در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمدهادی علی بابائی)

دفتر شعر

دیگه مردی شدی برای خودت

زنگ آخر که شد معلممون
گفت شغل باباهاتونو بگید
از کار و بارشون خبر دارید؟
برای دوستاتون همونو بگید

شغل‌ها فرق می‌کنن با هم
کار باباهای شما سخته؟!
لباس کارشون رو میشناسید؟
بعد رفت و نوشت رو تخته:

«همه‌ی شغل و حرفه‌ها خوبند،
به همه احترام بگذارید»
باز پرسید با صدای بلند:
از کار باباتون خبر دارید؟

بچه‌ها بعد از این شروع کردن
یکی می‌گفت دکتره باباش
هر کی وقت مریضی می‌دونه
میره دکتر به خاطر درداش

یکی می‌گفت مهندسه باباش
برج‌های بلند می‌سازه
یکی راننده بود باباش و
یکی باباش تو کار پروازه

نوبت من شد و شروع کردم:
بابای من همیشه تو سفره
مادرم میگه که دعا بکنم
سفرای بابا پر از خطره

بابا هر شب میاد به خوابم و باز
میگه مردی شدی برای خودت
خونه رو میسپره به من، میگه:
دیگه مردی شدی برای خودت

عکسشو گاهی می‌فرسته برام
که نشسته میون جمع همه
پیشونی بند قرمزی بسته
روش نوشته مدافع حرمه

 

 

محمدهادی. ع



05 دی 1394 983 0

تیغ باید گره‌گشا باشد

از غم دردهای تکراری

چاره‌ای نیست غیر ناچاری!

 

فرق بین شب تو و روزت

فرق بی‌خوابی است و بیداری

 

غم دیروز و غصه‌ی فردا

هر دو را شب که می‌شود داری

 

خسته از بیت‌های امروزی

خسته از شعرهای سیگاری

 

خسته از شاه‌های اهل صله!

خسته از شاعران درباری

 

خسته از راویان بی منطق

خسته از عالمان اَخباری

 

اشک را پاک می‌کنی اما

بالِش‌َت را دوباره می‌باری

 

تیغ باید گره‌گشا باشد

زخم وقتی که می‌شود کاری

 

بین تنهایی پس از گریه

بعد زاری... میان بیزاری...

 

گفتم: آیا کسی هم این‌جا هست؟!

مرگ فریاد می‌زند: آری!

 

21 مرداد 1394

شیراز



22 مرداد 1394 499 0

هیچ کس حق ندارد

حتا ساعت
         حتا استکان چای
                         حتا لامپ مهتابی
                                         و همه‌ی شکستنی‌های دیگر
همه می‌دانند:
هیچ کس حق ندارد تو را به یادم بیاورد

خُرده‌های آینه را هم جمع نمی‌کنم
- همین جا باشد -
تا همه بدانند
حتا ساعت
حتا...



15 تیر 1393 434 1

شمعی‌ست در دلم که به پایان رسیده است

زبان حال حضرت زینب در شب‌های آخر حضور حضرت صدیقه زهرا سلام الله علیهما:



می‌خواهد از خدا که غمش مختصر شود

تا غصه‌های قصه‌ی عمرش به سر شود


با اشک‌های مادر خود گریه می‌کنم
شاید دعای نیمه‌شب‌ش بی اثر شود

وقتی که مرگ خواست اجابت به چشم داشت

ای کاش اشک دیده‌ی من بیش‌تر شود


می‌ترسم از شبی که به پایان نمی‌رسد

شامی که بی طلوع نگاه‌ش سحر شود


*
شمعی‌ست در دلم که به پایان رسیده است

وقت‌ش رسیده مایه‌ی داغ جگر شود


بابا رسید و گفت که «آهسته‌تر ببار

ترسم که اشک بر غم ما پرده‌در شود»


*
شمعی‌ست در وجود کسی از همین تبار

ای کاش شمع چهره‌ی او شعله‌ور شود


12 فروردین 1393


15 فروردین 1393 876 8

تعلیق کمان‌گیری آرش!

