در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده یاسمین صباغیان طوسی)

دفتر شعر

بحر طویل

مانده از روضه وُ از هیأت وُ از مجلس وُ از سینه زنی، آمده ام کنج اتاقم ، به دلم پرچم مشکی زده وُ ذکر تو برداشتم وُ دست به دامان تو گشتم که تو اربابی وُ من بنده ی هرجایی ِ جامانده ازینجا و از آنجایم وُ امروز دلم گشته هوایی وُ نشستم به امید کرمی از طرف شاه عزایم که شمایی !

بگو از عطش ُو از جگر سوخته وُ از رخ افروخته وُ از طف صحرا وُبگو از "علی" وُ از "علی" وُ از غم لیلا وُ بگو از ید سقا وُبگو با من دلخسته از اندوه دل زینب کبرا وُ امان از دل زهرا و امان از دل زهرا ...

بگو با من مجنون ، بخدا حسرت داغی به دلم مانده که از داغ شمابشکنم امروز ُو بسوزم که دگر نشنوم این روضه ی جانسوز که : ای اهل حرم میر وعلمدار نیامد ...و دگر نشنوم امروز که خم گشته قد کوهی ُو رودی به لب آورده رشیدی ... چه رشیدی! همان راز رشیدی که لبِ رود رسید ُو نرسید آب به لبهاش ... همان راز رشیدی که عمودی ...

 

بگو ! روضه بخوان شاه غریبم تو بخوان بر من جامانده ازین قافله ی اشک ، که با نام تو آمیخته این اشک وُ خوشا اشک! خوشا اشک! خوشا گریه بر این داغ ، خوشا گریه بر این درد... خوشا گریه ، نه این گریه! خوشا گریه ی یعقوب که نور بصرش رفت چو روزی پسرش رفت ... خوشا قصه ی یعقوب ! که گرگان بیابانی وُ پیراهن خونین عزیزش همه کذب است ... . خوشا چاه! همان چاه که یوسف به سلامت ز درش باز درآمد وَ نه یک قطره ی خون ریخت در انجا و نه انگشت کسی گم شده آنجا و کنارش نه تلی بود نه تپه! وَ یعقوب ندیده است دمی یوسف ِدر چاه! ... خوشا قصه ی یعقوب که گودال ندارد وَ آه از دل آن خواهرغمدیده که از روی تلی دیده که ...

عجب مجلس گرمی شده اینجا ، همین کنج اتاقم که بجز من وَ بجز روضه ی ارباب ،کسی نیست وَ انگار که عالم همه جمعند همینجا! وَ انگار که این پنجره و فرش و در و ساعت و دیوار ،گرفتند دمِ حضرت ارباب : حسین جان ،حسین جان ، حسین جان ، حسین جان ...

 

محرم 1434



01 آذر 1392 2524 7

بی سر

حرفی ندارد بگوید این شعر بی‌سر برایت

 

می‌خواهم این‌جا بریزم اشک مکرر برایت



 

مضمون برایم نمانده حیرانم و مات و مبهوت

 

شاید مجسم شود باز، حالات خواهر برایت



 

قدش خمید از غم تو مثل نماز نشسته

 

مثل رکوعی که آورد داغ برادر برایت



 

خود را سپردی به طوفان، دیگر ستونی نمانده

 

دیگر نمانده زهیر و عباس و اکبر برایت



 

دیگر حبیبی نمانده، جز تو غریبی نمانده

 

مرثیه‌خوان گشته اینجا از غصه مادر برایت

 





 

شرمنده‌ام از عبارات... قافیه‌ها نانجیب‌اند...

 

هرجا که "سر" می‌گذارم، بی‌وقفه  "خنجر" برایت...



24 آبان 1392 700 6

دستی در آب بردی و بردی قرار آب

یا حضرت قمر ! بخدا آب تشنه بود

بیش از سکینه ، ساقی ما ! آب تشنه بود

 

دستی در آب بردی و بردی قرار آب

سقای عشق ! روح وفا ! آب تشنه بود

 

تا دید روی ماه تو برخاست موج او

مانند دست های دعا آب تشنه بود

 

دریا خمار و چشم تو جام شراب ناب

عباس من ! مپرس چرا آب تشنه بود !

 

دریا ز نور روی تو در جذر و مد فتاد

ای ماه ! قطره قطره تو را آب تشنه بود ...




21 آبان 1392 701 3

ما از خدای گم شده ایم او به جستجوست

در های و هوی جمع، تنها یافت من را
من قطره ای بودم ز دریا، یافت من را

من سال ها گم کرده بودم راه خود را
او بعدِ عمرِ رفته، حالا یافت من را

الغوث گفتم عمری و آتش گرفتم
از دود من پر شد چو دنیا، یافت من را

در خانه و در کوچه و میخانه هم نه!
قرآن به سر در مسجد، اینجا یافت من را

امشب نشستم زیر نور چارده ماه
انسان نبودم، شیخ اما یافت من را!

 

21 رمضان المعظم 1434



13 مرداد 1392 1115 4