در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده قاسم اردکانی)

دفتر شعر

::: گمانم لیله ی قدر است :::

قلم را شستشو دادم میان اشک و خون امشب
زدم دل را به یاد تو به دریای جنون امشب

نوشتم: "با دل و جان از خودم دل کنده ام دیگر"
نوشتم ابتدا انّا الیه راجعون امشب

به جای من نوشتم تو، بجای تو نوشتم من
نمی دانم چرا شد واژه هایم واژگون امشب

سپس در خواب شیرینم تو را دیدم که می آیی
و با یک تیشه افتادم به جان بیستون امشب

تو می تابی و می کوبیم بر سنگی سر خود را
من و امواج بی تاب خلیج نیلگون امشب

گمانم لیله ی قدر است و لیلا تا سحر بیدار‎‎
چه خواهد کرد با این دل، جنون امشب جنون امشب‎...


27 تیر 1393 420 1

::: دست خودش نبود :::

چشمت طلوع کرد و شب تار را شکافت
ایمان دمید و ظلمت انکار را شکافت

سرمست بود کعبه و دست خودش نبود
یکباره نعره ای زد و دیوار را شکافت

حیران سه روز مردم ازین اتفاق ها
تا خنده ی تو رشته ی افکار را شکافت
...
این خنده را هنوز محمد(ص) به یاد داشت
وقتی سکوت ملتهب غار را شکافت

حالا بخوان به نام خدایی که آفرید
حالا که عشق، پرده ی اسرار را شکافت

دیدند جبرییل امین را که هو کشید
تا ذوالفقار عرصه ی پیکار را شکافت

هرکس که رفت فاطمه رد کرد بی درنگ
حیدر رسید و یک تنه بازار را شکافت
...
با تیر مهر تو که دل سنگ را درید
فردا میّسر است دل نار را شکافت


04 خرداد 1393 501 4

بگذار غزل را به مصیبت بکشانم

دارد غزلی می رسد از راه گمانم
وا می شود امروز به لطف تو زبانم

امروز بخوان آیه به آیه که قرار است
پیغام تو را من به دو عالم برسانم

من واژه به واژه به نگاه تو شکفتم
از معجزه ی چشم تو بگذار بخوانم-

تیغ خم ابروی تو، لبخند ملیحت...
ای کاش در این خوف و رجا زنده بمانم!

«نزدیک شد آن ساعت و مهتاب دوتا شد...»
از حیرت این معجزه بسته است زبانم

آیینه ی روی تو شده سهم حسین و ...
بگذار غزل را به مصیبت بکشانم:

تکثیر شد آن آینه در تیرگی دشت
پیچید صدایی همه جا: آه! جوانم!

برخیز ببین قطع شده بارش تیر و ...
رنگین شده از خون سرت قدّ کمانم

سخت است ...
جوانان حرم زود بیایید...


08 اسفند 1392 581 6

تا یاد تو هست...

در حال و هوای عید برمی گردی
با لشکری از شهید برمی گردی
تا یاد تو هست، ناامیدی ممنوع!
ای سبزترین امید! برمی گردی


05 اسفند 1392 503 3

::: دارم کنار پنجره ات آب می شوم :::

از شعرهای شاعر بی تاب می روی
مضمون بکر! واژه ی نایاب! می روی

از این طرف نگاه ترم زار می دود
از آن طرف چقدر تو شاداب می روی!

شب می شوند روز و شبم بعد از این که تو
از آسمان به شیوه ی مهتاب می روی

برفم که زیر پای تو فریاد می زنم
قلب مرا که له شده دریاب! ...می روی
...
دارم کنار پنجره ات آب می شوم
داری کنار پنجره ات خواب می روی


16 بهمن 1392 528 6

خبر از هند و از لبنان بیاور!

به نام دوست

برایم یک بغل باران بیاور
و صبح زود بوی نان بیاور

بیا بشکن سکوت واژه ها را
غزل هایی پر از توفان بیاور

طلسم سایه ها را بی اثر کن
کمی نور از دل قرآن بیاور

تبر بردار و بت ها را درو کن *
برایم میوه ی ایمان بیاور

ببار و آسمان را شستشو ده
هوایی تازه در تهران بیاور

دلم "از دیو و دد خیلی ملول است"
بگرد و یک نفر "انسان" بیاور

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"
بخند و باز تابستان بیاور!

فقط یک لحظه لبخند تو کافیست
برای دردها درمان بیاور!

...

بگو از خال سیب سرخ رویت
خبر از هند و از لبنان بیاور!

..........................................

* قبلا اشتباهی "بت ها رو" تایپ شده بود!



15 دی 1392 660 6

این جذبه ی عشق است که پایان نگرفته ست

از بس که در این فاصله باران نگرفته ست
باغ دل پژمرده ی ما جان نگرفته ست

چندی ست مسافر نشدم دست کسی نیز
روی سر من آینه قرآن نگرفته ست

چندی ست که از زلف پریشان نگاری
چشمان ترم رخصت توفان نگرفته ست

چندی ست که بال و پر همواره اسیرم
عطر حرم شاه خراسان نگرفته ست

از روز ازل پرتو حسن تو... و امروز
این جذبه ی عشق است که پایان نگرفته ست

بر آینه ها گرد و غباری ست قدیمی
از بس که در این فاصله باران نگرفته ست


10 مهر 1392 569 11

پر از امّید فال من

اگر زیباست مال تو، اگر زشت است مال من
غزل هرچند بال توست ولی تنها وبال من

اگر زرد است یاد من اگر سبز است یاد تو
بهاری حال و روز تو، کویری روز و حال من

دلم همواره تنگ تو، دلت یک لحظه اما نه
چه ها دید از دل سنگت دل همچون سفال من

تو می آیی نمی آیی نمی بینم نه می بینم
پر از تردید فال تو پر از امّید فال من

من و این قحطی واژه، تو و هر لحظه حرفی نو
سکوت پر هیاهویت حریف قیل و قال من

بهشت چشم های تو تمام آرزوی من
منم عمری دچار تو، تویی اما محال من

تمام هستی ام تنها همین شعر است شعری که
اگر زیباست مال تو اگر زشت است مال من


23 شهریور 1392 767 6

به شوق این که بباری

غزل شدم به هوایت پر از طنین صدایت
و واژه واژه شکفتم به لطف حال و هوایت

به وزن نغمه ی باران به سبک شعر خراسان
غزل شده ست چه آسان دل شکسته برایت

تمام قافیه ها را کشیده ای به تماشا
تو با دو چشم و دو ابرو و گیسوان رهایت

تو یا اصالت شعری و یا نهایت شعری
و یا قیامت شعری به اختلاف روایت

تو ای طراوت جاری! کم از بهار نداری
به شوق این که بباری، زمین نشسته به پایت

سکوت بودم اگرچه ولی به شوق تو امشب
غزل شدم به هوایت پر از طنین صدایت


24 مرداد 1392 986 9

فرق من و تو در دلِ تنگ است و دلِ سنگ

اینقدر که من مثل توام هیچ کسی نیست
جز داشتنت در دل تنگم هوسی نیست

یک عمر به یاد تو نفس می کشم اما
افسوس که می آیی و دیگر نفسی نیست

" افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم"*
در حسرت پروازم و جز "من" قفسی نیست

فریاد از این شهرِ پر از مرده و بیمار!
وقتی خبر از یار مسیحا نفسی نیست

پیغمبر سرگشته ام و در دل این دشت
جز آه دل شعله ور من قبسی نیست

با ظلمت این چاه،دلم انس گرفته ست
دیگر چه غم از این که صدای جرسی نیست؟!

حالا که من از دامن تو دست کشیدم
بر گلشن پیراهن تو خار و خسی نیست

فرق من و تو در دلِ تنگ است و دلِ سنگ
اینقدر که من مثل توام هیچ کسی نیست

-------------------------------------

*بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
مقام معظم رهبری



26 خرداد 1392 1215 9

آری! غزل بهانه ی خوبی ست بین ما

باید برای وصف تو گاهی غزل شوم
حتی اگر خود تو نخواهی، غزل شوم!

شاید ثواب داشته باشد گناه من
وقتی در آرزوی گناهی غزل شوم

آتش برای من که گلستان نمی شود
پس در میان شعله ی آهی غزل شوم

در حسرتم بیایی و من نیز یک سحر
در سایه ی درخشش ماهی غزل شوم

آری! غزل بهانه ی خوبی ست بین ما
باید برای وصف تو گاهی غزل شوم


09 خرداد 1392 610 13

من ایستگاهی غریبم

بگذار بین من و تو این یادگاری بماند
بر سینه ی من نشان یک زخمِ کاری بماند

از چشم آیینه ها که تصویر خود را گرفتی
بگذار یک رشته اشک از این چشمه جاری بماند

گاهی نگاه تو باید بر این زمستان بتابد
تا در دل سرد و غمگین شوق بهاری بماند

تکلیف روز و شبم را اینگونه گویا نوشتند:
" بغضی که داری ببارد آهی که داری بماند "

من ایستگاهی غریبم جایی که باید مسافر
یک عمر چشم انتظار سوت قطاری بماند

حالا که این زخم کاری درمان و مرهم ندارد
بگذار بین من و تو این یادگاری بماند



14 فروردین 1392 455 9

تقصیر شما نیست که تصویر شما نیست

شرمنده اگر درخورتان شعر ندارم
در شأن شما واژه ندارم که بیارم

با دست تهی پا به حرم می نهم آری!
افتاده به دربار کریمان سر و کارم

در سینه ی من بغض فراوان شده بانو!
“بگذار که باران بشوم زار ببارم” (۱)

تقصیر شما نیست که تصویر شما نیست
من آینه ای پرشده از گرد و غبارم

پاییز پر از سوزِ قمم، زردم و دلگیر
از لطف عنایات شما رنگ بهارم

در آتش حسرت قلم و دفتر من سوخت
افسوس که در شأن شما شعر ندارم

………………………………….
(۱) بگذار که باران بشوم زار ببارم
حالا که وصال تو فراهم شدنی نیست



01 اسفند 1391 3195 4

::_:: فرق راه و چاه ::_::

ابرها دزدیده اند انگار قرص ماه را
پس تحمل می کنم باز این تب جانکاه را

کاش یوسف می شدم تا در هجوم گرگ ها
می توانستم بفهمم فرق راه و چاه را

حسرت آیینه دارد سینه ی بی تاب من
سال ها در سینه مخفی کرده ام این آه را

دست هایم خالی اند و عمر در غفلت گذشت
کاش باور داشتم آن قطعیِ ناگاه را

در بیابان جهالت، خویش را گم کرده ام
آرزو دارم ببینم مرشدی آگاه را

بوی شیطان می دهد شعری که از ایمان تهی ست
ذکر باید کرد در این بیت بسم الله را

باز تاریکی تمام شهر را در برگرفت
ابرها دزدیده اند انگار قرص ماه را



29 بهمن 1391 446 5

حالا اگرچه بال هایی بسته داری

ما مانده ایم و آرزوهایی بهاری
در این زمستان سیاه بی قراری

آخر گلستانی معطر می تراود
از چشم های روز و شب چون چشمه جاری

از کوه غصه بعد رستاخیز باران
باقی نمی ماند مگر گرد و غباری

فردا همین سرشاخه های خشک و بی جان
پر می شوند از برگ و گل های اناری

در شهر، حاکم می شود عطری دل انگیز
عطری که حالا می وزد گاهی گداری

صبح رهایی می رسد از راه، آخر
حالا اگرچه بال هایی بسته داری

با کوله بار خاطرات تلخ پاییز
ما مانده ایم و آرزوهایی بهاری



19 بهمن 1391 336 6

حال و هوای سینه ی یک مرد

لبریزم از پژمردگی از زرد چون پاییز
از حیرت از آشفتگی از درد چون پاییز

گاهی پر از بغض است و باران قسمتش نیست
حال و هوای سینه ی یک مرد چون پاییز

باید بدون هُرم چشمان بهار تو
با آفتابی بی رمق سرکرد چون پاییز

حالا که بردی با خودت آیینه ها را هم
من ماندم و آهی همیشه سرد چون پاییز

اردی بهشت آرزوهای پر از خورشید!
با خاطرات سبز خود برگرد چون پاییز...

دیگر تب آن عشق در من شعله ور نیست
لبریزم از پژمردگی از زرد چون پاییز



16 بهمن 1391 584 8

قیامت می کنم وقتی بیایی

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم وقتی بیایی
در حزن چشمانت اقامت می کنم وقتی بیایی

گویند مدت ها پس از تو پانمی گیرد قیامت
می گویم اما: " من قیامت می کنم وقتی بیایی "

شادم که می ریزم تمام هستی ام را پیش پایت
شادم که غم ها را به نامت می کنم وقتی بیایی

وقتی که جز پیکار با چشم سیاهت چاره ای نیست
با دست خالی استقامت می کنم وقتی بیایی

اصلا اگر با بودن من مشکلی دارد دل تو
کاری ندارد رفع زحمت می کنم وقتی بیایی

‫هرچند عمری بی تو عادت کرده ام آواره باشم‬
سخت است اما ترک عادت می کنم وقتی بیایی

حالا که در این سفره چیز دیگری باقی نمانده ست
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم وقتی بیایی



01 بهمن 1391 414 5

آرام در گوش ضریح جدید ارباب

آرام در گوش ضریح جدید ارباب:

در انتظار من بمان که شاید...
مرا به سوی خود بخوان که شاید...

تویی که بوسه گاه جبرئیلی
و من چقدر خوش گمان که شاید...

منم که خواب رفتم و نرفتم
و رفته است کاروان که شاید...

اگر چه  گم شدم در این سیاهی
نگاه  من به آسمان که شاید...

به جای من اگر که زحمتی نیست
شبی زیارتی بخوان که شاید-

کمی ببارد آسمان رحمت
بر این کویر نیمه جان که شاید...

....

نشسته ام به انتظار باران
هنوز هم به این گمان که شاید...


29 دی 1391 937 10

مجنون قصه لایق لیلا نمی شود

هرچند آلاینده های ناامیدیش بیش از حد مجازه:


با گریه های ما گرهی وا نمی شود
این قطره ها که راهی دریا نمی شود

اندوه روزهای گذشته برای ما
ره توشه ی مناسب فردا نمی شود

ما در هجوم درد شکستیم و تا ابد
این زخم های کهنه مداوا نمی شود

آتش گرفته ایم ولی دودِ آهِ ما
در چشم خیس آینه پیدا نمی شود

آن کاروان گذشته و ما همچنان خوشیم
با این خیال پوچ که آیا نمی شود...؟

این بار نیز عاقبتش جز فراق نیست
مجنون قصه لایق لیلا نمی شود

" باران که در لطافت طبعش خلاف نیست "
هم ناله ی غریبی صحرا نمی شود

دیگر سلاح اشک به دردی نمی خورد
با گریه های ما گرهی وا نمی شود




27 دی 1391 486 5

هدر می رود شانه های ستبرم

هدر می رود شانه های ستبرم اگر گریه های تو بر آن نبارد
تو آن ابر بغضی که باید سرش را فقط بر سر شانه ی من گذارد

من آن تک درخت کهنسال باغم که دلخوش به همسایگی با کلاغم
و گاهی اگر باد آید سراغم برایم پیامی به جز غم ندارد

تنش گرچه خشک و پر از برگ زرد، دلش زخمی آه و اندوه و درد
گرفتار این فصل همواره سرد، به رؤیای گرم تو دل می سپارد

تو شیدای عشقی پر از شوق و شور، پر از لحظه های قشنگ عبور
پرستوی همواره در کوچ نور، که رفته ست صبح را هدیه آرَد

تو آغوش باز بهشت خدایی، که با ناله های شبم آشنایی
به امید اینکه دوباره بیایی همه روزها را دلم می شمارد

فراقت به آتش کشیده دلم را، کسی هم نمی فهمد این مشکلم را 
هدر می رود شانه های ستبرم اگر گریه های تو بر آن نبارد




05 دی 1391 467 4
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها