هم آغوشِ توفان، علف زار عريان
چه مي خواهد از ريشه هاي درختان
همه قوم من خشک سالي پرستند
بگو با چه لحني بگويم به باران
حقيقت! چرا واقعيت نداري؟
مگر تا کجا مي رسد دست شيطان؟
خدايا چرا من؟ مگر زن نبودم؟
چه شادم از اين غم که در نوعِ انسان ـ
ـ کسي هرگز اين قدر ثروت ندارد
نه قارون نه حاتم نه حتي سليمان