(آرشیو پدیدآورنده محمدعلی مجاهدی)

دفتر شعر

چشمت مزاحمی است که گاهی مُراحم است

چشمت مزاحمی ست که گاهی مُراحم است
خشمت، وجود خارجی این ملجم است
 
زلف تو مؤمن است و یا از دیار کفر
یا زاده ی ختاست؟ خداوند عالم است
 
گفتی که: شعر چشم مرا آذری بخوان
این قند پارسی ست، چه جای مترجم است
 
دل را مخوان به حلقه ی اصحاب اعتکاف
کاین دلشده به حلقه ی زلف تو مُحرِم است
 
بر سردرِ بنای شهادت نوشته اند:
هر مَحرمی که خال تو را خواست مجرم است
 
در کار ما جفا مبر از حد که گفته اند:
قدری وفا برای دل خسته لازم است
 
در نامه ات، گناه فراوان نوشته اند
عاشق کشی، فقط یکی از آن جرائم است
 
گاهی که خنده می کنی از راه لطف نیست
از باب صاف کردن ردّ مظالم است
 
جایی که سیر آینه هایت جمالی اند
ما را چه احتیاج به سِیر عوالم است؟
 
امشب بیا سراغ عزاداری دلم
یک دسته اشک، سینه زن این مراسم است


19 تیر 1396 248 0

نسبتشان می رسد به هند جگرخوار

باور ما ریشه در مباهله دارد
وین سند شیعه پنج منگله دارد

در شب مظلم طلایه دار ظهور است
شیعه که از نور وحی مشعله دارد

می رسد این کاروان به منزل مقصود
تا چو پیمبر امیر قافله دارد

نفس نفیس پیمبر است به قرآن 
نام علی حکم باء بسمله دارد

خلقت ناموس کردگار چو زهرا
بانوی صدیقه ای مجلله دارد

قدر حسین و حسن که زینت عرشند
مثل نمازی بوَد که نافله دارد

منزلت پنج تن به قدرشناسد 
آن که خبر از حدیث منزله دارد

خفته ی بی درد را مگو هله برخیز
مرده چه سود از هلا و از هله دارد

مذهب این بندیان لات و هبل، آه
تا به حقیقت چه قدر فاصله دارد

داعش وحشی که خانه زاد سعودی ست
از گله ی خود چنان عبث گله دارد

نسبتشان می رسد به هند جگرخوار
ایل و تباری که شمر و حرمله دارد

عترت پیغمبرند تالی قرآن
باور ما ریشه در مباهله دارد



21 خرداد 1396 184 0

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست...


می آید از سمت غربت اسبی که تنهای تنهاست
تصویر مردی که رفته ست در چشم هایش هویداست

یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی
اما فرازی که بشکوه اما فرودی که زیباست

در عمق یادش نهفته ست خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او گل های آتش شکوفاست

در جان او ریشه کرده ست عشقی که زخمی ترین است
زخمی که از جنس گودال اما به ژرفای دریاست

در چشم او می سراید مردی که شعر رسایش
با آنکه کوتاه و ژرف است اما در اوج بلنداست

داغی که از جنس لاله ست در چشم اشکش شکفته ست
یا سرکشی های آتش در آب و آیینه پیداست؟

هم زین او واژگون است هم یال او غرق خون است
جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست

دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی
گویی سلامش به زینب اما پیامش به دنیاست

از پا سوار من افتاد تا آنکه مردی بتازد
در صحنه هایی که امروز در عرصه هایی که فرداست

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست
تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست


23 مهر 1395 2674 1

قصه را تازیانه می داند...


به دعا دست خود که برمی ‏داشت
بذر آمین در آسمان می ‏کاشت

به تماشا، ملک نمازش را
نردبانی ز نور می ‏پنداشت

چه نمازی؟ که تا به قبه‏ ی عرش
برد او را و نردبان برداشت

پرچم دین ز بام کعبه گرفت
برد و بر بام آسمان افراشت

بس که کاهیده بود، شب او را
شبحی ناشناس می ‏انگاشت

خصم بیدادگر ز جور و ستم
هیچ در حق او فرونگذاشت

تا نینداختش به بستر مرگ
دست از جان او مگر برداشت؟!