مُهر است بر کمان کمان‌گیران، تعلیق گشته فن کمان‌گیری

چیزی نمانده ازصف «آرش»ها، جز قصه‌های پوچ اساطیری

 

از شاه‌نامه خاطره‌ای مبهم... رؤیای روزهای پر از رستم...

کابوس‌های هر شب ترسوهاست: «سرگیری دوباره‌ی درگیری!»

 

کوهیم... ایستاده، ولی در بند، ما سنگ‌های بسته به زنجیریم

هر شب گذار پرسه‌شان این‌جاست ول‌گردهای وحشی و زنجیری

 

وقتی «زمین»، «جهان» کسی باشد دنیای کوچکش قفسی باشد

«دل» می‌دهد به رنگ جهان‌گیری، «تن» می‌دهد به ننگ زمین‌گیری

 

تیغ برادر است در این سینه، خون می‌خوریم از جگری زخمی

از درد نان و آب رهامان کرد این لقمه‌های تلخ سر سیری

 

4/11/92
شیراز



07 بهمن 1392 1391 5

این گنبد زردی که زیر گنبد گیتی‌ست

این سرزمین تنها زمینی آسمانی نیست

خاکی مقدس با بنایی آن‌چنانی نیست

 

این گنبد زردی که زیر گنبد گیتی‌ست

در قید و بند خاک این دنیای فانی نیست


دنیا رکاب خاکی این دُرّ غلتان است

دنیا ولی مثل نگینش جاودانی نیست


معراج باید کرد تا این "عالم دیگر"

راهی به غیر از آسمان تا "بی مکانی" نیست


تاریخ خود را دارد این صحن و سرا اما

این سرزمین جغرافیایی باستانی نیست


در هر کجای این زمین هم زندگی باشد

جز "آسمانِ قدس" جای زندگانی نیست


30 مرداد 1392

مشهد الرضا



06 شهریور 1392 713 4

چشمت به اشک، مُصحف زرکوب می‌شود

یا صبرهای کهنه‌ات ایوب می‌شود
یا جای زخم روی دلت خوب می‌شود

باور نکن مسیح من! آغوش درد را
تنها کسی «شبیه» تو مصلوب می‌شود

در پاکی نگاه تو «نور» است... «مریم» است
چشمت به اشک، مُصحف زرکوب می‌شود

در چشم‌های منقلبم شعله می‌کشد
بغضی که در گلوی تو سرکوب می‌شود


این‌قدر از نبودن و... این‌قدر هی نگو!
از «دیگری» نگو! دلم آشوب می‌شود...



02 مرداد 1392 1580 13

من آبرو از سنگ‌های خورده‌ام دارم

مثل خدا، محراب من فیروزه‌ای رنگ است
در «سوره‌ی اخلاص»م اما رنگ نیرنگ است

از او که پنهان نیست این تسبیحِ «یا ستار»
آهنگ پنهانی که با ذکرش هماهنگ است

«ابکی لضیق لحدی...»[1] و رو می‌شود بغضم
از او که پنهان نیست... یک دنیا دلم تنگ است

اول شهید هر نبردی خاک خون‌بار است
در عرصه‌ی تنگ دلم از سال‌ها جنگ است

باران رحمت بر سرم می‌ریزد اما حیف
هر قطره از بار امانت بر سرم سنگ است

من آبرو از سنگ‌های خورده‌ام دارم
از او چه پنهان بعد از این هم نام من ننگ است...

 

کازرون

17/10/91

[1] برای تنگی سنگ لحدم(فشار قبرم) گریه می‌کنم... (از دعای شریف ابوحمزه ثمالی)


20 تیر 1392 1774 7

چادرت را به شعر من بتکان

نکته: این غزل تازه نیست. چند سال پیش در حوالی فاطمیه، نذر مادر، تقدیم کردم به حضرت مادر سلام الله علیها. این روزها حال مادر تعریفی ندارد...



