(آرشیو پدیدآورنده محمدحسین ملکیان)

دفتر شعر

نشد تا سرمه چشمم کنم خاک بلادش را

جهان را می‌شناسد، لحظۀ غمگین و شادش را
از این رو سخت در آغوش می‌گیرد جوادش را

پسر مثل پدر می‌خندد این یعنی که از حالا
میان این دو قسمت می‌کند دشمن عنادش را

جهان از بعد عیسی اولین‌بار است با حیرت
درون قالب یک طفل می‌یابد مرادش را

چه طفلی؟ طفل معصومی که پیرِ دیر را حتی
هوایی می‌کند از نو بسازد اعتقادش را

چه ذکری بر زبان دارد؟ چه رازی در بیان دارد؟
که هر عالِم به این معیار می‌سنجد سوادش را

قدم آهسته برمی‌دارد و پیوسته تا منزل
که راه مستقیم از او بجوید امتدادش را

به جای کاظمین امسال هم راهی شدم مشهد
نشد تا سرمه چشمم کنم خاک بلادش را

بهشت است این حرم از هر دری وارد شود شاعر
ولی من دوست دارم بیشتر باب‌الجوادش را

 


30 شهریور 1396 410 0

رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشه ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم
که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می داند
تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم "آری"
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: "نه"

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه!


02 تیر 1396 768 0

باز هم پشت در ای کاش که سائل باشد


نور با آینه وقتی متقابل باشد
ذره کوچک‌تر از آن است که حائل باشد

نور، زهراست و آیینه علی، ذره کجاست
که در این بین فقط عاطل و باطل باشد

برترین خلقت دنیاست،‌ عجب نیست اگر
که علی نیز به زهرا متوسل باشد

رو به قبله‌ست همه عمر، خدایا! غلط است
قبله بایست به سمتش متمایل باشد
 
اگر این طرز نماز است که او می‌خواند
ترس دارم که نماز همه باطل باشد

دل محال است ولی عقل دلش می‌خواهد
بین زهرا و خدا فاصله قائل باشد...

یک نفر آمده در را به لگد می‌کوبد
پشت در باز هم ای کاش که سائل باشد

نیم‌رخ می‌شود، انگار علی آمده است
ماه، دیگر به دلش نیست که کامل باشد


11 اسفند 1395 425 0

شده نزدیک تر از قبل شهادت به علی


شده نزدیک تر از قبل شهادت به علی
اقتدا کرده به همراه جماعت به علی 


با سر تیغ جداکردنشان دشوار است
بس که چسبیده در این لحظه عبادت به علی 


فرق شمشیر عرب با همه در یک چیز است
به عقب خم شده از شرم اصابت به علی 


لااقل قاتل او بر سر پیمانش ماند
لااقل داشت از این حیث شباهت به علی 


درد، اینجاست که در دست دگر خنجر داشت
هرکه آمد بدهد دست رفاقت به علی 


رنگ رو زرد، عبا سرخ، نپوشد شاهی
مثل این جامه که پوشاند سیاست به علی 


روزگاری همه از تیغ دو دم میگفتند
افتخارش به عرب ماند، جراحت به علی! 


کاسه ی شیری و دستان یتیمی لرزان
این خبر را برسانید سلامت به علی


05 تیر 1395 605 0

وقتي به دنيا آمدم شاعر نبودم


جام ملائک در شب خلقت به هم خورد
ابليس سرگرم رياضت بود، کم خورد

دور خدا آن شب ملائک حلقه بستند
او چار قُل خواند و سپس انسان رقم خورد

در خاطراتش مادرم حوا نوشته
دستي ميان گيسوانم پيچ و خم خورد

حوا که سيب... آدم فريب و آسمان مُهر
درها به هم، جبريل غم، شيطان قسم خورد

همزاد من از انگبين اصفهان و
همزاد تو نارنج از باغ ارم خورد

وقتي به دنيا آمدم شاعر نبودم
يک سنگ از غيب آمد و توي سرم خورد

نام تو از آن پس درون شعر آمد
نام من از دنياي عاقل ها قلم خورد

 



24 فروردین 1394 1330 1

ولی به حضرت عباس فکر آب نکردم

 

قبول دارم؛ در کربلا صواب نکردم

ملامتم نکن! آغوش را جواب نکردم


همه توان خودش را گذاشت حرمله اما

خداگواه؛ به سمت علی شتاب نکردم


به زهر کام مرا تلخ کرد حرمله اما

هوای بوسه بر آن شیشه ی گلاب نکردم


هزار بار مرا سمت مشک آب فرستاد

ولی به حضرت عباس فکر آب نکردم


دو راه داشتم: اصغر... حسین... ساده بگویم

که چشم را بستم و از این دو انتخاب نکردم


به تیره بختی من تیر نیست در همه عالم

که هیچ کار برای دل رباب نکردم

 



02 آذر 1393 1285 2

اعزام که شد هنوز مشمول نبود


رزمنده ي جزء بود، مسئول نبود
اعزام که شد هنوز مشمول نبود


در پوتينش ريگ اگر داشت پدر
حالا نفسش بسته به کپسول نبود

 

 



27 آبان 1393 978 0

اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنین... در باز شد

 

اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنین... در باز شد

از میان جمعیت راهی به این سر، باز شد

 

در حرم سهل است، حتی در دل میدان مین

هر زمان که یا رضا گفتیم، معبر باز شد

 

اول ِ نامش که آمد بر زبانم سوختم

در دلم بال صد و ده تا کبوتر باز شد

 

از صدای گریه ی زن ها یکی واضح تر است

خوش به حالش بعد عمری بغض مادر باز شد

 

دار قالی... پنجره فولاد... مادر... سال ها

بس که روی هم گره زد بخت خواهر باز شد

 

نان حضرت، آب سقاخانه، اشکی پر نمک

سفره ی یک شعر آیینی دیگر باز شد

 

مادر از باب الرضا رد شد، به من رو کرد و گفت

بچه که بودی زبانت پشت این در باز شد

 



14 مهر 1393 2826 2

موشک کاغذي بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت


موشک کاغذي بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: ...هواپيما بمب روي قرارگاه انداخت

پدر از روي صندلي افتاد، پاشد و گفت:«يا علي»... افتاد
سقف با بمب اولي افتاد او به بالا سرش نگاه انداخت

تانک از روي صندلي رد شد شيشه ي عينکم ترک برداشت
يک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفيه و کلاه انداخت

خاکريز از اتاق خواب گذشت من و او سينه خيز می رفتيم
او به جز عکس خانوادگي اش هرچه برداشت بين راه انداخت
...
به خودم تا که آمدم ديدم پدرم روي دستهايم بود
يک نفر دوربين به دست آمد آخرين عکس را سياه انداخت

موشک آرام روي تخت افتاد زني از بين چند دست لباس
يونيفرم پلنگي او را توي ايوان جلوي ماه انداخت

 



18 شهریور 1393 1460 0

يک عالم لنگه کفش در جاکفشي ست


يک پات چرا صدا ندارد بابا؟
لنگيدن تو دوا ندارد بابا؟
يک عالم لنگه کفش در جاکفشي ست
پوتين چپ تو پا ندارد بابا؟

 



26 مرداد 1393 885 0

بگذار دوباره جمعه را صرف کنيم...


من مثل تو و تو مثل من چشم به راه
ما چشم به راه مردي از کوچه ي ماه
بگذار دوباره جمعه را صرف کنيم
گريه
ندبه
عهد
فرج
...
باز گناه!

 

 



27 تیر 1393 990 0

حسرتش ماند بر دلم یک بار، پدرت رو به دوربین باشد

جنگ یک جدول تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد
پدرم ضربدر چهل درصد، حاصلش بخش بر زمین باشد
عده‌ای را ضریب منفی داد، عده‌ای را به هیچ قسمت کرد
تا هر آن کس که سوء نیت داشت، تا ابد زیر ذره‌بین باشد
یک نفر فکر آب و خاک که نه در پی آب بود و نان از جنگ  
خطر جبهه را خرید به جان، تا پس از جنگ خوش‌نشین باشد
یک نفر پشت خاکریز خودی، لشکرش را که در محاصره دید
سر خود را گذاشت روی زمین، تا دعاگوی سرزمین باشد
یک نفر فارغ از معادله‌ها، بی‌خیال تمام مشغله‌ها
روی میدان مین قدم زد تا، ته این سطر نقطه‌چین باشد
در جواب کسی که می‌گوید، پدر از جنگ دست پر برگشت
هر دو تا آستین او خالی‌ست، تا جوابش در آستین باشد
هم‌قطار پدر که عکاس است، گفت در هشت سال جبهه و جنگ
حسرتش ماند بر دلم یک بار، پدرت رو به دوربین باشد

 



24 تیر 1393 1545 0

آهاي ساکن تابوت اين که رسمش نيست


قرار بود که با اين بهار برگردي
پس از «هزار و دو شب» انتظار برگردي

قرار بود پلاک ات به سينه ات باشد
نه با ستاره ي دنباله دار برگردي

چقدر ساکت و سردي، چطور خوابت برد
مگر قرار نشد بي قرار برگردي

آهاي ساکن تابوت اين که رسمش نيست
صنوبري بروي، لاله زار برگردي

چقدر دوره ي تسبيح ختم کردم تا
تو با دو شانه پر از کوله بار برگردي
::
بخواب! اسم تو شايد به کوچه ميخ شود
مگر به حافظه ي شهردار برگردي



23 تیر 1393 551 0

ليلاي تو در جزيره ي مجنون بود


آن شب... شب حمله، قدمت موزون بود
انگار که پايت از زمين بيرون بود
حق داشتي از شهر خودت دل بکني
ليلاي تو در جزيره ي مجنون بود

 



19 تیر 1393 94 0

درهاي هوا بسته به روي ريه ات


يک عالم خردل است توي ريه ات
درهاي هوا بسته به روي ريه ات

اي کاش کساني که نمي فهمندت
يکبار براي شستشوي ريه ات...

 



19 تیر 1393 79 0

ديروز يکي نشانه ات را پرسيد


ديروز يکي نشانه ات را پرسيد
من بي خبر از جاي شما با ترديد ـ
انگشت اشاره ام به سوي خورشيد...
خورشيد حيا کرد، سرش را دزديد

 

 



19 تیر 1393 96 0

ما جدا از هم غـم انگیزیم، با هـم بیشتـر...

قهوه را بردار و یک قاشق شکر ... ســـم بیشتر

پیــش رویــــم هـــــم بــزن آن را دمـــادم بیشتر

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

می شوم هرآن به نوشیــــدن مصمم بیشتـــر

صندلــی بگذار و بنشین روبـــرویم ، وقت نیست

حرف ها داریــــم صدها راز مبهــــم بیشتــــر

... راستش من مرد رویایت نبــــودم هیچ وقت

هرچه شادی  دیدی از این زندگی غم بیشتــر

ما دو  مرغ عشـــق، اما تا همیشـــه در قفس 

ما جــدا از هم غـــم انگیزیم، با هــــم بیشتــر

عمق فنجان هرچه کمتر میشود حس میکنم

عرض میز بینـــمان انگار کـــم کــــم بیشتـــر

خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی 

زخـــم قدری بر دلش بگـــذار مرهـــــم بیشتر

حیف باشد شاعری خوشنام بودم  در بهشت

مادرم حــــوا مقصــــــر بـــود، آدم بیشتـــر ...

*

سوخت نصف حرف هایــــم در گلو ... اما تو را

هرچه می سوزد گلویـــــم دوست دارم بیشتر




09 مهر 1392 3785 1

نقاش چقدر آه باید بکشد...


رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
نوبت به لبان خشک عباس رسید
نقاش چقدر آه باید بکشد


14 آذر 1391 2039 1