(آرشیو پدیدآورنده علی داوودی)

دفتر شعر

سجیل

قسم به زیتون
به خاک مقدس
به ناله های زنان
قسم به خون
به حمام خون و 
به استخر خون کودکان

گفتند سلاح پنهان شده
ما در پی سلاح بودیم
گفتند ما چاره ای نداشتیم
صلح تهدید می شود
و صلح تانک مرکاوا بود
و گنبد آهنین
و صلح غول بیابا ن بود

گفتند صلاح پنهان شده
در بیممارستان
در پارک
در شادی کودکان
در قلب کردان و زنان عاشق
سلاح در اشک عروسک های یتیمی بود که مادرانشان را خاک برده بود
سلاح در فریاد بود
و روزی از حنجره و قلب این همه آدم بیرون خواهد زد
و میزهای مذاکره رادرهم خواهد شکست
سلاح در شعر عرب بود و در قرآن
آنجا که به زیتون قسم یاد می کند و
به اسب ها و زنبور عسل
آن ها 
دنبال چاه جمکران بودند
می دانستند چاه های نفت خالی ست
و می دانند در چاه کوفه هم سلاح ذخیره شده
برای آن روزی که نخواهند بود
سلاح
در منقار پرندگانی ست که در راهند


05 خرداد 1397 66 0

روزگار

امروز روز اول است
خوشحال نیستم
هوا عادی ست
زمین عادی
و همین عادی بودن غیر عادی ست
هواپیماها بالای سرم چرخ می زنند

روز دوم
موشکی از کنار سرم گذشت و خیابانی را که در آن قدم می زدم برد
الان کجا باید باشم؟

روز سوم
صدا قطع می شود
صدا وصل می شود
دیوارهای حایل
کلمات را از ما جدا کرده اند

روز چهارم
کودکان خوابیده اند
کودکان خوابیده اند
کودکان خوابیده اند
کسی بیدار نمی شود

روز پنجم
همچنان شب است

و روز ششم
هنوز چیزی دیده نمی شود
این همه خون را
کدام پرچم سفید
از چشمان تصاویر پاک خواهد کرد؟

روزهای بعد...
روز پیروزی ست
روز بیانیه ی هفت خوشه بمب برای کشتن یک جنین
اما
سنگ ها هنوز چیزی را به رسمیت نشناخته اند
[اسم  ها
با آدم ها و کوچه ها و دشت ها به دنیا می آیند
حالا این خاک مقدس را به اسمی جعلی صدا بزن]

آن روز نهایی
ما نیستیم
آن ها نیستند
یکی آمده است
او هست
ما هستیم


05 خرداد 1397 56 0

باز هم محرم است


آب؛ يك اشاره است
جانب تو را
يا امام

عاشقان به يك اشاره اكتفا كنند
رو به كربلا كنند:
السلام...

 

 



25 مهر 1394 970 0

باز هم محرم است


شب دوباره -بي صدا-
از كنار آن مغازه رد شدم
گوشواره
گاهواره
...
...
- كوفيان به خواب رفته‌اند!

 



25 مهر 1394 1035 0

باز هم محرم است


تا هميشه پرسشي ست بي‌جواب
-آب!

 



25 مهر 1394 919 0

باز هم محرم است


راوي نخست:
چشمه اي و تشنه اي و دشنه اي
اين خلاصه ی هر آن چه بود!
راوي درست:
مي وزد هنوز از گلوي او سرود
رود رود...

 



25 مهر 1394 927 0

باز هم محرم است

 

گاه حرمله
با دو چشم بسته اش به من نگاه مي‌كند
گاه
شمر بي هراس من
راه مي‌رود
شمر در لباس من...

 



25 مهر 1394 971 0

باز هم محرم است


برزخم
- در ميانه بهشت و دوزخم-
با يزيد يا حسين ؟
-: يا حسين!

 

 



25 مهر 1394 912 0

باز هم محرم است

 

در كلاس
روي تخته ی سياه
دست تو خطوط سرخ را
انتخاب کرد
ذهن كودكانه‌ام ولي
باز فکر آب کرد

 



25 مهر 1394 788 0

باز هم محرم است


بين اين همه سكوت
مثل شعر نا تمام
دشنه‌ام هنوز
داد مي‌زند كه تشنه ام هنوز
تشنه تا به روز انتقام

 



25 مهر 1394 787 0

دوباره حافظ سرگشته در شب تهران

غروب بازی نور است و سایه ای گذران
ردیف صندلی و کیف های آویزان
 
تمام زندگی ام یک کلاس نقاشی است
تو نیستی و جهان، یک طبیعت بی جان
 
چه ساده زندگی ام را به قاب می گیری
به روی بوم، دو تا لکه، می شود انسان!؟
 
به روی دفتر من یک، دو خط سبز بکش
که باز گل بدهد این بهار و تابستان
 
فضای خلوت دانشکده، چه دلتنگم
ببین شباهت ما شاعران و گنجشکان!
 
غروب آمده و حرف تازه ای دارد
برای قصه ی یک مرد، قصه ی باران
 
بیا تو از سر «حافظ» به سمت «فردوسی»
دوباره شعر بگو چند دفتر و دیوان
 
بپیچ از سر «حافظ»، دوباره فردوسی
محیط بسته ی فکر من است این میدان
 
سر قرار نیامد نسیم و تنها ماند
دوباره حافظ سرگشته در شب تهران
 
شکوفه های دلم زیر گامهایت ریخت
به یاد خاطره هامان، بکش دو تا گلدان
 
دوباره رنگ بچین و دوباره طرح بزن
کتاب، پنجره، پرده، پرنده در ایوان


26 بهمن 1393 914 0

هنوز بال و پری مانده وصله بر بدنم

شهید مانده دلم بر مزار زیستنم
چقدر زنده بمانم، چقدر جان بکنم؟
 
چقدر جامه از این تار و پود پوشیدم
چه سال ها که شد این آب و خاک پیرهنم
 
چقدر شور تغزل که از نفس افتاد
چقدر شور غزل...آه خسته ی سخنم
 
مرا ببخش که دلتنگ آسمان هستم
هنوز بال و پری مانده وصله بر بدنم
 
به چشم های غریبت دخیل می بندم
که از تمامی این آب و خاک دل بکنم
 
اگرچه رنگ ندارد حنای عاشقی ام
ولی به خون تو آغشته می شود کفنم


07 دی 1393 1122 0

آه ای زمزمه ی ایل و تبارم! باران!

خسته ‌ام قطره، قطره بشمارم، باران
دوست دارم که بر این خاک ببارم باران
 
دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم، باران
 
سبز نه! زرد نه! آمیزه‌ ای از سبزم و زرد
بس که درهم شده پاییز و بهارم باران
 
داروک نیست خدا! قاصدکی بود ای کاش
کاش می ‌شد به نگارم بنگارم، باران
 
تو نمی‌ آیی و من این همه خاکی شده‌ ام
تو اگر باشی با خاک چه کارم؟ باران
 
نسل در نسل دلم در عطش خواندن توست
آه ای زمزمه ی ایل و تبارم! باران!
 
خسته‌ ام خسته از این قول و قرارم باران
که نمی ‌باری بر سنگ مزارم باران
 
خسته‌ ام از خودم و هر چه که با من مانده‌ ست
گله دارم، گله دارم، گله‌ دارم باران!


02 آذر 1393 1322 0

من که هنوز خسته ی باران دیشبم...