صحبت از «کوچه» است و «مادر» و «در»، که دلم تا مدینه سینه زنان...
«کلُ ارضٍ...» برای ما کوچه... «کلُ یومٍ...» که ایستاده زمان-

-در همان‌ساعتی که حضرت آب، روضه‌ای دید شکل ماه و طناب
سمت ماه اسیر جاری شد، موج زد... موج... موج... شد توفان

موج زد آتش از نفس‌هایش، داشت می‌رفت سمت بابایش
"آه" گفت و زمین قیامت شد... -داشت می‌شد- که ناگهان سلمان...

آب از آسیاب می‌افتد، غنچه از دست آب می‌افتد
آیه‌ای از کتاب می‌افتد، آیه‌ای ناطق از دل قرآن...

مردم شهر اهل همهمه‌اند، تشنه‌اند و اسیر واهمه‌اند
رعد و برقِ چکاچک شمشیر، مُرده و مانده ذکر «یا باران!»

یک نفر گفت با من آهسته: «مرد جنگ است این زن خسته؛
خطبه‌اش تیر آتشین دارد، قامتش هم خمیده مثل کمان»

*
من دعا می‌کنم دوباره که در روضهٌ مِن ریاضِ روضه‌ی‌تان
با نگاهی که غرق اشک و شماست، جان بگیرم زمان دادن جان

*
خاک این کوچه غرق مضمون است، جای پای ابوتراب این‌جاست
چادرت خاکی است و شعرآلود، چادرت را به شعر من بتکان


20 فروردین 1392 2442 6

دلم برای زمستان اگرچه تنگ شود

اگرچه مرد پر از لکه‌های ننگ شود
به ماه زل زده تا باز هم پلنگ شود

بهار عاشقی از راه می‌رسد تا باز
به سبزه قلب سفالینمان قشنگ شود

زمین به خاک سیاهش سفید پوشیده‌ست
بتاب تا دلمان گرم و رنگ رنگ شود

عجیب نیست که دل‌های سخت آب شوند
که چشمه، زاده از آغوش کوه و سنگ شود

هنوز مانده به تحویل حال و آخر سال...
به کار خیر نباید ولی درنگ شود

بکار بر لب سرخم شکوفه‌های بهار
دلم برای زمستان اگرچه تنگ شود


17 فروردین 1392 1410 5

آیینه است این فرش پر نقشی که در قاب است

گل می‌کند قالی خطوط طرح نابش را

با هر قدم می‌گیری از جانش گلابش را

 

باید بپیچد ساقه‌اش بر ساق پاهایت

حتا اگر چشمت نبیند پیچ و تابش را

 

آرامش گلدان و قالی بی تو پژمرده‌ست

می‌بینم امشب زردی‌اش را... اضطرابش را

 

خورشید باید باشی و... باشی که گل باشد

برگرد و برگردان به گلدان آفتابش را

 

گلدان بی باران پر از گل‌های افسرده‌ست

باور نکن شادابی رنگ و لعابش را

 

آیینه است این فرش پر نقشی که در قاب است
برگرد و رو کن چهره‌ی پشت نقابش را



کازرون
25/10/91




20 بهمن 1391 1255 7

فرق میان تیر مشقی-تیر جنگی...

تا داشتم از یاد می‌بردم قشنگی را
در نامه‌ات دیدم نگاه عکس رنگی را

چشمم گره خورده‌ست با چشم زنی در عکس
چشمان من آواره و چشمان زن گیرا...

(در سایه‌ی آن خاطرات کهنه بودم، تو-
آوار کردی بر سرم سقفی کلنگی را)

این زن تویی... در خاطراتم مانده چشمانت
با شیشه روزی می‌شکستی قلب سنگی را

هر روز قلبم با خودش جنگید بعد از تو
هر روز حس می‌کرد دل  -در عرصه- تنگی را

مشغول مشق عشق بودم با تو... یادم رفت-
فرق میان تیر مشقی-تیر جنگی را!

مانند سربازی که شب با ماه بیدار است
حس کرده‌ام پیراهن طرح پلنگی را

 یک جفت توت وحشی خشک‌اند لب‌هایم
بر غربتم پیوند کن توتِ فرنگی را...


17 آبان 1391 4747 9

دنیا شده شکل قلعه‌ی حیوانات (رباعی)

از بینی روزگار خوک افتاده
در ذهن الاغ‌ها چروک افتاده

دنیا شده شکل "قلعه‌ی حیوانات"(1)
این قلعه به دست "فیس بوک" افتاده!

 

 

 

1. عنوان کتاب معروف "جرج اورول" درباره‌ی انقلاب‌های به انحراف کشیده شده!


17 آبان 1391 1069 2

که داغ دوری خورشید بر زمین کافی‌ست

برای سوختن‌م چشم ذره بین کافی‌ست
که "مهر" ریخته در چشم آتشین کافی‌ست

دوباره شعله به خاکسترم نزن هر شب
که داغ دوری خورشید بر زمین کافی‌ست

اگر غم است که لب‌ریزتر نخواهم شد
هنوز مستم از آن درد اولین... کافی‌ست!

نه "عشق" مانده نه "نفرت"، غم است هرچه که هست
برای "وصل" و "جدایی" فقط همین کافی‌ست

 ...

به یاد هر چه سکوت از تو دیده‌ام، امروز-
به جای پاسخ مِهر تو "نقطه چین" کافی‌ست



08 آبان 1391 1436 8

شب شده‌ست روزم باز (فیلم-غزل)

1:
(داخلی/روز...)[1] «الو...الو...» اما... که مرا هیچ کاره می‌گیری
حرف من قطع می‌شَ... بعد -از حفظ- اسم او را شماره می‌گیری

2:
(خارجی/روز...) راهمان از هم... می‌رود تا کجا؟ نمی‌دانم!
راه‌ها هم یکی شود این بار از کنارم کناره می‌گیری!

3:
(داخلی...) شب شده‌ست روزم باز! گفتن عشق کار آسانی‌ست
باز هم زنگ می‌زنی به حرم... از «رضا» راه چاره می‌گیری

«السلام علیک، شمسِ شموس!» توی چشمت نشسته اسمی که...
«یا علی بن مو...» از این جایش با نگاهت ستاره می‌گیری

4الف:
(داخلی/روزهای بعد از این) شعرْ فریاد می‌زنم: «بس کن!-
مرگ افتاده روی عاقبتم» «مرگ» را استعاره می‌گیری

4ب:
(قطع به...) فحش می‌دهی به خدا! که به تردید واگذارت کرد
توی قرآن تو «محمد[2]» نیست، باز هم استخاره می‌گیری؟!

5:
(نه مکانی نه هم زمانی که...) روی دست تو fade[3] خواهم شد
شرح را با اشاره می‌گویم، قصه را با اشاره می‌گیری:

دست از پا درازتر شده‌ام! که به نخل تو می‌رسد دستم
خیره در چشم‌های خسته‌ی من، دست «او» را دوباره...

 

 

 



[1] شرح صحنه در فیلم‌نامه پیش از هرسکانس به شکل تعیین زمان و مکان است. مثلن: (داخلی/اتاق/روز)

[2] سوره‌ی چهل و هفتم قرآن! و البته نام پیام‌بر آخرین...

[3] فید: اصطلاحی در عکاسی و سینما. به معنی محو شدن تصویر.



06 آبان 1391 1212 6

در باب این‌که مدرک دکتر شریعتی... (طنز)

با عرض احترام به دکتر شریعتی:

 

از این همه پیامک «دکتر شریعتی...»
حتا نمی‌گزد کَکِ دکتر شریعتی

از بس که گفته‌ایم می‌افتد به رویمان
هنگام خواب بختک دکتر شریعتی

از بس که فرق می‌کند این مرد، می‌دهد
سوز سه تار، دُمبَک دکتر شریعتی

صد جلد منتشر شده از هر دقیقه حرف
«خیلی» شده‌ست «اندک» دکتر شریعتی

نقل است دکترش زده سوزن که گفته «آخ»
کوبیده مشت بر فک دکتر! شریعتی

گفتم «شریعتی» که یکی داد زد:«اوهوی!»
فریاد زد که:«مردکه! "دکتر" شریعتی»

انگار شک و شبهه زیاد است، مدتی‌ست
در باب این‌که مدرک دکتر شریعتی...

