(آرشیو پدیدآورنده اصغر عظیمی مهر)

دفتر شعر

همیشه «قدس لنا»، قطعنامه ام این است

جهان دوباره چه خوابی برای ما دیده است
تدارک چه عذابی برای ما دیده است

کدام نقشه ی راه است این که بیراه است
به چاله کاش بمانیم، بعد از این چاه است

بر آن شدند که دیوار حائلی بکشند
میان جنگ و جنون حد فاصلی بکشند

و در سراسر این سرزمین مسلمان نیست
به روی طاقچه تورات هست، قرآن نیست

ستاره ای به زمین خورد و بعد آتش شد
و رفته رفته سری سر به زیر، سرکش شد

کجا ستاره ی شش پر نشان داوود است
که این نواده ی ناسورِ نار نمرود است

سراب می شود این بار سومنات شما
خیال باطل از نیل تا فرات شما

درست نیست که یک نادرست برگردد
جهان به حالت روز نخست برگردد

جهان نمی ماند این چنین به کام شما
کجای نقشه ی جغرافیاست نام شما؟!

نه حرف اورشلیم و نه بحث کنعان است
تمام مشکل از هیکل سلیمان است

دوباره یوسف مانده است و نابردارها
حدیث پشت بدون پناه و خنجرها

و آن که بنیامین است شکل یوسف نیست
سزاش -روم به دیوار- جز اخ و تُف نیست

همیشه در صف این قوم اختلافی هست
دو هفته غیبت موسی دلیل کافی هست

هنوز ناشده مومن به فکر کافری اند
یهودی اند اگر، پیروان سامری اند

که جمله مسحور سحر عقل پالایش
و سجده کرده به گوساله ی مطلّایش

ردای موسی کم کم، کت پلنگی شد
عصا -نه مار- که این مرتبه تفنگی شد

به چاله کاش بمانیم چاه در راه است
تقاطع بعدی چار راه در راه است

فرات و نیل گوارای کام تان نشود
جواز مسجدالاقصی به نام تان نشود

اگر که نقشه ی این راه ابتکار شماست
چه سرنوشت مخوفی در انتظار شماست؟

کرامت ید بیضا که ارث موسی نیست
کلید مسجدالاقصی که ارث موسی نیست

دوباره می شود آوار سومنات شما
کویر می شود از نیل تا فرات شما

تمام مردم دنیا اگر سکوت کنند
و تار ساز مرا تار عنکبوت کنند؛

فقط صدا می ماند، سکوت بی معنی است
قیام می کنم، این جا قنوت بی معنی است

برای خاطر «نفی سبیل» می میریم
نفر نفر نه که ما ایل ایل می میریم

نمی نشینیم آرام تا که جنگی هست
سلاح اگر که نداریم، قلوه سنگی هست

هر آنچه اندک، انبوه می شود روزی
و قلوه قلوه سپس کوه می شود روزی

کدام کوه؟ همان رشته کوه «جولان» است
عقاب مرده و این عید لاشخوران است

آهای! با توام ای لاشخور! پرنده ی زشت
عقاب مرده به است از کلاغ زنده ی زشت

هنوز زنده ام و جای کرکس اینجا نیست!
مگر نشانی بیت المقدس اینجا نیست!

به چشم هر که در اوج است صخره یک ذره است
همیشه بین دو کوه آستان یک دره است

چگونه کوه به دامان دره می افتد؟
اگر نه یکباره، ذره ذره می افتد

و کوه ها که بمیرند دره بی معنی است
درخت خشک به قاموس اره بی معنی است

درخت خشک فقط هیزمی است استاده
برای قطع شدن، خُرد گشتن، آماده

و ما شبیه به کاجیم، دائماً سر سبز
شبیه زیتون، مادام تا مکرر سبز

نمی شویم ابداً خشک تا هوایی هست
به قریه ای -که نداریم- کدخدایی هست

همه سوار بر اسب اند و سهم ما زین است
و جنگ زندگی مردم فلسطین است

نمی نشینیم از پای تا که جنگی هست
اگر سلاح نداریم قلوه سنگی هست

کدام سنگ؟ همان سنگ آسمان در مشت!
کدام دست؟ همان وسعت جهان در مشت

کدام مشت؟ همان قلوه سنگ ها در دست
شکسته ایم به آن سنگ خصم را سر، دست

قیامتی است در اقصای مسجدالاقصی
که شسته است ز فرزند خویش، مادر؛ دست

چنان که از ساره دست شست، ابراهیم
چنان که از اسماعیل شست هاجر، دست

چگونه مردم دیگر بلاد بر خیزند
نشسته مردم این شهر دست چون بر دست

چه کرده اید هلا! نا برادران عرب!
که خائنی نبرد در خطوط خاور، دست

دراز بوده مداوم به سمت ناکس ها
چنین اگر شده از پا درازتر هر دست

کشیده اید از این معرکه مکرر، پا
اگر چه بوده به دامان تان مکرر، دست

برای آنکه بیاویزمش به دامانی
نمانده است برایم دریغ، دیگر دست

منم همان که جهانی برادرم خواندند
ولی دریغ نمی گیردم برادر دست

شبیه آن که ندارد به صحن برزخ، پا
و یا کسی که ندارد به دشت محشر، دست

شبیه آن که مسیرش شود مسخر پا
شبیه آن که نباشد ورا مسخر دست

دخیل نیست که در دست ماست، زنجیر است
ضریح نیست که در دست ماست، این نرده است

شما شبیه به جادوگران فرعونید
که نیم شعبده بازید و مابقی تردست

هزار پرده پس پرده دیده ام ای قوم!
گلایه های من اینقدر اگر که بی پرده است

ادای دین به آن کودک فلسطینی است
گلایه ای که شنیدید او که آخر دست؛

بدون آنکه بداند که مرگ یعنی چه
به خاک افتاد و قلوه سنگ او در دست

همان که جان داده پیش پایش عزرائیل
و جبرئیل برایش کجاوه آورده است

همان که جان داده پیش چشم های جهان
و برده اند تنش را فرشته ها بر دست

به یمن مسح شهیدان مسجدالاقصی است
اگر شده است چنین مسکر و معطر دست

فقط صدا می ماند، سکوت بی معنی است
قیام می کنم اینجا قنوت بی معنی است

نمی نشینم از پای تا که جنگی هست
اگر سلاح نداریم قلوه سنگی هست

به قدس می رسم آخر ادامه ام این است
همیشه «قدس لنا»، قطعنامه ام این است



08 مرداد 1392 1642 0

ترتیب دیگری است، موالات دیگری است



گهی رحمان، گهی جبار می‌شد
گهی غفار و گه قهار می‌شد
عبایش را كه می‌پوشید مولا
خودش یك كعبه سیار می‌شد

***
جهان در آستان انفجار است
بیا دیگر كه وقت كارزار است
به جای ده نفر می‌جنگم آقا
اگر در لشگرت كمبود یار است

***
بخشی از قصیده‌ای در نعت پیامبر اكرم(ص)

از روی توست ماه اگر این‌سان منور است
از عطر نام توست اگر گل معطر است

آن چهره مشعشع و آن دیده پرآب
شأن نزول سوره والشمس و كوثر است

جن و پری سپاه سلیمان اگر شدند
روح‌الأمین به بیت تو هر آن مسخّر است

بال و پر فرشته آمین به راه توست
امر محال اگر تو بخواهی میسر است

دارد به سمت نام تو نزدیك می‌شود
آغاز هر اذان اگر الله اكبر است

نامت دو بار در صلوات آمد و مدام
«از هر زبان كه می‌شنوم نامكرر است»

حرفی تفاوت صلوات و صلات نیست
اجر صلات با صلواتت برابر است

كی می‌شود كه در غزلی جا دهم تو را
مدحت نیازمند غزل‌های دیگر است
 
با تو مدینه قبله حاجات دیگری است
نهج‌الفصاحه جلوه آیات دیگری است

بی معرفت به حق تو هر كس كه زنده است
حین حیات نوعی از اموات دیگری است

بت‌ها شكسته‌اند ولی این جهان چرا
همچون گذشته گستره لات دیگری است

این قوم، سربه‌راه به فرمان نمی‌شوند
موسی به طور در پی تورات دیگری است

نامت مبارك است ولی گوش ما چرا
وقت اذان به جانب اصوات دیگری است

دنیا منظم است ولی در نماز تو
ترتیب دیگری است، موالات دیگری است

در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی
فرصت برای حال و مناجات دیگری است

