در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده شهاب مرادی)

دفتر شعر

گل که باشی ...


گل که باشی ؛ باغبانها دست چینت میکنند
سنگ باشی میتراشند و نگینت میکنند ...

هرگز از این پیله تنهایی ات غمگین نباش ؛
روزگاری میرسد ؛ فرش زمینت میکنند !!!

چوب خشکی در بیابان باش ؛ اما مرد باش
چوب نامردی اگر در آستینت میکنند ...

ای درخت پیر ؛ بر این شاخه ها دل خوش نکن

چون که با دست تبر ؛ مطبخ نشینت میکنند

نیشخند دوستان از زخم دشمن بدتر است
آشنایان بیشتر اندوهگینت میکنند ...

(شهاب مرادی ۱۵ شهریور۹۴)

https://telegram.me/shahab12moradi


30 بهمن 1395 1789 0

برای شهدای آتش نشان

... کسی چه میداند ، شاید آخرین زمزمه ی مردان سوخته در آتش ، سلام بر فاطمه (س) بود...


بوی دود است و خون و خاکستر
آتشی شعله ور ... تنی بی سر ...
ای جماعت درست آمده اید ...
روضه ی کربلاست ، بی منبر

یک نفر یا حسین میگوید
پیکری روی دست می آید ...
روضه ی کربلای فریاد است
آب و آتش ، حماسه ای دیگر

آسمان شعله میکشد انگار
قلبها ، شعله شعله میجوشد
ابر خولی شده ، نمی بارد
سر شده همنشین خاکستر

ای جماعت درست آمده اید ...
روضه ی آتش است و کوچه و در
یک نفر سوخت ، زیر لب میگفت:
السلام علیک ، یا مادر ......

#شهاب_مرادی
@shahab12moradi





30 بهمن 1395 177 0

خاطرات غمزده

در کنج قهوه خانه تاریک ، پیرمرد
پک زد تمام خستگی اش را و دود کرد
قلیان به نقش شاه قجر در مقابلش ،
زل بسته بود ، یا که چنین وانمود کرد،
*
با دود ، غصه های دلش آه میشد و ...
آهش نثار نقش رخ شاه میشد و ...
نقال ، تا به قصه سهراب میرسید،
با خاطرات غمزده ، همراه میشد و ...

با حجم دود و درد ، هوا دم گرفته بود ،
نقال ، باز هیبت رستم گرفته بود ،
خنجر کشیده بود و به جرم جهالتش ،
چشمان پیرمرد ، کمی نم گرفته بود
*
پک زد دوباره ، خاطره ها را مرور کرد
از کوچه های شهر قدیمی ، عبور کرد
سهراب نوجوان او ، عکسی به قاب شد،
عکسی که چشمهای پدر را نمور کرد ...

قلیان به نقش شاه قجر ، گر گرفته بود
رستم به روی نعش پسر ، گر گرفته بود
از هرم آتشی که به جانش نشسته بود،
از هرچه شاه ، حس تنفر گرفته بود ...
*
خاکستر نهفته را ، آرام باد زد ...
پایان گرفت مرثیه ، نقال داد زد :
( گاهی نمیتوان به خدا حرف درد را )
( در دل نهان نمود و روز معاد زد ... )


30 تیر 1393 548 0

عاشقانه 2

مثنوی خیمه زد و قفل زبانم وا شد
قلمم سرخ شد و قافیه عاشورا شد

خواسته قافیه ام نیمه شعبان باشد
مثل هرجا به قدوم تو چراغان باشد

مثنوی خیمه زد و از هیجانم کم شد
شعر دلبسته شوری که نمیدانم شد

دل اگر چهره دلدار نبیند ، دل نیست
نیمه ماه ، به جز ماه رخت کامل نیست

شعر دلبسته شوری که نمیدانم شد
سخت مبهوت حضوری که نمیدانم شد

شعر افتاد به یک کوچه غمگین کارش
به همان کوچه که سر میشکند دیوارش

کوچه گفتم ، کمر شعر به یکبار شکست
قافیه ، بین فشار در و دیوار شکست ...