باید که لهجه ی کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
 
یک صبح تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم
 
دارم میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم
 
بردار شعر های مرا، مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم
 
بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم
 
من که هنوز خسته ی باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم


14 شهریور 1393 1342 0

خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست

آسمان از نفس افتاد نویدی بفرست
خانه ی مرگ شد این خاک، شهیدی بفرست
 
آسمان گور شد و گور...کفن ها را برد
عهد دیگر شد، تابوت جدیدی بفرست
 
آسمان ابر شد و قبر شد و دنیا مرد
آفتابی بده! باران امیدی بفرست
 
آفتابی که جگر سوخت بیابان ها را
دل مجنون مرا سایه بیدی بفرست
 
روز از نو شد و غم نو شد و نو شد روزی
نوبهاری برسان، مژده ی عیدی بفرست
 
چقدر با تو بگوییم رها کن ما را؟
همه  دلبسته ی خویشیم کلیدی بفرست


06 شهریور 1393 963 0

پاییز هم، همیشه ی هم، نوبهار هم

دو خط بکش، دو خط موازی کنار هم
عمری ست می روند، دوتا بی قرار هم
 
یک «شب» بکش، میان دو تا «صبح» تا ابد
این تیره، آن سپید، شده روزگار هم
 
دستی به زرد و سبز بزن جنگلی بساز
پاییزِ هم، - همیشه ی هم- نوبهارِ هم
 
طرحی بزن دو دست بکش، در هم آمده
دو آسمان- پرنده، ولی در حصار هم
 
دنیای ظالمی ست، دو تا شانه رسم کن
دو شانه ی غریبه ولی زیر بار هم
 
تنها شدی برای خودت دلبری بکش
گیسوی او و گیسوی تو آبشار هم
 
نه! بد نشد، دو چشم بکش مبتلای عشق
نه!  بد نشد دو چشم، همیشه خمار هم
 
نه! بد نشد دو روح دو آواره، در به در
دو کوچه، دو دریچه، دو چشم انتظار هم


05 شهریور 1393 140 0

آدمت نیستم آن گونه که حوّا باشی

آدمت نیستم آن گونه که حوّا باشی
ساحلت نیستم آن قدر که دریا باشی
 
آدمت نیستم آری به بهشتم بفروش
قسمت این بود، در این باغچه تنها باشی
 
مرغ باغ ملکوتی، بپر از شاخه و خاک
تا به کی چشم به راهم به تماشا باشی
 
مرد این حادثه من نیستم، از من بگذر!
در من آن قدر جنون نیست که صحرا باشی
 
دلم آزرده تر از آنکه ز من دل ببری
روح من مرده تر از آن که مسیحا باشی
 
شاعری نیستم آن گونه که مدحت گویم
گرچه مضمون غزل باشی و رؤیا باشی
 
باز می گویم، می خندد و می گوید باز
خوب می دانم، می خواهم امّا باشی!


04 شهریور 1393 173 0

هنوز

هنوز بر سر هر ني‌ حکایت سر تو

هنوز بر لب هر تيغ خون حنجر تو

 

هنوز سينه به سينه غم تو مي‌جوشد

و چشمه‌هاي جهان قصه مكرر تو

 

هنوزدر دل ما خيمه تو مي‌سوزد

هنوزپرچم تو لاله‌هاي پرپر تو

 

هنوز گوش فلک تير مي‌كشد هيهات

چه‌ها شنيده مگر از گلوي اصغر تو

 

صدا رهاست: ."... كسي نيست ياري ام بكند؟؟؟

هلا سوال هماره كجاست ياور تو

 

هنوز آينه از توست اي حقيقت محض

سكوت بر لب تاريخ در برابر تو

 

جهان دوباره به پا نعل تازه مي‌بندد

هنوز زير سم اسب‌هاست پيكر تو

 

حماسه از نفس افتاد و عشق لب بربست

هنوز منتظر تيغ‌هاست حنجر تو

 

ميان اينهمه ني گرم داغ خويشتنم

براي روضه بيام كجاست منبر تو

 



16 دی 1391 1016 0

شعری قدیمی برای این روزها

خیابان ها را جارو کردند
به بیابان ریختند
بیابانها را هم تی کشیدند
                              و برق انداختند
حتی صخره ها را تبعید کردند
اما نمی دانم
با اینهمه
اینهمه سنگ از کجا می آید!



25 مرداد 1391 1514 0

پابوس

از در نه

از همین پنجره که هوایی ­تر است می­ آیم

چرا نه

وقتی بلند پروازترین ­ها

بال خود را گره می­زنند به قفس فال فروشی­ ها

چرا نه

وقتی کاسه دریا پر می­شود از آب سقاخانه

وقتی مردم

خرد و ریز در آئینه ها راه می ­روند

و چون ماهی قطعه قطعه در سقف جابجا می ­شوند

 

نگاه می­ کنم به دشت طلایی

                                  _ هیچ آهویی نیست!

صداها همه صیادند که به ضمانت تو

آمده ­اند چیزی شکار کند

دلی، گریه ­ای، شعری!

چرا نه

وقتی تلو تلو واگن ها

طبل ریز می­زند

و قطار سنگین و شادمان

در نقاره ­اش می­ دمد

وقتی هنوز کله انگور

کامم را تلخ می­ کند

در آیینه­ ها دقیق شوم و

دلهای شکسته را می­ شمارم

انگشت های اعداد تمام می­ شود و من هنوز تکرار یک حرفم

آسمان با بچه­ های نیم قدش

حیات­ ها را دور می­ زند

مُشتری سر از بازار رضا در می ­آورد

من پشت پنجره ­ای در کوچه شهید سلیمانی تهران

پر کبوتر جمع می­ کنم

و انگشت هایم بوی عطر سید جواد می­ دهد

حالا دیگر...

*

دور از چشم خادم ها

خورشید از پنجره مسافرخانه

به زیارت تو می­ تابد!



02 مرداد 1391 1088 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها