در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده رضا حاج حسینی)

دفتر شعر

مادر! چه میکردی اگر تو جای من بودی؟!!

نُه ماه، من ماهی و تو دریای من بودی

نُه ماه، اصلا تو همه دنیای من بودی

 

من سالها از چشمه ی حلم تو نوشیدم

تو کوه بودی... وادی سینای من بودی

 

وقتی دو سالم بود... نه! نه! تا همین حالا

من راه می رفتم ولی تو پای من بودی

 

من لال بودم... حرف را از چشم میخواندی

من کور بودم... دیده ی بینای من بودی

 

هر جا خطر حس کردم آغوشت پناهم داد

ای ماه! تو آرامش شب های من بودی

 

من پله های علم را بالا که می رفتم

هر بار تو بالاتر از بالای من بودی

 

... آیا وکیلم؟!!

از تو پرسیدم: "اجازه هست؟!"

خندیدی و دلگرمی امضای من بودی

 

من هر چه دارم را، به تو یک عمر مدیونم

مادر! چه می کردی اگر تو جای من بودی؟!

 

...

زهرا اگر زیباترین الگوی مادرهاست

مادر! تو زهرایی ترین زهرای من بودی



11 فروردین 1395 545 3

تو چشم بستی... خط زدی هر چه نوشتم را

در چشمهای تو نوشتم سرنوشتم را
تو چشم بستی... خط زدی هر چه نوشتم را

مصرع به مصرع عشق را بر روی هم چیدم
اما تو ویران کردی آخر خشت خشتم را...

من کاشتم... من آب دادم... من درو کردم
تو رفتی و بر باد دادی هر چه کشتم را

با تو گل از گل می شکفتم... آه از دوری
اسفند! لطفا پس بده اردیبهشتم را

...
دنیای بی تو بهتر از قعر جهنم نیست
یکروز پس میگیرم از دنیا،  بهشتم را



10 اسفند 1394 591 0

کودکی رفته بود نان بخرد.... (تقدیم به شهدای دزفول)

تقدیم به ملک محمد کرمی 13 ساله‌ی دزفولی

کم سن ترین شهید نوجوان استان خوزستان

 

کودکی رفته بود نان بخرد

نان چیچال کودکان بخرد*

 

رفت دکان... برای صبحانه

عسل ناب کندوان بخرد

 

پدرش گفت هر چه می خواهد

می تواند از آن دکان بخرد

 

با خودش فکر کرد اگر بشود

جای اینکه از این و آن بخرد -

 

برود چند کوچه بالاتر

از خداوند مهربان بخرد

 

میوه ها را به جای میوه فروش

برود پیش باغبان بخرد

 

عاشق مرغ عشق بود ولی

نه قفس... رفت آشیان بخرد

 

بود دلتنگ مشهد و می رفت

چند مثقال زعفران بخرد

 

رفت در زیر سایه ی خورشید

شاید از نور، سایبان بخرد

 

...

ناگهان بمب... ناگهان موشک

نشد از سقف ها امان بخرد

 

خانه تاریک شد... یکی برود

دو سه تا شمع و شمعدان بخرد!

 

چه کسی غیر تو محمد جان

حرف من را به گوش جان بخرد؟

 

پسرم! پاشو...! پاشو...! پا نشوی-

چه کسی نان برایمان بخرد؟

 

استکان ها شکست...، چایی ریخت...

چه کسی باز استکان بخرد؟

 

پا نشد... رفت تا نشان بدهد

می شود بهتر از جهان بخرد

 

می شود از زمین کوچکمان

هر که میخواهد آسمان بخرد

 

می شود در ازای شاخه گل

چند هکتار بوستان بخرد

 

دید انگار کل دنیا را

می تواند به یک قِران بخرد

 

گرچه دنیا به مفت می ارزید

باید این شهر را گران بخرد

 

بچه دزفول قصه حاضر شد

وطنش را به نرخ جان بخرد

 

 

 

 

 

 

 

.........................................

  • چیچال در فرهنگ اصیل دزفولی نامی است که بر نانهای محلی کوچک (مخصوص کودکان) اطلاق می شود.



23 آبان 1394 568 3

تو را به بوی آشنای مادرت شناختم

تقدیم به حضرت سکینه سلام الله علیها...
 
نه از لباس کهنه ات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم
 
تو را نه از صدای دلنشین روز های قبل
که از سکوت غصه دار حنجرت شناختم
 
تو شعر عاشقانه بودی و من این قصیده را
میان پاره پاره های دفترت شناختم
 
قیام در قعود را، رکوع در سجود را
من از نماز لحظه های آخرت شناختم
 
غروب بود و تازه من طلوع آفتاب را
به روی نیزه، از سر منورت شناختم
 
شکست عهد کوفه... این گناه بی شمار را
به زخم های بی شمار پیکرت شناختم
 
تو را به حس بی بدیل خواهر و برادری
به چشم های بی قرار خواهرت شناختم
 
اگرچه روی نیزه ای ولی نگاه کن مرا
نگاه کن...منم...سکینه... دخترت...شناختی؟


03 آبان 1394 608 0

تیرشان تک شعبه هم می شد اگر می خواستند

زخم را اینبار بر قلب پدر می خواستند
مادر بی تاب را بی تاب تر میخواستند

 

قبل از آن که خیمه ها آتش بگیرد... کوفیان
آتش قلب حرم را شعله ور می خواستند

 

این هدف انگار با اهداف دیگر فرق داشت
که برایش تیر انداز قدر می خواستند

 

دشمن نام علی بودند... ورنه چله ها
تیرشان تک شعبه هم میشد اگر میخواستند

 

شعبه ها با هم رقابت داشتند و هر کدام
از میان حنجره راه گذر میخواستند

 

تیغ های ظالم بی رحم، خون می ریختند
نیزه های وحشی خونخوار، سر میخواستند

 

از کبوترها کبوتروار تر پرواز کرد
گرچه او را کودکی بی بال و پر می خواستند



29 مهر 1394 920 2

هر که آماده نیست، برگردد...

هر که آماده نیست برگردد

مرد این جاده نیست برگردد

 

هر کسی بین شهر عادت ها

خارق العاده نیست برگردد

 

فرصتی نیست... هر که وقت اذان

پای سجاده نیست، برگردد

 

آه کوفه! به هر که هست بگو

عاشقی ساده نیست... برگردد

 

عشق، دین است... هر که در دینش

پیش افتاده نیست برگردد

 

هر که دلداده بود، سر داده

هر که دلداده نیست برگردد

...

در میان سیاه­لشگر حُر

کسی آزاده نیست، برگردد؟!



26 مهر 1394 1072 1

چشم من خیس و چشم پنجره خیس...

قبل از آنکه هوای غربت شهر، روی تنهاییم هوار شود

می روم ایستگاه... تا شاید این منِ خسته هم سوار شود

 

این منِ خسته از معادله ها، این منِ گُر گرفته از گله ها

می رود در هجوم فاصله ها، همدم کوپه ی قطار شود

 

همدم کوپه ی قطار شدم، چشم من خیس و چشم پنجره خیس

کاش این ابرهای پاییزی، بگذرد... بگذرد... بهار شود

 

دردها را یکی یکی گفتیم، خسته بودیم و چای میخوردیم

چای، یعنی که گاهی با یک قند، تلخ، شیرین و خوش گوار شود

 

کوپه هم حرفهای تلخی داشت، مثلا اینکه بین این همه درد

آرزوی مسافر قبلی، فقط این بود: مایه دار شود

 

یا همین جا... همین رئیس قطار، دائما روزنامه می­خواند

تا خدای نکرده نرخ بلیط، نکند کمتر از دلار شود

 

(گرم صحبت شدیم، یادم رفت گز تعارف کنم؛ بفرمایید...

راستی! اصفهان دلش می خواست، لهجه اش مثل سبزوار شود)

 

آرزو کرد جای ریل قطار مثل آدم پیاده راه رود

یا شبیه کبوتران باشد؛ فکر کن... کوپه بالدار شود

 

آرزو کرد و گفت نوبت توست... آه! شاعر مگر چه می خواهد؟!

آرزو می کنم رواق امام، محفل شعر برگزار شود

 

جمعه بود و اداره ها تعطیل، شنبه باید دوباره برگردیم

کوپه هم مثل من دلش می خواست، امشب از کار برکنار شود

 

کف دستم نوشت کوپه ی هشت، واگن یک... قطار قم - مشهد

هرگز از خاطرم نخواهد رفت، بهترین یادگار قم - مشهد



16 تیر 1394 761 8

بگو چقدر می ارزد بنای کاهگلی؟!!