در وصف تو اگر كه غزل چون قصیده شد
بی شك نیازمند به ابیات دیگری است

 
پیغمبران قبل تو هر یك جدا جدا
آورده‌اند نام تو را در كتاب‌ها
در آب نوح گفت و در آتش خلیل گفت
موسی به كوه طور و مسیجا به جلجتا

 
خورشید بی تو مشعل خوف و هلاك شد
اول به كوه زد، پس از آن در مغاك شد

از نیمه ربیع نخستین دو شب گذشت
ذكر فرشتگان همه روحی‌فداك شد

كس انتظار معجزه از سنگ‌ها نداشت
تا این كه سنگ در قدمت تابناك شد

از جلوه تو بود تب بت‌پرستی‌اش
مشرك اگر كه مرتكب اشتراك شد

آورده‌اند كافر در حال احتضار
بر لب دو بار نام تو آورد و پاك شد

شق‌القمر كه معجزه‌ای نیست، چون كه ماه
روی تو را كه دید خودش سینه‌چاك شد



03 مرداد 1392 1642 0

بر در دروازه های شهر قابت کرده اند

گر چه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند
مادرت می گفت دکترها جوابت کرده اند

مرگ تدریجی است این دردی که داری می کشی
منتها با قرص های خواب، خوابت کرده اند

خواب می بینی که در «سردشتی» و «گیلان غرب»
خواب می بینی که بر آتش کبابت کرده اند

خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال
پس برای آزمایش انتخابت کرده اند

خواب می بینی که مسئولان بنیاد شهید
بر در دروازه های شهر قابت کرده اند

خواب می بینی کنار صحن «بابا یادگار»
بمب ها بر قریه ی «زرده» اصابت کرده اند

قصر شیرینی که از شیرینی اش چیزی نماند
یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند؟

خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای
باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی
قطره قطره در وجود خود مذابت کرده اند

می پری از خواب و می بینی شهید زنده ای
با چه معیاری نمی دانم حسابت کرده اند



25 تیر 1392 2192 0

غزل عاشقانه

 

 

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

 

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز

آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

 

این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟

پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟

 

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام

رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

 

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است

آخرش از این نظر هم بی نظیرم  می کنی !

 

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟

 

 



18 فروردین 1392 2107 0

(بدون عنوان)

 

خوشحالم از اینکه گاه کم می فهمم !

شادی را در حضور غم می فهمم !

عمری ست فقط آمدن عیدم را -

از صفحه ی تلویزیونم می فهمم

 

       __________________

 

عمری ست در آتش خدا می سوزم

در خلوت خویش بی صدا می سوزم

من عود میان سفره ی عیدم که -

عمری ست میان سبزه ها می سوزم

 

________________________

 

جامی تهی ام که باده ای نیست مرا

شهری دورم که جاده ای نیست مرا

من ماهی قرمز  ِ پس از عیدم که -

جان دارم و استفاده ای نیست مرا

 

________________________

 

بلبل تا زاری نکند بلبل نیست !

پل وقتی بی عبور باشد پل نیست!

بگذار بچینمت گلم! آخر گل -

از شاخه اگر چیده نگردد گل نیست

 

 



29 اسفند 1391 1432 0

غزل عاشقانه

 

 

هر چه بر ما می رود از خواهش دل می رسد

از دل خوشباور و کج فهم و غافل می رسد !

غالباً در وقت اجرایی شدن هر نقشه ای –

دست کم در چند جا حتماً به مشکل می رسد

می رود اینجا سر هر بی گناهی روی دار !

بار کج این روزها اغلب به منزل می رسد!

لطف قاضی بوده همراهش! تعجب پس نکن –

خونبها اینجا اگر دیدی به قاتل می رسد !

آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد !

ظاهراً هرچند دارد از مقابل می رسد !

 

هر ورق از تخته هایش دست یک موج است و باز –

کشتی بیچاره پندارد به ساحل می رسد !

 

 



14 اسفند 1391 1653 0

غزل عاشقانه در روزگاری بدون عشق!!!!!!

 

 

 

غزل عاشقانه ای دیگر

 

 

قهوه ام سر رفته ‘ حتما فال بر هم می خورد!

حال تقدیرم از این اقبال بر هم می خورد!

 

گرچه در این چند سال آرامشم را یافتم

مطمئنم باز هم امسال بر هم می خورد!

 

حرفهایم را کسی غیر از خودم نشنیده است!

ظاهرا در من لبانی لال بر هم می خورد !

 

حال و احوال مرا غیر از خودم از کس نپرس!

حال من دارد از این احوال بر هم می خورد!

 

ناگهان ترکیب برخی چهره های دلنشین

گاه با یک نقطه ی تبخال بر هم می خورد!

 

در زمان بدرقه با من نمی آید کسی!

حالم از اینگونه استقبال برهم می خورد!

#

حرف دل را در پیامی مختصر گفتم ولی –

هی پیامم موقع ارسال بر هم می خورد!

 

 

 

 



01 اسفند 1391 1677 0

یک ترانه عاشقانه

سلام عزیزان

تب ترانه همه رو گرفته! شاید همه داره ن اشتباه می کنن! ولی وقتی همه دارن اشتباه می کنن احتمالا همه داره ن درست میگن!

 

شاید صوابش بیشتر باشه

وقتی همه اهل گناه هستن

لابد همه داره ن درست میگن

وقتی همه توو اشتباه هستن!

حالا این تب چندوقته منو هم گرفته. دوست خوبم پویا بیاتی با تشویقهاش خیلی منو نسبت به ترانه هام امیدوار کرده. نمیدونم راست میگه یا اینکه صرفا میخواد من ادامه بده م بلکه یه چیزی بشه م!!!! حالا این ترانه رو بخونید تا ببینم چی پیش میاد.

 

* بعد از تو

 

به سرم میزنه « همین امروز»...

شایدم « آخرای هفته» برم !

میخوام اون راه ناشناخته رو –

که تا حالا کسی نرفته برم!

 

فکر میکردم اهل این کوچه

راز این خونه رو نمیدونن!

خواهشا اینجوری نگام نکن!

که چشات نقشه هامو میخونن!

 

اگه میخواستی بیای اون روز –

هوا اونقدرهام سرد نبود !

نمیخواستی منو ببینی عزیز!

مشکل از طرح زوج و فرد نبود!

 

خوب میدونم اینکه بعد از تو

زندگی مفت هم نمی ارزه!

بعدِ تو عاشق کسی بودن!

عینهو خودفریبی محضه!

 

خاطرات گذشته مون هرشب -

بی تو با من قرار میذارن!

در و دیوار خونه تا خودِ صبح

منو تحت فشار میذارن!

 

این شب لعنتی چرا بی تو

روز هم میشه ؛ باز سر نمیاد!

چرا از روز رفتنت دیگه

هیچ چیزی درست در نمیاد

  

تو که نیستی چقدر بی روحه ن -

پرده و مبلمان این خونه!

وقتی میرم خرید ؛ تنهایی

هیچ چی توو حافظه م نمی مونه!

 

هر قطاری که رفت از این شهر

تو یکی از مسافرا بودی!

دیگه هیشکی ازم نمی پرسه

که تا این وقت شب کجا بودی؟

  

مرده باشم نبینم اون روزو -

که کسی اشکتو درآورده

اینکه با بی تفاوتی یه نفر-

کاسه ی صبرتو سرآورده

 

قصه مونو به هرکسی گفتیم

همه گفتن جوون و نادونیم

چونکه گفتیم: « باهمیم اما -

آخر قصه رو نمی دونیم » !

 

مث قندیل واسه ویرونی -

یه کمی لرزش و تکون میخوام!

غصه ی رفتنِ تو سنگینه

واسه هضمش کمی زمون میخوام!

 

خوب میدونم اینکه بعد از تو

زندگی مفت هم نمی ارزه!

بعدِ تو عاشق کسی بودن!

عشق نه !  خودفریبی محضه!

 

 



17 بهمن 1391 1719 0

غزل

 

 

بی توآن ظلمی که شادی کرد با من  ؛ غم نکرد !

گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد!

آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که

خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد!

راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس!

هیچکس ظلمی که من بر نفس خود کردم نکرد!

نیست تأثیری در ایما ! لالها فهمیده اند

اینکه ده انگشت کار یک زبان را هم نکرد!

نه هراس از آتش دوزخ ‘ نه اخراج از بهشت!

آخرش هم آدمی را هیچ چیز آدم نکرد!

 



02 بهمن 1391 1569 0

شعر عاشواریی

 

امروز اربعین حسین(ع)است ! چه شعری؟!

غزل عاشورایی دیگری بخوانید.

 

یک به یک سرهای سبز از روی تن ها ریخته

بر زمین چون برگ گل دست و سر و پا ریخته

 

این بیابان روزگاری لاله زاری می شود

بس که خون عاشقان بر خاک صحرا ریخته

 

اهل دل در سر سپردن بی نیازند از کلام!

خون خود را هرکه اینجا با یک ایما ریخته!

 

هیچ کس غیر از خود یوسف نمیداند که چیست

آتش عشقی که بر جان زلیخا ریخته!

 

رود میریزد به دریا غالبا ! اما ببین

در کنار علقمه دریا به دریا ریخته!

 

من یقین دارم خدا با خلق خاک کربلا

خاک خود را اینچنین بر فرق دنیا ریخته

 

گفت موسی : کاشکی می شد خدا را دید! و حق

نوری از خورشید نی در طور سینا ریخته!

 

نور خورشید اغلب از بالا به پایین بوده است!

در تنور خولی از پایین به بالا ریخته!

 

کی کسی سمت پیمبرزاده سنگ انداخته ست ؟!

حتما اینجا کیسه ای از نان مولا ریخته!

 

تا نگوید کس «اناالمجنون» نمیداند که چیست-

ارزش اشکی که از چشمان لیلا ریخته!

 

خوش به حال هرکه عمر و جان و مال خویش را

زیر پای تک تک اولاد زهرا ریخته!

 

 



14 دی 1391 1424 0

رباعی

 

از سقف تنی نحیف ‘ آویخته است

تصویر دو سایه در هم آمیخته است

#

ذهن و ...

روح و ...

اعصاب و ... 

زندگی و...

 

نظم همه چیز من به هم ریخته است!

 

 



02 دی 1391 1124 0

از سر دلتنگی

اول از سر دلتنگی :

 

... گاهی دلت بهانه ی من را اگر گرفت

انگیزه ی بهانه ی او را عوض نکن !

با عشق اهل خانه ی هرکس که می شوی

با کعبه نیز خانه ی او را عوض نکن !!!!!

 

این دو بیت از یک غزل قدیمی بود که جایی چاپش نکردم!!!!!

 

و این هم یه رباعی نوسروده:

 

با اشک تو خنده را عوض میکردم!

قانون پرنده را عوض میکردم!

دنیا در دستم بود آن وفتی که -

با دست تو دنده را عوض میکردم!!!

 

و اینکه :

لذت رانندگی در روز بارانی تویی!

برف پاک کن را دلیلی دست افشانی تویی!!!

 

× پی نوشت : شاید به ظاهر بی ربط باشن اما ربط داره ن!

 



16 آذر 1391 1422 1

شعر عاشورایی جدید

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

فریاد " العطش " که شد از خیمه ها بلند

عباس گفت : "یاعلی" و شد ز جا بلند!

 

با گام استوار به سمت فرات رفت...

قدّش بلند! دست بلند و عبا بلند !

 

پُر کرد مشک را و بینداخت روی دوش

ناگاه تیر و نیزه شد از هر کجا بلند!

 

در حلقه ای احاطه شد  از هر طرف ؛ شدند -

از روبروش نیزه و تیغ از قفا بلند!

 

افتاد روی خاک دو دستش ! دوباره شد-

بی هر دو دست باز به روی دوپا بلند!

 

یک باره بُرد ابن طفیلی در این میان -

ناگه عمود آهنی ای در هوا بلند!

 

فرقش شکافت! - مثل پدر موقع نماز -

شد هلهله ز طایفه ی اشقیا بلند !

 

فریاد زد : حسین ! به بالین من بیا !

بنما به دست خود تن عباس را بلند!

 

از دست های خویش- ببین! - دست شسته ام!

در حق من نمای دو دست دعا بلند!

 

میخواستم که پیرغلامت شوم ولی

کوتاه بود فرصت و تیر قضا بلند!

 

#

 

 

شعرم از این به بعد بریده بریده است!

حالا ببین ردیف شد اینجا چرا " بلند" ؟ :

. . .

وقتی که گفت : کیست که یاری کند مرا ؟!

در پاسخش شد از همه جا ناسزا بلند !

فریاد میزدند که کس نشنود! یقین

از عقل ِ کوته است که گردد صدا بلند!

با یک نگاه یک یک آن قوم را شناخت!

فریاد آشنا شده از آشنا بلند!

. . .

