در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیده تکتم حسینی)

دفتر شعر

حق با دل شکسته ی ما بی تفنگ هاست...

 

با من بجنگ جنگ برای پلنگ هاست

این کودک مقابل تو مرد جنگ هاست

 

من کودکم ولی تو حریفم نمی شوی

وقتی سلاح کوچک من پاره سنگ هاست

 

آن که شکست خورده تویی در نبردمان

حق با دل شکسته ی ما بی تفنگ هاست

 

گوش من از صدای گلوله پر است ، پر ...

لالایی شبانه ام این ساز و چنگ هاست

 

بالاتر از سیاهی اگر رنگ دیگری ست

خون من آبروی تمامی رنگ هاست

 

می خواستم بنویسم ، فقط بنویسم که واژه نبود..



24 مرداد 1393 1239 2

روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست

گاه عشق است به دل گاه به دل بیزاری

گاه خوشحالی و گاهی غم عالم داری

 

زندگی چیست به جز خاطره ای فرسوده

زندگی چیست به جز حادثه ای تکراری

 

دست می شویم از این عشق که من مجبورم

چشم می پوشی از این مهر که تو ناچاری

 

گله ای نیست به تنهایی ام عادت کردم

به غزل گریه نوشتن به شب و بیداری

 

روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست

مثل تنهایی من قدّ بلندی داری

 



05 مرداد 1393 2379 5

هم قفس را می شناسم هم پر از آزادی ام...

 

تلخ و شیرینم اگر .. تلفیق حزن و شادی ام

هم قفس را می شناسم هم پر از آزادی ام

 

ریشه در تنهایـــــی ام دارد اگر آشفته ام...

ریشه در آوارگـــــــی اندوه مادرزادی ام ...

 

بارها در گورهای دست جمعی دفن شد

آرزوهای به غارت رفتـــــــه ی اجدادی ام

 

کاخ رویاهای من آجر به آجر هیـــچ بود

پله پله پوج ِ پوچم .. اوج بی بنیـادی ام ..

 

رو به رو ویرانی ام در جاده های دربه در

پشت سر جا مانده اما خانه ام.. آبادی ام ..

 

"سیده تکتم حسینی..

 

 



30 تیر 1393 511 3

هوای گریه در این ایستگاه سنگین است...

دوست داشتنت پرنده ایست
 که در تمام درختان زمین لانه دارد...


هوای گریه در این ایستگاه سنگین است
سکوت سرد تو و بغض راه سنگین است

تو خیره می شوی اما مرا نمی بینی
نگاه می کنی و این نگاه سنگین است

غرور له شده ام را چرا نمی فهمی؟
برای من که زنم گریه گاه سنگین است

قبول! قلب تو را من شکسته  ام اما ..
قبول کن که قبول گناه سنگین است

برای من که نمی بخشی ام نمی دانی
چقدر پاسخ این اشتباه سنگین است

به روی شانه ی من کوه غصه گاهی هیچ
و گاه بار ِ غمی قدر کاه سنگین است

*
نبودن تو ... غم من ... حضور دلتنگی ...
چقدر خلوت این ایستگاه سنگین است ...


09 مهر 1392 895 14

شور شعــرت آفریده عشـــق را شیـراز من ...

ای بهــــارم با تو بودن، دوری ات پاییـــز من
فصـــل آغوشت بهشت امن و شور انگیز من

شور شعــرت آفریده عشـــق را شیـراز من
مولـــوی تر کرده چشمت بلخ را تبریــــز من

با نگاهت هر کسی را ساده جادو می کنی
با دو ماه قهوه ای .. خورشید سحـرآمیز من

با تو لبریز از جنـــون، با تو پر از آرامش است
این لبالب درد و دلتنــــگی .. دل لبریــــز من

هم به درمان می رسد با تو دل درمانــده ام
هم به پایان می رسد  غم دوره ی پرهیز من ...



07 تیر 1392 656 13

...

تصویر بهاری خیابان .. باران

رویای همیشه ی درختان باران ...

چشمان تو انگیزه ی باریدن ابر..

تنهایی و من ..پنجره ... باران .. باران ...

 



09 خرداد 1392 613 7

مث رقـــص موهات تو باد،دلش انگار پریشـــــــــونه ...

حواسش خسته و سرده زنی که زندگـــیش مرده
داره اسمت رو می دوزه رو یه دســــمال نم خورده

تو ایلش خیلیـــــا گفتن که دیگه بر نمــــــی گرده
یه عمره پاش نشستی و یه عـمره اشتبـــا کرده

...

شبیه خنده هات تاره، شبــیه لمس دستــــات دور
همش چشماشو می دوزه به جاده های سوت و کور

میگه هیچکی نگاش مثل نگاه مهربونــت نیـــــــس
تو مرد کوه و صحرایی، نامردی توی خونــــت نیــــس

مث رقـــص موهات تو باد، دلش انگار پریشـــــــــونه
سرش رو تکیــــــــــه داده باز، به یه دیوار دیوونــــــه

...

حواسش پرت و داغونه، نگاهش سرد و افســـرده
یه عمره که زنی تنهـــا، تو آغوش خودش مـــــرده

 


23 بهمن 1391 830 5

ضمیرغائب ...

او

به او

فکر می کند...

من

به او...

 



08 بهمن 1391 859 8

بیـــدلی کن بر خیــالاتی که می بافی بخنـــد

دختر بافــنــــــده رویاهات را مـحــکم ببــــــاف
در ترنـــج رنـــج، عرش و فرش را در هم ببـاف

بر گلیـــم ِ چــرت های پــــاره دارت می زنـنــد
تیــــغ را بـــردار و خواب فرش ابریـشم ببــــاف

هفت سین از سینه ریزت سیب حوا چیده است
سبزه بالا سیـــر و ســـرکه بــر دل آدم ببــــــاف

اشک شیـــرین، چشـــم لیلا، غمزه ی گردآفریــد
عشـق و عصــمت را زلیـــخایی تر از مریم بباف

بیـــدلی کن بر خیــالاتی که می بافی بخنـــد
فرخی شو حــــله ای با تار وپـــود غم ببـــــــاف

زندگـــــی را آرزو کــــن، آرزو را زندگـــــــــــی ...
ریشه ریشه، واژه واژه عشق را  "تکتم " بباف

 



15 دی 1391 876 5

داغ های جاودانه ...

گریه می کنم که آب مهر مادر شماست
گریه می کنم که گریه نام دیگر شماست

دست های رو به آسمان نخل ها هنوز ...
در پی ِ اجابت دعای خواهر شماست

باغ ِ داغ های جاودانه اید و لاله ها
زخم های بی شمار روی پیکر شماست

تشنه لب به قصد بوسه آمده چه باشتاب
تیغ آب دیده ای که در برابر شماست

از فدک به ارث می برم دل شکسته را
گریه می کنم که آب مهر مادر شماست ...

 



09 دی 1391 697 10

راه افتادم مبــادا خانه پابنـــــــــدم کند...

راه افتادم مبادا خانه پابنـــــــــــدم کند
یاد چشمت مثل یک میخانه پابندم کند

خواب دیدم با تو بودم نازنین اما چه حیف..
می شود آیا که این افسانه پابندم کند ؟

دل به جاده می سپارم می روم بی اختیار
تا که کــوه و دره و پروانـه پابنـــــــــدم کند

می کشـم فریاد تا بغضم ترک بردارد آه...
هست آیا شانه ای مردانه پابنـدم کند ؟؟

راه افتادم سفــر حال مرا بهتر کند ....
ترس دارم این غـم دیوانه پابنـــــــدم کند

دوست دارم گوشه ای در جاده های بی نشان
چشم هایت کنج یک ویرانه پابنــــدم کند

خانــه و دیـوار و در بـوی تـو را دارد هنــوز
راه افتادم مبــادا خانه پابنـــــــــدم کند...

 



29 آذر 1391 759 7

ای که شب در مردمکهای تو یلدایی تر است

ای که شب در مردمک های تو یلدایی تر است
خنده هایت راز و لبهایت معمـــــــــایی تر است

با نگاهت شمس تبـــــریزی ترین داغ دلــــــــم
چشم هایم بلــــخ و لب هایم بخارایــــی تر است

در تـــــب آغوش تو بالا و پاییــــــن مـــــی پــرم
رقص ماهی بر تن ساحل تماشــــایی تر است

باز هم پیراهنـــت را حسن یوســـف می زنی؟
خواهش دستان من امشب زلیخایــی تر است ...



17 آذر 1391 1475 6

مستفـعــلن مستفـعــلن معشوق یا عاشق ؟

ای عشق ای شهزاده ی بی سلطنت بی تاج
اسطوره ی افسانـــــــه هـــــای رفتــه بر تاراج

رسواترین پیغمبــــــــر منظـومــــــه ی تاریــــــخ
ای آمده از اوج عـــرش ای رفتـــــه تا معـــــراج

مثــل منـــی آرامــش متــــروک یک ســـــاحـل
مثل تو ام زاییـــده ی وحشی تـــریـــن امـــواج

چوگان سرگـــردان تــر از گویم چـه می گویم؟
بازیچـــه ی اســب و ســوار و آبنوس و عــاج

مستفـعــلن مستفـعــلن معشوق یا عاشق؟
مستفـعــلن مستفـعــلن مشتـاق یا محتـاج؟


14 آذر 1391 1546 13

آرامش ...

 

کنار خودم راه می روم 

در قامت پالتویی که در نبضش

انتقام پلنگی ماده خوابیده 

و خونم را می مکد

حشره ای که روی پوستش

بیداری ام را قلقلک می دهد ...

 

کنار خودم دراز می کشم

در هجم وحشتناکی از تاریکی

 و خوابم را به هم می ریزد

تنهایی ِ سرما خورده ای

که روی صندلی راحتی اش

قژقژ می کند ...

 

در انتهای هفته هایی

که انگشت اشاره

نشانم می دهد

بالای سرم می نشینم

و به مستطیلی خیره می شوم

که لبخند تجزیه شده ام را

قاب گرفته ....



14 آذر 1391 615 4

بانو به روزهای پریشانی ات قسم ...

این شهر با حضورتو عطر رضــــا گرفت

ذرات تــار و پــــــود مـــرا ربنـــــا گرفــت

عمریست در هوای تو تکثیر می شوند

بایـــد تمــــام آینــــه ها را طلا گرفـــــت

دیـــروز بر ضریـــح تو مردی دخیل بست

امروز در حریــــم تو یک زن شفــا گرفت...



08 مهر 1391 930 8

زنی که شال می بافد ...

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد ...


21 تیر 1391 1139 11