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

دشمن از حد فزون جفا پیشه است
چه کند بعد از این؟ در اندیشه است

نسل در نسل او حرامی بود
خصم بدخواه تو پدر پیشه است!

ریشه ‏اش را ز بیخ می‏ کندم
چه کنم؟ دشمن تو بی ریشه است!

به گمانش که جنگل مولاست
غافل از اینکه شیر در بیشه است

یک طرف نور و یک طرف ظلمت
یک طرف سنگ و یک طرف شیشه است

دل گل خون ز دست گلچین است
وانچه بر ریشه می‏ خورد، تیشه است!

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

سخن از درد و صحبت از آه است
قصه ‏ی درد او چه جانکاه است!

راه حق، جز طریق فاطمه نیست
هر که زین ره نرفت، گمراه است

در محیطی که موج گوهر نیست
گر خزف جلوه کرد، دلخواه است!

عمر دل کاش ادامه‏ ای می ‏داشت
ورنه این قبض و بسط گه گاه است

در مسیری که عشق می ‏تازد
تا به مقصود، یک قدم راه است

در بهاران، خزان این گل بود
عمر گلها همیشه کوتاه است

با غم تو، دلی که بیعت کرد
تا ابد در مسیر الله است

هر کس آمد، به نیمه‏ ی ره ماند
غم فقط با دل تو همراه است

آنکه در گوش جان او مانده است
ناله‏ های دل علی، چاه است

اینکه بر لب رسیده، جان علی است
دل گمان می ‏کند هنوز، آه است!

خون شد، از سینه ‏ی تو بیرون ریخت
حق ز حال دل تو آگاه است

آنکه بعد از کبودی رخ تو
با خسوف آشتی کند، ماه است

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

ساز غم گر ترانه ‏ای می ‏داشت
آتش دل، زبانه ‏ای می‏ داشت

چون زبان دل آتش افشان بود
کوه غم گر دهانه ‏ای می داشت

کاش مرغ غریب این گلشن
الفتی با ترانه ‏ای می ‏داشت

یا علی! با تو بود همسایه
اگر انصاف، خانه‏ ای می‏ داشت

با تو عمری هم آشیان می ‏شد
حق اگر آشیانه ‏ای می ‏داشت

آستان تو بود یا زهرا
گر ادب، آستانه‏ ای می‏ داشت

در زمان تو زندگی می ‏کرد
گر صداقت، زمانه ‏ای می ‏داشت

گر مزار تو بی ‏نشانه نبود
بی نشانی نشانه ‏ای می ‏داشت

گر که میزان حق زبان تو بود
این ترازو زبانه ‏ای می ‏داشت

سینه‏ ی خونفشان فاطمه بود
گر گل خون، خزانه ‏ای می ‏داشت

گر نمی ‏سوخت گلشن توحید
گلبن او، جوانه ‏ای می ‏داشت

قصه‏ ی زندگانی او بود
گر حقیقت، فسانه ‏ای می داشت

شب اگر داشت دیده، در غم او
گریه‏ های شبانه‏ ای می ‏داشت

گر غمش بحر بیکرانه نبود
غم ما هم کرانه ‏ای می ‏داشت

بهر قتلش به جز دفاع علی
کاش دشمن بهانه ‏ای می ‏داشت

به سر و روی دشمنش می ‏زد
شرم اگر، تازیانه‏ ای می ‏داشت
 
شانه می ‏کرد زلف زینب را
او اگر دست و شانه‏ ای می ‏داشت

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

آتش کینه چون زبانه کشید
کار زهرا به تازیانه کشید

دشمن دل سیه، به رنگ کبود
نقش بی مهری زمانه کشید!

آتش خشم خانمانسوزش
پای صد شعله را به خانه کشید

همچو شمعی که بی‏ امان سوزد
شعله از جان او زبانه کشید

در میانش گرفت شعله‏ ی کین
پای حق را چو در میانه کشید

دل او در میان آتش و خون
پر به سوی هم آشیانه کشید

سوخت بال کبوتران حرم
کار این شعله‏ ها به لانه کشید!

دامن گل که سوخت از آتش
شعله سر از دل جوانه کشید!

سینه‏ اش مخزن گل خون شد
به کجا کار این خزانه کشید؟!

قامتش حالت کمانی یافت
بسک ه بار محن به شانه کشید

سبحه، مشق سرشک او می ‏کرد
بسکه نقش هزار دانه کشید!

بر رخ این حقیقت معصوم
نتوان پرده‏ ی فسانه کشید

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می ‏داند

گل خزان شد، صفای او مانده‏ ست
رنگ و بوی وفای او مانده‏ ست

رفت زهرا، ولی به گوش علی
ناله‏ ی ای خدای او مانده‏ ست!

در دل او که بیت الاحزانست
ناله ‏ی وای وای او مانده‏ ست

یا علی گفت و گفت تا جان داد
این خدایی ندای او مانده ست

بر لب او که خاتم وحی‏ ست
نقش یا مرتضای او مانده‏ ست

زیر این نه رواق گنبد چرخ
ناله‏ ی او، صدای او، مانده ‏ست

رفت و، زیر زبان لیل و نهار
مزه‏ های دعای او مانده ست

گرچه دستش ز دست رفته ولی
کف مشکل گشای او مانده‏ ست

دل خبر می ‏دهد به ناله از او
گرچه در مبتدای او مانده‏ ست!

در دل ما که کربلای غم‏ ست
نینوایی نوای او مانده ‏ست

که قدم می‏ نهد به خانه‏ ی دل
در دلم جای پای او مانده‏ ست!

نیمه جانی علی به لب دارد
چه کند؟ این برای او مانده‏ ست!

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می‏ داند

تا عقیق ست و تا یمن باقی است
رگه‏ هایی ز خون من باقی است!

شهر من تا مدینه‏ ی عشق است
هم اویس ست و هم قرن باقی است

خون من، این زلال جاری سرخ
در دل لعل، موج زن باقی است

ماند زینب، اگر که زهرا رفت
بچه شیری ز شیرزن باقی است

گرچه آهسته چون نسیم گذشت
جای پایش در این چمن باقی است!

تا که نمرود هست، آزر هست
تا تبر هست، بت ‏شکن باقی است

تا سر کفر و شرک می‏ جنبد
ذوالفقارست و بوالحسن باقی است

در دل شعله سوخت پروانه
گریه‏ ی شمع انجمن باقی است!

سوخت شمع و، به جاست فانوسش
از علی نقش پیرهن باقی است!

بر رخ آن فرشته‏ ی معصوم
اثر دست اهرمن باقی است!

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می ‏داند

رفتی و  زینب تو می ماند
خط تو، مکتب تو می ‏ماند

بر کف زینب، این زبان علی
رشته ‏ی مطلب تو می ‏ماند

تا حسینی و کربلایی هست
زین اَب، زینب تو می ‏ماند

از علی دم زدی و، نام علی
تا ابد بر لب تو می ‏ماند

تا ابد در صوامع ملکوت
ناله‏ ی یا رب تو می ‏ماند
 
هم نماز نشسته ‏ی تو به روز
هم نماز شب تو می ‏ماند

منصب تو، حکومت دلهاست
بهر تو، منصب تو می ‏ماند

در سپهر شهامت و ایثار
پرتو کوکب تو می ‏ماند

خون تو پشتوانه‏ ی دین ‏ست
تا ابد مذهب تو می‏ ماند

دل تو می ‏طپد به سینه هنوز
شور تاب و تب تو می‏ ماند

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

بی تو ای یار مهربان علی!
شعله سر می ‏کشد ز جان علی

بی تو ای قهرمان قصه‏ ی عشق
ناتمام است داستان علی

عیسی ار چار پله بالا رفت
دم آخر، ز نردبان علی

در عروج تو از ادب می‏ سود
سر به پای تو، آسمان علی!

خطبه‏ ی ناتمام زهرا کرد
کار شمشیر خونفشان علی

خواست نفرین کند، که زهرا را
داد مولا قسم به جان علی!

که ز قهر تو ماسوا سوزد
صبر کن صبر، مهربان علی!

ذوالفقار برهنه ‏ی سخنش
کرد کاری به دشمنان علی

که دگر تا ابد بزنهارند
از دم تیغ جانستان علی

با وجودی که قاسم رزق است
ساخت عمری به قرص نان علی!

بعد او، خصم دون که می ‏پنداشت
به سه نان می ‏خرد سنان علی

بود غافل که چون به سر آید
دوره ‏ی صبر و امتحان علی

دشمنان را امان نخواهد داد
لحظه ‏ای تیغ بی امان علی

زینب! ای خطبه‏ ی حماسی عشق
ای به کام علی، زبان علی

باش کز خطبه ‏ات زبانه کشد
آتش خفته در بیان علی

دیدم انصاف را به کوچه ‏ی عشق
سر نهاده بر آستان علی

نسب خویش را جوانمردی
می‏ رساند به دودمان علی

عشق، چون من ارادتی دارد
به علی و به خاندان علی

رفت زهرا و اشک از دنبال
وز پی او روان، روان علی

خرمن او اگر در آتش سوخت
رفت بر باد خان و مان علی

بازمانده‏ ست سفره‏ ی دل او
غم و دردست، میهمان علی!

راز دل را به چاه می ‏گوید
رفته از دست، همزبان علی

آن شراری که سوخت زهرا را
سوخت تا مغز استخوان علی

قصه را تازیانه می ‏داند

 

در و دیوار خانه می ‏داند

 

 



02 اسفند 1394 3450 0

کنار پیکر خود التهاب را حس کرد


کنار پیکر خود التهاب را حس کرد
حضور شعله ورِ آفتاب را حس کرد

هنوز نبضِ نگاهش سرِ تپیدن داشت
که گرمیِ نفسِ هم رکاب را حس کرد

و پیش از آن که بگوید: برادرم دریاب
حضور فاطمه را، بوتراب را، حس کرد

نگاه ملتمس او خیال پرسش داشت
که در تبسّم زهرا جواب را حس کرد

عطش سراغ وی آمد ولی نگفت انگار
صدای گریه ی بانوی آب را حس کرد

لبان زخمیِ فرق سرش دوباره شکفت
چه خوب زخم گلوی رباب را حس کرد

به عمقِ آبی چشمان او کسی پی برد
که در تلاطم دریا سراب را حس کرد

کدام داغ به جان امام ِ عشق نشست
که با تمام وجود التهاب را حس کرد

همین که ماه به یاد دو دستِ او افتاد
قلم قلم شدنِ آفتاب را حس کرد

و شیهه ای و سواری که می شود از دور
خروشِ شعله ورِ انقلاب را حس کرد

 



29 مهر 1394 1207 0

چنگ دل آهنگ دلکش می زند...


چنگ دل آهنگ دلکش می‌زند
ناله ی عشق است و آتش می‌زند

قصه ی دل، دلکش است و خواندنی است
تا ابد این عشق و این دل ماندنی است

مرکز درد است و کانون شرار
شعله ساز و شعله‌سوز و شعله‌ کار

خفته یک صحرا جنون در چنگ او
یک نیستان ناله در آهنگ او

ناله را گه زیر و گه بم می‌کند
خرمنی آتش فراهم می‌کند

در دل من داغ‌ها از لاله‌هاست
همچو نی در بند بندش ناله‌هاست

با خیال لاله‌ها صحرا نورد
راه می‌پوید ولی با پای درد

می‌رود تا سرزمین عشق و خون
تا ببیند حالشان چون ست، چون؟

گفت: ای در خون تپیده کیستی؟
تو حبیب ابن مظاهر نیستی؟!

گفت: آری من حبیبم، من حبیب
برده از خوان تجلی‌ها نصیب

گفت: با آن والی ملک وجود
حکمران عالم غیب و شهود:

تو حسینی، من حسینی مشربم
عشق پرورده ست در این مکتبم

تو امیری، من غلام پیر تو
خار این گلزار و دامن‌گیر تو

از خدا در تو «مظاهر» دیده‌ام
من خدا را در تو ظاهر دیده‌ام

گر «حبیبی» تو، بگو من کیستم؟
تو حبیب عالمی، من نیستم!

عاشقان را یک حبیب است و تویی
از میان بردار آخر این دویی

رخصتش داد آن حبیب عالمین
سرور سرخیل مظلومان، حسین (ع)

کرد آن سر حلقه ی اهل یقین
دست غیرت را برون از آستین

دید محشر را چو در بالای خون
زورق خود راند در دریای خون

در تنش یک باغ خون گل کرده بود
در بهار او، جنون گل کرده بود



24 مهر 1394 6352 0

آتشین دمان رفتند،سرفشان و پاکوبان

وای من که می روید دشنه دشنه خار اینجا
مثل این که می گیرند، ماتم بهار اینجا
 
جای جای این وادی، از سراب سیراب است
ریشه ریشه می سوزند، بوته های خار اینجا
 
در جهان بی دردی، از پی چه می گردی؟
وا نمی شود ای دل،عقده ای ز کار اینجا
 
ناله ای، خروشی نیست، آه شعله جوشی نیست
ما دلی نمی بینیم، گرم و شعله بار اینجا
 
از من و تو می گیرد فرصت تماشا را
بیعتی که آیینه بسته با غبار اینجا
 
آتشین دمان رفتند سرفشان و پاکوبان
بعد از این نمی رقصند با طناب دار اینجا
 
شور سر به داری نیست، شوق پایداری نیست
تا به کی ز دلتنگی، می کشی هوار اینجا؟
 
التهاب داغی کو؟ لاله ای، چراغی کو؟
تا تو را به رقص آرد عشقِ شعله کار اینجا
 
ترتب شهیدان را غرق لاله کن، یعنی:
پاره ی دلی بگذار روی هر مزار اینجا
 
کورسوی نوری نیست،روشنای طوری نیست
ای کلیم من برخیز! مژده ای بیار اینجا
 
ای زلال روحانی! چشمه چشمه جاری شو
وِی شکوه بارانی نم نمی ببار اینجا


16 مرداد 1394 1259 0

آیینه می شویم که دیدارمان کنند

آیینه می شویم که دیدارمان کنند
از جلوه ی مکاشفه سرشارمان کنند
 
ای کاش اگر به بهت تماشا نمی رسیم
مهمان ته پیاله ی دیدارمان کنند
 
در انتظار دیدن خورشید مانده ایم
تا کی به دام جذبه گرفتارمان کنند
 
از چشمه ی تجلّی این جلوه زارها
یک جرعه کاش سهم شب تارمان کنند
 
در جاری زلال تر از زمزم پگاه
ای کاش مثل زمزمه، تکرارمان کنند
 
پیداست از پریدن پلک ستاره ها
هنگامِ آن رسیده که بیدارمان کنند
 
ای کاش در ادامه ی این راه ناگزیر
در انتخاب واقعه، ناچارمان کنند
 
باید عبور کرد از این سنگلاخ ها
تا در مسیر حادثه هموارمان کنند
 
روزی که مثل فطرت سبز بهاره ها
از برگ های زرد، سبکبارمان کنند:
 
از راست قامتی به همین قدر قانعیم
چیزی اگر شبیه سپیدارمان کنند


07 تیر 1394 935 0

نفس کافر کیش من گبر است، نصرانیش کن

آبی چشمان من ابری ست، بارانیش کن
مثل یک دریای بی آرام، طوفانیش کن
 
عشق من! بی تو دلم پوسید در مرداب شهر
با جنون نا به هنگامی بیابانیش کن
 
خلوت من دیرگاهی مانده بی تو سوت و کور
محفل اشکی بیارای و چراغانیش کن
 
طبع من خفته ست در فصلی که فصل رویش است
خوب من! بیدار از خواب زمستانیش کن
 
در دلم شور دو بیتی های «بابا» مانده است
با قلندر مشربی، مشتاق عریانیش کن
 
تا مسلمانی فرا رویم هزاران مرحله است
نفس کافر کیش من گبر است، نصرانیش کن
 
تا خدایی یک قدم مانده است، ابراهیم من!
سدّ راه توست اسماعیل، قربانیش کن
 
گر چه در سودای سامانی سر پروانه نیست
قطره تا دریا شود «عمّان سامانیش» کن


07 اردیبهشت 1394 1368 0

این جا که من به شوق تماشا نشسته ام...