اصلن به ما چه! این همه اندیشه‌های ناب
با دکترا مبارک دکتر شریعتی

سرهایشان به سقف فلک هم رسیده است
شاگردهای کوچک دکتر شریعتی

آورده‌اند روی تنش نقش بسته بود
made in france فندک دکتر شریعتی

 

این شعر از من است! به جان خودم قسم!
من گفته‌ام! خودم! نه که دکتر شریعتی!

 



04 آبان 1391 1223 11

آدم‌ها (رباعی)

تا می‌گذرند از این گذر آدم‌ها
گنجشک فرار... عشق پر... «آدم‌ها»

هنگام فرار جیک جیکی کردند
فریاد زدند: «مرگ بر آدم‌ها»



25 مهر 1391 980 3

یک روز اگر پرنده شد دل‌هامان (رباعی)

آدم پی عشق جست و جو خواهد کرد
یعنی که به اصل خویش رو خواهد کرد

یک روز اگر پرنده شد دل‌هامان
آن روز کلاغ بغبغو خواهد کرد!



25 مهر 1391 987 2

تو پریدی به سمت ماهی‌ها، سر زد از آبِ حوضِ خانه پری

از خبرهای تازه می‌پرسی، از خبرهای شهر بی‌خبری
گَرد اموات بر سر شهر است، کوچه‌ها پرسه‌گردِ در به دری

خاطراتی هنوز مانده که باز گاه گاهی مرا به هم بزند
کوچه‌ی پیر کودکی‌هامان، کودکی‌های خانه‌ی پدری

خانه‌ای شکل توپ بازی من با تو از دیدِ «دوستت دارم»
محو چشمت شوم، تو گل بزنی... مثل دل بردنت مرا ببری

خانه‌ای شکل آب‌بازی‌مان، شکل موی طلایی خیس‌ت
تو پریدی به سمت ماهی‌ها، سر زد از آب حوض خانه پری!

شب بی ماه، روز بی خورشید، سال‌ها رفته است از آن روز
رو به رویم نشسته‌ای بعد از عمر تاریک شمسی و قمری

خبر رفتن است در بغضت، گر چه با خنده باز می‌گویی
مثل اخبار تلخ تلویزیون... مثل لبخند واحد خبری

شعر غمگین دوباره می‌خوانی، امپراتور غرق گریه شده(1)
باز اشک من است و رفتن تو بین اشعار فاضل نظری

ردپای خطوط انگشتت می‌کند حکم مرگ را امضا
فال تو توی قهوه‌ی من بود، فال من توی قهوه‌ی قجری...

 

(1)  1. «گریه‌های امپراتور» اسم یکی از مجموعه‌های شعر فاضل نظری.(آدم خلیفه‌ی تنهای خدا روی زمین است. امپراتوری که گاهی باید برگردد به آخرین سلاحش. و سلاح او گریه است.)



25 مهر 1391 1190 6

بانوی سر به زیر

کم می‌کند نگاه تو از دردِ مردها
بانوی سر به زیر من، ای مردِ دردها

ای راه سخت و وسوسه‌انگیز هر نگاه
دریای پرتلاطمِ صحرانوردها

حالا قدم قدم قدمت می‌کند به پا
جشن سماع در همه‌ی ریزگردها!

برگوشه‌های چادر آرامش‌ت ولی
حسرت به دل نشسته دل پرسه‌گردها

پیروز آسمانی جنگ ستاره‌هاست
چشم به خاک دوخته‌ات در نبردها

احساس عشق پشت همین قاب کوچک است
بانوی رو گرفته از احساس مردها!



28 شهریور 1391 1099 6
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها