اشعار اکرم هاشمی سجزئی


پیر خمیده‌ای، زده پرچم به واکرش... / اکرم هاشمی سجزئی

با چشم دوربین که به اطراف بنگری
با خود چقدر خاطره تا ذهن می‌بَری

با کودکی که پرچم ایران به دست اوست 
گنجشک می‌شوی سپس از جوی می‌پَری

پیر خمیده‌ای، زده پرچم به واکرش...
ای پایداری کهن از عالمی سری

الله اکبری و بُرنده است نغمه‌ات
دیوارهای صوت جهان را که می‌دَری

با شبنم نشسته به گلبرگ می‌چکی
مانند چشمِ غم‌زده وقت دعا تَری

با پرچمی به سرعت اسکیت می‌دوی...
بر شانه‌های باد رها مثل یک پَری

آن پرچمی که می‌وزی از قلبِ پنجره
ماشین که تند می‌رود از طول معبری 

 سبز و سفید و قرمز و مواج می‌روی
رودی که روی شانه‌ی مردم شناوری

در کوچه‌ها ببین همه با هم برادریم
ایران! برای ما همگی مثل مادری
::
حالا نگاه لنز به آثار موشک است
بر آسمان شهر، چه امضای محشری
23 0

صبور باش وطن، لحظه‌های پایانی‌ست / اکرم هاشمی سجزئی

بهار بی تو برایم عجب زمستانی‌ست
هوای شهر دلم، کوچه کوچه بارانی‌ست

ردیف عکس شهیدان، کنار شب‌بوها...
میان موکب ما، قاب تو چراغانی‌ست

به جای خانه‌ی فامیل و دوستان، امسال 
کنار عکس تو، در شهر عشق مهمانی‌ست

تمام شهر ببین! قوم و خویش هم شده‌اند
کنار سفره‌ی عیدی که رسم ایرانی‌ست

حضور هر شب مردم میان میدان‌ها...
حماسه در دل جمعیتِ خیابانی‌ست 

برای جشن گرفتن برای پیروزی 
صبور باش وطن، لحظه‌های پایانی‌ست
 
21 0

نگاه کن به افق‌های دوردستِ وطن... / اکرم هاشمی سجزئی

نشسته داغ غمت، بی‌کرانه بر جانم!
که زیر ابر پر از اشک، غرق بارانم!

هزار شمع، درونم مدام می‌سوزد
حماسه است به جانم، اگرچه گریانم!

چه کرده داغِ خبر با دلم که بعد از تو
به شورِ موج خروشان، شبیه طوفانم!

تو زنده‌تر شده‌ای در قلوب عالمیان!
من از حماقت دشمن، همیشه حیرانم!

اگرچه زخم بزرگی‌ست داغ تو، امّا
همیشه خاطر من هست عهد و پیمانم

دوباره می‌رسد از راه نیمه‌ی رمضان...
بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم!
::
نگاه کن به افق‌های دوردستِ وطن...
قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم!
17 0

درست از وسط آب قایقی رد شد / اکرم هاشمی سجزئی

نشست روی زمین، پهن کرد دریا را
کشید پارچه را، متر کرد پهنا را
 
درست از وسط آب، قایقی رد شد
شبیه قیچی مادر، شکافت دریا را
 
صدای تَق‌تَ‌تَ‌تَق... تیر بود می‌بارید
صدای تِق‌تِ‌تِ‌تِق... دوخت چتر خرما را
 
کنار قایق بابا که خورد خمپاره
بلند کرد و تکان داد خُرده نخ‌ها را
 
فرو که رفت در انگشت مادرم سوزن
کسی دقیق نشانه گرفت بابا را
 
وَ آب از کف قایق سریع بالا رفت
و تند مادر هی کوک زد همان‌جا را
 
بریده شد نخ و از بین قاب بابا دید
میان دامن خود چرخ می‌زند سارا
 
1610 0 2.38

تمام طرح پر از رنگ‌های روشن بود / اکرم هاشمی سجزئی

و آن کسی که به قالیچه خفت زد، زن بود
تمام طرح پر از رنگ‌های روشن بود

تمام طرح پر از رنگ‌های روشن... نه!
چراغ سنگر فرمانده بود، روشن بود

نگاه کرد به نقشه، به دار یک نخ بست
گذاشت دست بر آن خط که مرز دشمن بود

گره کنار گره چید و نقش یک گل بافت
و نقشه، چیدن سربازهای میهن بود

و بافت بر سر هم هی ردیف رج‌ها را
درون خاک خودی، وقت صف کشیدن بود

و خورد بر سر گلبوته ضربه‌ی دفتین
نه! آنچه خورد زمین بمب بمب‌افکن بود

و در زمینه‌ی خاکی مدام گل می‌بافت
وطن وجب به وجب میزبان یک تن بود

گذاشت قیچی خود را، برید نخ ها را
که خط سرخ بر آن خاک خون گردن بود 

تمام شد قالی، پای دار خوابش برد
غزل روایتی از پایداری زن بود
 
898 0 5

میان دامن خود چرخ می‌زند سارا / اکرم هاشمی سجزئی

نشست روی زمین، پهن کرد دریا را
کشید پارچه را، متر کرد پهنا را

درست از وسط آب، قایقی رد شد 
شبیه قیچی مادر، شکافت دریا را

صدای تَق‌تَ‌تَ‌تَق... تیر بود می‌بارید
صدای تِق‌تِ‌تِ‌تِق... دوخت چتر خرما را

کنار قایق بابا که خورد خمپاره
بلند کرد و تکان داد خُرده نخ‌ها را

فرو که رفت در انگشت مادرم سوزن 
کسی دقیق نشانه گرفت بابا را 

وَ آب از کف قایق سریع بالا رفت
و تند مادر هی کوک زد همان‌جا را

بریده شد نخ و از توی قاب بابا دید
میان دامن خود چرخ می‌زند سارا
1845 0 4.88