از سم اسب های نه چندان نجیب شد-

گرد و غبار در همه ی کربلا بلند!

. . .

از ناله های " نای" بریده ست تاکنون

از " نی" به هر کجا شد از آن پس " نوا" بلند

. . .

یک روسری که باز شود زود می شود

از هرطرف هزار سر بی حیا بلند!

. . .

از جای خویش خواهر درهم شکسته ات

حتی نشد پس از تو به زور عصا بلند !

عمرم پس از تو کاش که کوتاه می شد آه...

اما نبود بخت من آنقدرها بلند !

. . .

وقتی سر بریده به قصر دمشق رفت

بانگ شعف شد از همه ی سرسرا بلند

. . .

تنها نه در مدینه و سرتاسر حجاز!

شد در تمام عرش صدای عزا بلند!

. . .

آن سر که در عزای تو بر زانوی غم است

حتما به لطف توست به روز جزا بلند!

. . .

 

 

 

از نام اکبر است اگر کبریا بلند!

این مُلک گشته است به نام رضا بلند!

جمعیم زیر بیرق و بر سینه می زنیم!

هرجا شود به نام حسین این لوا بلند!

این آستان کیست؟!  که از فرط التفات -

در وقت خواهش است سر هر گدا بلند!

آقا بگیر دست مرا و بلند کن !

بیمار دیده ای که شود بی دوا بلند؟!

 

هان! تک تک شما ! که در این جمع حاضرید!

دست کسی که دیده در اینجا شفا ؛ بلند!

. . .

روزی رسد که بانگ : انا المنتقم" شود

در دهر و کائنات به اذن خدا بلند !

 

 

 



01 آذر 1391 1067 0

شعر آزاد آزاد

 

من از همه ی روزهای هفته می ترسم

                 از صدای نشخوار پنج شنبه ها

بلند بلند شعر میخوانم

                              در تاریکی

 دوشنبه بر زخمم نمکی پنهان میریزد

                                        - از خاکستر مردگان -

از پیراهن های سفید سه شنبه

افتاده بر شلوارهای سیاه جمعه

از مدالهای افتخار که

-        بادهای آلوده به کافور چهارشنبه

                     در طوفانی از ملخ

                  قبل از آنکه درختها را عریان کنند

                           بر سینه هایشان برگهای طلایی

                                                سنجاق می کنند

راهم را طوری با دهانم گره میزنم

                         که آن را از هم باز نکنند

                                                 نه انگشتهای شنبه ی باد

                                                     نه عصاهای نیمه تمام سبز

           یک شنبه ها

صدای خَردشدنم را می شنوم

                      در زیر آرواره های ساعت

                                  زمان دایره ای ست 

                            که گذشتنش  

چیزی را حل نمی کند

 

                                     هیچ روزی پایان هفته نیست

 

 راه میروم

     در ظهرهای مرتعش تابستان

در

                       در عصرهای خاکستری پاییز

      در من حفره ای ست

                           عمیق تر از دریاهای مرده

                                           سنگین تر از

                                   اندوه دوره گردان کتک خورده

خون من

           خوابگرد مسخی ست

                        که در رگهایم به دنبال گلوله ای میگردد

                                 من از شعرهایم می ترسم

                                                          هیچ چیزی

                                                   ترسناکتر از کلمه نیست !

 

 



17 آبان 1391 893 0

من به عشقت زنده ام این عشق را ازمن مگیر ...


کی کسی از سفره ی درویش نان برداشته ؟



10 آبان 1391 1008 0

یک شعر غدیری که تازه سروده ام

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دست بردار از دهان! حرفی بزن! چیزی بگو!

من که می دانم تو از فریاد لبریزی! بگو!

 

آشنا کی می شود هرکس که از دور آمده ست؟

کی از این دلمرده ها جز بوی کافور آمده ست؟

 

ناکسان در خانه ی خود نیز محرم نیستند!

در سپاهت مردهای بی جگر کم نیستند!

 

در بزنگاه یقین عمری ست دل دل می کنند!

غالباً حین سفر هم فکر منزل می کنند!

 

بعد از این دلخوش نشو با بیعت شبکورها

می شود با دانه ای بسته دهان مورها

 

روی نرمت سفلگان سست را گستاخ کرد

ناکسی آمد مساجد را شبیه کاخ کرد

 

گر میسّر بود از زن خانه ای می ساختند!

در حیاط کعبه هم میخانه ای می ساختند!

 

حکم بی چون و چرا را هم به شورا می برند!

گاه دستور خدا را هم به شورا می برند!

 

معتمد کی می شود هرکس سخن چینی کند ؟

کی خدابین می شود هرکس که خودبینی کند؟

 

بود از اصحاب اما خطبه چون اضداد گفت!

او که قبل از هرکسی آمد « مبارکباد» گفت!

 

واضح است این نور بر هر آدم شبکور هم!

ساده لوحی بود « اناالحق» گفتن منصور هم!

 

برنگردد هر که بر این عهد باقی بوده است!

اختیار جمع مستان دست ساقی بوده است!

 

نیست وقتی اختیاری ‘ راه غیر از جبر چیست ؟

چاره ی کوران مادرزاد غیر از صبر چیست ؟!

 

تا به این اندازه ما اهل تحمّل نیستیم!

آنچنان هم اهل تسلیم و توکّل نیستیم!

 

در زمان فتح خیبر تا کمر بستی چه شد؟!

دستمال زرد خود را تا به سر بستی چه شد؟!

 

کار ما حالا به لطف بی دریغت بسته است!

سرنوشت صلح هم حتی به تیغت بسته است!

 

تیغ برکش! این در رحمت به رویم باز کن!

دعبلی لالم مرا عمری سخن پرداز کن!

 

دوری از تو کاروان را درخطر می افکند!

ساربان اغلب به پشت سر نظر می افکند!

 

 

پیش خود شرمنده شد هرکس پی تشریح توست!

قطره های اشکهایت دانه ی تسبیح توست!

جز تو شمعی بر سر بالین این بیمار نیست!

هیچ تسبیحی شبیه اشک استغفار نیست!

 

هرکجا اشکی بریزی چشمه ی زمزم شود!

پا به هر سنگی گذاری قبله ی عالم شود!

 

نام تو ورد لبم شد تا زبانم باز شد!

عشقبازی من از گهواره ام آغاز شد!

 

هر که نامت برده در گهواره عیسی می شود!

هر یدی که با تو بیعت کرده بیضا می شود!

 

سرفراز است آنکه اهل ساغر و پیمانه است!

من خریدار توأم! این شعر هم بیعانه است!

 

دلرباها بی نیازند از رسوم دلبری!

در کجا کس دیده جنس خوب را بی مشتری؟!

 

کی کسی جز کودکان با آدم دیوانه رفت ؟

کی کسی با ناامیدی از در این خانه رفت؟

 

چشم اهل دل به روی ماه مولا باز شد!

وحی در سرتاسر عالم طنین انداز شد :

 

لحظه ی اکمال دین عید ولایت بوده است!

حاجتی دیگر جز این کفران نعمت بوده است!

 

 

دینتان را با همین یک آیه کامل می کنم

- گرچه می دانم که دارم سعی باطل می کنم! -

 

با تو باید خلق را همراه میکرد آن زمان

از خطرهای مسیر آگاه میکرد آن زمان

دستهای خدعه در هر آستین را یک به یک -

باید از دامان تو کوتاه میکرد آن زمان

راه یک راه است و لابد آن همه بیراهه را -

اینچنین باید جدا از راه میکرد آن زمان

در غدیر خم چرا دست تو را بالا گرفت ؟

دانه را باید جدا از کاه میکرد آن زمان!

 

گاه با یک اشتباه از دور خارج می شویم!

با علی هستیم اما از خوارج می شویم!

 

مرد از این معرکه نامرد بیرون می رود!

کوه رویین تن از آن با درد بیرون می رود!

 

کوه هم ریگ روان گردد از این بار گران!

از درون آتشفشان گردد از این بار گران!

 

درد را تا آخر این راه نتوانم کشید!

آنچنان دردی که حتی «آه» نتوانم کشید!

 

در زمان جنگ اغلب دست بیعت کم شود!

غالباً در جاده ی باریک ‘ سرعت کم شود!

 

جای آنکه خویش را در دردسر انداختن!

می توان یکباره در میدان سپر انداختن!

 

خشک گردیده ست دامان شراب آلوده ام

کی به مقصد میرسم با پای خواب آلوده ام؟!

 

 

رویگردان کی شدند این رهروان از راه تو ؟

کی به پایان میرسد این هق هقِ در چاه تو؟

 

عفو میکردی اگر وقت قصاصی داشتی!

گر به جای اشعری هم عمروعاصی داشتی –

 

باز هم او را حُکَم هرگز نمیکردی یقین!

بر شریعت این ستم هرگز نمیکردی یقین!

 

داغ ننگی مانده بر پیشانی تاریخ هم!

سبز میگردم اگر قطعم کنند از بیخ هم!

 

زخم من عمری ست دنبال نمکدان گشته است!

چون کویری سالها دنبال باران گشته است!

 

حیف آن رؤیای صادق یافت تعبیری چنین!

سرنوشتت را رقم زد دست تقدیری چنین!

« پشت بر مولا نمودن» زود شایع می شود!

مردم از هم زود میگیرند تأثیری چنین!

مطمئناً برنمیتابند تا « یوم الاداء »

با اداهای اصولی موج تغییری چنین!

فرق بسیاری ست بین «انتخاب» و «انتصاب»!

مفتیان از خود درآوردند تفسیری چنین!

جز تو آیین حقیقت داشت کی راوی چنان؟

جز تو ترکیب طریقت داشت کی پیری چنین ؟

گرچه در عالم نباشد مثل تو مردی چنان!

کس ندارد غیر تو با اینکه شمشیری چنین –

صلح را – گاهی- پذیرفتن نشان از عجز نیست!

فرق دارد موضع تسلیم و تدبیری چنین!

 

 

کوه از رنج تو کم کم سر به دامن میگذاشت!

نخل قدّت بعد از آن رو به خمیدن می گذاشت!

 

هرکه آمد دشمن آل عبا شد بعد از آن!

صاحب تیغ دودم قدّش دوتا شد بعد از آن!

 

کی نشست آن کس که عمری با خدا برخاست کرد؟!

هر که ویران شد چنین ‘ کی قامتش را راست کرد ؟!

 

بلبل از بس ضجه میزد از نفس افتاده بود!

باغ هم همراه بلبل در قفس افتاده بود!!!

 

عمر چیزی بیشتر از صرف یک خمیازه نیست!

خاک دنیا جای مردان بلندآوازه نیست!

 

پای خواب آلوده ام تا نیمه شب بی تاب ماند!

بازهم وقت اذان صبح چشمم خواب ماند!

بندبند جان ما را رخوتی در بر گرفت

چون گل و لایی که بعد از رفتن سیلاب ماند!

من غلام قنبرم ! چون سایه ای پادررکاب-

با همه آزادگی در خانه ی ارباب ماند!

صاحب تیغ دودم؛ فرقش....نگویم بهتر است!

طالع شومی که از آن رمل و اصطرلاب ماند!

 

کاشکی بی سجده میخواندی نماز صبح را !!!

داغ فرقت تا قیامت بر دل محراب ماند!

 

 

 

 

 



04 آبان 1391 1584 2

من به عشقت زنده ام این عشق را ازمن مگیر

 

کی کسی

از سفره ی درویش

نان برداشته ؟



18 مهر 1391 1077 0

غزل عاشقانه

 

 

پیش از اینها عاشقی رسم فراموشی نداشت

شمع محفل تا سحر سودای خاموشی نداشت

بزمْ حرمت داشت و در جمع کس با دیگری-

خنده ی زیرلب و حرف در گوشی نداشت

هرکسی از راه معمول خودش می آمد و

در بساطش قابله داروی بیهوشی نداشت

هرکه در آغوش معشوق خودش خرسند بود

در خیالش نقشه ی اشغال آغوشی نداشت

پرده ای وقتی که می افتاد در بین دو تن

تشت رسوایی به عالم هیچ سرپوشی نداشت

 

 

گرچه در اوجم! نترسی! سایه ی بال عقاب

هیچ آسیبی برای هیچ خرگوشی نداشت

 

 



15 مهر 1391 1806 0

هر میوه نشانی از درختی دارد

هر بنده برای خویش بختی دارد
هر میوه نشانی از درختی دارد
هر لحظه سرت به سنگ باید بخورد
دیوانگی آزمون سختی دارد




15 مهر 1391 1090 0

قنداقه ی چوبی تفنگی شده بود

در خواب خوشش مداد رنگی شده بود
یا جعبه جواهر قشنگی شده بود
بیچاره درخت! چشم خود را که گشود
قنداقه ی چوبی تفنگی شده بود
 


02 مهر 1391 1 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها