست زوّاری به دستـــم

بدو گفتم که ای خاک ِ شفابخش
چرا اینگونه از بــوی ِ تو مستم؟؟؟

چرا مجذوب بویت هست عالم؟؟
چرا من این همه دل بر تو بستم؟

برای لحظه ای بویـــــــیدن تـــــــو
به پـــــای کاروان ها من نشستم

بگفتا اعتبارم از حسین اســــت...
که من اربــــــاب ِخود را می پَرستم

اگرچه خـــــاکم و در زیر پایـــــــت
ولیکن از پلیـــــــدی ها بِجستــــم

(کـــــــمال همنشین برمن اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم)


26 دی 1391 4364 1

حکایت آمدن گدای نابینا به درب خانه ی زهرا(س)

ز کوی فاطــــــــمه، سائل گذر کرد
حکایـــــــــــت بر رسول الله اثر کرد

گدا چون بوده نابینا و محــــــــــتاج
صله از درگه خیرالبشـــــــــــر کرد

گشوده فاطمه در را بـــــــه سائل
سلامی داد و بابا را خبر کــــــــرد

ولی برگشت زهرا داخل بیــــــــت
هماندم رفت و چادر را به سر کرد

پدر فرمود: این اعمی ست زهــــرا
که نتـــــواند نگاهی با بصر کرد!!!

بگفـــــــــتا: من که بینایم پدر جان
پدر باید ز نامحـــــــــــرم حذر کرد

پیمبر دید تا این ماجــــــــــــــرا را
زکــــــــار دختر خود، دیده، تر کرد

پدر بر دختر خود گفت : مــــــــادر
به دست دخترش بوسه پدر کرد


23 دی 1391 504 3

با این همه گنه،تو می گذری از خطای من؟

ای نام دلنشـــین و قشنــــگت نـــوای ِ من
آیا رسد به گوش شــــــما این صـدای من؟

من دل شکسته ام دل ِ من را تو می خـری؟
یا می دهی جــــواز ِ زیـــــــارت برای من؟؟

شاگرد ِ مکتب ِ حرّ ِ بن ریـــــاحیــــیـَـــــم
با این همه گُنه، تو می گذری از خطای من؟

نامت رضـــــا و رضــایم رضای ِ توسـت
راضی بُود همیشه خدا از رضــای ِ من

(زنجانیم)، ولی وطنم مشهد الرضاست
چون روز، روشن است چنین ادّعای من

نام ِ رضا به مملکتم داده آبــــــــرو
بی او .........................


23 دی 1391 407 3

ای مفرد مذکر غایب.........

ای مفردِ مذکرِ غایـــــــــب، فـــدای تو
ناقابل است، جان حقیــــــــرم برای تو

ای پاک و ای زلال و ای آئینه ی کمال
بارانی است، ابر ِدلم در هــــــــوای ِتو

خال ِلبت، همان، حجرالاسود من است
خیزد حــــــرم، اگر تو بیایی، به پای تو

خورشید بر تجلی تو غبــــطه می خورد
مبهوت مانده عالمـــــی از ِانجلای تو

حاتم بُود مرید غلامـــــــــــان درگهت
عیسی دوباره زنده شود از عطای تو

ذکرم همیشه، مطلعِ شعرم شده، بیا
ای مفردِ مذکرِ غایب فدای تو


20 دی 1391 787 4

درد دل یکی از دختران امام حسین با سر بریده ی بابا بر روی نیزه

ای نیزه دار آهسته رو، آن سر برایم آشناست
از لحن قرآن خواندنش، گویا که او بابای ماست

ای اهل کوفه تیرِغم، بر این دل تنگم مزن
ای ساربان آهسته ران، ای رهگذر سنگم مزن

ای خولیه بی عاطفه، از تارِگیسویم مکش
غارت شده گوشواره ام، باری تو از مویم مکش

ای بَجدلِ ظالم چرا؟ دست بابام، از تن جداست؟
انگشترش از آنِ تو، انگشت بابایم کجاست؟

ای حرمله بر من نخند، طعنه مزن بر من سنان
اصغر شده غرق به خون، داده عمویم تشنه جان

تا گفته ام بابا بیا، از روی نِی آغـــــــــــوش ِ من
ناگه چنان زد زَجرِ دون، سیلیِّ محکم گـــوش من


18 دی 1391 1909 2

شعری برای اربعین سیدالشهدا

چهل روز است دل، دلبر نـــدارد
حسین انگشت و انگشتر ندارد

چهل روز است زهرا گــشته گریان
حسین بر خون خود گردیده غلطان

چهل روز است زینب می کِشد آه
کنار علقمه شرمنده شد مــــــاه

چهل روز است مولا سر ندارد
رباب باوفــــــــــــا اصغر ندارد

چهل روز است عالم غرق نور است
زن خولی تماشای تنـــــــــور است

چهل روز است آل الله غریب است
نوای کاروان اَم یجــــــــــــیب است

چهل روز است دل،منزل ندارد
بگو دریای غم ساحل ندارد
    


18 دی 1391 564 2