آیینه ها به یاد ندارند، روی تو را بدون تبسم
شاعر: مرتضی حیدری آل کثیر
۲۸ خرداد ۱۳۹۱ |
۲۳۶۱ |
۰
تصویری از تو در قلمم ریخت، مردی که در کدورت مردم
خوابانده شعله ی غضبش را، در پشت مخملین تبسّم
کافی نبود، این همه اما باید که اعتراف کنم من
از چشم خود نخواسته بودم، کامل ببیندت به تجسم
تا این که در شبی متراکم، خود را در اضطراب فشردم
رفتم به قعر ساکت تاریخ، دیدم تو را به حال تلاطم
گندم به گونه های تو ماند، گندم که گونه ای است از آتش*
آتش کنار دست تو طفلی است، با چهره ای به گونه ی گندم
هر گاه می خوری غضبت را، اشک فرشته راه می افتد
آیینه ها به یاد ندارند، روی تو را بدون تبسم
دستانت از کمرکش خورشید، خود را به جنگ ابر سپردند
حتی شکنجه هم نتوانست، وادارشان کند به تفاهم
زنجیرها شمرده شمرده، با سجده ای به پات می افتند
من راه را درست رسیدم؟ اینجاست، راز خانه ی هفتم؟
دست مرا بگیر! که شعرم، بی تو پرنده ای است هراسان
یا می خورد به پنجره ای محو، یا می رسد به قافیه ای گم
من شهد گرم این غزلم را، از دست مهربان تو خوردم
حق با تو بود، در طلب عشق، با تشنه هاست، حق تقدم
*در روایات آمده امام کاظم(ع) چهره ای گندمگون داشته اند.