(آرشیو پدیدآورنده كاووس حسن لي)

دفتر شعر

خود را ذلیل منّت مرهم نمی کنیم

ما گرچه از شکوه کسی کم نمی کنیم
گردن به جز برای خدا خم نمی کنیم

اهل صراحتیم و در این روزگار تلخ
لبخندِ گنگ و گریه ی مبهم نمی کنیم

در این کویرِ تفته اگر داغ هم شویم
خود را ذلیل منّت مرهم نمی کنیم

خون می خوریم و با گذر از خون دیگران
شوکت برای خویش فراهم نمی کنیم



ای سیب های شیطنت آلود! گُم شوید
ما اقتدا به حضرت آدم نمی کنیم
 

 



14 آذر 1392 1059 1

هول

 

چیزی شبیه خنده­ی در گریه را شنید

چیزی شبیه دلهره در جان او خزید

 

دیوانه­وار رد صدا را گرفت و رفت

از حافظیه تا ادبیات را دوید

 

گم شد صدا میان هیاهوی نرده­ها

خون شد دلش برای صداهای بی­کلید

 

از حافظیه تا همه جا بوی فتنه داشت

تا حافظیه تا همه­جا فتنه می­وزید

 

در ازدحام ضجه و در انفجار جیغ

یک جمله­ی زلال به گوشش نمی­رسید

 

افتاد روی حادثه و چشم­های تلخ

خوردند تکه­های جگرش را که می­جوید


18 خرداد 1391 1715 0

رها در باد

 

سلام بر همه ی عزیزانی که بهاری شده اند. آن گونه که حافظ خواسته است: نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی...

 

رها در باد

شبی که شورش دیگر داشت شبی که شور تو گل می­داد

وزیدی از همه سو در من شدم از آن­همه تن آزاد

 

سمند سرکش مغروری مرا به دلهره می­آویخت

سمند سرکش مغروری تو را به دست جنون می­داد

 

چراغ­های سمج گاهی چقدر تلخ و سخن­چینند

چقدر نور سفید و زرد به روی ماه تو می­افتاد

 

همین که هرم نفس­هامان به هم رسید و به هم پیوست

مرا مراقبه رفت از دست تو را ملاحظه رفت از یاد

 

رها شدی همه­تن در من شبیه صاعقه در خرمن

سپس به هیات خاکستر رها شدیم رها در باد



02 فروردین 1391 1382 0

ارتفاع

ارتفاع

از گوشه­ی دریچه نگاهی َ ماه کرد               دیوانه­وار نعره زد و قاه قاه کرد

مثل کسی که منتظر وقت رفتن است         دوری زد و در آینه خود را نگاه کرد:

خوش­پوش، شانه کرده، معطر، کرم­زده        خود را برای حادثه­ای روبه­راه کرد

آمد کنار پنجره، اما به ماه؟ نه !                  پایین نگاه کرد، سرش گیج...

چشم­هایش را بست

تا هراس ارتفاع بیست­متری

گوشه­های تصمیمش را نجود

                   **

همسایه­ی رهگذر

دوباره

بهارنارنج­ها را که در عرق دست­هایش مچاله شده بود

در کیف ریخت و به شوهرش گفت:

«اگه دستت می­رسه، از اون شاخه­ی بلندتری

بهارنارنجا رو بچین...»

                                    ***

آب دهان خشک­شده­ش را مکید و باز         از پنجره به سطح خیابان نگاه کرد:

«اکنون که می­شوم از زندگی رها           غمگین چرا؟ فسرده چرا؟ مضطرب چرا؟

ای زندگی که مثل سگ افتاده­ای به جان    این انتقام من است از تو این زمان!

بی­اختیار آمدم این­جا، ولی چه باک!          با اختیار می­روم اکنون به زیر خاک»

خیام مست بود که این­گونه می­سرود:

«از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وز هیچ­کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود»!!

 

آمد لب دریچه مصمم، برآمده                  خوش­پوش، شانه­کرده، معطر، کرم­زده

پرتاب کرد پنجره او را به سوی مرگ          پیچید در مخیله­ی شهر بوی مرگ

افتاد روی شانه­ی سرد پیاده­رو

                             زن یکّه خورد زیر درخت و تلو تلو

آمد نگاه کرد، سرش گیج...!

چشم­هایش را بست

تا هراس مرگ گوشه­های تصمیمش را نجود.

برگشت و به شوهرش گفت:

«اگه دستت می­رسه از اون شاخه هم

                                            اون بهارا رو بچین...!»

                                                                   پاییز1390/ شیراز



27 دی 1390 1288 0

بررسی کتاب راهنمای موضوعی حافظ شناسی/نوشته بهاءالدین خرمشاهی

     ­

  این نوشته متن مقاله ی استاد خرمشاهی است که به همراه یادداشت آقای همایون یزدانپور در آستانه ی یادروز حافظ در ۱۴ مهر در نگاه پنجشنبه چاپ شده است:

دکتر کاووس حسن­لی از استادان شناخته شده­ی ادبیات ایران است. از ایشان تاکنون بیش از دویست مقاله­ی علمی و نزدیک به سی عنوان کتاب در حوزه­ی ادبیات معاصر و گذشته منتشر شده است. کتاب دوجلدی «راهنمای موضوعی حافظ­شناسی» که در سال 1388 با همت انتشارات نوید منتشر شد یکی از آن کتاب­هاست این کتاب بلافاصله پس از انتشار، تحسین حافظ­شناسان کشور از جمله استاد نام­دار و حافظ­شناس برجسته­، جناب آقای  بهاءالدین خرمشاهی را برانگیخت و به عنوان کتاب سال حافظ انتخاب گردید. این کتاب حاصل تلاشی ده ساله­ است که با فراهم آوری 137هزار فیش تدوین گردیده است. تا کنون در باره­ی این کتاب مقاله­های متعددی نوشته شده است. مقاله­ی پیش رو یکی از آن­هاست که به قلم آقای خرمشاهی نوشته شده است. و می­تواند بخشی از ارزش­های کتاب دکتر حسن­لی را نشان بدهد    

                                                                                                           همایون یزدان پور

 

راهنمای موضوعات حافظ­شناسی

معرفی و  بررسی کتاب «راهنمای موضوعی حافظ­شناسی»،  تالیف دکتر کاووس حسن­لی

                                                                                                                    بهاءالدین خرمشاهی

 

کارنامه‌ی حافظ‌شناسی / پژوهشی را در دو دهه‌ی پیش در مقدمه‌ی حافظ‌نامه «پربرگ اما کم بار» ارزیابی کرده بودم. اما در این دو دهه، بیش از پانصد کتاب در این زمینه منتشر شده که یک دهم از آن‌ها قابل توجه، و یک بیستم آن‌ها ارزشمند است. این اعداد و ارقام در واقع تخمینی است، اما برآوردی است که ریشه در آثار و کتاب‌های منتشره دارد. طبق برآورد و پژوهش آقای کورش کمالی سروستانی _ که پیشنهاد سال‌روز سالانه‌ی سعدی در اول اردیبهشت جمالی، از او و هم‌اندیشان فرهنگ‌پرور او در یک دهه و نیم پیش است _ فقط در سال 1384، حدود 250 کتاب حافظ پژوهانه منتشر شده است.

می­توان حدس زد که بیش از صد عنوان از این عناوین تجدید چاپ‌های تحقیقی از دیوان حافظ است. در حدود صد عنوان دیگر فال‌نامه‌ها و شبه فال‌نامه‌ها است. الباقی در حدود پنجاه عنوان است که باز رقمی شگفت­آور است یعنی هفته­ای یک کتاب. البته در سال‌های قبل و بعد از 1384، با این فراوانی و فوران انتشارات مواجه نیستیم، حتی اگر هر فصل، یک کتاب ارزشمند در این حوزه منتشر شود، جای شکر و شادی دارد.

آیا حافظ‌شناسی با حافظ‌پژوهی فرقی دارد؟ در نگارش این مقاله، این دو اصطلاح مترادف شمرده شده است و درست هم همین است. بنده در اوایل بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، پسوند "پژوهی" را در برابر "logy" انگلیسی که برابر با "logie" فرانسه است، پیشنهاد کردم و در آثار خود اصطلاح "قرآن­پژوهی" و "حافظ­پژوهی" به کار بردم. عیبی که "شناسی" داشت در این بود که بی­طرفانه نبود و کسی که به این گونه    پژوهش‌ها می­پرداخت، نمی‌توانست بگوید که من "قرآن پژوه"، "سعدی پژوه"، "شاهنامه­پژوه"، "مثنوی­پژوه"، "کانت­پژوه"، "حدیث­پژوه" یا "بیدل­پژوه" هستم، چنان­که همه‌ی این‌ها همراه با شصت _ هفتاد مورد دیگردر جامعه‌ی علمی رواج دارد.

دیگر این که می‌توان گفت: "شناسی" غایت و نهایت "پژوهی" است. با وجود این تفاوت و تفاوت‌های باریک دیگر، هنوز هم کسانی هستند که "شناسی" را _ چنان­که در زبان­شناسی، هواشناسی، زمین­شناسی، روان­شناسی، جامعه­شناسی و جرم­شناسی هست_ بدون دغدغه به کار می برند.

حال در این مقاله به نحو قراردادی فرق جدیدی بین "شناسی" و "پژوهی" می‌گذاریم تا اگر مقبول طبع صاحب‌نظران واقع شد، این را با لحاظ کردن این فرق به کار ببرند. چون حوضه‌ی بحث ما تحقیقات مربوط به حافظ است، لذا فرق قراردادی مورد نظر را در همین زمینه عرضه می‌داریم. پیشنهاد جدید این است که برای تحقیقات توصیفی، تاریخی و مرجع گونه "حافظ ­­­پژوهی"، و برای تاملات تحلیلی و اندیشگی، از جمله فلسفی و روان­شناسانه یا روان­شناختی "حافظ­شناسی" را به کار ببریم.

در عالم واقع کتاب‌هایی چون الهامات خواجه حافظ، محمدعلی بامداد،  نقشی از حافظ علی دشتی،  و نقطه‌ی عطف پژوهش‌های عقلی حافظ­شناسانه، یعنی مکتب حافظ اثر زنده­یاد دکتر منوچهر مرتضوی در مقوله‌ی "حافظ شناسی" است_ البته بدون ارزش‌گذاری _ و آثاری چون کلک خیال انگیز (واژه نامه‌ی 4 جلدی شعر حافظ) اثر دکتر پرویز اهور، فرهنگ واژه­نامه‌ی حافظ زنده­یاد دکتر مهین­دخت صدیقیان و این راه بی نهایت مهندس بهرام اشتری، که واژه‌نامه و واژه‌نمای حافظ است، و تاریخ عصر حافظ دکتر قاسم غنی و نظایر آن‌ها را "حافظ پژوهی" به شمار آوریم، البته بعضی آثار مانند شرح‌های حافظ هم آمیزه‌ای از هر دو شیوه است.

پس از نگارش کتاب گران‌قدر مکتب حافظ، دوران انشانویسی‌ها _ ولو آکادمیک، یا بدتر از آن آکادمیک­نما _ سر آمده است و هر دهه در این چهار دهه یک گام بلند هم در "حافظ­پژوهی" و هم در "حافظ­شناسی"، طبق قرار و قراردادی که معروض افتاد، به پیش رفته­ایم.

در واقع، همه‌ی آثار مرجع، جزو "حافظ­پژوهی" است. از جمله کلک خیال­انگیز، واژه­نامه‌ی حافظ سیدحسین خدیوجم، فرهنگ واژه‌نمای حافظ، این راه بی­نهایت، حافظ‌پژوهی و حافظ پژوهان کتاب­شناسی رجال‌شناسی حوزه‌ی حافظ دکتر ابوالقاسم رادفر، کتاب‌شناسی حافظ دکتر مهرداد نیکنام و راهنمای موضوعی حافظ شناسی، تدوین دکترکاووس حسن‌لی، در دو جلد که در این مقاله به معرفی آن پرداخته می‌شود. این کتاب در واقع فهرست ریز موضوعی 230 کتاب منتشر شده در پیوند با حافظ تا پایان سال 1380 است. و مطالب آن پس از مقدمه­ای کوتاه در پنج فصل به شرح زیر سامان یافته است:

1. زندگی حافظ (صفحه­ی 15 تا 219)

 2. اندیشه ی حافظ (صفحه­ی221 تا 290)

 3. سخن حافظ (صفحه­ی 291 تا 605 )

4. موارد دیگر (صفحه­ی 607 تا 778)

5. سروده­های بررسی شده یا مورد استناد (صفحه­ی 781 تا 1800)

در پایان هر دو جلد کتاب نیز نمایه­ی کتاب­ها (نشانی کامل آن­ها) آمده است. در همین­جا این عبارت پایانی از مقدمه­ی کتاب (صفحه­ی 13) شایسته­ی یادآوری است: «همان­گونه که در متن این کتاب دیده می­شود، برای پرهیز از افزایش حجم کتاب و پیش­گیری از تکرار مکررات، تنها به یادکرد نشانی موضوعات بسنده شده است. همچنین در  ذکر نشانی کتاب­هایی که فهرست موضوعی آن­ها تهیه شده، تنها نام کتاب و شماره­ی صفحه نوشته شده و مشخصات کامل منابع، به ترتیب حروف الفبا در پایان هر دو جلد آورده شده است».

  اگر نگارنده­ی کتاب از این شیوه­ی شایسته بهره نمی­برد حجم این کتاب دست­کم به پنج برابر حجم موجود افزایش می­یافت .

نگاهی گذرا به فصل­های پنج­گانه­ی این کتاب، شاید بتواند بخشی از تلاش­های طاقت­سوز مولف را برای  تهیه و عرضه­ی اثری ارزشمند و عظیم را نشان دهد:

 

نخستین فصل کتاب «زندگی حافظ» نام دارد که از مدخل­ها و زیرمدخل­های گوناگون تشکیل شده است. برخی از مدخل­های اصلی این فصل عبارتند از:

آثار (به جز اشعار)، آرامگاه، آغاز شاعري، اتهام :الحاد و تكفير، اجداد و نوادگان، احاطه‌ي علمي و معلومات، ارتباط با ديگران، ازدواج، استاد و پير، برادر، بيماري، پدر، پیر، پيري، تحصيل، تحولات دوران زندگي، تولد، جواني، چله‌نشيني، حافظ و ديگران، حافظ و قرآن(اشارات قرآني، تأثيرپذيري، تدريس قرآن، تفسير، تلاوت و قرائت قرآن، چارده روايت، حفظ قرآن)، حكايت‌هايي درباره‌ي ارتباط ديگران با حافظ، خلق و خو، خواب‌هايي كه حافظ ديده است، خواهر، درباره‌ي حافظ( شعر درباره‌ي حافظ، عبارت كوتاه غير از حافظ‌پژوهان درباره‌ي حافظ)، دست‌خط حافظ، دلبستگي به شيراز، دوست، دوست‌گزيني و دوستي، دين و مذهب، راهنما، رفتار اجتماعي، زادگاه، سال‌شمار عصر حافظ، سفر، شاگردان و پيروان، شغل، شهادت، شيراز عصر حافظ، طول عمر، عرفان و سلوك، فرزند، فقر و تنگدستي، كودكي، لقب حافظ، مادر، ماده تاريخ وفات، مدفن، مراد، مربی، مرشد، معشوق، مقام حافظ، جايگاه حافظ در ايران، جايگاه حافظ در زمان خودش، شهرت جهاني حافظ، ميان‌سالي، مقايسه ی حافظ با دیگران، ممدوحان،  ناشناختگي زندگي و شخصيت حافظ، نام، نوجواني، وضعيت ظاهري( قد، قيافه، لباس، موارد كلي)، وفات، همسر، هنر حافظ( آوازخواني، خطاطي، موسيقي).

امکان معرفی فهرست­واره­ی همه­ی این مدخل­ها وجود ندارد. از همین­رو فقط چند مدخل از این فصل معرفی می­شود. یکی  از مدخل­های این فصل، مدخل «حافظ و دیگران»، از صفحه­ی­ 55 تا 144 (89 صفحه) است.

تنها زیر مدخل «حافظ و دیگران» 890 مدخل فرعی­تر آمده است و زیر هر یک نیز  نشانی صدها منبع که به آن مدخل اشاره کرده­اند آمده است . برای نمونه در همین قسمت زیر مدخل « نظامی گنجوی» نشانی 65 کتاب با شماره­ی صفحه آمده است. زیر مدخل «گلندام ، محمد» نشانی 71 کتاب آمده است. زیر مدخل «خاقانی شروانی» نشانی 62 کتاب آمده است. و زیر مدخل «انوری» نشانی صفحات 59 کتاب آمده است .البته کتاب­های هر جلد از کتاب­های چندجلدی یک کتاب به شماره آمده است .

 

یکی دیگر از مدخل­های این فصل «حافظ و قرآن» است که خود به مدخل­های فرعی­تر تقسیم شده است، از جمله : اشارات قرآنی ، تاثیرپذیری ، تدریس قرآن ، تفسیر ، تلاوت و قرائت قرآن ، چهارده روایت و حفظ قرآن ( از صفحه­ی 144 تا 152). برای نمونه زیر مدخل «اشارات قرآنی» نشانی صفحات 121 کتاب فهرست شده است که شماره­ی صفحات برخی از این کتاب های معرفی شده از 100 هم گذشته است. مثلا در صفحه­ی 146 برای  «گنج مراد» از 107 صفحه نشانی داده شده است.

 

اگر کسی بخواهد ببیند درباره­ی «آغاز شاعری حافظ» در چه کتاب­هایی و در چه صفحاتی از آن کتاب­ها بحث شده است، کافی است صفحه­ی 17 کتاب «راهنمای موضوعی حافظ شناسی» را نگاه کند و زیر مدخل  «آغاز شاعری»  (در بخش زندگی حافظ) نشانی 28 کتاب را در این موضوع ببیند .

در فصل زندگی حافظ موضوعات جزئی تر نیز از چشم دکتر حسن لی پنهان نمانده اس . از این موارد می­توان به مدخل­های زیر اشاره کرد:

برادر حافظ(صفحه­ی 50)، بیماری حافظ(صفحه­ی 50)، دست خط حافظ (صفحه­ی 162)، شغل حافظ(صفحه­ی 170)، وضعیت ظاهری حافظ: قد، قیافه، لباس و...(صفحه­ی 215) و....

 

در همین بخش مدخلی با عنوان «مقایسه­ی حافظ با دیگران» آمده که از صفحه­ی 192 تا 202 کتاب را در بر گرفته است. زیر این مدخل نیز 126 مدخل فرعی­تر آمده است که افراد بسیاری را شامل می­شود. از شاعران و نویسندگان و شخصیت­های پیش از حافظ تا زمان معاصر خود ما، از جمله: آندره ژید، بودلر، دانته، شکسپیر،گوته، نیچه و... معنی این سخن این است که اگر کسی بخواهد ببیند در کارنامه­ی حافظ پژوهی آیا کسی مقایسه­ای میان حافظ و نیچه انجام داده است یا خیر ، کافی است به صفحه­ی 201 این کتاب مراجعه کند و زیر مدخل نیچه (در بخش مقایسه­ی حافظ با دیگران) نشانی صفحه­های پنج کتاب را بیابد که در آن جا حافظ با نیچه مقایسه شده است . همچنین است مدخل دانته در (صفحه­ی 195) که ذیل آن، نشانی هفت کتاب آمده است که حافظ را با دانته مقایسه کرده­اند.

***

در فصل اندیشه­ی حافظ (صفحه­­ی 223 تا 290) نیز مدخل­های فراوانی ایجاد شده است که هر یک از آن­ها  بی­گمان بسیار کارگشاست. این مدخل­ها عبارتند از:

آب حیات، آخرت، آداب، آدم، آرمان شهر، آرزو، آز، آزادانديشي و وسعت مشرب، آزادي و آزادگي، آزار، آسایش، آشنایی­زدایی، آفرينش هستي و جهان، آمرزیدگی، آواز، آيين زرتشتي، آيين مهر و مهرپرستي، آيين، رسوم و سنن، اپیکوریسم، اتحاد عاشق و معشوق، اتهام، احسان، اختيار، اخلاص، اخلاق، ادب، ادونیسم، ازل، استغنا، استمداد، اسرار و رموز، اسطوره و حماسه، اعتدال و ميانه‌روي، اغتنام فرصت، اگزيستانسياليسم، الهاد، امانت، امرد، اميد و يأس، انتظار، اندرز، اندوه، انديشه­ی ايراني، انديشه­ی مانوي، انسان و انسان‌دوستي، اهریمن، اهل بیت، اهليت و قابليت ذاتي، ايران، ايمان و يقين، باده، بخت و طالع، بخشش، بخل، بدبيني، بدنامي، بسط، بصیرت، بلندنظري، بندگي و عبوديت، بهار و نوروز، بهداشت، بهشت، بیدادگری، بی­علاقگی به شیراز، بیناب، پارسايي، پاکی چشم، پاكي درون و بيرون، پدر، پند، پوچ­گرایی،پيامبر و اهل‌بيت، پير مغان، پير، پيري، پیمان، تاريخ، تجلي، تربیت، تزکیه، تزویر، تسبيح، تسليم و رضا، تصوف و صوفي، تضاد و تنوع(اخلاق و منافي اخلاق، اصلاح و انقلاب، انسان و اجتماع، پارسايي و رندي، توحيد و گناه، جبر و اختيار، جمال و كمال، خطا و بي‌خطايي در كار جهان، خنده و گريه، خوش‌بيني و بدبيني، دوزخ و بهشت، زهد و عرفان، شك و يقين، صوفي‌گري و صوفي‌ستيزي، عشق زميني و عشق رباني، عقل و عشق، عيش و معرفت، غم و شادي، فراق و وصل، فروتني و عجب، فقر و غنا، قضا و قدر، مدح و نكوهش دنيا، مستوري و مستي، مسجد و ميخانه، معنويت و ماديت، موارد كلي، هوشياري و مستي)، تعصب و خشك‌انديشي، تعلقات، تعليم و تربيت، تقدیر، تقليد، تقوا، تکبر، تکفیر، تلاش و كوشش، تملق، تندرستي و سلامت، تنگدستی، تنوع، توبه، توحيد، توكل، ثبات قدم، ثروت، جادو، جام جم، جام جهان‌بين، جامعه‌شناسي، جاودانگي، جبرگرایی، جبر و اختيار، جذبه، جمال پرستی، جنون، جواني، جهان، جهان‌بيني، جهل، جهنم، چاپلوسي و تملق، چله‌نشيني، حج، حدیث، حرام، حرص و آز، حسد، حسن خلق، حضور و غيبت، حق و ناحق، حق‌الله، حق‌الناس، حقيقت، حقیقت طلبی، حكمت، حماسه، حيرت، خاموشي، خانقاه، خدا، خرابات، خرافات، خرق عادت، خرقه، خشک­اندیشی، خواب، خودپرستي، خودخواهي، خودساختگي، خودشناسي و خودآگاهي، خوش‌بيني، خوش­گذرانی، خیال، دادگری، دارایی، داستان‌ها و شخصيت‌هاي ديني و تاريخي، دانش، درد، درك سياسي، دروغ و غيبت، درون‌گرايي، درويشي، دریوزگی، دعا، دل، دنيا، دوست، دوست‌گزيني و دوستي، ديالكتيك، دير مغان، دين و مذهب، دیوانگی، ذكر، راز و رازداري، راز و نياز، راستی، راهنما، رحمت الهی، رزق و روزي، رستاخیز، رستگاری، رسوم، رضا، رضایت، رقص و آواز، رقيب، رمضان، رموز، رنج، رند و رندي، روان‌شناسي، روح، روزه، رهبانیت، ریاضت، ريا و تزوير، ریشخند، زاهد، زراندوزي، زمانه، زن، زندگي، زهد، زیان، زيبايي، ژرف‌انديشي، سابقه ازل، سازگاری، ساقي، ستم، سحرخیزی، سحر، سخاوت، سخت‌گيري، سخن‌چيني، سرنوشت، سعادت و رستگاري، سفر، سفر روحانی، سلامت، سلوك، سماع، سود و زيان، شادباشی، شاهد، شاهدبازی، شباب، شب قدر، شب‌زنده‌داري و سحرخيزي، شجاعت، شخصیت های دینی و تاریخی، شراب، شريعت، شك، شكر، شهادت، شهامت، شهود، شیب، شیخ، شيخ و زاهد، شيطان، صبر، صدق، صلاح و مصلحت، صوفی، صومعه، طالع، طامات، طبيعت، طريقت و مشكلات طريقت، طغيان، طلب، طنز و لطيفه و ريشخند، ظلم، عادت‌گريزي و آشنايي‌زدايي، عاشق، عالم غيب، عبادت، عبودیت، عجب، عدالت، عرفان، عزلت، عشق مذکر، عشق و محبت، عصيان، عفو و رحمت الهي، عقل، علاقه و بي‌علاقگي به شيراز، علم، عنایت  الهی، عوام‌فريبي، عهد و پيمان، عیب پوشی، عیب جویی، عيب، عيش و شادباشي، غرور، غفران، غم و درد، غیبت، غير و محرم، غيرت، فرشته، فرقه­ها، فروتني، فضل، فقر و تنگدستي، فقيه، فلسفه، فلك، فنا، قاضي، قابلیت ذاتی، قبض و بسط، قضا و قدر، قلب، قلندر، قناعت، قیامت، کرامات، کرم، كشف و شهود، كشف و كرامات، كفر، كلام، كمال، كمك، کوشش، كينه، گدايي، گريه، گزاف، گناه، گنوسي‌سيزم، گوشه نشینی، لاف و گزاف (شطح و طامات)، لطف الهی، لطیفه، مادر، محبت، محتسب، محراب، محرم، مدارا، مدام، مدح، مدرسه، مدينه­ی  فاضله، مذاهب ديگر، مذهب، مراد، مربی، مرشد، مرگ، مستي، مسجد، مشکلات طریقت، مصلحت، معاد، معراج، معرفت، معشوق، (عشق مذكر)، ملامت، ملک، مناعت طبع، موسيقي، موضع‌گيري اجتماعي، مهدويت، مهرباني، مهر و مهر پرستی، مودت، مي، میانه روی، میخانه، ميكده، ناامیدی، ناحق، نارضايتي و رضايت، نجوم، نصيحت، نظر حافظ درباره‌ي خود، نظر حافظ در باره ی شعر، نظر و نظربازي، نفس، نماز، نوافلاطوني، نور، نوروز، نيازهاي دنيوي و جسماني، نيك‌رفتاري و حسن‌خلق، نيك‌نامي، نیکوکاری، نيهيليسم، واعظ، واقع‌بيني، واقع گرایی، وحدت وجود، وسعت مشرب، وصال، وفاداري، وقت، وقف، ولايت، وهم و خيال، ویزیون، هبوط، هجران و وصال، هدونیسم، هستی، همت، هنر، هوي و هوس، یأس، یاری، یقین.

 حال اگر کسی بخواهد ببیند در چه منابعی درباره­ی نظر حافظ در پیوند با جهان دیگر، مطلبی نوشته شده است، کافی است دومین مدخل از فصل اندیشه را که با عنوان  «آخرت» آمده است، ببیند. ذیل این مدخل نشانی صفحات 19 کتاب آورده شده است. برای آشنایی بیشتر خوانندگان ، در این بخش تنها به چند مدخل و منابع ذیل آن اشاره می شود:

ذیل مدخل «آفرینش هستی و جهان» نشانی 30 کتاب .

ذیل مدخل «اغتنام فرصت» نشانی 37 کتاب .

ذیل مدخل اندیشه­ی ایرانی» نشانی 22 کتاب .

ذیل مدخل «اندیشه­ی خیامی» نشانی 37 کتاب .

ذیل مدخل «پیامبر و اهل بیت» نشانی 72 کتاب .

ذیل مدخل «عقل» نشانی 51 کتاب .

ذیل مدخل «قضا و قدر» نشانی 32 کتاب.

ذیل مدخل «گناه» نشانی 48 کتاب.

*** 

فصل «سخن حافظ» بیش از 300 صفحه از کتاب را شامل شده است. (از صفحه­ی 291 تا 605). در این فصل نیز مدخل­های جالبی دیده می­شود، همچون:

ابداع و نوآوری (صفحه­ی 293) با معرفی نشانی 40 کتاب.

ادوارشعری و تاریخچه­ی سرایش (صفحه­ی 296) با معرفی نشانی 91 کتاب.

انسجام و ارتباط طولی و عمودی (صفحه­ی 303) با معرفی نشانی 60 کتاب.

دخالت در اشعار حافظ (صفحه­ی 532) با معرفی نشانی 65 کتاب.

مدح (صفحه­ی 571) با معرفی نشانی 54 کتاب.

موسیقی و اصطلاحات موسیقی (صفحه­ی 573) با معرفی نشانی 51 کتاب.

و مدخل های دیگر.

در فصل سخن حافظ چندین مدخل مفصل نیز وجود دارد که مدخل­های فرعی­تر بسیاری دارد. از جمله­ی آن­ها به چهار مورد اشاره می شود:

الف: مدخل «ترکیب و واژه» در215صفحه. این مدخل به تنهایی یک کتاب کامل است و مانند بسیاری دیگر از مدخل­ها، خود از مدخل­های فرعی­تر تشکیل شده است (بسامد، تاثیرپذیری و شرح ). به دیگر سخن واژه ها و ترکیب­هایی که در کتاب­های مورد بررسی، از نظر بسامد و تاثیرپذیری بررسی شده­اند یا این که درباره­ی آن­ها شرح داده شده است، در این بخش فهرست شده اند و منابع مورد نظر در ذیل هر واژه یا ترکیب آمده است . برای نمونه در مدخل فرعی «شرح» و ذیل مدخل فرعی­تر «آصف» (درصفحه­ی 329)، نشانی 22 کتاب آمده است. و ذیل «آینه­ی اسکندر» (درصفحه­ی 332)، نشانی 23 کتاب. و ذیل  «پرگار» (درصفحه­ی 353) نشانی 9 کتاب. و ذیل «جام جم» (درصفحه­ی 366) نشانی 44 کتاب. و ذیل «کاسه گرفتن» (درصفحه­ی 459) نشانی 12 کتاب و ... آمده است.

 

ب : مدخل «داستان­ها و شخصیت­های دینی و تاریخی» (از صفحه­ی 511 تا 531). این مدخل نیز از مدخل­های فرعی­تر بسیار تشکیل شده است که در ذیل هر یک، نشانی منابع گوناگون آمده است. تنها به چند نمونه اشاره می­شود:

ذیل مدخل «آدم» نشانی 38 کتاب آمده است.

ذیل مدخل «اسکندر» نشانی 44 کتاب آمده است.

ذیل مدخل «خضر» نشانی 48 کتاب آمده است.

ذیل مدخل «سلیمان» نشانی 68 کتاب آمده است.

ذیل مدخل «قارون» نشانی 39 کتاب آمده است.

ذیل مدخل «مجنون» نشانی 21 کتاب آمده است.

 و موارد دیگر.

ج: مدخل «ماخذ اندیشه و بیان». این مدخل نیز شامل مدخل­های فرعی­تر بسیار است (177 مدخل). ذیل این مدخل­ها نیز همچون مدخل­های دیگر، نشانی منابع مختلف آمده است.  این بدان معناست که اگر کسی بخواهد درباره­ی مآخذ اندیشه و سخن حافظ در کتاب­های نوشته شده جست و جو کند، کافی است به این بخش از کتاب «راهنمای موضوعی حافظ شناسی» مراجعه کند. به عنوان مثال اگر کسی بخواهد ببیند در چه کتاب­هایی در مورد تاثیرپذیری حافظ از اندیشه­های زردشتی صحبت به میان آمده است می­تواند به مدخل «آیین زردشتی»(درصفحه­ی551) کتاب مراجعه کند. در ذیل این مدخل نشانی 17 کتاب را خواهد یافت و چنانچه بخواهد در مورد تاثیرپذیری حافظ از خاقانی جست و جو کند می­تواند به مدخل «خاقانی شروانی» (درصفحه­ی 555 ) مراجعه کند و ذیل این مدخل نشانی 36 کتاب را بیابد و نیز دیگرانی چون خواجوی کرمانی (صفحه­ی 556)، خیام نیشابوری (صفحه­ی 557)، سعدی (صفحه­ی 559)، عطار نیشابوری (صفحه­ی 563)، ابوالعلا معری (صفحه­ی 568)، نصرالله منشی (صفحه­ی 569)، نظامی گنجوی (صفحه­ی 570 ) و....

 

د: مدخل «نسخ خطی» در 26 صفحه (از صفحه­ی 574 تا 600).  ذیل این مدخل نیز نسخه های مختلف خطی که در کتاب­های بررسی شده، مورد توجه بوده­اند فهرست شده­اند و ذیل هر کدام از آن ها همچون مدخل­های دیگر نشانی کتاب­ها نوشته شده است.

 

یکی از مدخل­های فصل «سخن حافظ»، تاثیرگذاری حافظ است. که ذیل این مدخل نیز نام افراد بسیاری ( داخلی و خارجی، گذشته و معاصر، شاعر و نویسنده و... ) در جایگاه مدخل­های فرعی­تر آمده است؛ از آن جمله می­توان به افراد زیر اشاره کرد:

هرمان اته، طالب آملی، امرسون، تاگور، صائب، عرفی، گوته، نشاط، نیچه، ویکتورهوگو و...

***

 

فصل پایانی جلد اول کتاب «راهنمای موضوعی حافظ شناسی»، با عنوان  «موارد دیگر» نام­گذاری شده است. در این فصل نیز مدخل­های شایسته­ی توجه فراوان است؛ این مدخل­ها عبارتند از:

آثار هنري در پيوند با حافظ، انتقاد از حافظ، اوضاع اجتماعي - سياسي عصر حافظ، (آيين، رسوم و سنن جنگ‌ها،خانقاه‌ها، دين و مذهب، زاهدان، زاهدنمايان، شيراز عصر حافظ، صوفيان، صوفي‌نمايان و فرق تصوف، فرمانروايان، كلوها، موارد كلي)، بناي حافظيه(آثار هنري، اجزاي بنا، تأثيرگذاران در بناي حافظيه، تصويرهاي آرامگاه، سنگ قبر، قبور در آرامگاه، معماري، منابع معرفي آرامگاه)، پیشنهادهايي درباره‌ي مطالعات و تحقيقات حافظ‌پژوهي در آينده، تأثير حافظ‌پژوهان، نسخ چاپي قدیمی، ترجمه و تحقيقات حافظ‌شناسي خارج از ايران، راه شناخت  حافظ، نظرات متناقض درباره‌ي حافظ.

 

یکی از مدخل­های مفصل این فصل مدخل «اوضاع اجتماعی – سیاسی عصر حافظ» است. این مدخل هم به مدخل­های فرعی­تر (آیین و رسوم، جنگ­ها، خانقاه­ها، دین و مذهب، زاهدان و زاهد نمایان، شیراز عصر حافظ و فرمانروایان و... تقسیم شده و بعضی از آن­ها، همچون مدخل فرمانروایان، خود از زیر مدخل­های دیگر تشکیل شده است .

مدخل جالب و مفصل دیگر این فصل که باز خود در حکم یک کتاب مستقل است، مدخل «تاثیر حافظ­پژوهان» است که در 112صفحه سامان یافته است. در این فصل هر یک از حافظ پژوهان که اثری پدید آورده­اند و در کتاب­های بررسی شده، تاثیر نهاده­اند به ترتیب الفبایی و در مدخل­های جداگانه فهرست شده­اند و ذیل هر کدام از آن­ها نشانی کتاب­ها (به همان شیوه­ی مرسوم کتاب) نوشته شده است. در این بخش وقتی به ترتیب الفبایی به نام «خرمشاهی، بهاء الدین» می­رسیم(صفحه­ی 688) می­بینیم آثار خرمشاهی جداگانه مدخل شده­اند و ذیل هر مدخل نشانی کتاب­ها آمده است. که اگر بخواهیم مجموع آن­ها را محاسبه کنیم به عدد 148 می­رسیم ، به سخن دیگر در این قسمت متوجه می شویم که در 148 کتاب از کتاب­های بررسی­شده در این پژوهش، نوشته­های بهاء الدین خرمشاهی تاثیر گذاشته است. به تعبیر دیگر بخش­هایی از کتاب­های حافظ­پژوهانه به نقل، نقد یا استناد به آثار خرمشاهی است.

***

جلد دوم کتاب راهنمای موضوعی حافظ شناسی در حجمی حدود 1200 صفحه به «سروده­های بررسی­شده یا مورد استناد» اختصاص یافته است. در این جلد از کتاب سروده­هایی از حافظ که در کتاب­های مورد نظر بررسی شده­اند در 9 بخش دسته بندی شده­اند(بیت، ترکیب بند و ترجیع بند، رباعی، غزل، قصیده، قطعه، مثنوی، مخمس و مصراع) و به هر یک مدخلی اختصاص داده شده است. هر یک از این مدخل­های 9 گانه نیز دارای مدخل­های فرعی­تر هستند (اختلاف نسخه، استقبال، انتساب به حافظ، تاثیرپذیری و تاثیرگذاری، تضمین، سرچشمه­ی الهام و عامل سرایش، شرح، همانندی و نظیره گویی). در ذیل هر یک از این مدخل­ها ابیات مورد نظر به ترتیب الفبایی فهرست شده اند و نشانی کتاب­ها در زیر هر کدام از آن­ها آمده است. برای نمونه اگر کسی بخواهد درباره­ی بیت مشهور (به شعر حافظ شیراز می­رقصند و می­نازند/ سیه­چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی) تحقیق کند در صفحه­ی 804، ستون دوم ، ذیل همین بیت نشانی 8 کتاب را می­بیند که در پیوند با «اختلاف نسخه» در این بیت توضیح داده­اند. و در صفحه­ی 899، ستون دوم، ذیل همین بیت نشانی یک کتاب را می­بیند که درباره­ی انتساب این بیت به حافظ بحث کرده است، یا اگر کسی بخواهد ببیند درباره­ی معنی یا معانی بیت «ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم / خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت» در چه  کتابی سخن رفته است، می­تواند به صفحه­ی 1194 کتاب (در بخش شرح ß بیت) مراجعه کند و ذیل همین بیت، نشانی 18 کتاب را ببیند که بیت «ماجرا کم کن...» را شرح داده­اند. البته این زمانی است که در کتاب مورد نظر بیت یاد شده به صورت مستقل بررسی شده باشد و چنانچه همین بیت در خلال غزل شرح شده باشد در جایی دیگر از کتاب باید جست و جو شود. یعنی در بخش غزل، و ذیل شرح و در صفحه­ای که مطلع غزلی آمده که بیت یادشده از همان غزل است. مثلا برای بیت یادشده(ماجرا کم کن...) باید به صفحه­ی 1484مراجعه کرد و ذیل مطلع «سینه از آتش دل درغم جانانه بسوخت» نشانی 21 کتاب را دید. و همین روش استفاده از این بخش کتاب را دشوار کرده است ،کاش این بخش به روشی سامان یافته بود که مراجعه کننده را آسان­تر به مقصود می­رساند .

در هر حال حجم اطلاعات موجود در این جلد از کتاب و تنوع مدخل­ها و نشانی­ها، سرسام­آور است و اندکی درنگ درصفحات این کتاب، تعجب آدمی را از حوصله و همت نگارنده­ی آن برمی­انگیزد. ای کاش هر چه سریع­تر متن کامپیوتری این کتاب نیز در اختیار مردم کشور قرار می گرفت تا جست و جو در این اثر عظیم را برای حافظ­پژوهان آسان­تر کند. آن­چه مربوط به پژوهش­گر پرحوصله و نگارنده­ی سخت­کوش این کتاب می شود، به کمال انجام گرفته است و از این به بعد متخصصان کامپیوترند که باید در کنار متن کاغذی کتاب، نرم افزار کامپیوتری آن را نیز با قابلیت­های مختلف تهیه و با حفظ حقوق مولف به بازار عرضه نمایند .  

***

یکی از اقدامات ارزشمند در این کتاب ایجاد ارجاعات گوناگون است. با توجه به این که این کتاب یک مرجع بنیادی و یک فرهنگ موضوعی است، وجود ارجاعات مختلف، کمک شایانی به مراجعه کننده می­کند. برای نمونه تنها اگر به صفحه­های نخستین فصل «اندیشه­ی حافظ» نگاه کنیم، مدخل­های مختلف می­بینیم که مراجعه کننده را به مدخل­های دیگر ارجاع می­دهند، از جمله­ی آن­ها می­توان به موارد زیر اشاره کرد:

آداب ß آیین، رسوم و سنن

آب حیاتß جاودانگی

آرمان ß مدینه­ی فاضله

آزار ß ظلم و ستم

آمرزیدگی ßعفو و رحمت الهی

استمداد ß کمک و یاری

الهاد ß اتهام

اندوه ß غم و درد

بخشش ß سخاوت

تزویر ß ریا 

 

سخن آخر

با این معرفی عمیق و پرمثال و پرمدخل، امیدواریم ساختار این مرجع مشکل­گشا و ارزشمند، به دست مخاطبان آمده باشد. حال باید دید مخاطبان این کتاب چه کسانی هستند؟ پاسخ این است که حافظ­پژوهان/حافظ­شناسان. زیرا این کتاب مستقیما به محتویات دیوان حافظ ارجاع نمی­دهد. این کتاب، مختویات 230 کتاب حافظ­پژوهانه را ذیل چهار مدخل اصلی (زندگی­نامه، اندیشه­ی حافظ، سخن حافظ و موارد دیگر) با تقطیع ریزتر و الفبایی عرضه می­دارد و آن 230 کتاب از ذهن، زبان، زمینه، زمانه و زندگی حافظ، هر یک به نوعی سخن می­گویند.

 



18 مهر 1390 3749 0

تنها در یوش چنین اتفاقی می افتد.

(بهار ۱۳۸۹ یوش/ زادگاه و آرامگاه نیمای عزیز)
تنها در یوش چنین اتفاقی می افتد.



13 تیر 1390 1964 0

بازخوانی نقش زن در اپيزودهای سه گانه ی نمايشنامه ی«شب هزار و يکم» اثر بهرام بيضايی/بخش آخر

بخش سوم

4. اپيزود سوم

اين نمايشنامه خوانشي ديگر از داستان ضحاک است که در آن تقابل آگاهی زن و جهل مرد به تصوير کشيده شده است.

1_4. خلاصه ی اپيزود

روشنک ، قهرمان اين نمايشنامه، زنی باسواد و درس خوانده است که در برابر جهل و بی سوادی شوهرش ميرخان می ايستد. ميرخان درگذشته مجری بستن مکتب خانه ی مادر روشنک_زنی باسواد و معلم_ بوده است. مادر روشنک خود را در اعتراض به بستن مکتب خانه به آتش کشيده است. سال ها بعد روشنک با ميرخان ازدواج می کند. زيرا معتقداست بايد مردی را تغيير داد که سرمشق ديگران است. او در محيطی که سواد برای زن ننگ است و عقلای جامعه خواندن هزار و يک شب را باعث مرگ زنان می دانند، آن کتاب را  دور از چشم ميرخان      می خواند و سپس به شوهرش وانمود می کند که به علت اين کار در حال احتضار است و به زودی خواهد مرد. در جريان پرسش و پاسخ های روشنک و ميرخان، استدلال های منطقی و عقل پسند او، پوچی انديشه های ميرخان را آشکار می سازد؛ سرانجام روشنک به زندگی معلمی خود بازمي گردد درحالی که اولين شاگردش، همان ميرخان علم گريز است.                             

2_4. معرفی شخصيت زن و نظام مردسالار در اپيزود سوم

در اين اثر، تکيه بر آگاهی زن در نظام مردسالار جاهل و علم ستيز است. مرد در اين نظام نماد جاهليت و محصوربودن در باورهای کوته نگرانه ی خويش توصيف شده است. ضحاک اين داستان ميرخان است و ويژگی برجسته ی وی جهالت او است. ميرخان با وجود سرشناس بودن، ثروت، اسم و آوازه و هيبت مردانه و پر جبروت، سخت جاهل است. او حتی نمی تواند اسم خود را بنويسد و حساب و کتاب های شخصی اش را نگه دارد. ميرخان حتی آن صراحت را ندارد که انديشه های خود را بيان کند و پيوسته از زبان «عقلا» سخن می گويد: «هرچه گفته باشم نقل از عقلاست».(همان،98) به گفته ی روشنک او عقلا را مانند نقابی بر چهره بسته تا بار خود بودن را سبک کند.(همان،100) يا شايد او را به راستی انديشه ای نيست زيرا در نظامی پرورش يافته که خواندن و نوشتن برای خان زادگان ننگ به شمار می آيد و به گفته ی خودش، حتی نفهميده از شش زن پدرش کدام مادر اوست. نه صحبتی ازهنر است و نه زحمت علم؛ تنها حرف قشون و بازار و و مراسم شکار و قصه گويی است که_ تنها برای مردان_ هزار و يک شب می خواند.(همان،102) شعار ميرخان اين است: «ما را چه نيازی به علم است که راه آيين پيش پای ماست».(همان،99) از ديد ميرخان زنی مانند روشنک را که طالب علم و هنر است، «بنا به گفته ی عقلا بايد زد يا به سرداب در زندان افکند يا برای هميشه ترک کرد».(همان،101) او فرزندانی از جنس خود می خواهد؛ کودکانی بی انديشه، زنده به آن چه که پدرشان زنده به آن است، زنده به جهل و بی انديشه. (همان،99) سرانجام چکيده ی اعتقاد نظام مردسالار را درباره ی آگاهی زن، اين گونه بيان مي کند: «نخوانده که اين باشند وای به وقتی که کتاب بخوانند».(همان،10) و يا: «زنان نبايد کتاب بخوانند. اين سخن عقلای ماست.»(همان،98)؛ به ويژه کتابی مانند هزار و يک شب را: «اين حرف عقلای ماست که گفته اند کتابی است بد شگون و مرگِ پيش هنگام زنی راست که اين کتاب بخواند.»(همان،98) و سپس باز از زبان عقلا نقل می کند: «عقلا فرموده اند اين کتاب چشم و گوش زنان را باز می کند».اما در پاسخ رخسان خواهر روشنک که می پرسد:« خيال نمی کنی زنی که چشم وگوشش بسته است زودتر گول مردی را می خورد که چشم و گوشش باز است؟»(همان،103) در می ماند. در باور او هدف مردان از خواندن اين کتاب پی بردن به مکر زنان است؛ مکری که نظام مردسالار همواره از آن بيم دارد، در اصل خرد زن است؛ به گفته ی روشنک «خرد تا به زن برسد نامش مکر می شود و مکر تا به مردان برسد نام عقل      مي گيرد».(همان،105) گويا داستان مرگ زن پس از خواندن کتاب هزار و يک شب نيز «آرزوی عقلاست برای زن دانا».(همان،104)  سواد زن در خانه ی مردانی همچون ميرخان، محدود به نگه داشتن حساب و کتاب همسرانشان است که حتی نمی توانند نام خود را نيز بنويسند.

      3_4. زن؛ نماد الهه ی مادر آناهيتا   

 زمان اين نمايشنامه در دوره معاصر_قاجاريه_ می گذرد، اما زيربنای انديشه ی بيضايی در پردازش شخصيت روشنک، همان الهه ی مادر، آناهيتا است.(ر.ک:مستوفی،2:1382) پديده ی يادشده در اين اثر از پيچيدگی بيشتری برخورداراست. روشنک که حامل اين نماد است زنی خردمند است و خرد را پاس می دارد؛ رخسان خواهرش که او را در اجرای نقشه اش ياری می دهد، در مويه ی ساختگی بر مرگ او اين گونه می نالد: «آه خواهرم که دنيا با مرگ تو زيبايی خود را ازدست می دهد؛ آب روانی و درخت سرسبزی خود را!»(همان،90) روشنک در انديشه ی يافتن همسری مناسب برای رخسان است.(همان،94_93) او سرشار از حس مادری است و به خاطر علاقه ی بيش از اندازه به فرزندانی که خواهد داشت، راهی سخت برگزيده است. او نيز مانند شهرناز که هزار ويک جوان ايران زمين را از زير تيغ جلادان ضحاک رهاند يا مانند شهرزاد قصه گو که با به خطر انداختن زندگی خود هزار و يک دختر را از مرگ نجات داد، می خواهد دخترکان معصوم را از جهل برهاند و به آن ها زندگی دوباره بدهد. همه ی موارد       ياد شده خويشکاری های آناهيتا را در ذهن تداعی می کند.

                                      *   *   *   *

  درنگی دقيق در اين سه اپيزود، وضعيت زن را در جامعه ی مردسالار به روشنی بازمی تاباند. از جمله مسايلی که در اين مورد، در اثر ياد شده ديده می شود، به موارد زير می توان اشاره کرد:

  5. ويژگی های فردی زن

  درهر سه اپيزود نمايشنامه ی شب هزار و يکم ، جلوه هايی از دنيای دروني زنان برجسته شده و بازتاب يافته است:.

   1_5. زن؛ ندای وجدان

   در اپيزود اول نمايشنامه ی يادشده، اين پديده در شخصيت شهرناز مصداق می يابد. اوضمن گفت وگو با ضحاک مي کوشد وجدان خفته ی او را بيدارکند و کرده ها و ناکرده هايش را به تصوير بکشد: « شهرناز: از پيروزی اگر خواهيد گفت جز ضحاک بيوراسپ چه داريد؟

ضحاک: منِ ضحاک بر سرکشان پيروز شدم و اين در کوه کنده اند.

شهرناز: بر خودت هم ضحاک؟»(همان،10) او پيوسته از جنايات ضحاک سخن مي گويد و درپايان ضحاک را سرزنش مي کند: «تو مارپرست، پرستار مارهای خودی! من تو را اين درمان گفتم که ماران خود را خورش مده و ايشان را بي جان کن و از ايشان رها شو تا مردمان تو را دوست گيرند...»(همان،26)

2_5. زن در قالب مادر

در اين اثر، گاه زن در قالب مادر نمود مي يابد؛ اما احساس مادری اين زنان عمدتا به گونه ای ديگر جلوه گر    مي شود. در اپيزود اول، شهرناز با توجه به ماهيت مردش وبا شناختي که از وی دارد، احساس مادری را فدای رسالت جهانی خويش مي کند و گيتی را از وجود فرزندی هم خوی پدر باز مي رهاند. احساس ناخوشايند زادن فرزندی که مادر از او بيزاراست، وی را وامي دارد تا آن دو نرينه ی مارزاده_زاده های جنبه ی منفی وجود مرد_ را سر به سنگ بکوبد و مغز آنان را خوراک ماران ضحاک سازد.(همان،35) تا کيد بر نرينه بودن فرزندان ضحاک به جای  کاربرد واژه ی پسر، وجود اهريمنی آنان را هرچه بيشتر از انسانيت تهی مي کند و مادر را در کشتن آن ها محق جلوه مي دهد. باز، شهرناز مدعي می شود برای ضحاک هزار و يک فرزند زاده است. اين هزار ويک برنا به نيروی انديشه ی شهرناز زندگی دوباره يافته اند و دراصل زاييده ی مغز اويند.(همان،35) او هزار و يک فرزند    آورده است برای دربند کردن ضحاک.(همان،36)

از ديگر جلوه های مادری،همسر خواليگر جمشيد است. وقتی خواليگر خود را از پختن غذاي ماران ضحاک با مغز يک جوان ناتوان مي بيند، شهرناز از او مي خواهد همسرش را به ياری بخواند زيرا او «به خوی مادری خود»  مي تواند اين کار را به نيکی سامان دهد.(همان،36) در اين جا زن در پرتو مهر مادری مي تواند کارهای شگرفی انجام دهد؛ حتی مارهای ضحاک را نيز بفريبد.

در اپيزود سوم نيز احساس مادری روشنک شکلی ديگر دارد و باطبيعت روشنفکر او سخت متناسب است. وی انديشه های خود را فرزندان خود می داند.(همان ،99) از اين رو بچه نمی خواهد؛ کودکانی بی انديشه از مردی جاهل. او معتقد است فرزند به انديشه زنده است و مادری که خود انديشه ای ندارد چگونه می تواند فرزندی زنده به دنيا بياورد؟(همان،100) مادر روشنک نيز زنی روشنفکر بوده است. غير از احساس مسئوليتی که برای درس دادن به دختران داشته و به بهای جان از آن دفاع کرده، نسبت به مسايل پيرامون خود نيز ديدگاهی روشنفکرانه داشته است. در اوج تکفير زنان با سواد و برابر دانستن خواندن هزار ويک شب با مرگ آنان، او به خط خودش بر صفحه ی اول اين کتاب می نويسد: «خردمند کسی که تا به آخر بخواندش» و آن را به مرده ريگ برای دخترانش                وامی نهد.(همان،97)

3_5. زن؛ صبر و ايثار

زن در اپيزود اول از نمايشنامه ی هزار و يک شب همواره صبور است و با بذل آسايش خود می کوشد آرامش و امنيت را به جهان ارزانی دارد.

در نظامی که عنان اختيار آن به دست ضحاک است، زن به تنديسی از صبر و ايثار تبديل می شود که برای دست يابی به هدف های برتر راهی جز بذل وجود خويش ندارد. شهرناز و ارنواز برای نجات ايران زمين به همسری ماردوشی درآمده اند که پدرشان را کشته، ايران را ويران کرده و جوانان آن را قربانی مارهای خود ساخته است. تحمل فرياد جان خراش قربانيان  در آن هنگام که دو زن سرگرم نقل داستان ها و افسانه های شيرين برای ضحاک اند و نقاب خنده که مجبورند همواره بر چهره داشته باشند، ژرفای اين صبر و تحمل را نشان مي دهد: «...چه سخت است شنيدن ناله ی مرگ کسان، و همان دم داستاني جان بخش سر کردن؛ و از خود پرسيدن که چرا من آسوده در نازبالشم، و کسي از کسانم زير تيغِ آن که شاد مي کُنَمَش!»(همان،29) «مِه مُغان دستور» نيز پيش تر           هشدار داده بود که آن دو با پای خويش به راه رنج مي روند و با رفتن به کاخ ضحاک بر خود                        ستم مي کنند.(همان،17) اما شگرف ترين ايثار اين دو زن، فداکردن نام خويش است و خود را انباز ستم نماياندن برای کم کردن بار ستم از گرده ی جهانيان.(همان،17) در پايان نمايشنامه وقتي ضحاک آن دو را تهديد مي کند که نامشان از سينه ی تاريخ زدوده خواهد شد يا پليدی ننگِ انبازی با ستم برآن خواهد ماند، شهرناز پاسخ مي دهد: «من اين برای نام نکردم ضحاک؛ خواهرم ارنواز نيز. ما دختران جمشيديم؛ جهان به داد مي گستريم_و خود ارّه    مي شويم.»(همان،37)

در اپيزود سوم نيز ايثار و صبر زن  يکی از مهم ترين پديده هاي شخصيتی اوست که برجسته شده است. روشنک برای رسيدن به لحظه ای سرنوشت ساز که در آن بتواند شوهرش را رودررو محاکمه کند و جهالتش را آشکار سازد، دو سال و نه ماه در خانه ی او صبر مي کند و سختی می کشد. ميرخان عاشقانه او را دوست دارد اما  برای روشنک کنارآمدن با جهالت و دنيای محدود او بس دشواراست. خانه ی ميرخان در همه ی اين مدت برای او مانند گوری بوده که انديشه و احساساتش را به بند کشيده است؛ اما روشنک برای رسيدن به هدف خود_ دگرگون کردن مردی که سرمشق ديگران است_ و نيز به خاطر دخترانی که در آينده خواهدتوانست آنان را علم بياموزد، آسايش خود را برهم می زند و صبر پيشه می کند .

4_5. روشنفکری زن

در اين نمايشنامه، گاه با جلوه هايي از روشنفکری زنان روبه رو می شويم:   

در اپيزود دوم، روشنفکری زنان برجسته شده است. در ياد کرد مجلس شهادت مانی وقتی ماهک می نالد: «ما دو وارونه بخت را چه؛ که نه خوان داريم و نه تخت و نه شير»، خورزاد روشنفکرانه پاسخ می دهد: «ما گفتار های او[پورفرخان] را داريم.»(همان،54) و آن گاه که از زرينه و سيمينه های ايران که اعراب به بغداد آورده اند و آن هنرها را در قدوم شوکت خليفه و اشراف ذوب کرده اند(همان،47) سخن می گويد، لحن کلام او به گونه ای است که او را بيش از زرينه و سيمينه ها، بر هنرهای ذوب شده، نگران نشان می دهد.

ماهک نيز در انديشه ی خردمندانی است که در پی کتاب سوزان اعراب در ری، از آن شهر گريخته اند و از خردی می گويد که در آن ديار ناياب شده است.(همان،47)؛ او نگران هزار افسان هاست که در کشاکش جو ناامن حاکم بر جامعه ناديده انگاشته می شوند و نابود می گردند.(همان،50)

 در اپيزود سوم نيز روشنک  زنی روشنفکر است. او با آگاهی و شناخت به همسری ميرخان درآمده تا مردی را تغيير دهد که سرمشق ديگران است.(همان،86) روشنک غيراز خواندن هزار و يک شب، حتی داستان های نا گفته ی شهرزاد را نيز نوشته است.(همان،106) مادر روشنک نيز همان گونه که پيش از اين گفته شد زنی روشنفکر بوده که کتاب هزار و يک شب را برای دختران خود، همراه با يادداشتی که آنان را به خرد ورزی و مطالعه تشويق       می کند، به ميراث گذاشته است.

5_5. زن؛ شجاعت و خطرکردن

 شجاعت و خطرکردن زن نيز از جمله مواردی است که در اين اثر به آن پرداخته شده است. اين پديده در اپيزود اول، در وجود شهرناز بازتاب مي يابد. او زنی است سخت دلير که دربرابر ضحاک مي ايستد و به صراحت او را مردم کش و ستمکاره می خواند.(همان،15) در اپيزود سوم نيز ماهک و خورزاد و همچنين شهرزاد که سايه های وجودش پيوسته در سرتاسر اثر احساس می شود، نمونه ای از زنان شجاع هستند که با به خطر انداختن جان خود، به اهدافی بلند می رسند؛ شهرزاد پادشاه سرکش و ستم کار را رام می کند و ماهک و خورزاد پيوسته از حقوق پايمال شده ی خود و ستم واليان بيدادگر سخن می گويند. حتی خودکشی اين دو زن نيز گواه شجاعت آنان است. روشنک نيز سرانجام نقاب فرمان برداری را از چهره فرومی افکند و با ميرخان جاهل رودررو سخن می گويد و از قداره کشيدن ها و نعره های وی نمی هراسد و در جامعه ای که سواد داشتن برای زنان ننگ شمرده می شود، دليرانه پيشه ی معلمی مادر را برمی گزيند. 

6_5. زن و گريه

در اين اثر، زنان نقش اول نمی گريند. در اپيزود اول، شهرناز به خواهرش مي گويد: «تا کی دو نرگس به آب   مي دهی دختر جم؟ تا کی لب گزه؟ تا کی خواندن دادار؟»(همان،12) وی معتقداست به جای گريه و ناله بهتر آن است که دست به کاری زنند تا بتوانند نظام موجود را دگرگون کنند. او گاه چهره ای سنگدل مي يابد اما اين قساوت نيز رويه ای مثبت دارد. وقتی ارنواز نقش خواليگر را بازی مي کند و دستش از کشتن جوان قرباني بازمي ماند، شهرناز او را به سنگدلی فرا می خواند: «سنگدلی کن دختر خدا! درد فرو خور و مگری.»(همان،28) به روايت خواليگر«ماران ضحاک با مغزی جز مغز انسان زهر می ريزند و نيش مي زنند و جگر به گاز می گيرند و فغان آن ديوانه به ابر مي رسد و دست به تيغ خون ريز مي برد».(همان،28) بنا براين، چاره ای جز کشتن يکی از دو جوان نيست تا ديگری زنده بماند.

در اپيزود دوم نيز خورزاد با همه ی فجايعی که از سر می گذراند نمی گريد و به جای آن می پرسد: «چرا اشکم ايستاده و نفرين جاری است؟»

7_5. نيروی شگرف تاثيرگذاری زن

 در اين سه اپيزود، نيروی تاثيرگذاری زن برجسته شده است؛ زنان دارای نيرويی هستند که يا می توانند مرد خود را دگرگون سازند و يا نظامی تازه را پي ريزی کنند.

در اپيزود اول، شهرناز در آغاز متکی بر نيروی تاثيرگذاری خود بر مردی همچون ضحاک، قدم در راه مبارزه    مي گذارد و مي کوشد آزمندی را که گيتی از بسيارخواهی او به ستوه آمده، وادارد تا از بد به نيک بگرايد.(همان،27) او مدعی است به نيروی افسانه های خود«اهريمن درون او را_چون کودکی_ هرشب به لاي لايَکی در خواب کنم»(همان،23)؛يا «با هوش بانوانه ی خود جادوی او را بخوابانم و او را مردمي بياموزم.»(همان،27) درپايان مارهای ضحاک را نيز رام مي کند؛ ضحاک مي نالد: «شما هرشب کوشيديد در فريفتن مارهای من! شما دو پري سان، که مارهای من به خراميدن شما زهر از ياد برده اند.»(همان،34)

و پس از آن ضحاک به آساني از پا درمي آيد زيرا مارهای او به شهرناز و ارنواز خوگر شده اند و ديگر چيزی از قدرت ضحاک برجا نمانده است.

 در اپيزود دوم، با وجود کينه توزی ها و حسادت های اعراب به نيروی خرد و تاثيرگذاری شهرزاد، پورفرخان سخت مدافع زنان است. در سرتاسر اثر، او بی وقفه تعريف هايی تازه و رنگارنگ از شخصيت پيچيده و هزارتوی شهرزاد ارايه مي دهد و می کوشد نيروی شگرف او_مطلق زن_ را به اعراب بشناساند. پورفرخان شهرزاد هزار ويک شب را آن چنان نيرومند می داند که به نيروی خود مي تواند، چشم ملک را برکارهای ناستوده اش بگشايد و او را با جهان بر سر مهر و داد باز آورد.(همان،45) در اين تعريف، شهرزاد نماد زندگی است زيرا «با قصه گويی های خود هزار جوانه زن را از تيغ جلاد خلاصی می دهد».(همان45)

 پورفرخان در تعريفی ديگر، شهرزاد را صورتی از دختر خدا، ناهيد، می داند که برای هدايت سلطان مي آيد و راهنمای اوست بر خرد ورزی.(همان،61،60) از ديد او  داستان شهرزاد گاه رنگی ديگر به خود مي گيرد و تعبيری تازه مي پذيرد. وی اين داستان را داستان کهکشان افلاک می داند؛ سلطان را خورشيد که مي تابد و می سوزد، شهرزاد را ماه که با دميدن و پچ پچ او خورشيد در خواب مي شود، خواب های هرشبه ی انسان ها را افسانه های ماه، خواهر شهرزاد را هوای سايه وار گرد ماه که هوادار اوست و دختران رهاشده از تيغ سلطان را ستارگان رهانده ی ماه از آتش خورشيد می داند و رمزگشايی مي کند.(همان،61)  پورفرخان با شناختی که از ماهيت نظام مردسالار عرب دارد، گويی آينده ی همسر و خواهر خود را پيش گويی مي کند. سهم شهرزادی که همواره نماد رويش و آبادانی و زندگی است، در نظامی سوداگر و به شدت جاهلی که امروز در آن گرفتارآمده است چيزی جز مرگ نيست: «مرگ سهم او کرده اند و او از زندگي مي گويد».(همان،70) در همه ی موارد يادشده، پور فرخان زن را موجودی خردمند و تاثيرگذار دانسته است که کلام او حکمت است و زندگی. اوهمواره بر نظامی که در آن حتی نماد و تجسم زندگی محکوم به مرگ است، خرده می گيرد.

    نيروی تاثير گذار زن در اپيزود سوم عقل و خرد اوست. روشنک با استدلال های عقل پسند، شوهر جاهلش را رام می کند و قداره از دست او می افکند.(همان،106) به نيروی خرد، نقاب عقلايی را که مرد پيوسته منِ جاهل خود را پشت آن پنهان مي کند و از زبان آن سخنن می گويد از چهره ی او برمی دارد تا جايی که ميرخان، عقلا را نفی می کند و آنان را دروغ گو می خواند.(همان،106)

استدلال های روشنک، منِ کم خرد، بی سواد و کوته انديش ميرخان را دربرابر خودش نمايان می سازد و او را به ارزش خرد و دانش رهنمون می شود؛ ميرخان متحول می شود و از روشنک می خواهد به او سواد بياموزد. او نخستين دانش آموز روشنک است و درباره ی او اين گونه نظر می دهد: «تو آموزگار خوبی هستی که بی سرزنش می آموزی».(همان،107)

8_5. زن؛ غرور و آزادگی

در اپيزود دوم، زن نماد آزادگی و غرور است که جان خويش را نيز فدای آزادگی خود می کند. آن گاه که ماهک از تنگدستی برادرش سخن می گويد، خورزاد او را بازمی دارد؛ مبادا شريف در آنان به چشم گدايان بنگرد.(همان،48) او دريغ می خورد بر غروری که به التماس افتاده و بخششی که محتاج گدايان شده است(همان،49) قوم عرب آزادگی را به گونه ای ديگر تعبير مي کند؛ اما پورفرخان آنان را دو سرو آزاده             می داند.(همان،68) دو زن با بازگشت به خاطرات گذشته، روزگاری را به ياد مي آورند که عجوزه ای در رباط با حيله و پيغام اصرار می ورزيده تا ايشان «خود را در مزايده ی اهل طلب بگذارند»(همان،69) اما دو زن با وجود تنگدستی، هيچ گاه به وسوسه های او توجهی نکرده اند. امروز اما فساد دستگاه حاکم رسما آن ها را در من يزيد  می نهد و خورزاد و ماهک بی پناه و سرگردان، چاره را در خودکشی  می بينند. وقتی امير حرس به آن ها می گويد که يا به رجال مي رسند يا به خانه ی نخاس فروخته می شوند(همان،74)، پيش از اين که با حق بيع وشری و تعزير و تنبيه به تصاحب کشندگان همسر و برادر خويش درآيند، خود را می کشند و فرياد برمي آورند: «آزاد شديم».آن دو به اين اميد که روزی داستان آن ها روايت شود، با اين که از زندگی مي گويند، می ميرند.(همان،77)   

9_5. زن در قالب کدبانوی خانه

دراين نمايشنامه گاه زن کدبانوی خانه نشان داده شده است. ماهک، زن روشن فکر اين نمايشنامه، ضمن دل سوزاندن بر مواريث فرهنگی ايران وآوارگی خردمندان، پيوسته نگران ته کشيدن داشته و نداشته های خانه و باقی نماندن حتی ته مانده ای در خوان است.(همان،48) او از اين واقعيت سخن می گويد که در آن شرايط سخت، غذای مردمان تنها کشک وپياز است، تا جايی که تره بر خوان آنان حکم زيور و تجمل يافته است. در جست و جوی ديناری است برای کرايه کردن جمازه يا زورقی که او را به ری برساند و گاه يافتن زاد و توشه ای برای سفر، مشغله ی ذهنی او را شکل می دهد.

در اپيزود سوم نيز رخسان درآغاز نمايشنامه، دغدغه ی آماده کردن لوازم برگزاری مراسم عزاداری روشنک را دارد و با وسواس تمام، بساط عزا را برنامه ريزی می کند. روشنک نيز گاه با او همراه می شود.(همان،83_82)

10_5. زن و مرد آرمانی

در اپيزود اول رابطه ی زن و مرد آرمانی جلوه ای ديگر دارد و اين رابطه با بافت و ساختار اسطوره ای اثر و نيز شخصيت شهرناز که می تواند نماد الهه ی مادر،آناهيتا، باشد، سازگاری دارد. پهلوان گاوسوار، مرد آرماني انديشه ها و روياهای شهرناز است. او را با همان اوصافی که می خواسته پروريده است. او دادگر است، يلی آبدست و بادسوار، خاک نورد و آتش گذار، «پهلوانی که مادرش گاوی بود؛ که می آيد به آبادی چشمه ها و درخت.»(همان،35) پهلوانی که گرز بر سر ضحاک می کوبد و پتياره ی وجود او را به زنجير مي کشد و چشمه ها را آبادان                مي کند.(همان،11)

 

 

 

11_5. تاثير پذيری دختر از مادر

اين پديده نيز از مواردی است که در اپيزود دوم شب هزار و يکم برجسته شده است. تاثير شگرف مادر روشنک بر شخصيت او نمودی ويژه دارد. روشنک کتاب هزار ويک شب را از مادر به ارث برده؛ مانند مادر آن را خوانده و به آگاهی رسيده است؛ بازی مرگ وی تداعی گر خودسوزی معترضانه ی مادر و ايستادگی وی دربرابر نظام مردسالار جاهل است که به آگاهی زن کينه می ورزد؛ دغدغه ی رهاندن دختران از جهل، دنيای او را به تلاطم درآورده، همان گونه که مادرش را واداشته تا معترضانه هرشب در خواب هاي ميرخان جيغ بکشد. سرانجام نيز روشنک به راه مادر می رود؛ در مکتب خانه ی مادر را می گشايد وهمچون او معلم می شود.

                    

6. زن و نظام مردسالار

پيش از اين برای توصيف شخصيت زن در اپيزودهای سه گانه ی نمايشنامه ی هزار و يک شب از نظام مردسالاری که شخصيت زن در آن شکل می گيرد سخن گفته شد. در اين جا تلاش بر اين بوده است تا رابطه ی زن و مرد در سه اپيزود نمايشنامه ی شب هزار و يکم به طور منسجم و دسته بندی شده به تصوير کشيده شود.

1_6. ضعف مرد در شناخت جهان پيچ در پيچ زنان

دربرخورد شخصيت زن با مرد در قالب طبيعی کاراکترها، از جمله مواردی که در اپيزود اول اين اثر به طور عمده به آن پرداخته شده ضعف مرد در شناخت جهان پيچ در پيچ زنان است؛ ضعفی که از شيوه ی رفتار خود مرد سرچشمه مي گيرد. ضحاک با دارا بودن نيروی جادو و افسون و با اين که اهريمن مددکار اوست، از شناخت چهره ی راستين زنان خود ناتوان است. او هزار و يک شب و روز پنداشته است دختران جمشيد را به نيروی جادوی خود به شبستان کشانده است. در اين مدت، زنان او چاره ها انديشيده اند و کارها کرده اند که همه از چشم او پنهان مانده است. او حتی نتوانسته آثار وحشت و اندوه را در چهره ی آن دو تشخيص دهد. وقتی دو زن رازهای پشت پرده را بر او آشکار مي کنند و دنيای راستين درون خويش را بر او آشکار مي نمايند، سرگردان مي پرسد: «جادوی من کجا بود تا اين نهفته بداند؟»(همان،22) شهرزاد و ارنواز حتی مارهای او را نيز فريفته و به خود خوگر کرده اند اما ضحاک نتوانسته اين نکته را نيز درک کند.(همان،34)ضحاک پيوسته سرگردان است زيرا نمي داند آيا زنان او نقش بازی مي کنند و داستان مي گويند يا اين که از واقعيت حرف مي زنند؛  معلق است در مرز ميان افسانه و واقعيت.(همان،35) هرچه اعترافات شهرناز و ارنواز بيشتر مي شود، ضحاک بيشتر در شگفت مي شود: «وه_ چه نشنيده ها مي شنوم! چه ندانسته ها!»(همان،23) و يا: «چه نيرنگ ها در گريبان؛ چه زيرکی ها در آستين!»(همان،27). اوحتی نمي داند زنانش به راستی برايش فرزندی زاده اند يا نه؛ درمانده و بريده مي نالد: «آه ضحاک تو خام اين زنان شدی که اگر آهرمن يار من است، پس او نيز خام ايشان است.»(همان،35)

 در اپيزود دوم نيز مرد از شناخت زن عاجزاست. از آن جا که مردی مانند ميرخان با شخصيت حقيقی همسر خود و در کل با زنانی مانند او سر ناسازگاری دارد، زن مجبور می شود چهره ی راستين خود را پشت نقابی از اطاعت و فرمان برداری پنهان کند و هربار، با غفلت مرد، ازآن نقاب سرباززند.(همان،100) نقاب او اطاعت او و رسيدگی به جمع و تفريق های همسرش است و سرباززدن او از اين نقاب، پناه بردن او به خلوت و دور از چشم شوهر کتاب هزار ويک شب را خواندن.(همان،99) در سرتاسر زندگی زناشويی، مرد نتوانسته راز درون زن را     کشف کند. اين نقابی است که خود ميرخان ساخته و بر چهره ی زن گذاشته است و اينک همين نقاب باعث شده نتواند جهان درون او را کشف کند.

   2_6. محدوديت زن در نظام مردسالار

    زنان در هر سه اپيزود از نمايشنامه ی يادشده محدودند: در اپيزود اول، يکی از دلايل مهم ضعف ضحاک در شناخت زنان، جز ستم پيشگی و چهره ی مخوف وی، محدوديت زن است. زن در اين نمايشنامه حق انتخاب ندارد؛ حتی وقتي خود را مي فريبد که سرنوشتش را به دست خود رقم زده، در اصل تنها راهی رابرگزيده که سلطه ی سياه ضحاک بر سر راهش گذاشته است. شهرناز و ارنواز که می دانند دير يا زود نهانگاهشان بر روزبانان ضحاک آشکار مي شود وآنان را چون دو اسير به کاخ او می برند، به اختيار خودقدم به کاخ او می گذارند زيرا درصورت اسارت، به آنان به چشم دو دشمن خواهند نگريست و بی شک روزبانان و جاسوساني بر ايشان خواهند گماشت و آن ها را که به همسری دشمن درآمده اند تا با هدفی مقدس از بار ستم ضحاک بر جهان بکاهند، محدود خواهند کرد. ضحاک در اين اثر بر همه ی امور احاطه دارد و سلطه ی اهريمنی او تا بدان جاست که خواليگر جمشيد به شهرناز هشدار مي دهد: «آه_بانو_گويا از گوش های او نمي انديشيد که آن نيز هم شش است!»(همان،25) توصيف مکان داستان از زبان خود ضحاک نيز جوی محدود و سخت بسته را به تصوير مي کشد: «چه نيک است که هر داستانی در اين شبستان_ ميان اين شش در بسته_مي گذرد که کسی رابه آن راهي نيست؛ و جاندار و جابان زرين کمرم پشت هر در، همه گوش و هوشند!»(همان،8)در اين گونه فضايي زنان مجبورند خود را پشت نقابی از اطاعت و فرمان برداری پنهان سازند؛ به ويژه اگر اهدافی بلند و ضد نظام مرد سالار در سر داشته باشند.

ضحاک شادمان از اين است که زنان را تير و کمند انداختن نمي آموزند زيرا در غير اين صورت، بر جان خود   بی زنهار مي شد.(همان،8) وقتي اين شادی خود را با زنان درميان می گذارد، ارنواز مي پرسد: «با کدام دشنه و تير و کمان ضحاک؟»(همان،8)که اين خود کنايه ای گويا از محدوديت زن است.

 در اپيزود دوم، نظام مردسالار عرب آزادگی زن را مرادف فاجره و فاحشه بودن او مي داند. از همين رو از پورفرخان می خواهند خواهر و همسر خود را در اختيار آنان بگذارد تا آن دو را کفالت و تمشيت کنند زيرا «آزادگان حقيقی مقيدند»(همان،68) و بدين وسيله آزادی زن را در بند بودن و تقيد معنا مي کنند. طبيعی است اگر درچنين  نظامی محدوديت زنان سخت اوج گيرد و زن به مثابه ی کالا قابليت خريد و فروش پيداکند؛ کالايی که می توان آن را از دشمن به غنيمت گرفت و در صورت لزوم آن را فرخت. بهترين توصيف اين نظام در نامه ی خليفه تبلور يافته است. وقتی خليفه خورزاد و ماهک را به زيردستان خويش انفاق مي کند می نويسد: «وجيهه بنت الشمس و هلال القمر_خواصّه و همشيره ی آن ملعون_ که مراتب حسن و سلوک و معرفتشان در افواه  است، با حق بيع وشری وتصاحب و تملک وتنبيه وتعزير، اولی را به شريف بغداد و ثانی را به امير حرس مخصوص فرموديم و بر اين دو جاريه است که در تمکين و تعظيم مولای خود رضای رب العالمين جويند...»(همان،75)

 در اپيزود سوم نيز محدوديت زن تا آن جاست که روشنک و رخسان دانايی و سواد خود را مانند داغ ننگ پنهان می کنند. شوهر او خشنود است که همسرش بيش از حساب و کتاب او نمی داند. روشنک حتی اين کار خود را هم جايی فاش نمی کند و کسی نمی داند او و رخسان نوشتن می دانند.

مادر او سال ها پيش زنی مکتب خانه دار بوده و«با همه ی جوانی خود مکتب را چنان پيش می برد که ملّاهای مکتب خانه دار چشم ديدنش را نداشتند. يک زن مکتب باز کند روبه روی مکتبشان و دختربچه ها سر از پا نشناسند».(همان،84) پس مردان مکتب خانه ی او را می بندند و مادر در اعتراض به کار آن ها خود را آتش       مي زند. «و حکم تعطيل مکتب خانه با او سوخت».(همان،84)

3_6. تلاش نظام مردسالار برای مسخ هويت زن

نظام مردسالار در هر سه اپيزود اين نمايشنامه مصرانه می کوشد زن را از هويت راستين خود تهی سازد و او را به رنگی خود درآورد که خود می خواهد.

 در اپيزود اول، سيطره ی ضحاک گاه از قلمرو شبستان در مي گذرد و مي کوشد انديشه ی زنان را نيز دربندکند. در کشاکش تلاش برای کشتن انديشه ی زنان در ادامه ی مسخ هويت زن، شهرناز از پا نمي نشيند و دربرابر اين خواسته ی ناعادلانه ی ضحاک مي ايستد. وی رودرروی ضحاک از سرزمين ايران و داد و دهش جمشيد مي گويد. ضحاک سخت بر مي آشوبد: «پس شما هنوز هم ياد پدر مي کنيد_ و به نيکی هم؟...»(همان،13)،يعني در اين مدت همه ی تلاش های ضحاک برای کشتن انديشه ی جمشيد و نگرش جمشيدوار به زندگی پوچ بوده است و زيباتر اين که رسالت پاسداشت انديشه ی جمشيد و نگرش جمشيدوار بر عهده ی دو زن؛ شهرناز و ارنواز  بوده است.

در جای ديگر، وقتی شهرناز با خواليگر پدر روبه رو مي شود، از او می خواهد تا وی را همان بپندارد که بوده است و مي پرسد: «آيا من پيش از اين که مرا به همسري آن اژدهای سه پوزه ی شش چشم بشناسي کسي نبودم؟»(همان،35) و بدين وسيله تلاش مي کند در شرايط تازه و در نظامی که می کوشد انديشه و گذشته ی او را از وی بگيرد يا مسخ کند، پاسدار هويت خود باشد.

 در اپيزود دوم نيز در سطح انسانی و زمينی کاراکترها_بدون درنظر گرفتن لايه ی فرهنگی و ملی شخصيت خورزاد_ تلاش نظام مردسالار برای استحاله ی هويت و شخصيت زن،آشکارا ديده می شود. شريف بغداد مصرانه تلاش مي کند تا نام شخصيت ها را عوض کند؛ ماهک را هلال القمر، نيکرخ را وجيهه، خورزاد را بنت الشمس و... می خواند.(همان،42) اين پديده در ديگر نمايشنامه های بيضايی از جمله ندبه(بيضايی،1382) و پرده خانه(بيضايی،1382) نيز نمود داشته است. از آن جا که نام افراد با شخصيت وهويت آن ها پيوندی عميق می يابد، تغيير نام افراد می تواند کنايه ای از تغيير دادن هويت و شخصيت آن ها باشد. خورزاد در برابر اين رفتار اعراب  درمی ماند. او نمی تواند به آسانی به شکل قالبی که اعراب برايش ساخته اند دربيايد. وقتی خورزاد از خودش، ماهک و پورفرخان نام می برد، شريف از او مي خواهد «معنا» را بگويد. خورزاد سردرگم ذهن خود را وامی کاود: «آه چه بود؟[در ذهن خود جست و جو می کند] تو را هلال القمر خواند و شويم را ابن ميمون ابن جرجيس الکاتب الرازی!»(همان،43) همين سرگردانی نشانگر خوگر نبودن وی با هويت تازه است، حال آن که شريف اصرار دارد معنا را بشنود. 

4_6. تحقير زن در نظام مردسالار

با اوصافی که تا کنون از نظام مردسالار ارايه شد، طبيعی است که زن در چنين نظامی بسيار حقير باشد و حتی مهم ترين حقوق او که همانا احترام گذاشتن به شخصيت انسانی وی است، ناديده گرفته شود. در اين سه اپيزود با جلوه های ناخوشايندی از تحقير زن رو به رو می شويم:

1_4_6. قراردادن زن در مرتبه ای پايين تر از مردان

زن در اين اثر، در مرتبه ای پايين تر از مردان نشان داده می شود. به ويژه در اپيزود دوم آن گاه که خورزاد مزد همسرش را از شريف بغداد می خواهد، شريف با لحنی تحقير آميز می گويد: «مشتبه نشود؛ ذکر آن عوض با وی بود نه شما! مقاوله ای ما بين رجال_ واضح شد؟»(همان،49) و يا در اپيزود سوم از زبان ميرخان می شنويم: «...مگر نه آن که به فرمايش عقلا دو زن برابر يک مرد؟» (همان،95) در اپيزود اول نيز ضحاک واژه ی زن را در ترکيب «مردک زن  ترس»(همان،21) به کاربرده است.

در اين اپيزود، ضحاک زنان را مورد خطاب قرار می دهد: «... چه واژه ی زيبايی است ترس! و شما چون        مي ترسيد زيباتريد...»(همان،23)بدين وسيله آنان را در مرتبه ای پايين تر از مرد قرار مي دهد و در ضعف ايشان، اقتدار خويش را مي جويد

2_4_6. بی خرد دانستن زن

زن در اين اپيزودها پيوسته بی خرد خوانده می شود؛ در اپيزود اول ضحاک با لحنی خشم آلود زنان خود را مخاطب قرار می دهد: «زن بی خرد است ور که دختر جم باشد».(همان،17)

 در اپيزود دوم نيز اعراب زن را بی خرد می دانند و در واقع، سرتاسر اين اپيزود عرصه ی کشمکش پورفرخان است با اعراب بر سر مساله ی حمايت يا انکار خرد زنان. دامنه ی اين تحقير حتی  شخصيت داستانی شهرزاد قهرمان کتاب هزار و يک شب را نيز دربرمي گيرد. در مجلس استنطاق پورفرخان، بر شخصيت شهرزاد خرده ها   مي گيرند: «عجوزگان[شهرزاد] را چه جای حديث گفتن و خليفه را نصيحت آوردن؟ کِی واقع شد و حادث شد وکدام صديق ديد و شنيد که از اين طايفه[زنان]، داهيه ای بر رجال دولت پيشي گيرد؟»(همان،60) و مدعی      مي شوند شخصيت شهرزاد برساخته ی پورفرخان است«به تخفيفِ افضلِ رجالِ عرب».(همان،60) 

در اپيزود سوم تحقير و بی خرد شمردن زن از زبان ميرخان اين گونه استدلال منطقی می يابد: «بی عقلی زنانه نباشد! مگرنه آن که به فرمايش عقلا دو زن برابر يک مرد؟»(همان،95)

5_6. سوگيری خصمانه ی نظام مردسالار دربرابر آگاهی زن

 اين پديده از جمله موارد عمده ای است که در اپيزود دوم اثر يادشده به آن پرداخته شده است. وقتي پورفرخان در مجلس استنطاق تعريف تازه ای از شهرزاد ارايه مي دهد: «صورت دختر خدا، ناهيد، در زمين که برای هدايت سلطان آمد؛ و دليل وی است بر خرد و عدل»،کينه توزانه مي پرسند: «آيا زن خدايی است که جهل رجال از آسمان به زمين مي کشدش؟»(همان،61) و نيز بر او خرده می گيرند: «چرا اين همه معارف زنی تواند گفت که قصاصان معموره ی بغداد از آن عاجزند!»(همان،60) در جايی ديگر امير حرس خورزاد و ماهک را که زنانی با کمالند و به گفته ی خليفه «مراتب حسن و سلوک و معرفتشان در افواه است»(همان،75)، عجوزه ی محتاله و ضعيفه ی مکاره می خواند(همان،73) که خود گواهی است از کينه ی ايشان نسبت به آگاهی زن که هميشه به مکر و حيله تعبير می شود. در چنين نظامی که هرچه هست نفی هنر و دانش زن است، پورفرخان نيز از بيم اعراب هنر شهرزاد را  نفی مي کند و کار شگرف شهرزاد را در متحول ساختن سلطان، به پای دو مرد مي نويسد؛ نخست، سلطان که با ترس افکندن در جان شهرزاد، زمينه ی داستان گويی های او را فراهم مي کند و ديگر، گردآورنده ی هزار افسان که داستان هايی را از سراسر جهان گرد آورده و  داستان هزار و يک شب را با آن ها غنابخشيده است. پورفرخان هرچند خود معتقد به اين امر يعنی انکار نقش سترگ شهرزاد و نوشتن آن به پای مردان نيست؛ اما به گمان اين که     گفته هايش می تواند تسکينی بر درد حسادت شکنجه گران خود باشد، خلاف عقيده ی خويش سخن می گويد. او از اعراب می خواهد اگر زن بودن قهرمان کتاب آزرده شان مي سازد، نام او را از کتاب بيندازند و «نامی از رجال خود جای وی بنشانند».(همان،63)

 خورزاد نيز به گونه ای در برابر اين نگرش اعراب می ايستد. وقتی «عجمی مرد علوی» خيرخواهانه ماهک و خورزاد را از ماجرای قتل پورفرخان آگاه می کند و از آنان می خواهد بگريزند، خورزاد از رفتن سر بازمي زند: «نه! بايد بدانم چگونه تاوان دانايی داد! روزی از خود نپرسم که چرا از اين روز نپرسيدم! آری بايد بدانم چه ها گذشت».(همان،53) او درپی آگاهی می ماند؛ او مي خواهد بداند بی سامانی اش چگونه سامان گرفته است(همان،53) و در فرجام جان برسر آن مي نهد.

اپيزود سوم کاملا به مساله ی تقابل نظام مردسالار و آگاهی زن اختصاص دارد که پيش از اين در معرفی شخصيت روشنک، به آن پرداخته شد.

6_6. نيروی تاثيرگذار زن و ميل به نفی آن

در اين اپيزودها زن دارای نيرويي شگفت انگيز برای تاثير گذاری بر مرد يا ايجاد نظامی نوين است. اين نيروی او همواره از سوی مردان به ديده ی انکار نگريسته می شود و مردان در بيشتر موارد از آن بيم زده اند يا به آن     حسد می ورزند.

 در اپيزود دوم، نظام مردسالار همواره نفی کننده ی نيروی تاثيرگذار زن است و از آن سخت بيم دارد. پورفرخان اما نماد روشنفکری و خرد است که به نيروی تاثيرگذاری زنان ايمان دارد. وقتي ميرحرس منکر نيروی تاثير گذار شهرزاد بر پادشاه و مهربان کردن جلاد خود مي شود، پورفرخان مي گويد: «...چرا نشود شهرزاد بود و جلاد مهربان کرد؟»(همان،68) حتی بهانه ی اعراب برای تحريم کتاب و تکفير مترجم آن بيم از نيروی تاثيرگذاری شهرزاد قهرمان کتاب است. آن ها می ترسند شهرزاد با نيروی شگرف خويش بر خليفه تاثير بگذارد و«به تفتين، با اين همه حکايت بعيد مستبعد، حواس سلطان عرب را از تنبيه و تجسس  و تعزير و سياست  وقتال دورکند و از سلطه و حکومت نفور».(همان،57) و يا با تاثيرگذاری  بر ارکان دولت، آنان را به اين«اراجيف و اوهام» سرگرم دارد و از کشورگشودن و خلايق زير تيغ تصرف عرب آوردن» بازدارد.(همان،57) به گمان اعراب دانايی شهرزاد با غيرت سيّافان خليه ی غازی پهلومي زند.(همان،57) حتی آنان نَفَس شهرزاد را روح و ملاط خشت های بغداد می دانند زيرا بنايان اسير ايرانی برای اين که ياد اسيری نکنند، هر شامگاه قصه های شهرزاد را مي خوانده اند«تا خوابشان به شود و زخم های دل فربه».(همان،59)

7_6. بی امنيتی زنان در نظام مردسالار

همه ی زنان اين اپيزودها در دنيايی نا امن زندگی می کنند؛ دنيايی خشن که  استعدادهای آن ها را خفه     می کند و آزادی آنان را به رقت انگيزترين شکلی ازميان می برد.

 در اپيزود اول، دنيای تيره و تار دختران جمشيد در کاخ ضحاک و در دوران آوارگی و زندگی پنهانی به تصوير کشيده شده است. در دوران آوارگی ترس و بيم پيوسته ی آنان از آشکارشدن مخفی گاهشان بر روزبانان ضحاک و در کاخ او اضطراب هميشگی ايشان از افشای نقشه هايشان همواره سايه هايی از نا امنی را بر کل اثر بازتابانده است.

دراپيزود دوم، جو حاکم برای زنان سخت ناامن است. اين بی امنيتی زن در سرتاسر اثر بازتاب يافته است. دامنه ی اين ناامنی نه تنها زنان که حتی مردان را نيز دربرمی گيرد. هر کس نگران ديگری است تا آن جا که کسی به ياد فرهنگ و علم وانديشه نيست : «ماهک: تو بر وی[پورفرخان] می ترسی، من بر تو و او بر هردوی ما! چه رنگی باخته هزار افسان!»(همان،50) هيچ گونه تامينی برای آينده ی زنان وجود ندارد: «آيا بايد روسپی کوچه ها شويم از گرسنگی _و پس از آن سنگسار بددهنان؟»(همان،53) زن بايد برای در امان ماندن لباس مردانه بپوشد.(همان،53) در امان داشتن زن از چنگ نظام فاسد باری مي شود بر دوش مرد و وسيله ای برای باج گرفتن از او.(همان،63) پايان شکايت از دست والی ستمگر ری، نزد قاضی القضات بغداد که «کتاب سوزی، ستم برموالی، باج گيری و دختران و زنان را دلاله در کار کردن» از جمله جنايات اوست، چيزی جز بر باد رفتن مال و جان و ناموس نيست.(همان،47)

 واکنش زنان اين نمايشنامه به نظام حاکم سخت معترضانه است. خورزاد وماهک در قالب دو زن آزاده، در برابر نظام آلوده ای که در چنبره ی آن گرفتار آمده اند، معصومانه ايستادگی می کنند. آنان به بهای جان خود رو در روی اعراب می ايستند؛ می ميرند اما به تسخير ايشان در نمی آيند.

روشنک نيز در اپيزود سوم از داشتن کانون خانوادگی امنی که بتواند به راحتی کتاب بخواند يا به هنر و دانش خود جهت بخشد، محروم است. او هميشه از غفلت مرد خود برای پرداختن به مطالعه و خواندن هزار و يک شب بهره جسته است.

8_6. انکار نيروی شگرف زنان در فتح های بزرگ

اين پديده به ويژه در اپيزود اول نمايشنامه بازتاب داشته است؛ ضحاک پس از ديدن پيروزی زنان، با نگاهی ناباور، به انکار نيروی شگرف زنان در فتح های بزرگ می پردازد و آنان را تهديد می کند که نامشان از صفحه ی روزگار محوخواهدشد يا به بدی بر سينه ی تاريخ خواهدماند: «نام شما زدوده خواهدشد. پهلوانان می آيند و مرا زنجيرمي کنند و شما را جز سرزنش نمی رسد، بدين که همسران من بوديد! در داستان هايی که از اين پيکار      مي کنند سخني از شما نخواهدرفت؛ آری در اين پيروزیِ در راه، کسي يادي از شما نخواهدکرد.»(همان،37) اين گفتار، گويای واقعيتی تلخ است و آن درپرده ماندن و ناديده انگاشته شدن زن در عين زير بنايی بودن نقش او در کارهای بزرگ است.

بيضايی در اين اثر با زدودن نقش ارمايل و گرمايل دو خواليگر از نژاد شاهان که بنا به روايت فردوسی رهاننده ی جوانان از کام ماران ضحاک معرفی شده اند(فردوسی،52:1379) و با محوريت بخشيدن به نقش شهرناز و ارنواز، اين کار سترگ را بر عهده ی آنان مي گذارد. بايد يادآورشد که تا کنون در ادبيات ما کمتر به اين دو چهره پرداخته شده و در شاهنامه از آن ها به عنوان همسران ضحاک و آمخته به کيش بد او سخن به ميان آمده است:

          بپروردشان از ره جادويی                بياموختشان  کژی و  بدخويی  

 و آن گاه که از درآمدن فريدون به شبستان ضحاک سخن مي گويد، کلامش گويی تعبير تهديدهای ضحاک در اثر يادشده از بيضايی است:

        برون  آوريد  از  شبستان   اوی         بتان  سيه موی  خورشيد  روی

       بفرمود شستن سرانشان نخست         روانشان از آن تيرگی ها بشست

      که پرورده ی بت پرستان  بدند         سراسيمه برسان مستان بدند   (همان،69)

در نمايشنامه ی شب هزار و يکم، با برجسته شدن نقش شهرناز که انديشه و پيشنهاد رهاندن فرزندان ايران از آن اوست و نيز، حس مادری همسر خواليگر که او را در پختن غذايی با مغز يک جوان و رهاندن جوان دوم ياريگر بود، فتح بزرگ از آن زنان است. اما بزرگ ترين فتح شهرناز پديدار شدن پهلوانی گاوسوار و فراهم آمدن هزار و يک فرزند برنای ايران زمين برگِرد اوست. اين فتح که در آن بنای ستم ضحاک فرو مي ريزد از آن شهرناز است چه، هزار و يک فرزند زاده های انديشه ی او و خود پهلوان برساخته ی خواب های خدايی و آرمان های وی است.

 

9_6. تعصب مردانه

 اين پديده به طور روشن در اپيزود اول نمايشنامه نمود داشته است. ضحاک در اين اثر تا اندازه ای بدبين است که حتی به مارهای خويش که پاره های وجود او هستند، رشک می برد. وقتی مارها را شيفته و رام زنان خود      مي بيند، در سايه ی تعصب مردانه ی خود، بر زنان خرده مي گيرد که چرا وقتی راز فريفتگي مارها را دريافته اند،  دشنه ی او را از کمرگاهش نکشيده و در جگرگاه خود فرونکرده اند.(همان،34) در اين جا نيز داوری ضحاک سخت تنگ نظرانه است؛ او از زنان مي خواهد خود را بکشند نه مارهايی که پاره های وجود وی اند. حال آن که گناه عاشقی و شيفتگی از ماران است و نه از شهرناز و ارنواز.

10_6. مردستيزی زنان

 با توجه به آن چه تاکنون درباره ی نظام مردسالار گفته شد، شگفت نيست اگر در چنين نظام ناعادلانه ای، نشانه هايی از مردستيزی ديده شود:

 در اپيزود دوم روشنک به همسری مردی درآمده که باعث خودسوزی مادرش شده است. وقتی خواهرش از اين راز آگاه می شود از درک چرايی کار او در شگفت می ماند. روشنک در پاسخ سرگردانی او می گويد: «خيال کردی ديگران بهتراند؟ کدام مردی هست که زنی را آتش نزده؟»(همان،86) او قالب تهی کردن مردان به خاطر مرگ زنان مورد علاقه شان را خيالی باطل مي داند و علاقه ی ايشان را به جنس زن، از نوع علاقه ی آنان به پرنده ای در قفس می داند.(همان،81) با اين حال روشنک به اعتراف خودش شخص ميرخان را دوست دارد اما با رويه ی جاهل شخصيت او می ستيزد.(همان،86)

  11_6.  زن و مرد آينه ی يکديگر

 در اپيزود دوم، روشنک همواره معتقداست زن و مرد آيينه ی يکديگر هستند. وقتی ميرخان از زنان نابکار هزار ويک شب می گويد، روشنک آنان را نتيجه ی مردان بدکاره می داند.(همان،105) از اين ديدگاه، زن مانند آينه، تنها چيزی را بازتاب می دهد که از محيط و مرد زندگی خود فراگرفته است و در اصل، آينه ای است فراروی مرد خود. از اين رو در سرزنش خطای زنان بايد به طرف ديگر اين خطا نيز توجه شود. روشنک اعتراف می کند در بازی مرگ و زندگی خويش دقيقا درسی را پس می دهد که از زندگی گرفته است. نظام مردسالار سال ها به او تلقين کرده که اگر کتاب هزار ويک شب را بخواند، خواهد مرد. او کتاب را خوانده و به آگاهی رسيده است و اينک بازی مرگ ادامه ی درسی است که از اين نظام آموخته است.(همان،83)

   7. زن_ سياست و اجتماع

     زنان در اپيزودهای يادشده، نه تنها در قالب يک زن محدود و مقيد به زندگي شخصی جلوه گر مي شوند بلکه گاه بار سنگين رسالت اجتماعی و وظايف کليدی سياسی را نيز برعهده می گيرند.

در اپيزود اول از زبان شهرزاد می شنويم: «منم که پاسِ پدر داشتم و پاس کشور و پاس بُرنايان ايرانشهر و خود بدنام کردم به همسری دشمن، از بهر پاسداشت اين همه.»(همان،30) شهرناز در اين گفتارکوتاه وگويا همه ی بار رسالتی را که  بر دوش دارد بازشمرده است. او به دستياری ارنواز در برابرنظام سياسی حاکم مي ايستد. مشغله ی ذهنی او به عنوان يک زن، تنها به خانه و امور خصوصی زندگی محدود نمی شود. او برای خود رسالت قايل است؛ رسالتی فراتر از چارچوب شناخته شده ی وظايف زن در نظام سنتي مردسالار. وقتي خواهرش به او می گويد: «ندانی اگر به زور بُرده شويم در چشم مردمان ستمديده ايم و اگر به دلخواه رويم انباز ستم؟» پاسخ می دهد: «بهتر است انباز ستم بدانندم اگر چنين بشايد از ستم کاست و نيايد روزی که ستمديده بشناسندم، اگر اين بر ستم      مي افزايد.»(همان،17)

شهرناز خود را يکی از مردمان ايرانشهر مي داند و از اين روی نمي خواهد آرامش گزيند.(همان،23) بر اساس آن چه تا کنون درباره ی وی گفته شد، مي توان ادعا کرد يکی از بزرگترين وظايفی که برعهده ی شهرناز گذاشته شده است همين رسالت اجتماعی اوست که محوريت نقش او_به طور مطلق زن_ را  در گستر ه ی اجتماع و تحولات شگرف سياسی برجسته تر می سازد.

در اپيزود دوم نيز خورزاد و ماهک با هيچ يک از خواست های اعراب سازش نمي کنند. آن دو می ميرند اما تن به خفت نمی دهند. مرگ خورزاد و ماهک اعتراض سرخی است بر نظام ستم پيشه ی حاکم و به راستی هيچ فريادی رساتر از آن نيست.

   اعتراض و رسالت اجتماعی زن در اپيزود سوم اين اثر نيز به روشنی بازتابيده است. روشنک برای خود رسالتی فراتر از زندانی بودن در حصار خواسته های مرد جاهلش قايل است. جهان بر او تنگ می شود، وقتی اين حقيقت تلخ را درمی يابد که از همه ی دانش پدری و مادری اش  تنها جمع و تفريق حساب های شوهرش از او خواسته  می شود. او خود را موظف به علم آموختن به دختران می داند و اين رسالت اجتماعی اوست.

بازی مرگ و زندگی روشنک در اعتراض به نظام مردسالار جاهل است که انديشه ی زن آگاه را به بند می کشد. روشنک_که نامی شايسته ی نقش خود دارد_ پس از خواندن کتاب هزار و يک شب و رسيدن به آگاهی، ميان دنيای واقعی و دنيای انديشه هايش تعارض ايجاد می شود و ديگر نمي تواند نظام موجود را برتابد. پس به مرگ خود رضا می دهد.(همان،105) او ادعا می کند با خواندن کتاب قصد خودکشی داشته است از اين رو اعتراض وی در قالب خودکشی جلوه گر شده است.(همان،104)

در رويا های ميرخان نيز هرشب زنی جيغ می کشد؛ به گفته ی روشنک: «او جيغ می کشد از آن که به بستن مکتب خانه، همه ی آن دختران سوزانيديد که اين همه سال ها می توانستند چيزی بياموزند»(همان،107) يعنی او رسالت مادر خود را در آموختن دانش به دخترکان و فرياد او را فرياد اعتراض دانسته است. 

 

8. نتيجه گيری

در نمايشنامه ی شب هزار و يکم بيضايی، وجود زن طفيلی وجود مرد نيست و زن در هر شرايط و موقعيتی از تشخص هويت برخورداراست. در اين اثر، ضمن پرداختن به دنيای زنان، افزون بر بازنمايی جهان درون و انديشه های ايشان، از رسالت اجتماعی و نقش آنان در تحولات شگرف و بنيادين در عرصه ی اجتماع و جهان سخن به ميان آمده است.

 زنان اين سه اپيزود همواره در تلاش و تکاپو هستند تا هويت ناديده انگاشته شده ی خود را باز يابند و توانمندی های خويش را که همواره زير غبار بی حرمتی ها و کينه توزی ها رنگ باخته است پديدارسازند.

زنانی که شخصيت آنان در اين سه اپيزود درکانون توجه قرارگرفته است، هريک نمادی روشن از يک يا چند خصلت برجسته ی انسانی هستند که پيوسته با نظام مردسالار در پيکار و کشمکش به سر می برند و اين جدال و کشمکش هميشگی است که اين دست آثار بيضايی را تشخص می دهد. درونمايه ی اين اپيزودها به تبع نوع جدال زن و نظام مردسالار در آن ها متفاوت است؛ هرچند زيرساخت انديشه ی بيضايی در پرداخت شخصيت قهرمانان يکسان است. از اين رو، همه ی احساسات و حتی حس مادری اين زنان، به تبع درون مايه ی داستان ها متفاوت  می شود.

در اين آثار، زنان همواره پاکدامن، شجاع، روشنفکر و آزادانديش توصيف می شوند و مردان نظام مردسالار درست در نقطه ی مقابل آن ها سرشار از ميل به تخريب، جزم انديش، بزدل، هوسران، جاهل و سودجو هستند.

    مردانی که در اين آثار دارای چهره ای مثبت هستند همگی در ارتباط با زن و احترام گذاشتن به شخصيت و هويت انسانی وی نمود می يابند.

با توجه به ژرف ساخت انديشه ی بيضايی درباره ی نماد الهه ی مادر، آناهيتا، در قالب زنان نقش اول اين آثار، زن همواره نماد زندگی، برکت، آبادانی و رويش است؛ اما در دنيايی که نظام مردسالار برای اين زنان ساخته است حتی  نماد زندگی نيز محکوم به مرگ است. با اين حال حتی مرگ اين نمادهای رويش و زندگی نيز دربردارنده ی زندگی است و از دل آن حيات می جوشد؛از اره شدن دختران جم گسترش جهان به آبادانی و عدل، از مرگ خورزاد و ماهک سرافرازی و استقلال هويت و مليت ايرانی و از مرگ روشنک و مادر وی شعله های پرفروغ دانش و آگاهی زبانه می کشد؛ درست همچون ققنوسی که از خاکستر وی، نوزادی نوآيين سربرمی آورد.            

 

 

 

 

 

 

 

  منابع

1. آموزگار، ژاله.(1381). تاريخ اساطيری ايران. تهران: سمت.

2. بهار، مهرداد.(1378). پژوهشی در اساطير ايران. تهران: آگاه.

3. بيضايی، بهرام.(1382). پرده خانه. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

4. بيضايی، بهرام.(1385). شب هزار و يکم. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

5. بيضايی، بهرام.(1382). ندبه. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

6. فردوسی.(1379). شاهنامه ی چاپ مسکو. به کوشش سعيد حميديان، تهران: قطره.

7. قوکاسيان، زاون.(1371). مجموعه مقالات در نقد و معرفی آثار بهرام بيضايی. تهران: آگاه.

8.مستوفی، بابک.(1382). اسطوره، تراژدی و داستان امروز؛ گفت و گو با بهرام بيضايی درباره ی تئاتر شب هزار و يکم. نشريه ی ياس نو، 27/7.

9. نشريه ی انتخاب.(1382). انسان های امروز هم می توانند اسطوره شوند؛ گفت و گو با بهرام بيضايی    درباره ی شب هزار و يکم. 21/8.

10. هينلز، جان.(1382). شناخت اساطير ايران. ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران: نشر چشمه.



10 خرداد 1390 1526 0

بازخوانی نقش زن در اپيزودهای سه گانه ی نمايشنامه ی«شب هزار و يکم» اثر بهرام بيضايی/بخش دوم

بخش دوم

3.اپيزود دوم

زيربنای شخصيت پردازی و همچنين ماجرا و درونمايه ی اين اثر نيز همان اسطوره ی ضحاک است،که بيضايی آن را با داستان شهرزاد يکی مي داند.

1_3. خلاصه ی اپيزود

«پورفرخان» به همراه همسرش «خورزاد» و خواهرش «ماهک» از ری به بغداد آمده است تا از ستم والی آن شهر به قاضي القضاه شکايت کنند. وی به پيشنهاد«شريف»، ملک التجار بغداد، کتاب هزار افسان را از پهلوی به عربی ترجمه مي کند؛ اما اعراب او را به پاداش کرده ی ارزشمندش به بند مي کشند و با شکنجه می کشند. آن ها کتاب را به رنگ فرهنگ عربی درمي آورند و با تغييرنام آن، در شمار غنايمی که از عجمان به دست آورده اند، راهی خزانه ی خليفه می سازند. خواهر و همسر او پيش از اين که به تسخير اعراب درآيند خود را مي کشند.

2_3. شخصيت زن در اپيزود دوم

محوريت نقش زن در اپيزود دوم از آنِ خورزاد است که با تجزيه و تحليل دقيق مي توان ادعا کرد شخصيت وی از سه لايه تشکيل مي شود: لايه ی اسطوره ای که ضعيف تر از ديگر لايه هاست، لايه ی انسانی و طبيعی و لايه ی فرهنگی و ملی.در اين مختصر تلاش بر آن بوده تا هريک از لايه ها ی شخصيتی يادشده، بازنموده شود.

 در اپيزود دوم نيز مرد و نظام مرد سالار به تناسب چند لايه بودن شخصيت زن، از چهره ای چندگانه برخوردار است، ازهمين رو، در اين جا تلاش شده است تا ضمن  پرداختن به لايه های شخصيتی زن، نظام مردسالار مقابل آن نيز توصيف گردد.

1_2_3. شخصيت زن در ساختار اسطوره ای اثر

شخصيت اسطوره ای خورزاد تنها در همانندسازی های پورفرخان و فرمان خليفه نمود مي يابد. پورفرخان زير شکنجه ی محتسب و ميرعسس مدعی مي شود ضحاک(خليفه) هنوز بر تخت است و آن دو همچون ماران ضحاک حکومت اهريمنی وی را پاس مي دارند.(همان،66) در پايان با قتل پورفرخان_تداعی گر قتل جمشيد_ اميرحرس و شريف بغداد با نامه ای از سوی خليفه نزد ماهک و خورزاد مي روند. خليفه از آنان خواسته است تا نقش شهرزاد و خواهرش،«دين آزاد» را _که از ديد نويسنده مي توانند جايگزين شهرناز و ارنواز نيز باشند_ بازی کنند و در کاخ او برايش هزارافسان بخوانند. همچنين خليفه آن دو را به امير حرس و شريف_ماران ضحاک_ بخشيده است.

 

 

2_2_3. شخصيت زن در ساختار طبيعی و انسانی اثر

در سطح انسانی و حقيقي، خورزاد و ارنواز دو زن بي پناه عجمند که در بغداد، اعراب مردشان را مي کشند و  مي خواهند آنان را  چونان غنيمتی، ميان خود تقسيم کنند. برای آنان نه روی ماندن است و نه راه بازگشت. راه دردناکی که برمي گزينند، دست کم غرور و هويت انسانی آنان را پاس مي دارد.

3_2_3. شخصيت زن در ساختار فرهنگی و ملی اثر

 آن گونه که گفته شد جز دو مورد يادشده، شخصيت خورزاد از يک لايه ی فرهنگي و ملي نيز برخوردار است.

او در اين اثر، نماد فرهنگ و هويت ايران است که هرچند در کشاکش های تاريخی آسيب های فراوان مي بيند و حوادث تلخ و ناگوار بي شماری را از سرمی گذراند اما درفرجام قد راست می کند و برپا می ايستد.

 در پيوند با لايه ی سوم شخصيت زن، نظام مردسالار نيز ويژگی های تازه ای مي يابد. نظام ستم پيشه ای که در اين اثر به تصوير کشيده شده است، حکومت خليفه ی ستمگر عرب است بر سرزمين های عجم نشين که اعراب ساکنان اين سرزمين ها را موالي مي خوانند و واليان ستمگر ايشان با چپاول مال و ناموس مردمان برای درد ها و کينه های تاريخی خود  راه درمان مي جويند.

بيگانگان که خود از پيشينه ی فرهنگي عميقی برخوردار نيستند، اکنون که بر ممالک متمدن چيره شده اند تلاش مي کنند با غارت مواريث فرهنگی اين سرزمين ها خزانه های خود را بينبارند و در آينده، سرمايه ی خود آن کشورها را به بهايی گزاف تر به آن ها بفروشند. برای اين کار راه چاره ای مي انديشند؛ آنان به وعده و وعيد، دستاوردهای علمی و فرهنگی را از ممالک متمدن مي خرند؛ اما پيش از پرداختن بها، اصل آن آثار را از ميان      می برند، صاحبان آن ها را می کشند؛ آثار را از رنگ بومی خود شسته، رنگ و بوی فرهنگ خويش برآن ها می زنند و با نامی تازه و هياتی نو در شمار ذخاير فرهنگی خود راهی خزانه می کنند.

سرنوشت کتاب هزار افسان نيز بدين گونه است. بيگانگان در سرتاسر اين اثر از ايرانيان با کينه و حسادت سخن می گويند. از اين که بر هر چه انگشت مي نهند_ شهرهايشان_ نام ايرانی دارد و مهر عجم بر آن نشسته است بيزارند. معترضند که چرا ايرانيان به تفاخر خشت خشت بغداد را از تيسفون مي دانند.(همان،59) از عربی دانی پور فرخان که تازی را فصيح تر از عرب عاربه و نوابغ سبعه می نويسد با حسد و کينه سخن می گويند و آن را        منکر می شوند.(همان،65) در جايی، محتسب از حکم خليفه برای مسخ کتاب هزار افسان سخن می گويد:«...و حکم صادر_ رييس دارالکتاب را_ با صله ای به اسراف؛ که به تعجيل اين کتاب از عجم بشوی و از رسم مغان خالی کن؛ قصه از ماضی به حال آور و از تيسفون به بغداد؛ و اصل، بی توقف بسوزان».(همان،75) و در جايی ديگر امير حرس از زبان خليفه نقل مي کند:«... باشد تا روزگاری اخلاف عجمان، آن از ما ترجمه کنند».(همان75)

در پيوند با نقش ملی و فرهنگی زن با موضوعات يادشده بايدگفت: سرتاسر اين اثر عرصه ی جدال و تقابل بيگانگان با انديشه ی شهرزاد است. آنان در سايه ی ديد خصمانه ی خود نسبت به عجمان به شدت از شخصيت شهرزاد بيم زده اند. بيم آنان از اين روست که شخصيت شهرزاد را برساخته ی عجمان، برای ايستادگی دربرابر سلطه ی اعراب مي دانند. گاه شهرزاد را نماينده ی شجاعت عجم می دانند که ايرانيان آن را برای محاربه با غيرت سيافان خليفه ی غازی آورده اند(همان،57) وگاه از ديد آنان ابليس شهرزاد، روح ملعون عجمان است که می خواهد با   تاثير گذاری بر خليفه، او را از سلطه و حکومت دلزده کند و يا با سرگرم کردن ارکان دولت خليفه به «اراجيف» خود، آنان را از قتال و کشورگشايی و گسترش قلمرو اعراب بازدارد.(همان،57) وقتی بر باور ايرانی بودن بغداد و آمدن خشت خشت آن از تيسفون خرده مي گيرند، در کنارآن از اين پندار که نَفَس شهرزاد روح و ملاط بنای بغداد است نيز انتقاد می کنند.(همان،59) اگر مسالح ساخت و ساز بغداد را خشت های تيسفون، زرينه و سيمينه ها ی ايران که به تعبير خورزاد از ايران به آن ديار برده شده تا هنر آن در پای خليفه و اعراب ذوب شود(همان،47) و ملاط آن بنا را روح شهرزاد _نماد فرهنگ و هويت ايرانی_ رمز گشايی کنيم، دليل کينه ی اعراب از ايرانيان     آشکار می شود.

 روشن ترين دليل را برای اين که شهرزاد در اين اثر نماد فرهنگ و هويت ايراني است، می توان در پرسش ميرعسس از پورفرخان ديد: «بگو_ پورفرخان پسر مزدک بهداد_ آيا اين شهرزاد نيست مگر ملتی که زير تيغ جلاد راه نجات می جويد؟»(همان،70) او پس از دريافت حکم خليفه برای دگرگون کردن کتاب از ماهيت و هويت اصيل آن، به سرعت پرسش خود را رنگی تازه می زند و با دگرگون کردن سريع نام نويسنده، مي پرسد: «هه_ ابن ميمون ابن الجرجيس_ اصلی نماند! آيا هنوز اين داستان ملتی است که زير تيغ جلاد راه نجات می جويد؟»(همان،71) او اما پاسخی نمی شنود؛ آنان قصه گو را کشته اند تا قصه را گران تر بفروشند.(همان،72)

روند دگرگون کردن نام ها برای استحاله ی هويت مواريث فرهنگی، خورزاد و ماهک را نيز دربر می گيرد. همان گونه که پيش تر گفته شد، شريف پيوسته درحال تغيير دادن نام شخصيت هاست. او نام های خورزاد و ماهک را نيز رنگ عربی می زند. پس از قتل پور فرخان و رسيدن فرمان خليفه برای واگذارکردن نقش شهرزاد و دين آزاد به خورزاد وماهک و فرا خواندن آن دو به کاخ برای شنيدن الف ليل و ليله از زبان آن ها، اين دو زن وارث نقش شهرزاد می شوند و خواه ناخواه بار فرهنگی، هويتی و ملی شخصيت شهرزاد نيز بر دوش ايشان گذاشته می شود. امير حرس با حکم خليفه برای تسخير اين دو غنيمت از راه می رسد و آنان را با لحنی فاتحانه به نام های اصليشان،خورزاد و ماهک، می خواند. حال آن که در سرتاسر اثر پيوسته از آنان خواسته شده تا معنای نام هايشان را بگويند. گويا امير حرس با مخاطب قراردادن خورزاد و ماهک با نام های اصلی آنان می خواهد غلبه ی خويش را بر عجمان برجسته سازد. اما ماهک و خورزاد چادر بر سر می کشند و مدعی می شوند هلال القمر و بنت الشمس هستند.(همان،77) اين دو زن از اين راه، لبخند پيروزی امير حرس را بر هويت، فرهنگ و مليت ايرانی پاسخ مي گويند و خود را نه با نام و مليت اصيلشان، بلکه با هويت تازه، به وی تسليم مي کنند. سرانجام آن دو به اين اميد که روزی دوباره زنده شوند و کسی داستانشان را باز گويد، شادمان از آزادی پرغرور خويش، قلب يکديگر را با خنجر می درند. در اين جا، خورزاد و ماهک می توانند نماد فرهنگ و هويت ايرانی باشند که حتی به بهای از دست دادن زندگی، دست به بند حقارت نمي دهند.... ادامه دارد

 



28 اردیبهشت 1390 1288 0

بازخوانی نقش زن در اپيزودهای سه گانه ی نمايشنامه ی«شب هزار و يکم» اثر بهرام بيضايی

           کاووس حسن لی/شهین  حقیقی                                                           

 بخش نخست

 

1. درآمد

بررسی آثار نمايشی بهرام بيضايی نشان می دهد که در شماری از نمايشنامه های او، زن دارای نقش محوری  است. نمايشنامه ی شب هزار و يکم با محوريت نقش زن، در سه اپيزود به رشته ی نگارش درآمده است که هر سه اپيزود را می توان خوانش هايي متفاوت از يک اسطوره به شمار  آورد.

زيربنای پردازش شخصيت زنانی که دارای نقش محوری  هستند در اين سه اپيزود «آناهيتا»، ايزدبانوی رويش و باروری است که مي تواند همان شهرزاد، قهرمان هزار و يک شب باشد. از ديد نويسنده، تمام داستان هزار ويک شب درباره ی باروری، برکت وآبادی است و شهرزاد، شهرناز(دختر جمشيد و همسر ضحاک) و روشنک در اين اپيزود ها، به نوعي تمثيل آناهيتا هستند.(ر.ک: مستوفی،2:1382)

داستان ديگری که در اين اپيزودها به گونه ای اساسي در کانون توجه بوده و در شخصيت پردازی و درون مايه ی آن ها تاثيری چشمگير داشته، اسطوره ی «ضحاک» است که به تصور بيضايي، داستان هزار افسان­­_ اصل ايرانی و مفقود شده‌ي  کتاب الف ليلٍ و ليله يا هزار و يک شب_ از داستان های ضحاک برگرفته شده است.(نشريه ی انتخاب،1:1382) . بر همين اساس، شخصيت شهرزاد و شهرناز به شدت با هم گره مي خورد و بر مبنای انگاره ی الهه ی مادر، آناهيتا، شکل مي گيرد؛ از اين رو در اپيزودهای يادشده، شخصيت کاراکترها را آميزه ای ازسه شخصيت آناهيتا، شهرزاد و منِ حقيقي آنان مي سازد. بايد يادآور شد، گره خوردگي و در هم تنيدگي اين سه لايه ی شخصيتی به اندازه ای زياد است که جداکردن آن ها از هم محال مي نمايد. دليل اين امر از ديدگاه بيضايي در اشتراک همه ی اين زنان در تمثل به الهه ی مادر ريشه می گيرد.

برای درک بهتر نمايشنامه ی «شب هزار و يکم»، معرفی مختصری از الهه ی مادر،آناهيتا، بايسته است.

شادروان «بهار» در «پژوهشی در اساطير ايران»(1378)، آناهيتا را اين گونه معرفي مي کند: «در ادواری که پدرسالاری در آسيای غربي برقرار مي شود، ديگر اين الهه ی بزرگ در راس خدايان قرار ندارد و در مقامي فروتر، در درجه ی دوم ديده مي شود. اما خويشکاری او همچنان برجا مي ماند...جنگاوری، ازدواج و باروری خويشکاری بزرگ ايشان است. آناهيتا بارور کننده ي زهدان هاست. او دشمن پيروزمند ديوان، جادوان و پری هاست. او شهرياری مي بخشد، او ياور انسان هاست. او بخشنده ی فره است... در کتيبه های دوره ی دوم هخامنشی، نام او به همراه اهوره مزدا و ميتره مي آيد که تثليثي نيرومند مي سازند و حافظ سلطنت و آثار سلطنتی اند».(بهار،395:1378)

در«شناخت اساطير ايران»(هينلز:1382) ، اين ايزدبانو، ايزد آب های روان بي آلايش و سرچشمه ی همه ی آب های روی زمين معرفي شده است«که نطفه ی همه ی نران را پاک مي گرداند، رحم همه ی مادران را تطهير مي کند... سر چشمه ی دريای گيهانی است. نيرومند و درخشان، بلندبالا و زيبا، پاک و آزاده است.»(همان،38_39) و«آموزگار» در «تاريخ اساطيری ايران»، در باره ی اين الهه مي گويد: «...دختران برای يافتن شوهر مناسب به درگاه او استغاثه مي کنند.»(همان،24)

در هر سه اپيزود اين نمايشنامه، خويشکاری ها و صفات آناهيتا به روشني يا به اشاره ديده مي شود و همان گونه که گفته شد، زيربنای پردازش شخصيت ها قرار مي گيرد. افزون برصفات و خويشکاری هايي که زنان اين نمايشنامه از آناهيتا به وام گرفته اند، رويه ی ديگر شخصيت آنان منِ واقعی و طبيعي ايشان است که در شرايطی انسانی و مادی، آن ها را به کنش و واکنش هايي ملموس و زمينی برمي انگيزد و حتی رسالتی اجتماعي به اين زنان مي بخشد. در اين مقاله، نخست هر اپيزود به گونه ای خلاصه  معرفی می شود و سپس نقش زن بررسی می گردد و از آن جا که شناخت زن بدون درنظرگرفتن نظام مردسالاری که زن در آن نظام نفس می کشد و در هريک از آثار بيضايي به شکلی تازه جلوه گر شده است، سخت ناقص است، در معرفی شخصيت زنان اين آثار به نظام مردسالار مقابل آن نيز پرداخته می شود. بنابراين، مقاله ی حاضر، بدون ارجاعات بيرونی و تنها به شيوه ی درون متنی، خودِ متن را در کانون توجه قرارداده است.    

 

2. اپيزود اول

بيضايي در اين اپيزود اسطوره ی ضحاک ماردوش را از  نظرگاهی نو بازسازی کرده است؛ وی اسطوره ی يادشده را با داستان هزار و يک شب در آميخته و در قالب داستاني نو عرضه داشته است.

1_2. خلاصه ی اپيزود

شهرناز به دستياری خواهرش ارنواز_هردو دختران جمشيد و همسران ضحاک_ در هزار و يکمين شب پادشاهي مخوف ضحاک، انتظار زوال و سر نگونی او را مي کشند. آنان هزار و يک شب پيش، به اراده ی خود به کاخ ضحاک آمده اند تا هرشب به داستانی خوش او را مشغول دارند و ماران درونش را در خواب کنند و با بهره جستن از اين غفلت او، به ياری خواليگر جمشيد، يکی از دو جوانی را که به رسم، بايد قربانی مارهای او مي شده است، برهانند. هزار و يکمين داستان، داستان گردآمدن لشکری از همان هزار و يک بُرناست که به رهبری فريدون، به برانداختن ضحاک آمده اند.

2_2. معرفی شخصيت زن و نظام مردسالار در اپيزود اول

از آن جا که اين اپيزود در قالبي کاملا اسطوره ای پرداخته شده است، توصيف مردسالاری نيز در آن رنگ اسطوره دارد.

1_2_2. شخصيت نظام مردسالار در ساختار اسطوره ای اثر

مردسالاری در اين اپيزود، در قالب شخصيت ضحاک تجسم يافته است. هينلز در «شناخت اساطيرايران»، ضحاک را فرزند اهريمن و انباشته به ميل تخريب دانسته و پس از اشاره به ماجرای او با جمشيد و دختران وی ، از نشستن اين موجود اهريمني برتخت پادشاهي ايران ، زوال دولت او به دست فريدون، بازگشت وی و آزردن آب و آتش و گياه و بلعيدن يک سوم آفريدگان  سخن مي گويد. ضحاک به روايت او، دو مرتبه به آناهيتا پيشکش مي کند تا بتواند به ياری او زمين را از جمعيت خالي کند اما آناهيتا از پذيرش اين خواسته های ويران گرانه                  سر بازمي زند.(هينلز،82:1382_83)

ضحاک در شاهنامه از نيروی جادو برخوردار است: 

 هنر خوار شد جادويي ارجمند       نهان راستي، آشکارا گزند

                                                                                   (فردوسي،ج1، 51:1379)

 بپروردشان از ره جادويي           بياموختشان کژی و بدخويي

                           (همان، ج1: 51)

ضحاک در اپيزود ياد شده، دقيقا همان ضحاک اسطوره هاست که با همان اوصاف منفي و رويه ی کريه شرانگيزی ظاهر می شود. تنها تفاوت در مدت زمان دولت مستعجل اين ضحاک است. زيرا در اساطير، مدت پادشاهی او را هزار سال نوشته اند. در اين زمينه، استدلال ارنواز گره از اين تناقض مي گشايد. او مدعی است هر روز پادشاهی ضحاک بر مردمان چون سالی گذشته و پندار هزارساله بودن شاهنشاهی او را پديد آورده است.(بيضايی:19:1385) ضحاک با خوراندن مغز جوانان ايران شهر به ماران خويش، ويژگی اسطوره ای مردم اوباری خود را نمايان مي سازد. در اثريادشده، باور کلی بر اين است که ضحاک در تسخير اهريمن است و اهريمن نگاه دار اوست.(همان،36،29،22،11) او پدرکشی است(همان،23،30) که درخت بريده و آب ها و چشمه ها را آزرده است(همان،11)؛ برای رسيدن به تخت پادشاهی ايران جم را با اره به دو نيم کرده و دختران او را به زنی گرفته است. زيرا، تنها در پيوند با ايشان است که مي تواند به تاج و تخت جم دست يابد.(همان،12) او ايران شهر را سخت ويران ساخته و برآن ستم رانده است(همان،29،23)؛ پشتگرم به نيروی جادوی خويش است(همان،27،20،16) و در سرتاسر گيتی طبل هراس او را مي کوبند.(همان،16) وجود اهريمنی ضحاک سرانجام مغلوب پهلوانی گاوسوار     مي شود که آمده است «به آبادی چشمه ها و درخت». (همان،11،37)

2_2_2. شخصيت زن در ساختار اسطوره ای اثر

در اين اثر، ضحاک نماد کامل شر است که با تمام نيروی ويران گری خود، جز فتنه و تباهی درآستين ندارد. در تقابل با اين موجود ويران گر، شهرناز نماد کامل خير است که با تمام نيروی آفرينش گری و برکت بخشی خويش، هدايت واقعی امور را در دست مي گيرد و تا سرنگونی کامل شر از پا نمی نشيند. در نظامي که ضحاک_ شر مطلق_ پديد آورده و سخت در کنترل نيروی اهريمنی اوست، شهرناز وی را محکوم می کند که چشمه ها را شورانده، شکسته، خون کرده و آشفته است. ضحاک درختی را بريده که «هر برگ آن جداگانه جانی داشت و هر شاخه، ميوه ی جداگانه داد يا گلی».(همان،11) در اين جا، شهرناز می تواند همان آناهيتا باشد که دغدغه ی نگه داری از آب ها و گياهان را دارد. تاکيد بر دختر خدا بودن شهرناز(همان،16،23) و عبارت «ای دختر خدا که پيرهن از آب و آتش داری»(همان،26) در وصف او انگاره ی يکی بودن وی و آناهيتا را تقويت مي کند. در قالب الهه ی بارآوری، برکت بخشی و آبادی، اوج آفرينش گری و زايايي شهرناز زمانی است که مغز خود را به جای مغز دومين جواني می دهد که به رسم، می بايست قربانی مارهای ضحاک مي شده است. شهرناز هزار و يک شب، به نيروی انديشه و با به کارانداختن مغز آفرينش گر خويش، داستان ها يي پرداخته و به ياری آن داستان ها ضحاک و مارانش را در خواب کرده است. بدين وسيله اندکی از بار ستم او  بر جهان کاسته و با رهاندن دومين جوان، هزار و يک مردِ مردانه برای برانداختن سلطه ی پليد ضحاک زاده است. طغيان شهرناز عليه ستم ضحاک از خصلت جنگاوری وجودش  سرچشمه مي گيرد. زيرا آناهيتا نماد جنگاوری نيز هست.

از آن جا که پاسداری از تاج و تخت شاهی از خويشکاری های آناهيتاست و همچنين اين الهه به عنوان دارنده ی فره ی ايزدی معرفي شده است، شهرناز همواره دغدغه ی سپردن تخت سلطنت به فردی شايسته را دارد.(همان،20) و با اين که ضحاک توانسته است از راه ازدواج با او و خواهرش، بر تخت سلطنت بنشيند، هيچ گاه وظيفه ی راستين خود را در سپردن فره ی ايزدی به پادشاهی مردم دوست، فراموش نکرده است.

 آن گونه که گفته شد، آناهيتا دشمن جادو و جادوگری نيز به شمار مي رود، از اين رو  شهرناز همواره          مي کوشد با داستان های هر شبه ی خويش جادوی وجود ضحاک را در خواب کند.(همان،20)همچنين ضحاک   مي نالد که چرا جادوی او در وی نمي گيرد.(همان،36)

 آن گاه که ضحاک دو فرزند نرينه ی خود را از شهرناز مي خواهد، شهرناز ادعا مي کند مغز آن دو نرينه را به خورد مارهای وی داده است.(همان،35) او آن دو نرينه را فرزند مارهای ضحاک_ رويه ی منفی وجود وی_ مي داند. تاکيد در کاربرد نرينه به جای پسر نيز اين باور را تقويت مي کند. اين امر با خويشکاری ديگر آناهيتا در تطهير نطفه ی مردان و به طور مطلق جنس نر سازگار است؛ شهرناز در اين موقعيت جهان را از وجود فرزندی پديد آمده از نطفه ی پليد ضحاک پاک مي کند و آن را از سلطه ی ديو مردم اوبار و ويران گری چون او می رهاند، با اين استدلال که: «يک ضحاک اين جهان را بس بود».(همان،35)

او در پيوند با آب ها و چشمه ها، در خواب خدايي خويش چشمه هايی را ديده که خواب پهلوانی ديده اند گاوسوار، با اوصاف شگرف پهلواني که به ضرب گرز پتياره ی وجود اهريمنی ضحاک را به بند مي کشد. او می آيد به آبادی چشمه ها و درخت و بدين سان خواب چشمه ها گزارده مي شود.

     3_2_2. شخصيت زن در ساختار انسانی و امروزين اثر    

در اين اثر ضحاک و شهرناز افزون بر شخصيت اسطوره ای خود، دارای يک لايه ی شخصيتي انساني و طبيعي نيز هستند. در اين قالب، شخصيت ايشان مجموعه ای از ويژگی های گوناگون يک انسان ملموس و عينی است و کاراکترها در کنش و واکنش های زميني خويش مشمول قوانين طبيعت و اجتماع مي شوند. از آن جا که اين اپيزود عرصه ی کشمکش و تقابل ميان قهرمان زن و قهرمان مرد است_در اين جا شايد بهتر باشد ضحاک را ضد قهرمان به شمار آوريم_ با کنار زدن لايه ی اسطوره ای شخصيت اين دو کاراکتر و پرداختن به منِ طبيعي آن ها، جلوه هايي از بازنمود شخصيت زن در برخورد با مرد يا اجتماع و همچنين شيوه های پردازش دنيای درون زنان که در اين اثر بازتاب يافته، درکانون توجه قرار گرفته است. به اين مقوله در مبحث زن و نظام مردسالار پرداخته خواهدشد... ادامه دارد  

 

 

 

 



15 فروردین 1390 1295 0

مکتوبات خواندنی - بخش دوم

بخش دوم

بي­گمان جمال­زاده، حق بزرگي بر گردن نثر داستاني معاصر دارد، اما در هيچ­يك از نامه‌هاي او اثري از انتظار، توقع و چشم­داشت از ديگران _كه معمولاً در زمان پيري شدت مي‌گيرد_ديده نمي­شود. انگار از سوي او هيچ وامي بر گردن ادبيات ايران سنگيني نمي­كند، شايد او خواسته­است، بزرگوارانه، حقوق خويش را فراموش كند، و جايگاه خود را ناديده بگيرد تا از آسيب چشم­داشت در امان بماند.

از همين رهگذر است كه در اين نامه­ها به جاي تكبر، خودبزرگ­بيني و خودخواهي، معمولاً فروتني، تواضع و خاكساري ديده مي­شود:

«از كتاب جديد بنونيست... كه شهرت عالم­گير پيداكرده است...، چيزي نمي­فهمم و متأسف و شرمنده­ام. سوادم آب مي­برد. اگر در پانزده الي بيست سطر... لب معني را برايم بنويسيد، خيلي ممنون مي­شوم. امان از بي­سوادي!» (نامه­ي بيست و سه، ص76)

«كتاب همين پريروز به دستم رسيد. خودتان مي­دانيد كه من اهل صرف و نحو نيستم و با مسائل لساني آشنايي كامل ندارم. ولي تا جايي كه فهم و ذوق اجازه مي­داد مورد استفاده قرار دادم... هر صفحه حاكي بر مطالب بسيار و انديشه­ي بي­شمار و داوري عالمانه است كه فهم و داوري چون من آدم ناشي بي­صلاحيتي از تشخيص كافي آن عاجز است... » (نامه­ي بيست و چهار، ص77)

«آخرين بار كه به ديدار بنونيست مي‌رويد، دستش را از جانب من ببوسيد» (نامه­ي بيست، ص69)

سخن ديگر آن­كه برخي از صاحب­نظران ادبي، نقش و جايگاه جمال­زاده را در نثر داستانيِ معاصر همانند نقش و جايگاه نيما در شعر مي‌دانند؛ اين داوري از سويي درست و از سويي ديگر نادرست است. در اين­كه جمال­زاده پس­از زين­العابدين مراغه­اي، طالبوف و مانند آن­ها نثر داستاني معاصر را  در مسيري تازه به جريان انداخت، مانند نيماست كه پس­از نسيم شمال،لاهوتي و مانند آن­ها شعر را در مسيري تازه به جريان انداخت. اما نوشته­هاي جمال­زاده در بستري ثابت و مشخص پديد آمد و در سير تاريخي آن­ها، روحيه­ي تحول­طلبي و كمال­جويي كمتر ديده مي­شود در حالي كه نيما در اشعار خود همواره در حال تحول، دگرگوني و تكامل است. اين روحيه در دو عبارت زير، از نيما و جمال­زاده بازتاب يافته­است:

جمال‌زاده: «من مي­كوشم كه حتي­المقدور زياد مرد روز نباشم و به آن­چه عموماً در گذشته بوده­ام با وفا بمانم » (نامه­ي بيست و پنج، ص81)

نيما: «ادبيات ما بايد از هر حيث عوض شود. موضوع تازه كافي نيست و نه اين كافي است كه مضموني را بسط داده به طرز تازه بيان كنيم... عمده اين است كه طرز كار عوض شود و آن مدل وصفي و روايي را كه  در دنياي باشعور آدم­هاست به شعر بدهيم... تا اين­ كار نشود هيچ اصلاح صورت پيدا نمي‌‌‌كند... » (نيما، درباره‌ي شعر و شاعري، به كوشش سيروس طاهيار، ص87)

در پايان سخن، متن دو نامه از نامه­هاي جمال­زاده و معين­فر را كه به فرجامي خوش انجاميده‌است، براي نمونه بازمي­خوانيم، تا  دريابيم كساني مانند دكتر معين­فر اگرچه نزديك به نيم­ قرن در خارج­از مرزهاي جغرافيايي ايران زندگي مي­كنند، اما همچنان در متن فرهنگي و ملي اين سرزمين جاري­اند و همواره قلبشان براي اعتلاي فرهنگ اين مرز و بوم مي­تپد:


 

نامه­ي سي

ژنو 11مارس 1989

از حالا «نوروز»، 1369، بر شما دوست عزيز مبارك­باد.

جواب نامه­ي سر تا پا  محبت و لطف سركار عالي را با تأخير بسيار مي­فرستم. رويم سياه، معذرت مي­طلبم. پيرم و تنها و ناتوان مانده­ام، و از اطراف نامه و كتاب و روزنامه و مجله و اوراق گوناگون فراوان مي­رسد و وامانده­ام و مي­كوشم حتي‌المقدور وصول بنويسم.

مرا دعوت مي­كنيد چند روزي نزد شما بيايم. قربان محبت و لطفت مي­روم. ولي چگونه مي­توانم بيايم، در حالي كه به زحمت راه مي­روم و آن­همه گرفتاري دارم. خدا خانه­ي تو مرد عزيز را آباد كند.

آيا برايتان ميسر است از مدرسه­ي السنه­ي شرقيه در پاريس استفسار فرماييد آيا مايل هستند كه كتابخانه­ي مرا پس­از وفاتم به آن­ها هديه كنم؟ در حدود دوهزار جلد كتاب (فرانسوي، آلماني، فارسي، قدر كمي انگليسي و مجلداتي روسي) دارم در 11قفسه (دو قفسه آثار خودم و كتاب­هايي كه درباره­ي من و يا كتاب‌هايي كه درضمن آن‌ها از جمال­زاده سخن رفته­است) دارم. مثلاً 21جلد دايرةالمعارف ماير آلماني. و ازاين گذشته لااقل ده­پانزده صندوقچه­ي مقوايي(به‌طول و عرض 60 تا 70 سانتي­متر و 50 سانتي­متر ارتفاع) پراز يادداشت­ها و مقالاتم (دست­نويس) و نامه­ها و مطالب گوناگون مفيد. حاضرم كه اگر قرار شد تقديم كنم، يك­نفر در ژنو صندوق­هاي مقوايي بزرگ محكم (ده تا پانزده) بياورد و كمك كنند كتاب­ها و اوراق را در صندوق بگذارم و به خرج خودشان به پاريس حمل كنند و جايي بگذارند كه در دسترس طالبان باشد. قرار قطعي را البته بعدها خواهيم داد ولي اساساً مجاني خواهم تقديم­كرد.

قربانت: جمال­زاده

 

 در حاشيه:

آيا در مورد كتابخانه­ام پيشنهاد ديگري داريد؟ اگر فكري داريد، برايم مرقوم داريد.

نامه­ي سي و يك

20مارس 1989

سلامٌ­عليكم

دوست بزرگوار حضرت آقاي جمال­زاده،

از درگاه حضرت احديت سلامتي و كامروايي و راحتي خيال شما را خواستارم. قبل­از هر چيز فرا رسيدن نوروز را به شما تبريك مي­گويم. الآن اينجا ساعت 5بعداز ظهر است و به وقت تهران7،5. در آنجا ساعت 7 تحويل سال بوده­است. لابد احباب دور بساط هفت­سين جمعند و مشغول ديدوبوس. اگرچه فرمود:

اي مرغ بوستان تو و نوروز و نوبهار

                     پرواز ما مجوي كه در دام بسته­ايم

عيبي به ما نيست كه مرغ خيال را پرواز دهيم و خود را در كنار يار و ديار ببينيم...

اما در مورد اهدای كتابخانه­ي شما. البته و صدالبته نيتي است خير و پربركت. اما دو شرط بايد محترم نگاه­داشته­شود:

1- اگر قرار است باقيات و صالحاتي انجام گيرد و عملي خير، بايد ديد مستحق‌ترين «كيست» و لايق­ترين كدام.

2- كتابخانه­ي شما به­طور يكجا و كلي همراه با نوشته­هاي شما، يادداشت‌هاي شما، دست­نويس­هاي شما، و... و... ، به­نام شما، بايد در محلي نگاه‌داري شود، به‌نام خود شما، در سالني، در اطاقي... نه آن‌كه در كتابخانه­اي بزرگ بين كتاب‌هاي ديگر، بدون حتي نام ونشان، پراكنده شود. بنابر احترام بدين دو شرط، بهترين جا، مستحق­ترين جا، لايق­ترين جا، همانا گوشه­ايست از ديار خودمان. شما اگرچه از راه دور، عمري به ياد يار و ديارقلم زده­­ايد، به ياد يار و ديار، به فرهنگ و ادب آن عشق ورزيده­ايد. در آن ديار مشتاقان و خوانندگان فراوان داريد. احتياج هم در آنجا بيشتر است. حق­شناسي هم در آنجا بيشتر، علي­رغم هرچه ناملايمات كه ممكن است وجود داشته­باشد. شرط دوم هم در ايران خيلي راحت­تر و بهتر انجام مي­گيرد تا اينجا. يعني به­سهولت مي­توان در دانشگاهي، اطاقي، غرفه­اي از كتابخانه­اي آن را مختص شما كرد.

استحقاق و نياز كتابخانه­ي مدرسه­ي السنه­ي شرقيه يا مؤسسات ديگر در اينجا به‌مراتب از ايران كمتر است. شرط دوم هم اصلاً رعايت نخواهدشد: كتابخانه‌ي شما حل خواهدشد و پراكنده در كتابخانه­ي بزرگ و خدا مي­داند به سر يادداشت­ها و نوشته­هاي چاپ‌نشده چه خواهدآمد. من در مورد كتابخانه­ي پربهاي بنونيست كه چندسالي وقتم را صرف منظم­كردن آن گذاشتم، بايد روزي مفصل صحبت كنم: چه بر سر آن آمد و شرح بي­لياقتي ونمك­نشناسي و قدرنداني اين فرانسوي­ها كه منجر به ازدست­دادن آن كتابخانه­ي پربها شد! داستاني غم­انگيز ولي پندآميز.

علي اي­حال، اگر شما تصميم بگيريد كه كار خيرتان در مورد ايران انجام گيرد، من به­طور جدي مي­توانم تماس برقرار كنم و اين مسئله را با كساني كه در ايران، از طرفي، با كتاب و علم و دانشگاه سروكار دارند و از طرفي ديگر، لايقند و قابل­اطمينان، به بهترين شكلي حل كنم.

جناب جمال­زاده، چون از سر اخلاص با من مشورت كرديد، از سر اخلاص من‌هم نظر دادم. حتي پايم را بالاتر مي­گذارم و جسارتاً مي­گويم: اگر من جمال‌زاده بودم، حتي الان، در زمان حياتم، كتابخانه­ام را وقف مي­كردم و تحويل مي­دادم كه عملي زيباتر بود و خود ناظر بودم كار چگونه انجام مي­گيرد و به‌خصوص كه مي­توانستم تسهيلات كار را فراهم آورم و در احترام­گذاري به نيتم نيز نظارت كنم. حتم دارم در ايران خيلي كسان خوشحال خواهندشد كه جمال‌زاده را در ميان كتابخانه­اش، در ميان كتاب­هايش، در گوشه­اي از آن ديار ببينند كه حتي در زمان حياتش براي او به درگاه خدا دعا كنند. چه از اين بهتر!

خيال نكنيد كه اين­طور نظردادن و نوشتن اين­گونه مطالب راحت است. ولي چون نيت شما خير است و من­هم از روي اعتقاد و صميميت نظر مي­دهم، به خود شجاعت بخشيدم!

...

البته اگر تصميم آخرتان باز اين باشد كه كتابخانه­ي خود را به مدرسه­ي السنه­ي شرقيه يا مؤسسه­اي ديگر بهتراز آن، هديه كنيد، من كاملاً در اختيار شمايم. چه تصميم نهايي با خود شماست اگرچه من معتقدم بهترين جا ايران است.


 

من اين حـروف نـوشتم چنان كه غيـر ندانست

           تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني

منتظر نامه­ي شمايم و به خدايتان مي­سپارم.

ارادتمند: محمدجعفر معين­فر.

*   *   *

جمال­زاده در بخشي از نامه­ي شماره­ي سي و سه به معين­فر نوشته­است:

«... درباره­ي كتابخانه­ام سرانجام تصميم گرفتم كه به دانشگاه تهران هديه بدهم...» (ص97)

و در پاسخ به او، معين­فر در نامه­ي سي و چهار نوشته­است:

«به عقيده­ي ناچيز من، بهترين تصميم را در مورد كتابخانه­ي خويش گرفته­ايد، صميمانه به شما تبريك مي­گويم و از ايزد منان براي اين­كار پر خير و بركت، براي شما اجر و ثواب فراوان مي­خواهم...» (ص98).

 



07 بهمن 1389 1385 0

«مكتوبات» خواندني


مكتوبات(جمال‌زاده، سيدمحمدعلي/معين‌فر،محمدجعفر)، تمهيد، چاپ، مقدمه وتوضيحات از محمدجعفر معين‌فر، انتشارات دانشگاه تهران و مؤسسه‌ي علمي فرهنگي دانش‌گستر سودآور،1384.

 بخش نخست

نويسندگان، سخن‌سرايان و صاحبان آثار علمي و ادبي را ، معمولاً، از طريق آثار منتشر شده‌ي آنان بازشناسي، بررسي و معرفي مي‌كنند. مرجع اصلي اين‌‌گونه بررسي‌ها، همان نوشته‌هاي رسمي و آثاري‌ست كه با آگاهي صاحب اثر، براي انتشار به نگارش درآمده‌اند. امّا چنانچه امكان دست‌يابي به نامه‌هاي شخصي و يادداشت‌هاي خصوصي اين شخصيت‌ها باشد، دريچه‌هاي ديگري براي شناخت شايسته‌تر آنان گشوده خواهد شد و زاويه‌هاي تازه‌تري براي ديدن آنان پديد خواهد آمد؛ زيرا نوشته‌هاي غير رسمي و نامه‌هاي خصوصي، احتمالاً، در شرايطي كاملاً متفاوت از نوشته‌هاي رسمي پديد مي‌آيند و در نتيجه از بسياري ملاحظات بركنار مي‌مانند.

كتاب «مكتوبات» مجموعه‌اي از اين نوشته‌هاي خواندني را پيش چشمِ خواننده گسترده‌است. اين كتاب در سال 1384 از سوي انتشارات «دانشگاه تهران»، با همكاري «مؤسسه‌ي علمي فرهنگي دانش‌گستر سودآور» منتشر شده‌است و يك نسخه از آن در نوامبر 2005 در شهر پاريس به دست من افتاد كه بلافاصله با اشتياق، درفراغتي كه حاصل بود، همه‌ي كتاب را دوبار از آغاز تا فرجام و برخي نامه‌ها را چندين بار، خواندم.

در اين كتاب 48 نامه از نامه‌هاي محمدعلي جمال‌زاده به محمدجعفر معين‌فر و6 نامه از نامه‌هاي معين‌فر به جمال‌زاده، براي نخستين‌بار، چاپ شده‌است.

بسياري از اهل ادب ، جمال‌زاده را پدر داستان‌نويسي جديد ايران مي‌نامند و نقش اساسي او را در پديد آمدن شيوه‌ي تازه‌ي داستان‌نويسي فارسي، انكارناپذير مي‌دانند. نويسنده‌اي كه نزديك به تمام عمرِ نويسندگي خود را خارج‌از ايران زيست، امّا دلبستگي خود را همچنان، تا پايان عمر، نسبت به زبان فارسي حفظ كرد.

پروفسور محمدجعفر معين‌فر نيز براي اهل ادب، زبان و فرهنگ، چهره‌اي شناخته‌شده‌است.او نيز نزديك به نيم قرن است كه براي تحصيل، تحقيق و تدريس در خارج‌از ايران به سر مي‌برد و هم‌اكنون يكي از استادان ممتاز، نام‌دار و برجسته‌ي دانشگاه‌هاي فرانسه است. امّا دلبستگي او به زبان فارسي، دين اسلام و فرهنگ ايراني و جست‌وجوي او در ميان مردم صحراي چاد براي شناخت زبان آن‌ها حكايتي شنيدني‌ست كه بازگويي آن مجالي گسترده‌تر مي‌طلبد.

نامه‌هايي كه در كتاب «مكتوبات» آمده، به ترتيب تاريخي در طول 28سال نوشته‌شده‌اند (از 3خرداد 1345 تا 20آوريل 1994/1373شمسي).

معين‌فر در مقدمه‌ي كتاب در پيوند با يكي از عادت‌هاي شايسته‌ي خود و چگونگي پديدآمدن كتاب نوشته است: «... هيچ دست‌خطي را دور نمي‌اندازم. براي نامه‌هاي احبابم، هرچه باشد، كوتاه يا بلند، ارزش فراوان قائلم. آن‌ها را نگه‌داري مي‌كنم و مرتب مي‌سازم... زمان ديدار و ابتداي آشنايي من با جمال‌زاده و مكاتباتم با او، يك خرداد 1345 (22مه 1966) درشهر برن (Berne) سوئيس است. اگرچه من، هم مانند بسياري از هم‌نسلانم كه به ادبيات و داستان‌نويسي و نثر معاصر علاقه‌مند هستند، بسيار پيش‌از اين با آثارش آشنايي داشته‌ ام. از آن تاريخ تا دوسه سال مانده به پايان عمرش، كه قادر به  نوشتن بود، با او مكاتبه داشته‌ام؛ يعني نزديك به سي سال از آخرين دوره‌ي عمر او... بعضي از نامه‌هاي جمال‌زاده مختصر و بعضي بسيار مفصلند و حتي، گاهي صورت يك مقاله را دارند. موضوعات آن‌ها نيز متنوع است؛ از احوال‌پرسي معمولي و گلايه و بثّ‌الشكوي گرفته تا بحث علمي وادبي و تحليل و نقد كتب و مقالات مختلف... اگر نامه‌هاي قديم‌تر خوش‌خطند و خواندن آن‌ها بدون اشكال است، در عوض هرچه جلو مي‌رويم، پيري و فرتوتي باعث بدخطي آن‌ها گشته و گاهي نيز نشان‌دهنده‌ي تشويش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خاطر و پريشاني خيالند و اختلاط مطالب... .

من حتم دارم كه محتواي اين مكتوبات، كه از روي صداقت محض است، گذشته از لذتي كه از جنبه‌ي زيبايي ادبي و مهارت نويسندگي براي خواننده دارد، براي كسي كه مي‌خواهد، از روي تقوي و دور از حبّ‌ و بغض، تطّور حيات معنوي و سير فكري و خصايص روحي ِ مرد درازعمري را كه نقشي بزرگ در ادبيات معاصر و مسايل فرهنگي داشته، آن‌چنان كه بوده، در طول زمان توصيف كند، سخت سودمند خواهدبود... » (ص3)

از خواندن متن نامه‌هاي اين كتاب احساس غريبي به انسان دست مي‌دهد، اوراق عمر جمال‌زاده را صفحه به صفحه ورق مي‌زند و همراه با جمال‌زاده‌ي نازنين پله‌ پله و آرام آرام رو به پيري مي‌رود. و احساس مي‌كند كه بزرگان، تا چه اندازه در زمانِ پيري و افتادگي نياز به حمايت شايسته و راستين دارند.

به ياد داشته‌باشيم كه زمان اين نامه‌‌نگاري‌ها از 74سالگيِ جمال‌زاده آغاز مي‌شود و همه‌ي آن‌ها در زمان پيري او نگاشته شده‌است و حس ناخوشايند پيري او را ناگزير كرده‌است در بيشتر نامه‌ها به يادآوري آن بپردازد و آشكارا  از تحليل تدريجي جسم و جان خويش، ناخرسند باشـد (در 25نامه صراحتاً پيري خود را يادآوري مي‌كند؛ نامه‌هاي شماره‌ي شش، هيجده، نوزده، بيست‌ و پنج، بيست و شش، بيست و هفت، بيست و هشت، سي، سي و سه، سي و شش، سي و هفت، سي و هشت، سي و نه، چهل، چهل و يك، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و شش، پنجاه، پنجاه و يك، پنجاه و دو، پنجاه و سه . پنجاه و چهار.)

امّا مهم آن است كه اين احساس، اگر جمال‌زاده را خسته كرده‌باشد، اما هرگز او را نااميد نكرده‌است و حس خوشايند خواستن، پرسيدن و فهميدن تا سال‌هاي پاياني عمر جمال‌زاده، او را همراهي كرده، به او نشاط داده و جان او را گرم نگه‌داشته‌است:

- «من نمي‌دانم پايتخت قديم ايران، طيسفون (Xte’siphon) چه كلمه‌اي‌ست و چه معنايي دارد و از كدام زبان آمده‌است. اگر برايم مرقوم فرماييد ممنون مي‌شوم.» (ص106، نامه‌ي سي و هفت)

و اين حس پرسش‌گري حتي تا نامه‌هاي آخر، در جمال‌زاده‌ي 102ساله باقي مانده‌است و او را به زيستن بيشتر اميدوار كرده‌است:

- «همين‌ امروز برايم اين سؤال پيش آمد كه آيا كلمه‌ي عربي انسان با اُنس ارتباطي دارد يا نه؟ و اساساً كلمه‌ي انسان از كجا آمده‌است؟ ...» (ص156، نامه‌ي پنجاه و دو)

و  در نامه‌ي چهل و دوم مي خوانيم:

«دلم مي‌خواهد با كمك تو نامه‌اي، ترجمه‌ي فرانسوي تحت‌اللفظي از فارسي معمولي، مثلاً كلماتي از قبيل «دست ازسرم بردار»، «دلم گرفته‌است»، «حواسم پيش تو مي‌باشد» و صدها عبارات و اصطلاحات از اين دست به صورت يك نامه‌ي فارسي و ترجمه‌ي تحت‌اللفظي آن تهيه كنيم و به چاپ برسانيم، بي‌سابقه خواهدبود» (ص122)

طرح مسايل و مباحث علمي و ادبي در خلال نامه‌ها از ويژگي‌هاي ديگر جمال‌زاده است؛ همچنان كه در نامه‌هاي شماره‌ي دو، سه، هفت، نه، ده، دوازده، بيست و چهار، سي و شش، سي و هفت، سي و نه، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و هفت و چهل و نه مي‌بينيم. براي نمونه:

«... با يك تن بلغاري آشنا شدم، در ضمن بحث، كلمه‌ي «شادروان» را استعمال كرد و معلوم شد ترك‌ها به بلغارستان آورده‌اند، به معني Fontaine ( در ميدان شهرها) و بعد در مجله­‌‌‌ وحيد، منطبعه ي طهران (سال اول، شماره­ي 11، صفحه­ي 20) در ضمن مقاله­ ي «لغات جالب» به قلم د. روشنيان، در موقع صحبت از برخي «كلمات فارسي كه در تركي امروزي رايج است ولي معني مخصوصي دارد»، كلمه­ ي شادروان به معني سالن مخصوص است. در ديوان انوري هم به كلمه­ ي شادروان برخورده­ ام و هكذا در تفسير طبري...» (ص25)

همچنين است مطالبي كه در صفحات 46 تا 50 (نامه­ ي شماره­ ي 9) درباره­ ي ريشه و معني برخي از واژه­ هاي شاهنامه نوشته­ شده­ است.

و اين اخلاق حتي در نامه­ هايي كه جمال­زاده بعداز صدسالگي خود نوشته، نيز ديده‌مي‌شود براي نمونه در نامه­ ي چهلم كه 6 اكتبر 1992 نوشته­ شده، مي­ خوانيم:

«كلمه­ ي صوفي، بلاشك از كلمه­ ي Sophie (قسمت دوم كلمه­ ي (Philo-Sophi  مي‌آيد كه به معني معرفت عالي مي­ باشد وPhilo به معني دوستدار بسيار... (ص113)

و در نامه­ ي پنجاه و دوم كه در فوريه­ ي 1994 نوشته­ شده، مي­ خوانيم:

«كم كم دارم اعتقاد پيدا مي­ كنم كه براي كلمه­ ي انسان درزبان فارسي كلمه­ ي حسابي نداريم و آدمي­زاد آن معني را درست نمي­ رساند و كلمه ­ي مركبي است، و عجيب است كه در فارسي براي انسان كلمه ­ي خوبي نداشته­ باشيم و حيوان ناطق و حيوان دوپا و آدمي­زاد (كلمه­ ي مركب) در مقابل كلمه ­ي عربي(؟) ان­سان جواب اين كلمه را نمي­ دهد...» (ص156)

ادامه دارد



27 آذر 1389 1139 0

بررسي ساختاري رمان كليدر بر اساس نظريّة برمون

بخش سوم

 

آنچه مطرح شد یك پی‌رفت كامل و بی‌نقص بود. چنین پی‌رفتی خود می‌تواند دست ماية نگارش یك رمان مستقل باشد4. ولی وقتی آغاز و انجام این پی‌رفت در همان بخش نخستین داستان پایان می‌گیرد، ‌توجّه‌ خواننده را به دو نكته جلب می‌كند: نخست آن‌كه این پی‌رفت با وجود تقدّم ذكر، از نقش محوری و كلیدی برخوردار نیست؛ یعنی كنش اقدام به مسافرت تنها تأثیرش بر وضعیت خود قهرمان كنش‌گر (مارال) است. نكتة دوم كه در مواجهه با چنین آغازی جلب توجّه می‌كند، این است كه خواننده در برابر چنین پی‌رفتی، البتّه بی‌موضع‌گیری نخواهد ماند، زیرا علاوه بر آن كه با شخصيّتی در میان شخصيّتهای متعدّد آشنا شده است چه بسا شخصيّت اصلی نیز باشد5، این نكته را در می‌یابد كه آنچه به عنوان پی‌رفت در پیش‌رو دارد، شاید حدّاقل ایجاد كنندة یك وضعیّت ایجاد عدم تعادل در ادامة روند حوادث و در زندگی سایر شخصيّتهای داستانی ‌باشد.

نقطة مقابل چنین پی‌رفتی، اراده و انتخاب گل محمّد در كشتن ژاندارمهای مالیات‌چی و اقدامات متعدّد است كه پس از آن در زمینة مخالفت با سیستم حكومتی انجام می‌دهد. چنین انتخابی ذهن خواننده را به یك معادلة منطقی هدایت می‌كند، فردی واحد در برابر یك سیستم پیچیدة حكومتی می‌ایستد و در هماهنگی با آن دچار تعارض می‌شود. پس نتیجة جمع این دو عامل، یعنی شخص در تعارض با سیستم دیكتاتوری حكومت، مبارزه‌اي دو جانبه ولی گسترده و فراگیر خواهد بود كه همة افرادی را كه پیرامون نقطة مركزی فرد متعارض، قرار دارند، تحت شعاع خود قرار می‌دهد. به عبارتی دیگر، پی‌رفت كنش گل‌محمّد در این بخش، زندگی همة شخصيّتهای داستان را به نوعی تغییر می‌دهد و زمینه‌ساز ایجاد گره‌های دیگر در متن رمان می‌شود. در حالی كه پی‌رفت اقدام به مسافرت مارال، وضعیّت‌ساز تغییر در زندگی چند شخصيّت محدود می‌شود و دامنة این كنش فضای اندكی از رمان را به خود اختصاص داده است.

 هر كدام از شخصيّتهاي رمان كليدر در طول رمان با پی‌رفتهای متعدّدی ایفای نقش می‌كنند، ولی همة آنها در ایجاد ساختمان اصلی داستان نقش محوری ندارند. چه بسا برخی از آنها وضعیّت‌ساز یك یا چند پی‌رفت محوری شوند و ممكن است تعداد بسیاری از آنها هیچ فایدة منطقی در پیش‌برد محور‌های داستانی به سمت فرجام معنایی در بر نداشته باشند. این پی‌رفتهای به ظاهر بی‌اهمّیّت، مصالح ایجاد فضا و حال و هوای داستان هستند. حذف این‌گونه پی‌رفتها یا بی‌فایده خواندن آنها به طور كلّی، مانند این است كه رمان كلیدر را در پنجاه صفحه یا كم‌تر فشرده كنند. در چنین وضعیّتی، خواننده در جریان خطوط محوری قرار می‌گیرد امّا لذّتي از متن نخواهد برد، زيرا در آن صورت جوهر ادبي متن و هدف كسب لذّت ادبي، از آن باز گرفته شده است.

اكثر پي‌رفتهاي مربوط به زندگي افراد روستاي قلعه‌چمن را مي‌توانيم از همين گونة پي‌رفتها به شمار ‌آوريم،كه در برساختن محور اصلي داستان نقش ندارند، ولي به سبب حضور مستقل خود و ايجاد محورهاي فرعي، خواننده را مشتاق مي‌سازند تا اين محورها را دنبال كند.

انتظار این كه در متن یك رمان با تعداد زیادی پی‌رفتهای محوری روبه‌رو باشیم،
 غیرمنطقی و به دور از فرایند آفرينش خلّاقانة اثر ادبی است، چرا كه در این صورت یا نویسنده ناگزیر است هر پی‌رفت را بدون پردازش كامل جوانب آن رها كند یا به ناچار حجم رمان را به نحوی غیر عادی افزایش دهد. بنابراین پی‌رفت محوری مانند پي‌رفتي مبارزاتي گل‌محمّد، واجد شرایطی است كه می‌توان آنها را چنین برشمرد:

1- وضعیّت عدم تعادل پیش‌آمده، ارزش تلاش برای رساندن آن به حالت تعادل را داشته باشد.تلاش شخصيّت داستانی برای رهایی از وضعیّت عدم تعادلی كه خواننده اصولاً به ارزش وضعیت از دست رفته و فقدان آن آگاه نیست جاذبه‌ای در دنبال كردن زنجیرة پی‌رفت ایجاد نخواهد كرد. براي مثال در پي‌رفت مبارزاتي گل‌محمّد، وضعيّت تعادل از دست رفته، زندگي آرام و بي‌دغدغه است.

2- قهرمان كنش‌گر تحت تأثیر یك وضعیّت حقیقی و منطقی به وضعیّت عدم تعادل در زندگی خود وقوف یافته باشد. البتّه شاید چنین انتظاری بیش از اندازه آرمانی باشد؛ چرا كه حتّی در زندگی روزمرة خود نیز گاهی به سبب وضعیّتهای ناچیز، یك تغییر اساسی و محوری رخ می‌دهد، امّا به ‌طور كلي، مقصود این است كه ایجاد یك پی‌رفت محوری از وضعیّتی بی‌اهميت در حدّاقل میزان استفاده قرار گیرد. داستانی كه همة رخ‌داد‌های آن بر اثر یك حادثة غیبی یا نادر شكل بگیرد از منطق استوار واقع‌گرایانة خود دور می‌شود و هم‌چنین مشخص می‌كند كه ایجاد زنجیره‌های علّی و معلولی با ضعف روبه‌روست و خواننده ناگزیر است برای ارتباط دادن بین اجزای داستانی، حوادث خلق‌السّاعه را به عنوان محور ارتباط بپذیرد.

3- دایرة تأثیر وضعیّت عدم تعادل در فضای رمان، همه‌شمول یا حداقل‌ دربرگیرندة تعداد قابل توجّهی از شخصيّتها باشد؛ مگر آن كه با رمان تك شخصيّتی مواجه باشیم.6

4- با پایان گرفتن، وضعیّت عدم تعادل و رسیدن به نقطة فرجامین، پی‌رفت یا رمان به انتها برسد یا آن كه پی‌رفت اتمام یافته، خود وضعیّت‌ساز یك پی‌رفت محوری دیگر قرار گیرد. رمانهایی كه با پایان یافتن پی‌رفت محوری پایان نمی‌یابند یا به فضای پی‌رفتی جدید وارد نمی‌شوند، با ریتم كندی مواجه می‌شوند كه چه بسا خواننده را از ادامة خوانش منصرف سازند.

با توجّه به مشخصّه‌های یك پی‌رفت محوری می‌توانیم بگوییم كه قدرت و میزان جاذبة یك رمان  ـ علی‌الخصوص آن كه با معیار‌های سبك واقع‌گرا  نوشته شده باشد ـ در تعداد پی‌رفتهای محوری كامل موجود در اثر و چگونگی چینش آنها از لحاظ تقدّم و تأخّر معنا آفرینانه و رابطة علّی و معلولی برقرار شده در میان آنهاست. پس یك رمان، تركیبی منطقی از پی‌رفتهای محوری است كه در ارتباطی معنادار با پی‌رفتهای فرعی و ثانوی باشد.

نكتة دیگر كه باید در نظر گرفت، شخصيّتها و ارزش كنشی آنها‌ست. در رمان، شخصيّتهای متعدّدی وجود دارند. یك دسته از آنها شخصيّتهای اصلی و محوری هستند مانند شخصيّت گل‌محمّد در رمان كليدر. دستة دیگر، شخصيّتهای ثانوی یا وضعیّت‌ساز هستند كه زمینة شروع محور روایی را فراهم می‌آورند؛ مانند شخصيّت مديار كه با تدارك حمله به چارگوشلي زمينه‌ساز درگيريهاي بعدي خاندان كلميشي با دولت مي‌شود؛ و دسته‌ای از شخصيّتها شاید دارای یك پی‌رفت روایی نیز نباشند و حتّی در شكل دادن و ایجاد وضعیّت یك پی‌رفت نیز شركت نداشته‌ باشند؛ مانند شخصيّت بلقيس كه بيشتر در حكم يك ناظر است و شركتي در ساختن محورهاي داستاني ندارد، امّا در پيوند با اين كه دامنة ورود شخصيّتها به فضای داستان و هم‌چنين پرداخت شخصيّتها تا چه سطحي مجاز و در چه حدي مخلّ ارزش روایی اثر است، بايد گفت تعداد شخصيّتهای یك رمان تحت تأثیر عواملی متغیّر هستند. موضوع داستان، چگونگی ایجاد فضای كلی روی‌داد‌ها یا فضا‌سازی مناسب برای تكوین شخصيّتها، تعداد روایتهای اصلی مطرح‌شده، ساختمان قدرتمند روایتها و ارتباط هدف‌دار آنها با یكدیگر و میزان نفوذ و سیطرة شخصيّتهای اصلی بر روند حوادث، از عواملی هستند كه به شخصيّتها مجال ظهور و كنش می‌دهند. برای مثال، نوع ادبی رمان كوتاه به سبب حجم اندك آن، فضای محدودتری برای پردازش شخصيّتهایش دارد؛ زیرا نویسنده ناگزیر است به مقتضای موضوع محدود خود حداكثر دو تا سه پی‌رفت روایی در اثر خود بگنجاند، در نتیجه در ارتباط با‌‌ پی‌رفتهای محدود، شخصيّتها زمان و فضای كافی برای كنش در اختیار خواهند داشت. حال اگر نویسنده این تعادل حیاتی را رعایت نكند اثر دچار وضعیّت انباشت شخصيّتی خواهد شد. در نوع ادبی رمان، امكان پرداختن به شخصيّتهای متعدّد تا حدّی مجاز است، كه مخلّ ارزش روایی اثر نگردد و خواننده را در دنبال كردن زنجیرة روایی با مشكل مواجه نسازد. براي مثال رمان كليدر به سبب حجم وسيع اثر و دارا بودن سه محور اصلي ـ داستان زندگي مبارزاتي گل‌محمّد، داستان زندگي نادعلي و داستان زندگي افراد قلعه‌چمن ـ از شخصيّتهاي متعدّد و حادثه‌پردازيهاي متنوّع بهره مي‌برد.

3-1. نتيجه‌گيري

ادبيّات ، براي به وجود آمدن، به موقعيّتهاي متنوّعي كه در زندگي واقعي
 رخ مي‌دهد نياز دارد. از اين رو تاريخ مي‌تواند حكم مواد و مصالح كار نويسنده باشد؛ امّا همان‌گونه كه از سخن ارسطو بر مي‌آيد وظيفة هنر و به خصوص ادبيّات، بازنمايي حقيقت نيست، بلكه آفرينش موضوعي حقيقت‌نماست (ارسطو، 1343: 35).

رمان كليدر از زمرة رمانهاي تاريخ گراست كه يك خاطرة تاريخي منشأ ظهور آن بوده است. با اين حال نويسنده با جدا شدن از تصويرهاي محض تاريخي، به خلق مجدد حوادث و آفرينش تخيّلي شخصيّتها مي‌پردازد. بنابراين در بررسي ساختاري چنين رماني، بايد عامل برون‌متني تاريخ حذف ‌شود. با حذف اين عامل، بدنة رمان فارغ از زمينة خلق، به عنوان يك كلّ منسجم قابل تجزيه و تحليل و بررسي نقاط ضعف و قوّت خواهد بود.

 رمان كليدر كه از نظر سبك پرداخت در شاخة رمانهاي واقع‌گرا قرار مي‌گيرد، به سبب حركت هدف‌دار زنجيرة حوادث، محمل مناسبي براي به كار بردن شيوه‌هاي بررسي ساختاري است. در ميان نظريّه‌هاي ساختاري، روش برمون در نمايش شكل‌واره‌اي روايت و بسط سه ‌مرحله‌اي كنش، يكي از كاربردي‌ترين شيوه‌هايي است كه مي‌توان شاخه‌هاي اصلي و فرعي روايي در رمان كليدر را به وسيلة آن ارزيابي كرد.

 براي تحليل متن رمان بر اساس نظريّة برمون، در تجزية متن رمان، بخشهاي توصيفي و هر آنچه كه با بدنة اصلي روايت مرتبط نيست، حذف مي‌شود. با وجود اين طرح كلي داستان بايد به گونه‌اي استخراج شود كه داير بر كنش همة شخصيّتها و در برگيرندة همة محورها و نحوة پيوند ميان آنها باشد. پس از استخراج طرح، نخستين عامل درون‌متني يعني شخصيّتها و هم‌چنين ارزش كنشي آنها مطرح مي‌شود. شخصيّتهاي رمان با شركت در ايجاد پي‌رفتهاي اصلي و فرعي، ساختمان رمان را برمي‌سازند. با ترسيم الگوي برمون براي كنشهاي شخصيّتهاي داستاني، نقش آنها و ميزان ارزش پرداخت هر شخصيّت، و نقاط ضعف و قوت زنجيرة علّي ـ معلولي موجود در اجزاي داستاني مشخص مي‌شود.

 با در نظر گرفتن اين موضوع كه قدرت يك رمان واقع‌گرا در تعداد پي‌رفتهاي كامل، چگونگي چينش و رابطة علّي ـ  معلولي برقرار شده در ميان آنهاست، مي‌توان پي‌رفتها را با داشتن شرايطي چون ميزان ارزش وضعيّت عدم تعادل، قرار گرفتن منطقي شخصيّت در جريان بحران، دايرة تأثير وضعيّت عدم تعادل و دارا بودن يك پايان‌بندي كامل و منطقي، ارزش‌گذاري كرد. با توجّه به اين شرايط، و كشف پي‌رفتهاي محوري، منتقد قادر خواهد بود محور اصلي روايت را بيابد و ساير محورهاي فرعي را در ارتباط با آن جريان اصلي ارزيابي كند. هم‌چنين با مشخّص شدن پي‌رفتهاي محوري، الگويي كه بر اساس آن نويسنده قادر به خلق شگفتي و جذابيّت شده است، مشخص مي‌گردد. رمان كليدر با دارا بودن محورهاي اصلي و فرعي متعدّد و پرداخت شخصيّتهاي مختلف هر چند در پاره‌اي از بخشها دچار ضعف ساختاري شده است، ولي مي‌تواند نمونة يكي از رمانهاي واقع‌گراي خوش ساخت به‌شمار آيد و البتّه ميزان استقبال خوانندگان فارسي زبان از اين اثر، به خودي خود، مؤيّد همين موضوع است.

يادداشتها

1. مقصود از تكامل، نقض ذاتي كاركرد نيست، بلكه تغيير وضعيّت ثابت آن به وضعيّت ثابت دوم است.

2. داستان رمان، سالهاي 1325 تا 1327 شمسي را در بر مي‌گيرد، حال آن‌كه خود دولت آبادي واقعة تاريخي را سال 1323 معرفي مي‌كند. علت اين جهش زماني، تلاش نويسنده براي بازنمايي يك دوره از فعاليّتهاي سياسي طي سالهاي 1325 تا 1327 بوده است (چهل تن، 1368: 280). گل محمّد سردار، شخصيّتي حقيقي، تاريخي و مردمي بوده است كه در سالهاي 1323 تا 1325 در بخشي از خراسان به ياغي‌گري عليه رژيم وقت پرداخته است و روايت آن تا مرز قهرماني قومي و ملي فرا رفته است (اسحاقيان، 1383: 78).

1-2. جواد اسحاقيان در كتاب كليدر رمان حماسه و عشق معتقد است دولت آبادي به سبب دل‌بستگي فراوان به حادثة سربداران، نمايي از آن را در كليدر آورده است. بدين ترتيب معتقد است كه « امنيّه‌هايي که به ناموس يا داشته‌هاي گل محمّد طمع كرده‌اند، از همان شجره‌اي هستند كه در روستاي باشتين از اهل خانه شاهد و شراب مي‌طلبند» (همان: 94).

3. مصداق سخن ما رمانهایی با صبغة ناتورالیستی را در بر نمی‌گیرد، چرا كه در چنین رمانهایی تأًثیر محیط و وراثت، شخصيّتها را در چنبرة واكنشهای غیر ارادی قرار می‌دهد.

4. رمانهای سفرنامه‌ای با طرح كلی چنین پی‌رفتی آغاز و انجام می‌یابند.

5. هرچند شخصيّت مارال در ادامة رمان برخلاف انتظار خواننده موقعیّت ثانوی و كم‌رنگ می‌یابد.

6. در چنین مواردی معمولاً با رمانهای روان‌شناختی روبه‌رو هستیم.

كتابنامه

1.        ارسطو، فن شعر؛ ترجمة عبدالحسين زرّين‌كوب، چاپ دوم، تهران: انتشارات علمي، 1343.

2.        احمدي، بابك؛ ساختار و تأويل متن؛ چاپ هشتم، تهران: نشر مركز، 1380.

3.        اسحاقيان، جواد؛ كليدر رمان حماسه و عشق؛ چاپ اول، تهران: نشر گل‌آذين، 1383.

4.        اسكولز، رابرت؛ درآمدي بر ساختارگرايي در ادبيات؛ ترجمة فرزانه طاهري، چاپ دوم، تهران: انتشارات آگاه، 1383.

5.        چهل‌تن، امير حسين و فرياد، فريدون؛ ما نيز مردمي هستيم؛ چاپ اول، تهران: نشر پارسي، 1368.

6.        دولت‌آبادي، محمود؛ كليدر؛ چاپ چهاردهم، تهران: نشر چشمه، 1379.

7.        داد، سيما؛ فرهنگ اصطلاحات ادبي، واژه‌نامه‌ها، مفاهيم و اصطلاحات ادبي، فارسي و اروپايي؛ چاپ چهارم، تهران: انتشارات مرواريد، 1380.

8.        ديچز، ديويد؛ شيوه‌هاي نقد ادبي؛ ترجمة محمّد تقي صدقياني و غلامحسين يوسفي، چاپ پنجم: تهران: انتشارات علمي، 1379.

9.        فورستر، اي.ام؛ جنبه‌هاي رمان؛ ترجمة ابراهيم يونسي، چاپ پنجم، تهران: انتشارات آگاه، 1384.

10.  قرباني، محمّد رضا؛ نقد و تفسير آثار محمود دولت‌آبادي؛ چاپ اول، تهران: نشر آروين، 1373.

11.  مير صادقي، جمال؛ عناصر داستان؛ چاپ پنجم، تهران: انتشارات سخن، 1385.

12.  مير عابديني، حسن؛ صد سال داستان نويسي ايران؛ چاپ سوم، تهران: نشر چشمه، 1383.



15 آبان 1389 951 0