چشمم همیشه شاهد سیر جمالی است
موج نگاه آینه هایم زلالی است
 
در سبزه ی فضای مه آلود چشم او
چیزی شبیه آب و هوای شمالی است
 
طبع غزل به لطف غزالان شکفتنی است
گیرم که این مخالف طبع «غزالی» است
 
یارب! دلی اسیر غم بی غمی مباد
ما را اگر غمی بُوَد، از بی ملالی است
 
حتّی نصیب بال و پر جبرئیل نیست
سیری که در عوالم بی دست و بالی است
 
این جا که من به شوق تماشا نشسته ام
جنس تمام آینه هایش سفالی است
 
این باغ مرده، وقف قفس های آهنی است
این جا همیشه زمزمه ی خشکسالی است
 
دور از تو ای غزال غزل آفرین من
این جا چه قدر جای گل و سبزه، خالی است


26 فروردین 1394 2047 0

آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد

گفتم به دیده: امشب اگر یار بگذرد
راهش به گریه سد کن و مگذار بگذرد
 
گفتا چه جای گریه؟ که او همچو ماه نو
رخسار خود نکرده پدیدار، بگذرد
 
بگذشت از کنار من آن سان که بوی گل
دامن کشان ز ساحت گلزار بگذرد
 
در باغ گل نمی نهد از خویش جای پا
از بس که چون نسیم، سبکبار بگذرد
 
گفتم: دمیده پیش تو، خورشید را ببخش
گفتا: مگر خدا ز خطاکار بگذرد!
 
غافل ز دوست یک مژه بر هم زدن مباش
آیینه شو که فرصت دیدار بگذرد!
 
دردا که بی فروغ دل آرای روی دوست
هر روزِ ما به رنگ شب تار بگذرد
 
سرشار از تجلّی یارند لحظه ها
حیف است عمر ما که به تکرار بگذرد
 
ترک دل است از نظر عارفان محال
کی جَم ز جام آینه کردار بگذرد؟
 
در طور دل به نور تجلّی نوشته اند:
زین جلوه زار کوکبه ی یار بگذرد
 
این جا کسی به فیض تماشا نمی رسد
تا خود چه ها به طالب دیدار بگذرد!
 
گر در ولای آل علی صرف می شود
از خیر عمر بگذر و بگذار بگذرد
 
ای کاش این دو روزه ی باقی ز عمر نیز
در صحبت ائمه ی اطهار بگذرد
 
امشب بیا به پرسش «پروانه» ای عزیز
زان پیش تر که کار وی از کار بگذرد


05 اسفند 1393 1231 0

که زمانِ زمانه ساختن است

هنر دل ترانه ساختن است
غزل عاشقانه ساختن است
 
امشب ای غم بیا بهانه مگیر
دل من گرم خانه ساختن است
 
چشم خاکستر دلم روشن!
شعله گرم زبانه ساختن است
 
نوبت رجعت پرستوهاست
چلچله گرم لانه ساختن است
 
ای پرستو! به باغ گل برگرد
موسم آشیانه ساختن است
 
بیش از این با غم زمانه مساز
که زمانِ زمانه ساختن است


24 دی 1393 708 0

حیف است ز یوسف که پسر داشته باشد

چشمی که به حُسن تو نظر داشته باشد
حیف است ز خورشید خبر داشته باشد
 
یک دم نشود آینه از روی تو غافل
ترسم که به حُسن تو نظر داشته باشد
 
از زلف سیاه تو امید فرجی نیست
این شب که شنیده ست سحر داشته باشد؟
 
آفاق جهان در نظرش وادی طور است
رندی که دل از غیر تو برداشته باشد
 
من بنده ی آن دل که در این قحط محبّت
نالد به طریقی که اثر داشته باشد
 
بر پرده ی نی ناله ی عشّاق نوشته ست:
آن ناله بلند است که پر داشته باشد
 
دامان دلی گیر که چون لاله به هر دور
جامی به کف از خون جگر داشته باشد
 
تا منزل خورشید فقط یک مژه راه است
گر شبنم ما شوق سفر داشته باشد
 
بگذار به یکتایی خود شهره بماند
حیف است ز یوسف که پسر داشته باشد
 
جز خون جگر روزیِ روز و شب او نیست
این عاقبتِ هر که هنر داشته باشد
 
ز آلودگی ما عجبی نیست که دریا
تر دامنی از دامن تر داشته باشد


28 مرداد 1393 2693 0

شهرت عاشقی ها، جهانی ست

با بهارم شکوه خزانی ست
زرد و نارنجی و ارغوانی ست
 
رنگ گل های باغم بنفش است
عطر و بویم ولی زعفرانی ست
 
آسمان دلم صافِ صاف است
آبی ام، آبی آسمانی ست
 
زمزم اشک من دجله آغوش
شروه هایم ولی جمکرانی ست
 
صوفی شعر من دف گرفته ست
دامن افشان به رقص معانی ست
 
مولوی وار گرم سماعم
شمس من گرم پرتوفشانی ست
 
طور من ریشه در خاک دارد
راز موسایی ام در شبانی ست
 
پایه ی عشق را درنیابد
پله ی عقل ما نردبانی ست
 
عشق یک اتّفاق بزرگ است
بارش این بلا ناگهانی ست
 
هر که بینی مرا می شناسد
شهرت عاشقی ها، جهانی ست
 
می زنم پل به افلاک از خاک
سیر من، سیر رنگین کمانی ست
 
مات احساس زاینده رودم
تیره ی شعر من اصفهانی ست
 
باده ی شعر من شعله کار است
شعله زادی که دارم مغانی ست
 
طبع من سرکشی می کند باز
این نشان غرور جوانی ست!
 
حرف ناگفته را می توان گفت
با زبانی که در بی زبانی ست
 
نقش ارژنگ مانی که ماناست
خوش تر از دفتر شعر ما نیست


18 مرداد 1393 757 0

ما نیز می رسیم به دنبال قطره ها

از هر طرف گره زده خود را به نقطه چین
بی نقطه ای، که برده مرا تا به نقطه چین
 
حیرت، گشوده بال و به همراه می برد
آیینه را ز شهر تماشا به نقطه چین
 
ای خضر ره شناس! مدد کن که می رسد
این جاده ها سپیده ی فردا به نقطه چین
 
ایمان و کفر، هر دو به یک نقطه می رسند
باز است راه باور و حاشا، به نقطه چین
 
در انتهای راهم و، آغاز می شود
از هر طرف ادامه ی مولا به نقطه چین
 
هر قدر می رویم به جایی نمی رسیم
باید سپرد فاصله ها را به نقطه چین
 
در نام تو، نهفته چه رازی؟ که می برد
ما را به سیر عالم بالا -به نقطه چین
 
بی انتهاترینی و هرگز نمی رسیم
در امتداد راه تو الاّ به نقطه چین
 
ما نیز می رسیم به دنبال قطره ها
یک روز در ادامه ی دریا به نقطه چین


25 تیر 1393 748 0

آن قدَر مستم که راه خانه را گم کرده ام

امشب از مستی ره میخانه را گم کرده ام
آن قدر مستم که راه خانه را گم کرده ام
 
در طواف کعبه می جویم خدا را ای دریغ
در میان خانه، صاحبخانه را گم کرده ام
 
دست و پای خویش را گم کرده ام از شوق دوست
در کنار یارم و جانانه را گم کرده ام
 
خال او گم شد میان خرمن گیسوی او
دام را می بینم اما دانه را گم کرده ام
 
گفت: از زلف پریشانم چه می خواهی؟ بگو
گفتمش این جا دل دیوانه را گم کرده ام
 
شمع را گفتم که: این سان سوختن از بهر چیست؟
گفت: می سوزم چرا «پروانه» را گم کرده ام!


17 تیر 1393 1604 0

رنجی که تار می کشد از زخم زخمه ها

حالی که شادمانه به من دست می دهد
امروز بی بهانه به من دست می دهد
 
چیزی شبیه زمزمه ی چشمه سارهاست
شوری که از ترانه به من دست می دهد
 
از جست و خیز قاصدک، این قاصد بهار
احساس یک جوانه به من دست می دهد
 
این لذّتی که می برم از خنده های صبح
از گریه ی شبانه به من دست می دهد
 
حسّی غریب، وقت تماشای یک غروب
از دور غمگنانه به من دست می دهد
 
رنجی که تار می کشد از زخم زخمه ها
از مردم زمانه به من دست می دهد
 
وقتی که در فضای حرم سِیر می کنم
شوقی کبوترانه به من دست می دهد
 
در طوف آخر است که احساس می کنم
او از شکاف خانه به من دست می دهد


16 تیر 1393 78 0

بی غباری ها گواه خاکساری های ماست

جاده می پیچد به خود کز دشت گردی برنخاست
گردی از راه عبور رهنوردی برنخاست
 
شیهه ای، بانگ درایی، ردّپایی، ای دریغ
ناله ای حتّی ز باد هرزه گردی برنخاست
 
با صدای گریه ای گاهی سکوت شب شکست
گلخروشی ور نه از حلقوم مردی بر نخاست
 
خلوت ما را چراغ لاله ای روشن نکرد
وز دل آتش به جانی آه سردی برنخاست
 
مُردم از بی همزبانی ها کزین نامردمان
از پی همدردی ما اهل دردی برنخاست
 
بی غباری ها گواه خاکساری های ماست
سایه سان بر خاک افتادیم و گردی برنخاست


16 تیر 1393 98 0

به شمع تا نکشد شعله، چشم تر ندهد

 

صفای اشک به دلهای بی شرر ندهند

به شمع تا نکشد شعله، چشم تر ندهد

 

امیر قافله ی اشک چشم بیدار است

به دست هر صدفی رشته ی گهر ندهند

 

هوای چشم تو ای گل هنوز بارانی ست

چرا به مرغ گرفتار این خبر ندهند؟

 

مباد خون تو ای گل، نصیب خار مباد

به دست هر مژه ای پاره ی جگر ندهند

 

ز شرم روی تو گلها ز شاخه می ریزند

بگو که قافله را از چمن گذر ندهند

 

به دست سرو امان نامه ی تهیدستی ست

که گفته است که آزادگان ثمر ندهند؟

 

مراد اهل نظر گنج بی نیازی هاست

به عالمی نظر کیمیا اثر ندهند

 

چه جای ناله که در بارگاه استغنا

مجال آه به دلهای شعله ور ندهند

 

چو شمع رشته ی باریک عمر می سوزد

چرا مجال به «پروانه» تا سحر ندهند؟

 



12 تیر 1393 624 0

انگشتری که همســـــــــــفر گوشواره بود


پرده اول

آن شب که آســـمان خدا بی ستاره بود
مردی حضور فاجعه را در نظاره بود

ســـهم کبوتران حـــرم ، از حـــرامیان
بال شکسته ، زخم فزون از شماره بود

درسوگ خیمه های عطش ، زار می‌گریست
مشــــــکی کـــه در کنار تنی پاره پاره بود

زخمی که تا همیشه به نای رباب بود
از شـــــور نینوایی یک گاهواره بود

می دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه
انگشتری که همســـــــــــفر گوشواره بود

پرده دوم

از کوچه‌های شب‌زده کوفه می‌گذشت
پیکی روان به جانب دارالاماره بود

از دشت لاله‌پوش خبرهای تازه داشت
مردی که نعل مرکب او خون‌نگاره بود

فریاد زد: امیر! در آن گرمگاه خون
آیینه در محاصره سنگِ خاره بود

خون بود و شعله بود و عطش بود و خیمه‌ها
در معرض هجوم هزاران سواره‌ بود

خورشید سربریده غروبی نمی‌شناخت
بر اوج نیزه، گرم طلوعی دوباره بود

پرده سوم

روزی که رفت این خبر شوم تا به شام
چشم فرشته‌های خدا پرستاره بود

بانگ اذان بلند نمی‌شد ز مأذنی
آن روز شهر، شاهد بغض ستاره بود

با ضربه‌ای که حادثه بر طبل می‌نواخت
فریاد «یا حسین» بلند از نقاره بود

راه گریز اغلب «قاضی شریح»‌ها
آن روز در بد آمدن استخاره بود

شهر فریب و وسوسه تا دیرگاه شب
میدان پایکوبی هر باده‌خواره بود

یک لحظه از ترنم شادی تهی نماند
گویی که در تدارک عیشی هماره بود!

تعداد زخم گرچه ز هفتاد می‌گذشت
اما شمار زخم زبان بی‌شماره بود!


وقتی رسید قافله کربلا به شام
آغاز برگزاری یک جشنواره بود!

 



22 آبان 1392 1836 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها