در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد صادق حاجیانی)

دفتر شعر

امشب کدام گوشه ی این بی کرانه ای؟

مانده نگاه منتظر دخترانه ای

بر جاده ای که از تو بیارد نشانه ای

معصومه(س) بود و چند ستاره بدون ماه

آری برای اشک همین شد بهانه ای

شب شد، نیامدی به ملاقات ماه من

امشب کدام گوشه ی این بی کرانه ای؟

تا می وزید بر سر من بوی پیرهن

می دیدمت که یوسف کنعان خانه ای

ویرانه بود خانه ولی با حضور تو

هر لحظه می شکفت به قلبم جوانه ای

زیر عبای گرم خیال پدر نشست

بلبل شد و سرود غم کودکانه ای

بند خیال پاره شد از شیون حرم

آتش کشید از دل بلبل زبانه ای

گفتند اهل خانه به من «دختر شهید»

دیگر نداشت بلبل غمگین ترانه ای

حالا که آمده تن پاک تو از سفر

افتاده ام به یاد سر و نازدانه ای

...

موسی شدی به آب زدی تا که شیعیان

پیدا کنند از ید بیضا نشانه ای

با این همه ستاره ی زیبای موسوی

در آسمان کشور ما جاودانه ای



25 اردیبهشت 1394 314 2

رباعی فاطمی

ما در دو جهان به فاطمه(س) دل بستیم

از باده ی کوثریّ او سرمستیم

سالی که نکوست از بهارش پیداست

نوروز، سر سفره ی زهرا(س) هستیم
 



10 فروردین 1394 633 3

گاهی دروغ مصلحت آمیز از عشق است

در خاطراتم جمعه ها لبریز از عشق است

این رنگ زردِ برگ در پاییز از عشق است

از ابر چشمانم دعای ندبه می بارد

هر جمعه با یاد شما، این نیز از عشق است

در دفتر شعر مفاتیح الجنان وقتی

پیچید عطر یاسِ روح انگیز، از عشق است

با عطر یاس و آل یاسین انس می گیرم

راه نجات روزِ رستاخیز از عشق است

من تا ابد از عشقتان پاینده می مانم

آری دلیل مرگ ها پرهیز از عشق است

سر در گریبان می کنم وقتی که می بینم

سر در گریبان بودن دهلیز از عشق است

بوی گل نرگس، غروب جمکران، جمعه

آقای من، این تحفه ی نا چیز از عشق است

« من عاشقت هستم» دروغی دیگرست اما

گاهی دروغ مصلحت آمیز از عشق است

......................................................

دوستان خواهشا طوری نقد کنند که تا دو سه ماه، این دور و بَر پیدا نباشم.

یعنی راحت نقد کنید.

 



01 مهر 1393 865 7

رباعی برای لبخند رهبر عزیزم...

هر کس به ملاقات شما می آید

بی شاخه ی گل لب به دعا می آید

چون خود چو گل محمدی هستی لیک

بی کمپوت و آبمیوه چرا می آید؟
 



21 شهریور 1393 771 5

خورشید بوسه بر لب ایوانتان زده ست

ردّی که " لا" ی تیغ تو در آسمان زده ست

فریاد " لا شریک" به گوش جهان زده ست

حُجّت تمام می شود از چشم های تو

وقتی نگاهت آخر لشگر کمان زده ست

وقتی برای حمله ی خود تیغ می کشی

خوشبخت، آن کسی ست که دادِ "امان" زده ست

...

پیغمبران دخیل به جایی زدند که

مسکین، یتیم،اسیر به امّید نان زده ست

پیغمبری که خاک کف پاش طوطیاست

در عشق تو میان خلائق زبانزدست

حتی دلیلِ " أشرقتِ الأرض" نور توست

خورشید، بوسه بر لب ایوانتان زده ست

...

روزی برای دین خدا بدرِ خیبری

امروز...در گلوت... عدو استخوان زده ست

 



30 شهریور 1392 752 18

باید کبوتر سرِ گلدسته ها شوم

پروانه نیستم که به شوقت فنا شوم

"از دست رفته" ام مگر از تو جدا شوم؟

تا آسمان ابری خود بال می زنم

هر وقت غرق دیدن "گنبد طلا" شوم

دستی بلند کن به دعا، ماه روی من

تا از طواف دور لبت با صفا شوم

با این که از گناه پَرَم را شکسته ام

باید کبوتر سرِ گلدسته ها شوم

از هر چه غیر توست رها می شوم اگر

مهمانِ چند روزه ی دارالشفا شوم

باب المراد توست محل دعای من

ای کاش زائر حرم کربلا شوم



23 شهریور 1392 741 4

این زمین خشک روزی باغ زیتون می شود

سهم من از کودکی گهواره ای از سنگ بود

قصه ی شب های تاریکم رُمان جنگ بود

روی هر دیوار عکسی از برادر های من

زانوی غم را بغل کردند خواهر های من

دفتر نقاشی ام پُر بود از تصویر مرگ

چون جدا می کرد دشمن، دفترم را برگ برگ

...

آسمان از رعد و برق و بغض بارانی شده است

از خروش قطره ها دریا خروشانی شده است

هر چه شد فریاد ها از مرد و از زن بیش تر

لرزه بر اندام پوشالیِ دشمن بیش تر

قطره ی خونی که می ریزد شبیخون می شود

این زمین خشک روزی باغ زیتون می شود



11 مرداد 1392 1149 4

رباعی

با سینه ی پر ز آه بر می گردیم
افسوس که بی سپاه بر می گردیم
رخت تنمان اگر چه ماتم زده است،
با هیبت پادشاه بر می گردیم


10 فروردین 1392 626 2

عمو هست...

مشک از دوری آغوش شما گریان است
در کنار بدنت کیست که سرگردان است؟
دارد از روی زمین  آینه  بر می دارد
گاه می بوسد و می افتد و غم می بارد
این طرف دخترکی «ناد علی» می خواند
با خودش گفت: عمو هست...ولی می داند
روضه ی فاطمه و خیمه ی ما یعنی چه...
هر دو تا رفتن و برگشت «دو تا» یعنی چه...
دست بر پهلوی خود دارد و بر می گردد
بین این خیمه و آن خیمه خبر می گردد ...


26 اسفند 1391 650 1

رباعی

از هرم عطش، کودک تو در تب سوخت
وقتی که زدم بوسه به رگ ها، لب سوخت
با نیزه میان آسمان می دیدی
از آتش و عشق، خیمه و زینب سوخت


24 اسفند 1391 630 1