(آرشیو پدیدآورنده محمد جواد الهی پور)

دفتر شعر

یوسفی اما عزیز خانه ات هم نیستی

لطف تو بی واسطه دریای جودت بی کران
عالمی از فهم ابعاد وجودت ناتوان

صورت و سیرت...نه اصلا عمرت از مضمون پر است
ماه گندمگون! غریب خانه! مولای جوان!

چاههای خشک با دست تو جوشان می شدند
ای نگاهت مثل چشمه! ای دلت آتشفشان!

روز حسرت هیچ کس حسرت نخواهد خورد تا
بخشش ابن الرضایی تو باشد در میان

داستان عمر تو کوتاه بود اما نبود
لحظه ای تاریخ نور از ردپایت بی نشان

یوسفی اما عزیز خانه ات هم نیستی
یا سلیمانی که شأنش را نمی فهمد زمان

دوستانت بی وفایی دشمنانت خون دل
آشنای طعنه ای از کودکی... از این و آن

نامتان را شیعیان گاهی به قصد... بگذریم
ما چنین گفتیم تا وا شد دهان دیگران

از قضا من هم جواد بن الرضایم گر چه باز
بین ما فرق است مولا از زمین تا آسمان
 



30 مرداد 1396 3937 1

مرتضی ماند و زخم های مدام

 
بحث استادمان بصیرت بود
در کلاسی صمیمی و آرام
بغض هایش همیشه حسن شروع
اشک هایش همیشه حسن ختام
 
هفته ی پیش آمد اما دیر
سینه ای صاف کرد و گفت:
سلام
بحث امروز زود باوری است
که زده ضربه بر تن اسلام
 
حیدری ایستاد اجازه گرفت
گفت:
لطفا مثال هم بزنید
-مثلا ماجرای جنگ احد...
فکر کردند جنگ گشته تمام
 
دشمن از سوی دیگر آمد و...خب
خودتان قصه را که می دانید
عده ای جا زدند و برگشتند
مرتضی ماند و زخم های مدام
 
جنگ صفین
یک مثال عیان
مکر برنیزه کردن قرآن
یک قدم مانده بود تا پایان
که به مالک رسید این پیغام:
برسان خویش را علی تنهاست
دست فتنه به کار افتاده
باز لشکر سوار جهل شده
شورش افتاده در پیاده نظام
 
حکمیت مثال بعدی ماست
قصه ی غفلت ابوموسی
نقل انگشترش که معروف است
مرد منفور در خواص و عوام
 
آه سردی کشید و گفت:
هنوز
عده ای در صف نبرد دمشق
مست جان بازی اند و یک عده
مست مال و منال و نام ومقام
 
خواست از جام زهر دم بزند
سرفه ی شیمیایی اش گل کرد
مصرع بعد سرفه بود فقط
مصرع بعد سرفه بود پیام
 
شهریاری بلند شد
پرسید:
جای این زودباوری
آیا می شود گفت جهل و خوش بینی؟
یا خیانت به خط فکر امام؟
 
خنده ای تلخ بر لب استاد
مهر تایید زد به پرسش او
گفت:
امروز هم...
که زوزه ی زنگ
درسمان را گذاشت بی فرجام


21 خرداد 1396 404 0

دو قطره اشک چکید این هم از جواز زیارت

دل شکسته...تن خسته، آمد از در ساعت
سلام داد و کمی مکث کرد باز به عادت
اجازه هست که در سایه ی نگاه تو باشم!?
چقدر زود رسید این سوال او به اجابت
دو قطره اشک چکید این هم از جواب سلامت
دو قطره اشک چکید این هم از جواز زیارت
نشست گوشه ی صحن و به گنبد تو نظر دوخت
برایت از خود گفت از زمانه کرد شکایت
همین که خواست برای تو شعر تازه بخواند
سرش گرفت جنون و دلش گرفت طراوت
بلند شد وسط صحن...با چه وجد و غروری
و خواند آن غزلی را که گفته بود برایت:

تمام فصل های من کنار تو بهار شد
ببین چه ساده می شود به عشق تو دچار شد

زیارتت بهشت را به ارمغان می آورد
خوشا به حال آن کسی که با تو همجوار شد

فقط به خاطر حریم روح پرور تو بود
اگر کسی در این کویر خشک ماندگار شد

یکی یکی به خاک قم چکید اشک های تو
در انتظار دیدن برادرت انار شد


همیشه اولین و آخرین پناه من تویی
همیشه بی قراری ام کنار تو قرار شد

......


قرار بعدی خود را گذاشت با تو به فردا
دلش میان حرم ماند و رفت از در ساعت

 



28 بهمن 1394 974 0

من به سوی تو می آیم یا تو می آیی به سویم؟

هر قدم یک پنجره از شوق واکردی به سویم
می توانم از همین جا عطر صحنت را ببویم

قطره ام اما سرِ دریا شدن دارم دوباره
می روم خود را در اقیانوس نور تو بشویم

حُرّم و دارم به سمت شاه برمی گردم ای کاش
گرچه دستم خالی است اما نریزد آبرویم

لطف تو حتی مجال شرم را از من گرفته
مرحمت کردی نیاوردی بدی ها را به رویم

پابرهنه می دوم سوی تو مست از جام عشقم
قطره قطره چای شیرین عراقی ها سبویم

آن قدَر مستم که گاهی از خودم  می پرسم اصلا
من به سوی تو می آیم یا تو می آیی به سویم؟

بی تو سر شد در میان حیرت و غفلت، جوانی
با تو اما آب رفته باز می گردد به جویم



04 آذر 1394 1557 0

مرد بود و درد بود و راه بود و چاه بود

 

داشت طرحی از شب و اندوه و باران می کشید

شهر بی روحی میان طرح بی جان می کشید

در میان شهر یک کوچه دچار پیچ وتاب

در میان کوچه مردی را پریشان می کشید

رد خونی تازه را پهلوی رد پای مرد

عشق را در چشم او با رنگ هجران می کشید

اختیار قصه از دستان او خارج شد و

رفته رفته کار باران هم به طوفان می کشید

 

زیر سقف کارگاهش ناگهان باران گرفت

بوم نقاشی شکست و نقش هایش جان گرفت

 

اشک گرم مرد روی صورت سردش چکید

چشم وا کرد و خودش را در میان کوچه دید

دور می شد مرد قصه رد پایش روی خاک

طرحی از یک کوچه و یک مرد و باران می کشید

ناگهان پرده عوض شد...کوچه نخلستان شدو

لحظه ی آرامش ماقبل یک طوفان رسید

ماه سر بر سجده برد و آسمان بی روح شد

داشت خورشید این شب جانکاه را سر می برید

 

دشت بود و نخل بود و بغض بود و آه بود

مرد بود و درد بود و راه بود و چاه بود

 

خیره شد در چشم مرد قصه و فهمید که

می شود در چشم او آن روزها را دید که

دست اورا دست حق بالا گرفت و با غرور

از تمام مردم آن سرزمین پرسید که:

((کیست تا بیعت کند؟))یک عده با شوق آمدند

عده ای هم آمدند اما به این امید که...

.......................................................

.........................................................

مرد قصه سر تکان داد و قدم زد...بغض کرد

آسمان از غصه اش آنقدر خون بارید که

 

خون بند اول آمد دشت را تسخیر کرد

آسمان شق القمر را تا سحر تفسیر کرد

 

آستین مرگ را با شوق بالا می زند

با خودش...با چاه...حرف از رسم دنیا می زند

مثل اینکه سالها از حق خود جا مانده است

هر که می آید خودش را جای او جا می زند

سیل اشک مرد را تا دید جاری سوی چاه

راوی قصه دوباره دل به دریا می زند

فرصت خوبیست...می خواهد بپرسد:من...ولی

پرده می افتد...زمین قید زمان را می زند

 

چشم وا کرد و خودش را پشت میزش دید و بعد

طرح

رد

پای

مرد

قصه

را

بوسید

و

...بعد

........

 



01 آبان 1392 1310 0

فکر کردی یک خیابان خواب تنها غیرتی نیست؟

فقر، توجیهی برای این هراس لعنتی نیست
این صدای ساعت عید است... بمب ساعتی نیست

سال تحویل غریبی می شود... باشد... چه بهتر
چشممان دیگر به دست عابران غربتی نیست

یک خیابان را برایت سنگفرش تازه کردند
گرچه می دانم که آن هم رختخواب راحتی نیست

گلفروش چارراه خلوت این شهر متروک!
خنده هایت مشتری دارد نگو که قیمتی نیست

گریه هایت را برای شانه های من نگه دار
فکر کردی یک خیابان خواب تنها غیرتی نیست؟


31 اردیبهشت 1392 1194 2

حرف غربت نزن حبیب خدا


گفت برگرد...
با خودم گفتم
به کجا؟...
من که تازه آمده ام
من که با یک نگاه تو دیگر
قید دنیای خویش را زده ام

گفت من بیعت از تو...
گفتم نه...
سایه ات را نگیری از سر من
دوست دارم بمیرم و در خون
به تو باشد نگاه اخر من

چشم در چشم او گره زدم و
دلم آرام شد به لبخندش
گفتم ارباب کی خطا بیند؟
از غلام همیشه دربندش؟

من که هفتاد و پنج سال تمام
به کمر شال مرگ می بندم
امشب از سکر جام وصل خداست
گاه و بی گاه اگر که می خندم

من حبیبم...تا حبیبت هست
حرف غربت نزن حبیب خدا
روی نی...کوفه...شام...مقتل...خاک
خواهم آمد کنار تو...هر جا...

من حبیبم بیا و گریه نکن
خواهرت دل ندارد آقا جان
تا که دلخوش شوند اهل حرم
کاش باران ببارد آقا جان

دوست دارم که سربلند شوم
نامم آوازه ی جهان باشد
آرزو عیب نیست بر پیران
دل اگر همچنان جوان باشد


28 آبان 1391 2141 0

بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند...

کولیان جنوب شیکاگو نوجوانان شاخ آفریقا
دختران  جوان اورشلیم موبدان قلمرو بودا

همه در انتظار یک روزن در دل برگ های تقویمند
چشمشان خیره مانده سوی افق،دلشان در امید فرداها...

کودکان گرسنه ی هایتی،مادران اسیر بحرینی
بغض دارند...بغض دلتنگی،گله دارند از خدا حتی

بوی باروت می رسد از مصر...از یمن بوی تند خودسوزی
بچه های یتیم غزه هنوز ناامیدند از همه اما...
...
...
...
...
...
...

بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند
درد تو چیست جز یتیمی که بی غدا مانده آن سوی دنیا


ما هم این گوشه از جهان خوبیم ،حالمان..ای... بدون تو بد نیست...
سامری ها فریبمان دادند...دور دیدیم چشم موسی را
...


(مربع)


یک شب جمعه...
جمکران...
باران
مهر و سجاده ای به سبک کمیل
آسمانها به سجده افتادند،کاش می شد شما همین فردا...




08 شهریور 1391 2710 9