قدیم بود و من و خانه های کاهگِلی
همان محله ی نام آشنای کاهگلی
 
اذان پیر مُریدان خوش صدا، دم صبح...
قنوت پنجره ها... ربنای کاهگلی...
 
همیشه ساده... صمیمی... همیشه زیبا بود
حیاط خاکی و بی ادعای کاهگلی
 
من و سماور و چایی و خنده ی بی بی
به روی کرسی اِیوانسرای کاهگلی
 
دلم دوباره هوای دهات را کرده
همان محله... همان کوچه های کاهگلی
 
هوای باغچه ها... خانه های یک طبقه...
حیاط... حوض... تنور و نمای کاهگلی
 
هوای بازی پر های و هوی کودک ها
میان کوچه ی پر سرصدای کاهگلی
 
دهات پشت دهات است در حوالی شهر
و شهر، عاشق این ردپای کاهگلی
 
...
بگو مشاور املاک شهر! منتظرم...
بگو چقدر می ارزد بنای کاهگلی؟!!



29 دی 1393 2326 7

خرمای کوفی خورده ای...(به مناسبت هفته وحدت)

وقتی که چندین خشت از دیوار برداری

باید که از روی خودت آوار برداری

 

دین خودت را می فروشی... شیخ درباری!

تا شهرتی از رونق بازار برداری

 

تو از خودت هم باختی... مثل کلاهی که

هر بار بگذاری سرت، هر بار برداری...

 

خورمای کوفی خورده ای، ای کاش می شد که

یک دانه هم از میثم تمار برداری

 

افکار تلخ تفرقه انگیز تو پوچ است

کی می شود که دست از این افکار برداری

 

...

دنیا شبیه کوه و تو یک کوهپیمایی

باید فقط فرمان فرماندار برداری -

 

هر جا که می گوید قدم بگذار، بگذاری

هر جا که می گوید قدم بردار، برداری

 

یا طوق مِهر بندگی بر گردنت آویز

یا اینکه بایستی طناب دار برداری



22 دی 1393 827 3

غزه به دست شاعرانش سنگ داده

با ریزش برگ درختان جان گرفته ست        

از چشم خیس ابرها باران گرفته ست

صدها گل از دامان هر گلدان گرفته ست

این روزها با خون حنابندان گرفته ست

 

زاییده ای ارابه ی مرگ است پاییز

وحشی ترین اقبال گلبرگ است پاییز

 

پاییز آمد کودکم را با خودش برد

آن خاطرات خوب و کم را با خودش برد

ترکش جنینی در شکم را با خودش برد

هر چه به جز آماج غم را با خودش برد

 

گرگ است دنیا، خون برایش مزه دارد

خونین ترین وضع جهان را غزه دارد

 

غزه، همان شهری که بیش ازشصت سال است

حرف و حدیث خشت خشتش آه و ناله ست

دعوای شیری زخمی و صدها شغال است

روزی اگر از پا بیفتد... نه! محال است

 

انگار در قلبش نه شکی نه هراسی است

غزه تمام دفترش شعر حماسی است

 

وقتی پسر مُرد و در آغوش پدر بود

وقتی که مادر شاهد مرگ پسر بود

دنیا به دنبال حقوق بی بشر بود

گاهی موافق بود گاهی بی نظر بود

 

غزه فراخوانی برای جنگ داده

غزه به دست شاعرانش سنگ داده ست

 

سنگی که شاعر میزند مفهوم دارد

این واژه ها آهی ست که مظلوم دارد

آه غزل گیراییِ محتوم دارد

صهیون یقینا سرنوشتی شوم دارد

 

بین خدا و مردم این شهر عهدی ست        

مردی که می آید همان موعود ... مهدی است



08 دی 1393 653 3

آقا! رضا هستم... رضا...

جایی برای من نگهدارید لطفا
این خسته را در جاده مگذارید لطفا


آقا! رضا هستم... رضا... این اسم را هم
در انتهای لیست بشمارید لطفا


فرقی ندارد بوفه یا قدری جلوتر
جایی کنار پنجره دارید؟!! لطفا...


ای پنجره! ای چشم های خیره! ای ابر!
بغضم نفس گیر است... می بارید لطفا؟!    


من خسته ام... خود را به روی دوش دارم
این بار را از شانه بردارید لطفا


دنیا اگر دنیای عاقل هاست... مردم!
اصلا مرا دیوانه پندارید لطفا


دیوانه ام... عقلی جوابم را نداده است
کار مرا به عشق بسپارید لطفا

...
گلدسته ای دیدم... گمانم مقصد اینجاست
آقای راننده! نگهدارید لطفا

 



23 مهر 1393 722 4

درد کشیدنی نیست...

درد کشیدنی نیست
حتی اگر نقاش ترین نقاش ها را بیاوری...
با وسیع ترین بوم
و ضخیم ترین قلمِ مو هم
دردت را نتوانند کشید...

درد کشیدنی نیست!!!
حتی با ترازوی خاک آلود مرد میوه فروش...
روی ترازو می ایستی
تا تمام آنچه هستی را درد بکشد
غافل از آنکه وزن درد بیشتر از وزن توست!
و بیشتر از کیل ترازوست...
و بیشتر واحدهای بی مقدار وزن ...
و بیشتر از ...

درد کشیدنی نیست!!!
حتی اگر قوی ترین مرد بارکش را بیاوری
تا کمی از بار دردت را بکشد...

نه!
حتی پیر راه بلد هم
نمی تواند
دردت را به راه خودش بکشد...

درد کشیدنی نیست...
درد مرگ است
مرگی در نهایت سکوت
آنقدر سکوت که
هیچ کس مردنت را نمی فهمد
هیچ کس تشییعت نمیکند
هیچ کس فاتحه ای نمیخواند
و خدابیامرزی ات نمی گوید...
حتی مادرت
که اگر در شکسته آینه های حرم تابوتی را ببیند
با لا اله الا الله بدرقه اش می کند
برایت دعا می کند که پیر شوی
و عمرت به دنیا باشد...

نه!
درد کشیدنی نیست...
درد مرگ هم نیست...
درد فقط درد است...
فقط درد است...
فقط درد...

 



28 تیر 1393 383 4

زمین افتادی و جان دادن کوچه (دوبیتی پیوسته فاطمی)

هوایش را به باران داد کوچه
خودش را دست طوفان داد کوچه

و اما باز هم طاقت نیاورد
زمین افتادی و جان داد کوچه


چقدر این کوچه ها نامرد دارد
میان جمع و غربت!! درد دارد

کسی از پشت در فریاد میزد
حمایت از علی پیگرد دارد


غریب و دلشکسته می کشاندند
و بیش از پیش خسته می کشاندند

نمیدانم چه حالی داشت وقتی
علی را دست بسته می کشاندند


زمین اهل خودش را خاک می کرد
زمان آن لحظه ها را پاک میکرد

و شاید روز رستاخیز میشد
اگر پیراهنش را چاک می کرد


دلش تنگ و پر از درد است باران
برایت گریه آورده است باران

بگو این ابرها در قم ببارند
هوای جمکران کرده ست باران

 



18 تیر 1393 456 2

دیشب حرم بودم ...

گاهی میان شعر باید گم شد و سوخت
دور از نگاه سرد این مردم شد و سوخت

هیزم شکن، آخر پس از یک عمر فهمید
باید میان شعله ها هیزم شد و سوخت

همبازی خود بود و با این حال صد بار
با اشتباه داوری دوم شد و سوخت

حتی برنج هندی از بازارْ گرمی
در چشم مردم بهتر از طارم شد و ... سوخت

تا کی برای تکه ای نان، شعر گفتن؟!
آدم، اسیر شهوتِ گندم شد و سوخت

...

دلگیرم از بی مصرفی ها ... کاش می شد
بنزین بین راه مشهد-قم شد و سوخت

دیشب حرم بودم ...عجب حال و هوایی!
ای کاش می شد که همان جا گم شد و سوخت

امروز اگرچه سوختم، اما، قیامت...
امکان ندارد شاعر خانم شد و سوخت



06 اسفند 1392 542 13

دیوار حرم شُسته به اشک است ...

بر تشنه محال است که آبی نفرستند
از ساغرشان جرعه شرابی نفرستند

بین دو حرم هروله کردیم... محال است
از چشمه ی زمزم می نابی نفرستند

باور نتوان کرد... سلامی بفرستیم-
آنگاه از این خانه جوابی نفرستند

دیوار حرم شُسته به اشک است ... بگویید
تا قمصریان عطر و گلابی نفرستند

بی گریه تباکی کن و بی اشک تظاهر
حاشا که بر این گریه ثوابی نفرستند

عمریست اگرچه وسط نیل نشستیم
از برکت این خانه عذابی نفرستند

لب تشنه نبودیم در این شهر... وگرنه
بر تشنه محال است که آبی نفرستند
...
در کرب و بلا قاعده ی شعر به هم ریخت...
بر تشنه محال است که آبی بفرستند

 



13 دی 1392 592 9

میان این همه نامرد....

اگرچه سبز ولی مثل زرد می ماند
بهار بی تو به پاییز سرد می ماند

غبار قلب مرا هیچکس نمی شوید
همیشه آینه مغلوب گَرد می ماند

میان این همه نامرد با صدای درشت
زمانه بر سر تشخیص مرد می ماند

نبرد تن به تنم با هوس شروع شده ست
دلم بدون تو در این نبرد می ماند

که گفته است مرفّه همیشه بی درد است؟
و مستمند در اندوه درد می ماند؟

که گفته است که بالانشین همان بالا
و دوره گرد، همان دوره گرد می ماند؟

تو می رسی و هر آنچه شب است خواهد رفت
و روز مطلقِ بی زوج و فرد می ماند
...

غزل کنار تو احساس بهتری دارد
بگو بمان... بنشین... برنگرد...! می ماند

 



20 آذر 1392 817 19

هوای حنجره بغض است ...

اگر که آب خودش را به ریشه ها نرساند...

و ریشه حرف دلش را به تیشه ها نرساند...

اگر که شیرِ قفس های باغ وحش نمیرد...

اگر که شیر، خودش را به بیشه ها نرساند...

بیان نمی کند این قصه ها هوای مرا ... نه!

غزل هوای مرا با کلیشه ها نرساند

هوای حنجره بغض است، مثل پنجره وقتی

که ابر اشک خودش را به شیشه ها نرساند

...

قطار...

لحظه ی رفتن...

چقدر مثل من است آن-

مسافری که خودش را به گیشه ها نرساند



04 آذر 1392 535 5

تشنگی ات را...!

 

 

هیچ کس از خجالت آب نشد

که لااقل کمی از تشنگی ات را ...!

 

 

 

 

 



25 آبان 1392 578 10

اگر تو جای من بودی چه می کردی؟

غزل گفتم غزل از آفتاب نابِ چشمانت
هزاران چشمه جاری می شود از آب چشمانت

همان چشمی که آیینه، نه! از آیینه هم بهتر
چه زیبا کرده ای عکس مرا در قاب چشمانت

همیشه روزها با فکر چشمان تو بیدارم
و شبها خواب می بینم همیشه خواب چشمانت

من از دنیای پُر آوازه ات چیزی نمی خواهم
به جز یک جرعه نور از آن شبِ مهتاب چشمانت

مرا در لا به لای این غزل با خود ببر بالا
ببر تا بی نهایت تا همان سرداب چشمانت

من از ساحل، من از خشکی، من از مرداب می ترسم
مرا غرق خودت کن، غرق در گرداب چشمانت

اگر تو جای من بودی چه می کردی؟ بگو اصلا-
در آیینه نظر انداختی آیا به چشمانت؟

بلا از چشم تو دور و خدایت کور گرداند
هر آن چشم حسودی که ندارد تاب چشمانت

در این اوقات پایانی شعر و ماه شهریور
دعایم کن! دعایی در دل محراب چشمانت



27 شهریور 1392 1352 30

برایم چای آوردی بدون قند!

من از رؤیای شیرینت نگهداری نخواهم کرد    
برای رفتن پروانه ها کاری نخواهم کرد

برو هر جا که می خواهی، برو پشت سرت را هم...
که من اشکی برای دوری ات جاری نخواهم کرد

زمین افتاده بودی و گرفتم دست هایت را
اگر اینبار پیش آید، تو را یاری نخواهم کرد

برایم چای آوردی بدون قند! اما من
برای دشمنم حتی چنین کاری نخواهم کرد

تو از راز دلم گفتی و بردی آبرویم را
بدان من هم برایت آبروداری نخواهم کرد

اگر تا پای دار محکمه بردند جانم را
به جرم کشتن این عشق ... انکاری نخواهم کرد

و خواهم کرد آن کاری که تو با عمر من کردی
تمام لحظه هایت را پُر از آری...! نه...! خواهم کرد

من و این شعر بیچاره ...
امان از دست چشمانت...
نخواهم های شعرم را نگه داری نخواهم کرد

...

تو از پیش دلم رفتی و من هم می روم امشب
به سمت خنده های چوبه ی داری ...!


29 فروردین 1392 2117 29
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها