(آرشیو پدیدآورنده محمدعلی گویا)

دفتر شعر

از کجا آورده ای این ثروت سرشار را؟

از کجا آورده ای این نصفه ی سیگار را؟
از کجا آورده ای این وصله ی شلوار را؟

نیم تخت تازه ای کفش تو پیدا کرده است
از چه راهی کرده ای نو، باز، پای افزار را؟

تو که عمری بوده ای بی سایبان و سرپناه
از کجا آورده ای این سایه ی دیوار را؟

بچه ات کرده عبور از کوچه ی یک مدرسه
از کجا آورده ای سرمایه ی این کار را؟

می کنی با اختران آسمان راز و نیاز
از کجا آورده ای این گنبد دوّار را؟

اسکناس بیست تومانی به دستت دیده اند
از کجا آورده ای این ثروت سرشار را؟

دست داری توی بانکی یا که بنیادی، یقین
یا که غارت کرده ای سرتاسر بازار را

خوب می رقصی به ساز این و آن در هر طرف
از کجا آورده ای این وعده ی بسیار را؟

می روی با بچه ات هر روز دنبال دوا
از کجا آورده ای این کودک بیمار را؟

آستینت را خودم باید بگردم، بی گمان
کرده ای پنهان در آن صد بوق استکبار را

نیستی صاحب دلار بی نوا تا بگذرم
از گلویت می کشم تا آخرین دینار را



29 بهمن 1392 1492 0

نام او بود حاجی ارزانی

حاجیان آمدند از عرفات
چمدان ها همه پُر از سوغات

سعی در مروه و صفا کرده
از ته دل خدا خدا کرده

کله ها صاف و صوف و نورانی
داغ صد مُهر، روی پیشانی

همگی کرده با خدا بیعت
که: «اضافه نمی کنم قیمت»

وزرا هم به گاهِ این پیمان
همه بودند همره آنان

وکلای عزیز هم با هم
عهد کردند بعد از این کم کم

همه در فکر مردمان باشند
فکر تأمین آب و نان باشند

هست امید، قیمت کالا
نرود ساعتی دگر بالا

نان و آب و اجاره ی خانه
شود افزون به طور روزانه

شکر و صد شکر، زائران خدا
همه از وضع کار خویش رضا

همگی مستطیع و مستغنی
از لحاظ تلفّظ و معنی

همه خوشحال، حج شان مبرور
همه قبراق، سعی شان مشکور

توی این آب و خاک برگشتند
همه حاجی و مفتخر گشتند

در میان تمامی حجاج
حاجی ای، جملگی به او محتاج

بود که برنگشت چون دگران
رفت و از او نماند هیچ نشان

آن که رفته ز عالم فانی
نام او بود حاجی ارزانی

حق بیامرزدش، روانش شاد
خاک او عمر شهرداری باد



23 مهر 1392 3551 0