دفتر مجازی شعر

 

به لطف وصل تو از فصل خویش مهجورم

شاعر: حافظ ایمانی

01 آبان 1391 | 319 | 0

به لطف وصل تو از فصل خویش مهجورم
شبی خمارم و هفتاد سال مخمورم

نه بایزید، نه شبلی، نه بوالحسن، نه جُنید
در این نبرد، نه مغلوبم و نه منصورم

نه از مشایخ ناباکِ هفت شهر توام
نه از تقرّب انفاس پاکشان دورم

گهی معبّرِ گل بوسه های کشمیرم
گهی مکبّر گلدسته های لاهورم

جهاز حجله ی ابرم، عروس بستر صبر
سوار مَرکب شطح مُرکّب و نورم

در آستینِ تماشا پرستی ام رازی ست
که استجابتِ آتش سرایی طورم

تو سِحر آینه گردانیِ هزار بتی
من از غبارِ پرستیدن تو مسحورم

چهارْ زخمه چگور از سه تارِ موی توام
دو دفعه دف بزن از اشتیاق تنبورم

تو بی ملاحظه مستی، خدایْ را دستی!
که من پیمبرِ آیاتِ سرخِ انگورم

شرنگ نام مرا با شراب می شویند
اگر شبی بپرد مستی از سر گورم
 

حافظ ایمانی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.