کوچه گفتم ، ولی ای کاش قلم خسته نبود
وقت تاراج وفا ، دست خدا بسته نبود

کوچه گفتم ، ولی ای وای حرم سوخته بود
کاش می آمد و رخساره برافروخته بود

کوچه گفتم ، به دل ثانیه ها غوغا شد
همه جا ورد زبان همه ، یا مولا شد ...

مثنوی تازه شد و قافیه ها سنگین شد
ظرف این بیت به خون جگری رنگین شد ...

... مثنوی تازه شد و قافیه عاشورا شد
همه جا ورد زبان همه ، یا مولا شد ...

ناگهان ولوله شد ، آیه تطهیر آمد ...
تکیه بر کعبه زد و نعره تکبیر آمد ...

ای که مسحور وجود تو شده این کلمات ،
به گل روی تو و صاحب نامت ، صلوات ...



23 خرداد 1393 536 1

مثنوی غم ...



باز تحریر قلم ، مثنوی غم شده است/

خیمه در خیمه دلم ، ماه محرم شده است/

خیمه میزد غم و میخواست که تحریر شود /

سینه میخواست که در عشق تو زنجیر شود/

حال دلسوخته را ، قافیه ها بر هم زد /

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد /

عشق پیدا شد و باران غزل ، میبارید .../

می مرد افکن شیرین زعسل ، میبارید.../

این قلم خواست علم باشد و بالا برود .../

یا که با سوز عطش ، در پی سقا برود .../

ای علمدار عطش ، ای به عطش همزادم ،/

زلف بر باد مده ، تا ندهی بر بادم .../

آه ، بر نیزه سری هست ، و سرداری نیست/

وای ، در خیمه الم هست ، علمداری نیست /

من که از معجزه دست تو ، مستم ، ساقی /

هر چه خواهد بشود ، باده پرستم ، ساقی .../

...

... ناگهان سلسله عرش ، به فریاد آمد /

حجله حسن بیارید ، که داماد آمد .../

مثنوی ، شرح جنونی است که لیلا میگفت /

شرحی از پیکر مصلوب مسیحا میگفت .../

بر سر نیزه قلم گفت ، سری می آید /

بر سر نعش جوانی ، پدری می آید /

ای که در مجلس ما قند مکرر شده ای /

آه بابا ... چقدر شبه پیمبر شده ای ...؟!/

...

آه ساقی ، چقدر نیزه و سر می آید .../

باز از قافله انگار خبر می آید ........../

وای ، در خیمه الم هست ، علمداری نیست /

بین این قوم جفا پیشه مگر ، یاری نیست ؟!/

سری از نیزه افراشته ، غوغا میکرد .../

که به تایید نظر ، حل معما میکرد .../

حنجر تشنه او ، صوت وفاداری داشت /

غرق قنداقه خون ، شوق علمداری داشت /

خیز و یک بار دگر ، مشک علمدار به دوش .../

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .../

...

آه ، بر نیزه سری هست و سرداری نیست .../

وای ، در خیمه علم هست ، علمداری نیست /

...

وای ، در خیمه الم هست ، علم میسوزد /

وای بر نیزه سری هست ... قلم میسوزد .../

شهاب مرادی ـ بامداد تاسوعای حسینی


29 آبان 1392 574 1

هبوط ...

رسم دلای عاشقه ... بی تو نفس کشیدن...
پرنده بودن و همش ... زجر قفس کشیدن ...

پرنده یعنی که دلت ... قطره بارون باشه ...
به سفره ی گندم دستای تو ... مهمون باشه ،

پرنده س و پریدن و آبی آسمونش ...
رقص با آفتاب خانوم و ... گیس گلابتونش ،

پرنده س و رها شدن ... تو آسمون مهتاب،
چشمک زدن به خلوت ستاره ها وقت خواب ،

پرنده ی کنج قفس ... یعنی زمینی شدن ...
عاشق چرخیدن با ... هرچی میبینی شدن ،

یعنی که با گوشه یک پنجره آشتی کردن
عادت تو کنج لونه با ، هرچی که داشتی کردن

یعنی همش منتظر ... دستای مردم باشی ...
یعنی که مثل قدیما ... اسیر گندم باشی ...

...

حیف ، که عمر لحظه و ... سقف قفس کوتاهه ...
حیف ، که در کنج قفس ... پریدن اشتباهه .................

ای خدا بارون بباره ، هوا بهاری بشه ...
تموم سقف آسمون ، آیینه کاری بشه

من و تو پرواز بکنیم ، تا آسمون هفتم ...
رها بشیم از قفس و کاسه و دون و گندم ....


17 خرداد 1392 744 7

برای دخترم نازنین زهرا

هرروز چون دنياي كودك هاي تنها
خو مي كني با اين عروسك هاي تنها

روز و شبت يكرنگ و حجم آسمانت
...با هرچه بادا بادبادكهاي تنها ...

بابا به فكر صيد يك ماهي ... و پولك !
توغرق ماهي ها و پولك هاي تنها

همبازي ام شو تا كنار هم بخوانيم
تصنيف باغ آن چكاوك هاي تنها

من درميان اين ملخ آباد گندم ...
مي ترسم از دام مترسك هاي تنها

همبازي ام شو؛ آمدم با پاي خسته...
با تو، كنار كفشدوزكهاي تنها...


13 بهمن 1391 2514 3

هر روز بی شما ...

هر روز بی شما، به شما فکر می کنم
بر امتداد فاصله ها، فکر می کنم .....

سرفصل لحظه های دلم را ورق زدم
بر سال مرگ خاطره ها، فکر می کنم

فردا چه می شود ؟! به دلم بانگ می زنم
بر التهاب ثانیه ها، فکر می کنم .....

پیش از تو ای عزیز، دلم ساده دل نبود
دارم به سحر نام شما، فکر می کنم

دستم که می رسید به دستت، ولی نشد
بر بی اجابتی دعا، فکر می کنم......

آن قدر بی کسم ، که دراین شهر پرفریب ،
تنها نشسته ام، به خدا فکر می کنم .......


03 بهمن 1391 1244 5

این کوچه باز بوی تو می آید از خمش ...

می خواستی که بد شدنم را عوض کنم
پیش تو، مسترد شدنم را عوض کنم

تو می روی بدون من و مانده ام هنوز
باید محل سد شدنم را عوض کنم ...

من خواب دیده ام که تو لبخند می زنی،
آیا نمی شود شدنم را عوض کنم؟!!

شاید که وقت آن شده بعد از هزار سال
این روزهای دد شدنم را عوض کنم؛

****
این کوچه، باز بوی تو می آید از خمش
باید مسیر رد شدنم را عوض کنم .......

91/10/18


29 دی 1391 657 2

عاشقانه (1)

تقدیم به همسر مهربانم  :

بانوی روحبخش غزلهای خفته ام
تمثیل شعرهای همیشه نگفته ام

تصویر لحظه های غزل ریز شاعری
تفسیر آیه های دل انگیز شاعری

گاهی اگر ز زمزمه خاموش می شوم
در آستان عشق غزلپوش می شوم

در آستان عشق تو، ای عشق بی بدیل
سر می نهم به سجده شکر هوالجمیل ...

سر می نهم به سجده، که بارانی ات کنم
تا صبح عشق، غرق غزلخوانی ات کنم

تا صبح عشق، قافیه پرداز ما شود ...
عالم تمام خیره به آواز ما شود ....

آواز ما زمین و زمان را خبر کنــــــــــــد
آواز ما تمام جهان را خبر کنــــــــــــــد

اعجاز عشق ما، ید بیضای دیگری
شرح جنون دیگر و لیـــــــــــلای دیگری

بانوی تک سوار به صحرای دلبری ....
با ناز خود، نیاز مرا چند می خری ؟!!!!

با ناز خود ، به قدرت این عشق آتشین ،
عشق خدا و عشق تو و عشق "نازنین "

کاری بکن عزیز، که دنیا عسل شود
تا عشق ما ترانه و ضرب المثل شود ...

احساس شاعرانه من، نذر خنده هات
بانو، همین ترانه من، نذر خنده هات .....


24 دی 1391 567 5