اشعار فاطمه زاهد مقدم
ترسی از مردن ندارد، جان تعارف میکند
زندگی را زیر بمباران تعارف میکند
عکس فرزند شهیدش را گرفته در بغل
با دلِ غمگین، لب خندان تعارف میکند
ابرها جمعند هر شب در مسیر انقلاب
آسمان موکب زده، باران تعارف میکند
هر طرف سبز و سپید و سرخ دارد میوزد
باد دارد پرچم ایران تعارف می کند
تک درخت کهنه ای در این خیابانِ شلوغ
تکیهگاهش را به مهمانان تعارف میکند
مادری با بچه ها مشغول بازی می شود
مهربانی در دلِ میدان تعارف میکند
کوچه را پر کرده از عطر گلاب و زعفران
لقمهی حلوای داغ و نان تعارف میکند
موکبی با سینیِ خرما و چای دارچین
در هوای سرد، تابستان تعارف میکند
این خیابان راوی جریان جنگ و زندگی است
شب به شب امید بی پایان تعارف می کند
20
0
5
ای داعیان صلح و سرآغاز جنگها!
ای سینههای پر شده از تکه سنگها!
امروز گرچه داغ پدر روی قلب ماست
اما رسیده دست پسرها تفنگها
فریاد میزنیم برای غم وطن
وقتی که لال مانده زبان زرنگها
ما ایستادهایم، خیابان قرار ماست
فرصت نمانده است برای درنگها
دیگر زمین بازی دنیا عوض شده
دیگر بس است بازی الاکلنگها
از قدرتی که نیست فقط لاف میزنید
ما گوشمان پر است، پر از این جفنگها
آغاز جنگهای جهان گرچه با شماست
اما به دست ماست سرانجام جنگها
32
0
چهقدر خستهام این روزها، دلم تنگ است
دلی نمانده برایم، خودت ببین! سنگ است!
چهقدر گریه بباریم؟ آسمان تشنهاست
چهقدر زنده بمانیم؟ بیش از این ننگ است
شهید بعد شهید و یتیم بعد یتیم
نگاه کن پسرم! آه، اسم این جنگ است..
هلا مجسمههای عرب! روایتمان
چهقدر از غم مظلوم ناهماهنگ است
میان سیرهٔ پیغمبر و سیاق شما
هزار بادیه راه و هزار فرسنگ است
زمان رسیده به پایان ماجرای زمین
جهان برای خبرهای خوب دلتنگ است
393
0
3.53
در آسمان چشم تو باران ادامه داشت
آن ظهر بی غروب کماکان ادامه داشت
سی سال بعدِ سوختن خیمه ها هنوز
در سینهی تو شام غریبان ادامه داشت
راوی آیههای مقطع بگو چطور
بر روی نی تلاوت قرآن ادامه داشت
خون حسین آخر این ماجرا نبود
در خطبههای سرخ تو جریان ادامه داشت
بر روی خاک، داغِ دلت ماند و بعد از آن
بر خاک سجدههای فراوان ادامه داشت
جریان اشک های تو بعد از هزار سال
هرگز نداشت نقطهی پایان،ادامه داشت...
269
0
5
با یک بغل دلواپسی باید
با بچه ها مشغول بازی باشم این شبها
باران و طوفانم ولی باید
یک مادر آرام و راضی باشم این شب ها
از مرز و بوم و قهرمانهایش
گاهی برای کودکانم قصه میخوانم
دنیا نمی خواهد ولی باید
من مادر اسطوره سازی باشم این شب ها
سجاده ام پهن است یک گوشه
تا حال من خوب است حال زندگی خوب است
آرامش این خانه یعنی من
دور از هیاهوی مجازی باشم این شب ها
حال دلم با گفتگو خوب است
وقتی که با همسایه و با دوست همدردم
همصحبتی خوب است؛ بنشینید!
باید زن مهمان نوازی باشم این شب ها
237
0
5
آرامش موّاج دریا چشم هایش
دور از تعلق های دنیا چشم هایش
راه زیادی نیست در تکرار تاریخ
از روضه های کربلا تا چشم هایش
حتی شهادت می تواند ساده باشد
این را شهادت می دهد با چشم هایش
پیروز میدان نبرد خیر و شر کیست؟!
شمشیرهای غرق خون یا چشم هایش؟
فکر فراموشی آن تصویر تلخم
قصدم فراموشی ست... اما چشم هایش...
1490
0
5